after a busy day,this is such a comfort

یک عدد تیچر هستم که له شدم. ینی امروز قشنگ له شدم. امسال تقریبن هر چهارشنبه ای که من رفتم مدرسه ، یه ورژن جدید از سرماخوردگی رو با خودم آوردم خونه! 

بعدش امروز خیلی روز شلوغی بود، در حدی که من ساعت دوم هی میرفتم پیش همکارم که چسبیده بود به شوفاژ و تکون نمیخورد ، میگفتم وای ببین من دهنم سر.و.یس شده! میفهمی؟ سر.و.یس!

کلن میخام بگم مدرسه سنگ تموم گذاشته با این برنامه ریزیش! امروز خانوم مسئولِ مدرسه ی راهنمایی اومد تو سایت و گفت احتمالن کلاسامون به جای هفته ی سوم اردیبهشت ، هفته ی اول تموم میشه !!! و باید بریم سراغ ساختن پاور.پوینت و اینا! بعدشم خانم مدیر ابلاغ کتبی و شفاهی کردن که کلاسا تا روز 27 اسفند تشکیل میشه و همه باید بیان، بعد من هفته ی آخر اسفند چاهار روز کلاس دارم تو مدرسه!

بعدش وسط این وضیعت دهن من و خبر جدید خانوم مسئول ، اون یکی همکارم که به خانوم "جذبه" معروفه ، اومد تو سایت پیش ما و خیلیم ناراحت و گرفته بود و تا منو دید گفت ارزیابی کلاستو دادن بهت؟ گفتم هفته ی پیش، چه طور؟ گفت ماله منو ببین! واقعن چقد بچه ها پرروئن. ورداشته بودن نوشته بودن این خانوم نحوه ی رفتار با دانش آموز رو بلد نیست! و یکیشونم نوشته بود ما باید بریم از رو کتاب بخونیم ، تا درسو بفهمیم ! حالا کتابو خوده همبن دختره از نو تالیف کرده برا بچه مدرسه ایا و کلن خیلی کارش درسته، ینی از ایناس که تو هر مدرسه ای میره بچه هاش حتمن رتبه ی منطقه ای و استانی میارن. حتا مدرسه های پسرونه میان برا مسابقه ها میبرنش ، بعد بچه های پرروی اینجا...

بهش گفتم عب نداره بابا! برا منم دری وری نوشتن، گفت آخه خیلی زور داره برام! نوشتن دیر میاد سر کلاس! گفتم اینو برا منم نوشتن و منم واقعن شاکیم. چون من هیچ وخت دیر نرفتم سر کلاس، حتا n بار تا حالا بچه ها بعد از من اومدن ، نمی دونم چرا نوشتن دیر میاد! 

نکته اینه که خانومای مسئول خیلی خنثی و تا حدی به نفع بچه ها ، در مورد این ارزیابیا رفتار کردن ، در حالی که واقعن خیلیاش الکی بود. مث همین دیر اومدن معلما. مدرسه ی ما مجتمعه ، بعد این جوریه که از ساختمون دبیرستان، میری تو حیاط ،از حیاطش میری تو ساختمون راهنمایی، باز از اونجا میری تو حیاط، و از حیاط اونجا به مدرسه ی ابتدایی و پیش دبستانی راه داره. اونوخ مثلن کلاسِ دبیرستانِ من عمومن تو سایت تشکیل میشه و کلاس بقیه ی معلما تو آزمایشگاه یا کارگاه مربوط به خودشون. کلاس دبیرستان ساعت 9 تموم میشه ، و راهنمایی ده دقه به 9! بعد از اول سال و هر بار توی شوراها تذکر میدن که بعد از تموم شدن کلاس، محل تشکیل کلاس مرتب بشه ، چراغا خاموش بشه ، در قفل بشه و کلید تحویل داده بشه. حالا شما فک کنین وختی زنگ دبیرستان میخوره ، ده دقه از زنگ تفریح مدرسه ی راهنمایی گذشته ، و تا ما کلاسو جم کنیم و بریم ،در بهترین حالت شده همون 9 و پنج دقه ، و به محض اینکه میریم تو مدرسه ی راهنمایی زنگ کلاس میخوره و خیلی وختا ، ما واقعن حتا یدونه چایی ام نمی رسیم بخوریم! حتا من خیلی وختا دفتر دبیرستانو نمیذارم تو کمدم ، بدو بدو میام اینور. بعد باز وختی میری سرکلاس همیشه چنتا از بچه ها نیستن و رفتن یه کاری انجام بدن و اینا! اونوخ اگه مثلن ما یه دقه بخایم تو دفتر سرپا یه چایی بخوریم ، صدبار معاون مدرسه میاد تو چشمامون نگا میکنه میگه خانوما زنگ خورده! خدایی خیلی زور داشت برا منم وختی دیدم بچه ها نوشتن دیر می آیند سر کلاس!!! بعد این همکارمم خیلی ناراحت بود چون واقعن بیچاره پدرش در میاد بسکه باید بدو بدو کنه ، اونوخ آخرش اینجوری دربارش حرف میزنن و گفت میره با خانوم مسئول حرف میزنه و اینا. منم بهش گفتم ببین بهترین راه اینه که هروخت یکی از شاگردات دیر اومد بهش بگی بره برگه تاخییر بگیره و برگه رو بچسبون تو دفترت ، من اینکارو کردم و وختی برم به خانم مسئول بگ برگه هارم نشونش میدم که خودش ببینه من دیر میام یا بچه ها.

