سرمو بالا گرفتم و از عرض خیابون رد شدم

ساعت یه رب به سه که در واگن بانوان مترو بسته شد، احساس میکردم بعد از یک قرن بلخره امروز تموم شده. توی واگن چنتا دختر مدرسه ای بودن.  روی پله برقی ها هم بودن. پسرام بودن. با کوله های بزرگ و شل ول . صورتی. سورمه ای. قرمز. کتونیای غول پیکر و شلوارای ورزشی که دمه پاهاش ساییده شده بود. ساعت سه ، روی پله برقی یه جوری بلند بلند میخندین و حرف میزدن ، که انگار نهه صبه.خانومه پشت سریم غرغر کرده بود. بعد تو تاکسی بغل دستم نشسته بود. نمیدونم دخترا چیکار کرده بودن که هی نچ نچ میکرد. بعد هم برگشت به من گف بیچاره معلمای اینا!

من مطمئنم اگه این خانم ، کلاس ساعت هفتو نیمه صبو دیده بود. یا زنگ آخرو، حتمن صمیمانه منودر آغوش میگرفت.

14 نفرو ، ساعت هفتو نیم صب نشوندم پای کامپیوترای سایت، رفتم کتاب عربیا و لکچرای زبان و برگه های ریاضی رو از زیر دستشون جم کردم و گفتم فتوشاپو باز کنین، بعد بچه ها آیکونشم بلد نیستن! ینی نه این که اینا خنگ باشنا، ولی فتوشاپ موجود در سایت ورژن " 0.7می" هستش! وضیته من اینه سرکلاسم.

بعد خانم مسئول میاد میگه وای بچه ها! از معلمتون استفاده کنین! چیزایی که کاربردیه یاد بگیرین!!

برای دوازده نفر، نفری سه بار، حداقل، توضیح دادم که چه جوری از پن استفاده کنن تا عکسه اون سه تا پنگوئن دیفالت ویندوز سون رو دور بری کنن. و باز بعضیاشون با مجیک و لسو کارشونو انجام دادن.

توی دفتر مدرسه ی راهنمایی، خانم همکاره "جذبه" گفته بود خوبی؟ گفتم آره. گفته بود ولی نیستی. خیلی خسته ای انگار. گفتم نه خوبم. گفت نه نیستی! گفتم باشه ! توخوبی ! خندیدیم.

بعد نشستم یه چاییه تلخه تلخ خوردم. اون یکی خانوم همکارم از اون وره میز گفت کجاس کلاست؟ گفتم سایتم! گفت میام پیشت! کارت دارم ! بعدم دستشو افقی کشید رو گردنش و بی صدا گفت کشتمت ! منم گفتم نه من فرصت ندارم! امروز فول تایم کلاس دارم اینجا! سر تکون داد.

توی سایت همکارم اون ور میز نشست، من اینور. نصف بچه ها ارائه داشتن و نصف دیگه داشتن پاورپوینت میساختن. مکالمه ی سه تا جمله ای من و همکارم  سیصد بار قط شد و صد و پنجاه بار ما بلند شدیم رفتیم پای کامپیوترا و کارای بچه ها رو چک کردیم. بعد من آخرشم نرسیدم فرمای جشنواره رو پر کنم. وختی زنگ خورد و بلخره خانوم خانوم گفتن بچه ها تموم شد. سرمو گذاشتم رو میز. و دقیقن یک صدمه ثانیه بعد از این حرکت صدای یکی از شاگردام اومد که "خااااااااانووووووممممممم ! ما الان ارائه داریممممممم...." بعد شاگرد همکارم اومد. ینی دختره بیس بار اومد و رفت! من جای همکارم میخاستم سرمو بکوبم به میز! کلن این بچه های پایه ی هفتم خیلییییییی کوچولو موندن هنوز. متاسفم که باید اینو بگم ، ولی اصلن نتونستم باهاشون ارتباط صمیمانه ای برقرار کنم!

این ساعت آخر ، خیلی انرژی میگیره ازم. بچه ها زیادن. بعد حرف میزنن.حرف میزنن. حرف میزنن. حرفاشون تمومی نداره. همش دارن حرف میزنن. تا دونه دونه عکساشونو ببینم و انتخاب کنم ، و این وسط تا یکی در میون سی دیا بازی در بیارن و لود نشن ، فقط به این فکر میکردم که دو هفته ی دیگه مونده! دوهفته ی دیگه مونده ! طاقت بیار!

اینکه عکسای یاسمن رو ببینم ، پاور پوینت بهاره رو چک کنم. به سارا توضیح بدم در مورد مطالعات میدانی! باید دقیقن چه توضیحی بده ،در جواب سها که هی نان استاپ میگه خانوم از کجا گفتین بخرم؟ از کجا؟از کجا؟ کروکی لوازم التحریر "افق" رو بکشم ، و به سارینا که بالا سر من وایساده و میگه خانوم من میخام ساندویچمو بخورم! میشه؟ نگا میکنم ، فقط بخشی از کلاسه. یه بخش کوتاه.

بعد از رفتن بچه ها ، به همکارم میگم اینا رو پر کردی ؟ میگه آره ! گفتم پس باید یه ده دقه بشینی تا منم بنویسمشون. با وجود سر درد و گشنگی ، سعی میکنم در خوش خط ترین حالت ممکن فرم ها رو باز نویسی کنم . بعم سیصد جاشو باید امضا کنم.تو امضاهای آخری دیگه اصن املای اسمم اشتبا میشه!

توی دفتر خانوم همکار دنبال مدرسه خوبه دولتی میگرده. میگن ثبت نام میان پایه ، حدود 9 تومن شده ! پیش دانشگاهی 15 تومن!!! تازه با شرط معدل و آزمون ورودی.

با همکارم میرم سمت دفترشون. یه سری فایل بهم میده. خاهرشم هست. دختره خوبیه. یه نیم ساعتی هم اونجا میشینم و حرف میزنیم و کارا رو اوکی میکنیم باهم.

وختی در دفترو پشت سرم بستم ، از خستگی در حاله مردن بودم.خستگیه ناشی از -فقط- نیم ساعت خابیدنه شبه قبل. بعد فک کردم در مقایسه با هفته ی پیش، که انگار مهره های کمرم داشت از هم سوا میشد و سردم بود. بی نهایت سردم بود، الان حالم خیلی بهتره. حتا بهتر از دو هفته ی قبل. که تمام چهارشنبه، مسیر اتاقم تا دسشویی رو طی کردم وانقد گلاب به روی همه ، متحول بودم که گلوم مزه ی خون گرفته بود.حداقل الان دهنم مزه ی تریدنت سبز میده و استخونامو حس نمی کنم ...

/ 0 نظر / 25 بازدید