اپیزود 6 ، همون رمز قبلی

این فعلن ، آخرین پست در مورد این قضیه اس. بعدن اگر اتفاقی بیفته باز ، میام مینویسم

پنشنبه صب ، به محض اینکه گوشی مو روشن کردم، یه اس ام اس از ایمان اومد که "بهش کم اهمیتی کنم! جوابشو ندم ! اینجوری ازم بدش بیاد!" . براش نوشتم دقیقن چیکار میخاین بکنین که کم اهمیتی باشه؟!

نوشت : مثلن دیروز که کنسل کردم قرارو ، بهم گفت بیمارستان بوده ، ولی من اصلن حالشو نپرسیدم !

گفتم آره میدونم . تو وایبر بهم گفت.

پیام داد میشه زنگ بزنی حالشو بپرسی به من خبر بدی؟!

گفتم باشه .

چن ساعت بعد با آزیتا حرف زدم و به ایمان اس ام اس دادم." زنگ زدم . خوب بود. "

جواب داد : خوبه راه حلم؟ اینجوری کم رنگ شم؟

منم براش نوشتم : ببین این یه راهیه که قبلن امتحان کردین ، الان شما یه هفته ام بهش اس ندین یا زنگ نزنین ، اون باز پا میشه میاد مغازه ! باید آزیتا دل ببُره !

بعد کلن هیچچچچچچچ حسه خوبی ندارم از حرف زدن با این پسره. نمی دونم چرا. یه جوری از این که انقد منفعله خوشم نمیاد. ینی بیشتر حس میکنم داره ادا در میاره و خودشم کاملن واقفه به کاری که داره میکنه ولی مظلوم نمایی میکنه.

خلاصه اینکه من جواب همه ی اس ام اساشو خیلی کوتاه و رسمی میدادم و یکی دوبارم که بهم زنگ زد ریجکتش کردم .

بعدش آقا ورداشتن پیام دادن که : چیییییییییییییی کار کنم؟! این همه به من گفتی خودخاه. عوضی ! گفتی با دس پس میزنی با پا پیش میکشی ! بدتر از همه اینکه بهم گفتی راست میگی؟! من حاضرم هر کاری که تو بگی بکنم تا دیگه اینا رو نشنوم ازت !!!

بعد من درک نمی کردم که این وسط الان من چیکاره ام؟! درحالی که خونم داشت ولرم میشد ، زنگ زدم بهش و گفتم ببخشید آقا ایمان من نفهمیدم من این وسط چیکاره ام؟ من اگر هر چیزی گفتم و هر حرفی زدم ، واسه دوستم بوده . حالام دیگه کاری به این قضیه ندارم. خودتون میدونین و زندگیتون. اصن احساس میکنم اشتبا کردم تا همین جاشم خودمو قاطی کردم ! برگشت گفت نه ! ناراحت نشو ! من از این حرفایی که بهم زدی ناراحت نشدم ! تو خیلییییی خوبیییییی. خیلییییی گلییییییی ! گفتم ولی من اون حرفا رو زدم که شما یه کم ناراحت شی ! تعریف نکردم که ازتون. گفت خب می گی من چیکار کنم؟ گفتم من نظرمو گفتم. برید پیش مشاور. چون نه از دست من نه هیچ کس دیگه کاری بر نمیاد. گفت من وخ ندارم آخه ! الان دوماهه قبل از عیده ما سرمون خیلی شلوغه ، من اگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگهههههههه هم فرصتی پیدا کنم میرم دنبال کارای بیمه و خونه و بیمارستان و اینا ! گفتم خودتون میدونین. هرجوری صلاحه. گفت خیلی ممنون! گفتم خاهش میکنم . و قط کردم.

پسره ی پررروووو !

از این ورم آزیتا هی هنوز حالش بد بود و زیر سرم و این حرفا. منم انقد از دستش عصبانی بودم که اصن نمی تونستم همدردی کنم باهاش. نمی دونم واقعن اگه انقد حالش بده که همش زیره سرمه و فشارش رو 6 ئه، این اس ام اساش به فرناز چیه پس ؟ پاشو بریم ساعت بخریم ! ساعت بخریم !

