اپیزود 3 ، همون رمز قبلی

ببین اینکه آزیتا فرت و فرت به من میگه تو از احساساتت استفاده نمی کنی ، درست هستا ، ولی خب من کلن فک نمی کنم حداقل این جریان چیزه احساساتیی باشه ! یه دو دو تا چاهارتاس و آدم در هر سطحی از منطق که باشه راحت تشخیص میده این کار کاملن غلطه  و یه جور هدر دادنه عمره ! اصن خیلی کاره زشتیه ! نمی دونم چرا آزیتا درک نمی کنه. چرا فک میکنه میتونه این وسط همه چی رو به نفع خودش تغییر بده! نمی دونم اصن چرا فک میکنه تو این رابطه نفعی برای اون هست. حتا فرناز اولا که میگفت پسره خالی بسته ، من بهش گفتم ببین خونه ی آخرش اینه که خالی بسته ! چاخان کرده که آزیتا رو بپیچونه ! چه فرقی تو اصل ماجرا داره؟ وختی کسی همچین دروغی به آدم میگه ، ینی آقا من تحت هیچ شرایطی تو رو نمیخام ! زندگی دارم ! دیگه بالا پایین زدن نداره ! بکَن برو !

ولی آزیتا کر و کوره ! من نمی دونم احساسات ینی چی؟ این احساساته؟! این حماقته ! کی میگه دوس داشتن و عشق باید اینجوری باشه؟! به هر قیمتی باشه؟

اونوخ یه مشکل دیگه که این وسط هست ، اینه که آزیتا از این جریان هیچی به خانوادش نگفته ، و خاهرش هم تو این مدت مراسمات مامانش هر باز من یا فرنازو تنها گیر میاورد هی میگفت تو رو خدا شما هوای آزیتا رو داشته باشین. این اصلن با من حرف نمی زنه. همه چی رو میریزه تو خودش. من نمی دونم چیکارش کنم. نمی دونم دردش چیه ! البته اختلاف سنی آزی و خاهرش خیلی زیاده ، اما خاهرشم مجرده.

خلاصه علی پاشد رفت و یکم بعدش به من زنگ زد که ایمان داره میاد همونجا و منتظرش باش.

و اینجا بود که هر دقیقه ای که از حرفاش میگذشت من بیشتر و بیشتر به این باور میرسیدم که اینم به خدا احمقه ! نمیدونم واقعن آدم چه جوری باید فک کنه با خودش که به نتایجی که این و آزیتا میرسن ، برسه ! مثلن استدلاله پسره این بود که آره من به آزیتا گفتم صب کن بچم به دنیا بیاد تا ببینم بعدش چی میشه ! گفتم لابد این میگه 4 ماه خیلی زیاده ! ول میکنه میره ! آخه دیوانه ! وختی تو این حرفو میزنی ، داری بهش یه امیدی میدی که من شاید بخام با تو باشم بعدش! ملومه اکه این ول نمی کنه ! میگه من باهاش به هم زدم ، ولی این پاشد اومد مغازه ! منم شل شدم وختی دیدمش. گفتم خب چون تو خودتم کرم داری ! چون خودتم خوشت میاد که یواشکی با آزیتا خوشحال باشی. گفت آره ! میخام بگم انقد وقیحن مردم!

هیچی دیگه یه ساعتی من نشستم به دری وریای پسره گوش دادم و اخرشم بهش گفتم ببین تو خیلی این وسط مقصری. الکی مظلوم نمایی نکن واسه من ! من قبل از اینکه باهات حرف بزنم فک میکردم مشکل آزیتاس ، یا اینکه حداقل بیشتر آزیتا مقصره ! ولی الان میدونم که هر چی هس کاملن 50 -50 ئه. شمام دقیقن به اندازه ی آزیتا داری بی منطق حرف میزنی . برگشت به من گفت آره تو حالا از کسی خوشت اومده؟ گفتم نه ! شما دوتا فقط تا حالا دوس داشتین همو ! این حرفا چیه میزنین آخه؟ میگه آخه چیزی که شما میگین خیلی سخته ! گفتم اگه همون موق که تازه یه ماه بود باهاش دوس شده بودی ، بهم زدی دیگه ادامه نمیدادی اینجوری نمیشد. انقد سخت نمی شد. میگه اخه من همیشه فک میکردم عشقه زندگیم با اون دختر بود و وختی اون رفت همه چی برام تموم شد ! هیچ وخ فک نمی کردم دوباره بتونم یکیو دوس داشته باشم ! ولی دیدم شد !!! گفتم ببین اصن بخام خیلی رک بهت بگم ،شما آدمه قابل اطمینانی نیستی ، چون اصل رابطت با آزیتا غلط بوده. وختی تازه 5 ماهه با کسی که 5 سال همه جوره باهاش بودی به هم زدی ، اصلن کارت عاقلانه نبوده که به این سرعت وارد یه رابطه ی جدید با یه آدمه دیگه شدی. تو بد وختی با بد کسی داری بازی میکنی ! این قضیه رو باید تمومش کنی . چون من فک میکنم خیلی خیلی خودخاهی ! گفت آره ! من پیش مشاورم رفتم همینو گفته بهم ! گفته تو با خودخاهیت داری زندگی این دخترو خراب میکنی !

