ناهارم میخام نیمرو بخورم!

تنکس تو سالوادور دالیِ عزیز، صبح روز پنج شنبه آن صحنه ی سوررئال روز محشر را تصور کردم ، که یک عالمه آدم من را با انگشت نشان بدهند و هی بلند بلند بگویند این همان دختره است که روز عاشورای سال 1392 خورشیدی ، نشست توی اتاقش و با آقای طوطیش و قسمت دوم Despicable-Me خودش را سرگرم کرد . خب برای اینکه همچین بلایی سرم نیاید حاضر شدم و با مامانم رفتیم که به خاله و خاله زادگان! بپیوندیم.

بعد من دیشبش کم و بد خابیده بودم.  ساعت 7 غروب ، مثل گربه هایی که الکتریسیته ی ساکن بدنشان زیاد میشود و خودشان را به رینگ و سپر ماشین ها میمالند به شدت به یک بالش و پتو نیاز داشتم تا برق کسی را نگیرد! در شرایط عادی ، این یکی از بَدَوی ترین نیازهای یک آدم است ، اما وختی دوتا بچه اصرار داشته باشند دوتا بازی مختلف با تو انجام دهند و نظرت برای خاهر داماد که میخاهد لباس نامزدی بدوزد ، خیلی مهم باشد و یکسری حرکات قرار باشد روی لب تاب هـ انجام بدهی ، حتا مطرح کردن این مسئله ، میتواند جرقه ای برای شروع یک جنگ جهانی باشد.

 تازه گولو را با بابایش روانه ی مراسم "شمع روشن کنیم ، دعا کنیم همه خوشال باشن" کرده بودیم و خاهرش خابیده بود و کمر من از حالت 90 درجه به 180 درجه در آمده بود کفه اتاق، که میم زنگ زد و خبر داد با نامزدش پنج دقیقه ی دیگر به ما میپیوندد. اوج بیشعوری هم اینطوری تعریف می شد که من توی اتاق بخابم و نروم با دختره که تازه به فامیل ما اضافه شده حرف بزنم و این آداب معاشرت دست و پا گیر.

بعد همیشه اگر من در جمع دختر خاله و پسرخاله هایم باشم و از رفتن به یک مراسم دورهمی! انصراف بدهم اینطوری تعبیر می شود که من دارم فیگور میگیرم و همه وظیفه دارند مرا مجاب ، راضی ، تهدید و حتا مرعوب ! کنند که حرفم را پس بگیرم و حضور به هم برسانم. حالا ساعت یک رب به ده تصمیم گرفته بودند بروند شهر ری !

توی صندلی عقب ماشین فرو رفته بودم و گفته بودم من میخابم رسیدیم بیدارم کنید. ولی این میم نامرد که در کرم ریختن یک "دان" از من بالاتر است انقدر از روی دست اندازها پریده بود و انقد هی نوحه و ناله و گذاشته بود توی ضبط ماشینش که من خودجوش بحث " حالا اصن بلدی کجاس " و "گم نشی پسرم" رو شروع کرده بودم و هی دری وری باره هم کرده بودیم و استاد! پل را رد کرده بود ، در ظاهر خونسرد و در داخل خونجوش! دنبال دور برگردون "غلط کردم" اتوبان میگشت و من هی سر به سرش گذاشته بودم که همین فرمون برو ، صب رسیدیم لب خلیج فارس من براتون لنچ میگیرم بریم قشم !

بلخره رسیده بودیم و زیارت نامه ی شاه عبدالعظیم حسنی را خانده بودیم ، یک ربعی همین جوری دیوارهای آینه کاری و مامان های جوانه نی نی به بغل را نگاه کرده بودیم و برگشته بودیم.

ساعت یکه نصفه شب با شلوارک کفه آشپزخانه نشسته بودم و چاهارتا قاشق قرمه سبزی را در معیت خاهر گولو خورده بودم . که وختی به عادت تغذیه ایه خودم! گوشتهای خورشت را گوشه ی ظرف چیده بودم غر زده بود : من ! بخورم! بزگ شم!

هفتو نیمه صب ، بیدار شده بودم و دیده بودم گولو در آخرین تلاشش ، بعد از له کردن قفسه ی سینه و پیشانی من و کندن موهایم! حالا کاملن 180 درجه چرخیده و سرش روی بالشت من و بقیه اش ! روی بالش خودش است! تا 8 صب وول زدم و بلخره دل کندم از پتوی نرم و با استفاده از خاصیت گربه ای ! نرم و نازک لباس پوشیده بودم ، با احتیاط در دستشویی را باز کرده بودم و بعد سوئیشرت و کیف بدست ، پاورچین رفته بودم توی راهرو. صد امتیاز برای خودم منظور کرده بودم که توانستم این قدر حرفه ای در سکوت و بدون حتا لرزاندن پلک یک نفر ، خانه ای که حاوی 10 نفر آدم بالغ بود را ترک کنم و خیلی هم خوشحال همه ی دوتا پله ها ی آخر راه پله را تا طبقه ی اول پریده بودم ،  بعدش هم  اتوبوس ، مترو، تاکسی ، تاکسی و خانه.

/ 0 نظر / 2 بازدید