کل روز جمعه ، هیچ حرفی در مورد آزیتا نزدیم تا آخر شب که فرناز به من اس داد نازنین چیکار کنم؟! الان دو روزه آزیتا به من اس میده هی ،که بریم اون نمایندگیه ساعت بخریم ! من دیروزو گفتم مهمونی ام امروزم گفتم مهمون داریم ! نرفتم. چیکار کنم دیگه؟! گفتم فرناز من نمی دونم ! برو باهاش ! به درک !

خلاصه نصفه شبی یه گروه درس کردیم تو وایبر تا سه تایی با هم مشورت کنیم ، منم اس ام اسای ایمانو براشون فرستادم و حرفاشم گفتم ،فرناز میگف کاش صداشو ضبط میکردی میدادی آزیتا گوش کنه بفهمه این چقد بیشوره !

آخرشم منو راضیه به فرناز گفتیم اگه بهت گفت بیا بریم برو باهاش ، دیگه چیکارش کنیم واقعن؟! خودش نمی فهمه ینی که بچه ی پسره آخر بهمن داره به دنیا میاد ، این زارت اول اسفند میخاد برا آقا تولد بگیره !

حالا یه سری نکته هس این وسط که جالبه بگمشون تا شمام مث من محظوظ بشین!

اولش اینکه آقا ایمان ، خودشون حقوق خوندن !!! و به همه ی امور حقوقی واقفن!بعد آزیتا برای حله مشکلشون میره پیش وکلای فوق تخصص! به قول خودش.

دومیش اینکه برادر وسطیه ایمان ، متاهله ، و از جریان ایمان و آزیتا خبر داره ، ولی برخوردش دقیقن مث ایمان روی خوش و بگو بخنده ! اون روزم فقط همون اولش یذره سرد و متعجب بود. ولی بعدش عادی شد براش و شرو کرد با آزیتا مسخره بازی و فیلم دیدن تو گوشی و این کارا. البته از داداش بزرگه حساب میبره و وختی اون اومد اینم خودشو جمو جور کرد و از مغازه رفت بیرون . واسه اعتراض مثلن !!! اونوخ آزیتا میگه پیمان خیلییییی ام با این قضیه اوکیه !!!

آزیتا قبل از ایمان ، با یه پسره دیگه دوس بود ، بعد اون موق عاشقققققق اون بودا. ینی سره دیوونه بازیای عشقیش و روشنگری های راضیه ، حتا بینشون با راضیه شکر آب شد ، بعد همون موقعم که با اون پسره تو بکش بکش بودن ، این یکی دو سری اومد رفت براش کادو مادو خرید ! کلن یه رضا میگفت ، صدتا رضا از دهنش میریخت ، بعد حالا اونشب میگه نه !!! من تو زندگیم تا حالا هیچکسو اندازه ی ایمان دوس نداشتم ! اون رضا آشغال بود !!!درحالی که وختی با ایمان دوس شد ، هنوز با اون پسره کامل به هم نزده بود. میخام بگم کلن ثبات نداره تو روابطش ! واسه اینه که من میدونم اگه از این پسره بکنه ، خیلیییی زود باز با یکی اوکی میشه. فقط این کولی بازیاش واسه قبل از تموم کردنه ! یه جورایی الان افتاده رو دنده ی لجبازی با اون دختره ! که چرا اون با اینکه از ایمان بزرگتره و فلانه ! باید بیاد زندگی بسازه ! درکش نمی کنم ینی.

اونوخ یکی از گزینه های ما اینه که به خانوادش بگیم ، ولی چون الان همشون تو سوگواری و ناراحتی و اینان ، من واقعن نمی دونم توقع چه برخوردی باید ازشون داشته باشم و میترسم گفتنش بدتر از نگفتنش بشه ، چون بابای آزیتا فوقققق العادهههه سخت گیره تو این مسائل و حتا سابقه ی اینو داره که 12 سال ! با ازدواج خواهره آزیتا مخالفت کرده ! یا مثلن عروسشونو الان بعد از 10 سال هنوز قبول نداره ! و اینکه اوایل دانشجویی آزیتا که اصفهان قبول شده بوده و یه حرکتایی کرده بوده و باباش شک میکنه ، با زور و زحمت برا آزیتا انتقالی گرفت تا بیاد تهران و تحت کنترل باشه ! از اون ورم آزیتا اصلنننن با خاهرش اوکی نیس و عین دوتا غریبه ان با هم. و من نمی دونم مثلن گفتنش به خاهرش چه پیامدی خاهد داشت !

/ 0 نظر / 2 بازدید