من دیگه حرفی نداشتم بزنم !

در آخر بهم گفت من چیکار کنم خب؟! گفتم اولن که شما اگه واقعن اون خانومو عقد کردی باید حلقه دست کنی . باید آزیتا باورش بشه . وختی شما به همه میگی ولی ظاهرت و رفتارت متعهدانه نیست ، خب ملومه آزیتام باورش نمیشه ! اون الان از تهه قلبش مطمئنه که شما اون خانومو نمیخای و باهاش ادامه نمیدی . فقط منتظری بچت به دنیا بیاد. اگرم واقعن شما میخای طلاقش بدی و بیای با آزیتا ، خب باید بری خیلی جدی با پدر یا برادر آزیتا حرف بزنی. میگه نه ! من توانایی طلاق دادنه اون خانومو ندارم ! من در قبالش احساس تعهد میکنم. و نمی خام بچم بی مادر بشه !  تازهههههه اگههههههه من اونو طلاقش بدم نمی تونم برم با خانواده ی آزیتا رو در رو بشم و بگم میخام با یه بچه بیام دختر شما رو بگیرم. بعدش خانواده ی خودمم خیلی مخالفن و میگن غلط میکنی اینو طلاقش بدی ! 5 سال به خاطر اینکه باهاش ازدواج کنی این همه دوا مرافه کردی حالا که به هر حال این اتفاق افتاده ، باید بشینی مث آدم زندگی تو بکنی (گویا چون دختره از ایمان 2 سالی بزرگتره ، خانوادش مخالف بودن و میگفتن این ازدواج به صلاحت نیست ، البته که منم موافقم ! این پسره با سی سال سن مثه یه پسر بچه فک میکنه ، باید هم بره یه دختره 20 ساله بگیره تا شاید از لحاط عقلی و منطقی مث هم باشن ! )

گفتم خب ! همه ی این حرفا ینی اینکه شما تصمیم داری تو این زندگی بمونی ، پس چرا به آزیتا اینو نمی گی؟ میگه آخه دلم نمیاد! این بچه تازه مادرش مرده ! من منتظر بودم مامانش خوب شه ! گفتم آقا ایمان این حرفت دیگه از همه ی حرفایی که تا حالا زدی بدتره ! ینی تو واقعن فک میکردی مامان آزیتا با اون شدت بیماری ممکنه خوب بشه؟! بعد خوبم میشد ، ینی مثلن اگه قرار بود 10 ماه طول بکشه تا مامانش خوب بشه شما میخاستی این رابطه رو 10 ماهه دیگه کش بدی؟ بعد تازه شرو کنی به کات کردن؟ این چیزا چیه واسه من میبافی آخه؟!

بعد دیگه آخرش قبول کرد که حلقه دسش کنه و بره با آزیتا جدی حرف بزنه. بعدشم برگشت گفت تو خیلی دختر خوبی هستی. گفتم آره میدونم !

گفت من همیشه به آزیتا میگفتم که به دوستیتون حسودی میکنم. گفتم پس درک کن که من چه ریسکی دارم میکنم تو این شرایط آزیتا اومدم دوستی مو گذاشتم این وسط تا بهش کمک کنم. باید قول بدی آزیتا هیچ وخ نفهمه که ما این حرفا رو با هم زدیم. چون اگه این اتفاق بیفته آزیتا خرخره ی منو میجوه ! گفت باشه ! ولی تو ام باید قول بدی بعدن به من بگی آزیتا با کیه و چیکار میکنه ! اصن تو فک میکنی آزیتا میره تو یه رابطه ی دیگه؟! گفتم نه اخه چون تو تنها بازمانده ی پسرای روی زمینی با تو همه چی تموم میشه ! نمی دونم واقعن چه اعتماد به نفسیه این آدم داره!

