رمز به آقایون تعلق نمی گیره

حاله خوبی ندارم.چرا؟ نمی دونم. خسته ام. خیلی خسته. همه ی این خستگی و حس های بد هم از دیشب قبل از خاب شرو شد. که به ف اس دادم. با خودم درگیر بودم که بهش تولدشو تبریک بگم یا نه. مثلن آدم بعد از ده سال دوستی با یه نفر بخاد تصمیم بگیره دوستی شو تموم کنه ، چقد سخته؟ بعد بهش اس دادم. اگه همه چی مث قبلن بود راس دوازدهو یه دقیقه بهش زنگ میزم. می خندیدم باهم . ولی همه چی مث قبلن نیس. هیچی مث قبلن نیس. منم براش نوشتم که نمی دونم مث همه ی این مدت اس ام اسم بهت میرسه یا نه ، ولی تولدت مبارک. اونم جواب داد مث همه ی این مدت ممنون که به یادم بودی.

خیلی حسه بدی داد بهم اس ام اسش. چون از بعد از تولده من ، دیگه هیچ خبری نشد ازش. همون روز صبش یه اس داد بهم فقط. منم جواب دادم. و دیگه هیچ خبری نبود ازش. من حتا عیدو هم تبریک گفتم بهش ولی جوابی نداد. راستش دو دل بودم که لازمه واسه تولدش کاری بکنم یانه ، ولی بلخره گفتم یه اس ام اس میدم، دوس داش جواب بده ، دوس نداشت نده. ولی کاش جواب نمی داد.

این میشه سومین باری که یه نفر همین جوری بی دلیل تو زندگیم تموم میشه. مث اینکه باید عادت کنم به این جوری تموم شدنه آدما!

دفه ی اول ، مث همه ی اولینا چیزه خیلی سختی بود. یه کسی که خیلی دوسش داشتم ، خیلی زیاد ، همینجوری بی دلیل گذاشت رفت. البته من اون موق جوون بودم به آدما زیاد اهمیت میدادم و دوسشون داشتم. اونوخ این آدمم خیلی دوس داشتم. عاشقش بودم حتا. ولی رفت. همینجوری بی دلیل. همینجوری یهویی. بعد از چند ماه یه شب بهم اس ام اس زد که ببخشمش. گفت که ازدواج کرده. که شده! که قسمت بوده. و این بل شت ها. چه اهمیتی داشت دیگه واقعن؟ که دربارش حرف بزنیم؟ اون کی میفهمید حال منو؟ من خیلی دوسش داشتم . خیلی. این خیلی که میگم خیلیه! وختی رفت من زیاد غصه خوردم. خیلی زیاد بغض کردم. خیلی خیلی خیلی زیاد اشک داشتم. خیلی ترسیدمو درد کشیدمو غصه خوردم. همینجوری تنهایی. تو دلم. به هیچ کس نگفتم. خب چی میگفتم؟ اگه یکی میپرسید چرا؟ چی میگفتم؟ میگفتم نمی دونم؟ من اصن نمی دونستم چرا رفته ، چی شده! خب چرا واقعن؟ و هیچ وختم نفهمیدم. ما با هم خوب بودیم. خیلی خوب بودیم...

بعد تنها شدم دیگه. خیلی تنها. آدم تو تنهایی زیاد یاد میگیره. ولی چیزای بد. من خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم که به آدما اهمیت ندم. که دیگه هیچ وخ با قلبم هیچ کسو دوس نداشته باشم. که هیچ وخ نمی شه از هیچ کس و هیچ چیز مطمئن بود. یاد گرفتم که شیر احساساتمو محکم ببندم. اینارو الان ، اینجوری راحت ، اینجا مینویسم ، ولی یاد گرفتنشون به این راحتی نبود. که یکی که دوسش داری، یه هفتس ندیدیش و نشنیدیش ، چون مسافرت بوده ، شهر مادریش ، در جوابه اس ام ات برات بنویسه من این خطو دارم خاموش میکنم. دیشب عقد کردم. دیگه به من زنگ نزن.

یه جایی هست پایین گردن آدم ، وسط دوتا استخون ترقوه ، یه شکل هفت مانندی داره ، گوده! من اونشب قلبمو توی اون گودی حس کردم. شاید واسه آخرین بار. بعدش همونجا موند و تیکه تیکه از چشمام ریخت بیرون.

هیچ کس واسه همیشه نه عاشق میمونه نه غمگین. منم مثه همه. بعد یه آدمه دیگه اومد تو زندگیم. که هیچ وخ اینجا دربارش چیزی ننوشتم. یه پسری که خوب بود. خیلی خوب بود. مهربون بود و حتا منو دوس داشت. قدش بلند بود ، قیافشم خوب بود.منم خوشم میومد ازش. دوسش داشتم. زیاد. ینی عاشقش نبودم. ولی دوسش داشتم. دوس داشتم خوشال باشه بخنده زندگی واسش قشنگ باشه. میگف خوشاله با من. من خوبم . میخندیمو اینا. قط نخا بود. از گردن :)

اهمیته شرایطش ، دقیقن همین قد بود. همین جایی که توی پاراگراف قبلی نوشتم. آخرین چیز.