نمیخام بگم بهم برخورده حرف بچه ها ، ولی کاره خانومای مسئول چرا! برام هضم شدنی نیس. درحالی که خودشون میبینن وض مارو ، باز میگم ارزیابی بچه ها بهترین داوره!!!حتا بعضی وختا مدیر مدرسه ، یه حرفایی میزنه که من واقعن به شعورش شک میکنم، ینی نمی دونم واقعن چه جوری روش میشه این حرفا رو بزنه.

بعد تو دفتر، خانوم مسئول اومد و درمورد ارائه ی بچه ها حرف زد و گفت یکی از گروه های من خیلی خوب بودن و نمی دونم پاورپوینتشون چی چی بوده و عکساشون فلان بوده و این صبتا! منم گفتم خیلی ممنون و اینا! انقد خسته بودم و انقد با بچه ها حرف زده بودم دلم میخاس تا آخر عمرم دهنم بسته بمونه. ولی کلن از شاگردای دبیرستانم راضیم، برعکس پارسالیا. 

ساعت آخرم برعکس همیشه خیلی زود گذشت ولی خانوم مسئول کارم داشت و دیگه طول کشید تا بیام خونه. 

 هفته ی پیشی ، یه خبری تو مدرسه پیچید درباره ی یکی از بچه ها ، البته خیلی نپیچید ، یه تعدادی از معلما میدونن فقط ، منم خیلی اتفاقی متوجه شدم ، که خیلی خبر شوکه کننده ای بود ، ولی امروز یه خبر بدتری شنیدم ، گویا دوتا از بچه های هفتم و هشتم رو تشخیص دادن که سـر.طـا.ن دارن و البته یکیشون شـیمـی در.مانی و اینا رو شرو کرده و امروز تو آسانسور دیدمش، بعدش کلن به این نتیجه رسیدم که من خیلی از مرحله پرتم! تقریبن هزار بار دیده بودم این دختره رو ولی اصن تو صورتش دقت کرده بودم که ببینم مثلن ابرو و مژه هاش ریخته و اینا ، فقط دیده بودم همیشه که مقنعه شو خیلی کیپ سرش میکنه. حالا همین امروزم اگه معلما بعد از خارج شدنش از آسانسور نگفته بودن " آره خدا رو شکر بهتره انگار و و اینا " من بازم نمی فهمیدم این الان همونه که داشتن تو دفتر حرفشو میزدن.

ایشالا خدا همه ی مریضا رو شفا بده. آمین

 میخاستم یه دونه نقاشی بذارم اینجا ، ولی حوصله ندارم ازش عکس بگیرم، به جاش این ایمیل شاگردمو میذارم. اومد دمه اتاقمون بهم گفت ارائه شون خیلی خوب بوده و نمره ی کامل گرفتن و خیلیم خوشحال بود، بهش گفتم آفرین و خسته نباشین و دستون درد نکنه و اینا بعد دو دقه بعدش اینو برام فرستاد:

 

/ 0 نظر / 10 بازدید