والا! داغون!

1-دو روز خیلی بد گذروندم. دو روزی که تقریبن شیش ماهی بود می دونستم در راهن و بلخره وختش رسید. سخت بود. ولی گذشت. اینکه برای اولینه اولین بار صب زود را افتاده بودیم سمت بهشت زهرا. که وختی رسیده بودیم ساعت هنوز هشت نشده بود. برای اولینه اولین بار نشسته بودم روی صندلیای سرد سالن انتظار غسال خونه ی بهشت زهرا و نمی دونستم دستای من چرا انقد یخ زده وختی آزیِ که هی سه دقیقه یه بار سرشو میذاره رو شونه ی من یا فرناز و میگه دیدی بی مادر شدم؟ دیدی ؟

مثلن هیچ وخ فکرشم نمی کردم اولین باری که داداش آزی رو ببینم با چشمای پف کرده و صدای گرفته بهم بگه ببرینش تو ماشین ، نمیخام وختی اسم مارو صدا میکنن آزی اینجا باشه. که من با دستای سردم ، با دستای یخم از وسط آدمایی که خیره نگاهمون میکردن آزیتا رو برده بودم تو ماشین و فرناز بدو بدو با چایی و نبات اومده بود ، با خواهش و تمنا و التماس و زور آزی رو مجبور کرده بودیم چایی رو بخوره .

فکر نمی کردم ، فکر نمی کردیم ، نه من و نه فرناز ، که یه روز به قدری زورمون زیاد بشه که بتونیم انقد محکم دستای آزی رو بگیریم ، وختی جیغ جیغ کنان مارو هل میده تا بره سمت قبر هنوز خالیه مادرش. که سرمون جیغ بزنه چرا ولم نمی کنین! مامانمه ! من پرستاریشو کردم ! خودم پرستاری شو کردم. وختی واسه اولینه اولین بارم داشتم دفن شدن یه آدمو میدیدم هنوز دستای آزیتا تو دستم بود .انقد محکم نگهش داشته بودم که تا شب مفاصل انگشتام درد میکرد. که برای اولینه اولین بار دیدم خاک سرده و چه جوری آدما دل از عزیزشون میبرن ، بعد از به خاک سپردنش.

تمام روز خاکسپاری از دیدن اشکای آزی ، خواهرش و برادرش دلم اونقد صد تیکه نشده بود که با دیدن دستای لرزون باباش وختی داشت کلید خونه رو میداد بهم و میگفت کدوم کلید دره حیاطه و کدوم کلید در واحد، شد.

2-دیشب هیچی نخابیدم. ساعت دو نیم تلاشم برای خابیدن شرو شد. ولی رسمن تا چاهار صب به خودم پیچیدم. آخرشم چارو نیم خابیدم تا شیش. ساعت هفتو ده دقه رسیده بودم مدرسه. دوتا از شاگردای پارسالم نشسته بودن تو راهرو رو زمین زبان میخوند. بهم سلام کردن . گفتم چرا رو زمین میشینین، خوب نیس. استخون درد میگیرین ، زمین سرده ! خانم بک آپ خانم مسئول یه دقه بعد از من اومد. نمی دونم چرا من اصن درکش نمی کنم. کند ذهنه به نظرم. کل هفته ی پیش ایشون و خانم مسئول تقریبن هر روز به من زنگ زدن و سر نمره ی برگه ی بچه ها ، نمره ی کلاسی بچه ها ، نمره ی طول ترم بچه ها ، اضافه کردن نمره به نمره ی کلاسی بچه ها ، جمع نهایی نمره ی بچه ها ، شکایت بچه ها به معلم راهنماها ، رفتن به سایت یا نرفتن به سایت و ...، مغز منو دریل کردن. بعد من از اول آذر به خانم مسئول و همین بک آپ خانوم ، گفتم که هر جلسه با بچه ها میرم سایت . و تقریبن هر بار دارم زیر گزارش کلاسم مینویسم ، بعد یه بار که نمی نویسم صد بار اینا زنگ میزنن که میرین سایت؟ خب کجا میرم پس؟ ینی یه ثانیه با خودشون فکر نمی کنن که وختی پروژه ی بچه ها فتوشاپ داره توش باید رفت سایت. این یه مطلب سادس. اونوخ هر بار سر همین نیم خط " ما به سایت میرویم" من داستان دارم باهاشون. میخام بگم دیفیکالتیه کار در مدرسه ، فقط بچه مدرسه ایا نیستن ، همه بای دیفالت "پرابلم" محسوب میشن ، مگه اینکه خلافش ثابت شه !

بعد از کلاس تا بچه ها برن و من برم پایین ، طبق معمول همیشه صندلی برای نشستن و فنجون برای چایی ریختن نبود. نمیدونم واقعن مدرسه کی میخاد یه فکری برا این حالت بکنه! خیلی بی تربیتن واقعن. تازه وختی من رفتم ، هنوز هیچ کدوم از همکارای دپارتمان ما نیومده بودن! حالا فک کن ، کیفم رو شونم ،دفتر کلاسم یه دستم ، پوشه ی برگه مرگه ها و فرمها زیر بغلم ،اصن نمی دونستم اینا رو کجا بذارم! تا اون یکی همکارم اومد و بهش گفتم یه دقه اینا رو نگه دار من برم یه صندلی از راهرو بیارم. بعدشم بهش گفتم بشین اینارم نگه دار تا برم فنجون بیارم. حالا جالبش اینه که خانومای ناظم همیشه این وضو میبینن و هر بار به من یا هر کدوممون که میریم تا آبدارخونه و فنجون میاریم میگن وای چرا شما دارین میرین؟ مگه فنجون نیست! منم امروز که خانومه بهم گفت ،گفتم حتمن نیست که من دارم میبرم ! و نه تنها فنجون نیست ، حتا تعداد صندلیا هم خیلی کمه . لطفن یه فکری برای این وضعیت بکنید. خیلی خارج از تحمله ! بعدم رفتم تو دفتر. کلن دوتا صندلی خالی بود و ما پنج نفریم.

 کلاس دومم که تموم شد و رفتیم دفتر ، معاون آموزشی اومده بود و منم بهش سلام کردم و گفتم مثکه من هفته ی پیش شما رو ندیدم ، گف آره آخه من مادر بزرگ شدم ! گفتم به سلامتی مبارکه و اینا . اونم برگش گفت ممنون. ایشالا قسمت شما !!! ینی هیچ کس تا حالا همچین آرزوی بلند مدتی برای من نکرده بود!

اونوخ ، یکی از همکارا که ساعت قبل با من تو سایت بود برگشت هی گفت تو چقد معلم خوبی هستی ! چقد بچه هات خوبن باهات.چقد تو خوبی با بچه هات و اینا. منم گفتم خوبی از خودشونه. من کاری نمی کنم. بعد یهو یکی از همکاری دیگه که من خیلی مشتاقم بدونم مشکلش با من چیه دقیقن ، برگشت گفت وای خانم فلانی ! شما مطمئن باشین بچه ها یه معلمی مث شما رو بیشتر یادشون میمونه تا ایشونو ! کسایی که به بچه ها سخت میگیرن و چیز یادشون میدن ! همیشه بیشتر از معلمایی که الکی مهربونن یاده بچه ها میمونن.  

هیچی دیگه کلن همکارم یه خطه صاف شد و بعد تو راهرو به من گفت ببین ببخشیدا به خدا من منظورم این نبود و اینا. منم گفتم بیخیال. ینی مدیونی فک کنی دوزار برام مهم باشه این چی میگه ! 

/ 0 نظر / 2 بازدید