حتا با وجودی که هفته ی دیگه رو تعطیل نکردن

بلخره ماراتن امسال دبیرستان به پایان رسید. امروز نمایشگاه بود. هرچقدر که این بچه ها در طول سال،جون آدمو میگیرن و از زیر کار در میرن، روز چیدن غرفه ها و نمایشگاه، خوب ظاهر میشن. ینی اصن یه جوری مسلط و با اعتماد به نفس وایمیستن پشت میزاشون که دهن همه وا میمونه. باز دمشون گرم آبرو داری میکنن.

امسال تایم نمایشگا کمتر بود، ولی خیلییییی شلوغ تر بود.مخصوصن چون پنج شنبه بود، کلی از پدرا هم اومده بودن. اونوخ باباها،قشنگ میخان تهه قضیه رو دربیارن،انقدددد از بچه ها سوال میپرسن که آخرش یه سوتی بگیرن خیالشون راحت شه. ولی مامانا،هیچی نمیپرسن،همش تعریف میکنن و میگن عالیه.  

اونوخ مامان یکی از بچه ها بهم گفت شما هم عضو گروه اینایی؟ بعد دخترش گفت وای نه مامان! این معلممونهههههه! آخرای نمایشگاهم منو همکارم نشسته بودیم پشت میز یکی از گروهها،یهو یکی از معاونا اومد گفت پاشین! پاشین جم کنین نشینین! بعدش چن قدم رفت دوباره برگشت گفت اوا! شما خوبین؟ من با بچه ها بودماااااا! منم گفتم بله،بله، متوجه شدم! بعدش کلی با همکارم خندیدیم، بیچاره رنگش پریده بود!

ارائه ی بچه ها هم عالیییی بود، کلی تشویقشون کردن، حتا باعث شد خانم مدیر بیاد شخصن از من تشکر کنه. البته که واقعن کار خودشون خوب بود و خلاقیتی که به خرج دادن.

دوتا حاشیه هم داشت، یکیش خنده داره،یکیش فقط حس خوبی بهم داد،

یکی از باباها،که خیلیم جدی بود و از تک تک غرفه ها بازدید کرد و پوست بچه ها رو کند با سوالاش، اومده بود واسه یکی از گروهها، نظر هم نوشته بود، بعد من داشتم نگا میکردم و مبخوندم،شاگردمم داش میگف این همش میخاس ایراد بگیره از ما و فلان،یهو یکیشون گفت خانم شما اینو چی میخونی؟ بعد دیدم آقاهه نوشته: از دیدن شما و کارهایتان فلان و اینا، حالا نکته اینجا بود که دیدنو، یه جوری نوشته بود که "د"، "ر" خونده میشد!!! هیچی دیگه انقد خندیدیم، منم گفتم شایدم با این وضعیتی که شما تعریف کردین از نظراتش، منظورش همین بوده خب واقعن! :)))))

نکته ی بعدی هم، که خیلی خیلی خیلی حس خوبی داشت برام این بود که شاگردای سه سال پیشم اومده بودن بازدید، و خیلی هاشون اومدن باهام حرف زدن و شوخی کردیم و خندیدیم. اینکه ازم خاطره ی خوبی براشون مونده،که با اخم و قیافه از کنارم رد نمیشن، خیلی برام مهمه راستش. میدونم خیلی الان حسه وای من تهه تیچره کول و باحالم،داشت این پاراگراف، ولی واقعن حمل بر خودستایی نشه، در این قسمت زندگیم از خودم راضیم! 

حتا یکی از شاگردای راهنماییم، که الان اول دبیرستانه، داشتیم خداحافظی میکردیم با هم،بغلم کرد! البته شانس آوردم کسی ندید، چون بعدش حتمن بهم تذکر میدادن.

خلاصه که روز خوبی بود و خستگیش میارزید به نتیجش. الان خوشالم.

/ 0 نظر / 22 بازدید