خلاصه قرار گذاشت که چارشنبه بره با آزیتا حرف بزنه و تمومش کنه .

منم درحالی که قشنگ اعصابم له شه بود برگشتم خونه و بعدشم مجبور شدم تو وایبر قضیه رو برا راضیه توضیح بدم. حالا همین راضیه بیچاره ، پارسال سر یه پسره دیگه که آزیتا باهاش بود و اونم عوضی بود ، کلی با آزیتا حرف زد و روشنگریش کرد ، حالام نتیجش این شده که آزیتا یه کلمه هم با راضیه در مورد این پسره حرف نزده. من مطمئنم اگر بفهمه من با ایمان حرف زدم قشنگ منو میذاره زیر گیوتین.

آخرش به راضیه ام گفتم ببین من میگم اصن اس ام اس بدم به ایمان بگم به منچه !هرچی خودت صلاح میدونی همون کارو بکن! اصن اون زن داره ! بلخره گندش در میاد! به ما چه ! کاسه ی داغتر از آش بشیم !

راضیه میگفت نه این پسره عوضیه ! من فک نمی کنم خودش کاری بکنه ! آخرش داداشش پا میشه میره سراغ آزیتا یا خونوادش ! گندش در میاد! منم گفتم بازم به ما چه !

اصن دیوونه شده بودم از فکر و خیال. از یه طرف واقعن از پسره ام قط امید کردم با حرفایی که زد، از یه طرف میدیدم آزیتا چه جوری داره خودشو هلاک میکنه واسه این و روز و شبش شده فک کردن به ایمان و وابسته شدن بهش. در حدی که ورداش برا من نوشت من از این به بعد همه ی زندگیم ایمانه! و میخام تمام تلاشمو بکنم تا بهش برسم !

نمی دونم این چه توانایی آزیتا داره در انتخاب پسرای عوضی. این چه وضیتی که داره که هیچ حرفی رو از هیچ کسی قبول نمی کنه و ایمان شده براش خدا. این چه اخلاقیه که فک میکنه همه دشمنشن ، همه نمی فهمن همه منطق دارن و منطق چیزه بدیه ! و باید فقط احساسی برخورد کرد! نمی دونم این چه استراتژییه که فک میکنه با محبت ، با دوست دارم گفتن میتونه هر مشکلی رو حل کنه ! اصن درکش نمی کنم و اینکه بخای به کسی کمک کنی که کوچکترین درکی از رفتارش نداری ، خیلی محاله. و من اصلن آدمی نیستم ، نبودم ینی تا حالا ، که تو این موارد دخالت کرده باشم. چون همیشه فک میکنم دو نفری که درگیره یه رابطه هستن هر چقدم با هم بد بشن ، بازم خودشون بیشتر از هر کسی میتونن به هم کمک کنن و اصولن در 90 درصدموارد دخالت دوستا و نزدیکا هیچ مشکلی رو حل نمی کنه.

چون من خودم تو زندگی خودم اشتباه دارم. خودم مشکلاتی دارم که باید حلشون کنم. چون منم پرفکت نیستم.

ولی وضیت آزیتا چیزیه که نگرانم میکنه. اینکه با تموم شدن این رابطه اونم حالا که مامانشو از دست داده و تقریبن میتونم بگم مامانش تنها عضوی از خانوادش بود که آزیتا باهاش صمیمی بود، چه بلایی سرش میاد؟ چیکار میخاد بکنه؟ وختی پارسال که همه چی اوکی بود سره اون دیوونه اونجوری نشست به عزاداری و سوگواری و زندگی شو تعطیل کرده بود ، یه چیزیه که نمیذاره بی تفاوت باشم .

نمیدونم این وسط باید به احساساته دوستانه اهمیت بدم یا به منطقی که میگه تو مسئول نجات زندگی کسی که نمیخاد نجات پیدا کنه ، نیستی !

/ 0 نظر / 3 بازدید