نه اینکه من یه آدمه خاصی باشم ، ولی واقعن برام مهم نبود. یه چیزی بود که پیش اومده بود خب. یه اتفاق که ممکنه واسه هر کسی بیفته. من قبل از اینکه باهاش آشنا بشم هیچ وخ هیچی درباره ی کسی که قط نخاس نمی دونستم. ولی یاد گرفتم. که چه جوری بهش سوپ و پیتزا بدم! که هسته ی گوجه سبزو آلبالو از دهنش در بیارم. چایی و بیسکوییت و بستنی بخوریم با هم. که وختی کنار همیم تو پارک ، مردم نگامون میکنن. چون من وایسادم و اون رو ویلچره. میان میپرسن. که چی شده.خوب میشه یا نه. بعد من باید لبخند میزدم. میگفتم مهم نیس. همینجوریم خوبه! و بود. همونجوری هم خوب بود. مثلن دوسال. ذره ذره یاد گرفتم باید چه جوری باشم. باید چیکار کنم. یاد گرفتن زندگی کردن با یه آدم قط نخا سختی داره. هیچ وخ نمی تونه حتا دستتو بگیره. چون اصن انگشتاش تکون نمیخورن. چون دستاش مشت شده مونده. مثلن باید بدت نیاد کیسه ی سوندشو خالی کنی. من بدم نمیومد. هیچ وخ بدم نیومد. هیچ وخ حتا هیچی جلوی دماغم نگرفتم. اصن هیچ وخ نذاشتم دربارش حرف بزنیم. یه جوری اسکیپ میشد این مسئله همیشه.

بعد یه شب دوامون شد. دوا نه. یه چیزی بهم گفت که خیلی ناراحت شدم. خب قلبی نداشتم که بگم قلبم شکست و این حرفا.ولی ناراحت شدم. بعد دیگه دوس نداشتم بیشتر از این ناراحت بشم و همونجوری که ناراحت کنار تختم ، رو زمین نشسته بودم ، براش نوشتم که باشه. من دیگه باهات کاری ندارم. و تموم شد. همون لحظه ای که گوشیم روی عسلی ویبره زدو گفت دلیور شده اس ام اسم. تموم شد. اون آدم واسه همیشه از زندگیم حذف شد.

من کینه از کسی به دل نمیگیرم. با کسی دوا نمی کنم. هیچ وخ طلبکار نمی شم. همیشه به آدما این حقو میدم که انتخاب کنن. میخان برن ، بمونن هرچی. حتا اگه از یکی خیلی خوشم بیاد ، ولی اون نه ، هیچ کاری نمی کنم. خب خوشش نمیاد از من. نمی تونم زورش کنم دوسم داشته باشه که.

بعد با خودم فک کردم دوسال با یه آدمی بودم که همچین فکری در مورد من میکرده... میتونستم یه هفته ناراحت بمونم به خاطر حفش. حتا یه عمر ! ولی بیخیال. من غصه هامو خورده بودم. دیگه این اتفاقا غصه خوردن نداره که ... این آدما ... این عشقا ، این دوس داشتنا ...

حالام نوبت ف بود. که بعد از ده سال دوستی ، اینجوری سره هیچ و پوچ ، سره یه چیزی که من نمی دونم واقعن چیه ! این بازیا رو دربیاره. مهم نیس. اونم آدمه. خب لابد صلاح دیده که بسه. منم ادامه نمیدم. با این همه ای کاش دیشب جواب اس ام اسمو نمی داد. اینی که فهمیدم همه ی این مدت اس ام اسام بهش رسیده و جواب نداده ، حس بدی بود. البته نه اینکه منم از اون فرند های خیلی خوب باشمو هی پیگیر بشم ، ولی همین که فهمیدم حداقل اس ام اس سال نو رو هم دیده و جواب نداده ، حس بدی بود. یه جوری انگار که منت گذاشته سرم که الان جواب داده!

من خیلی دختر خوبی نیستم ، میدونم که خیلی چیزا و کارا هس که مامانم دوس داره من انجام بدم  و نمی دم! کلن من حس میکنم خیلی زیاد مامانمو نا امید کردم همیشه! خاهر خیلی درجه یکی هم نیستم ، حتا معلم و طراح خیلی خارق العاده ای هم ، ولی همیشه دوست خوبی بودم. اینو مطمئنم. هیچ وخ تو یه رابطه ای که دوستی بوده اسمش ، من به دوستام بدی نکردم. حتا به بد ترینشون. حتا وختی اونا بهم بدی کردن. تو زندگیم فقط و فقط یه بار با یکی از دوستام بحث کردم اونم سیما بود ، اونم به خاطر یه کاره دانشگاهیی نه یه چیزه شخصی . همیشه تلاشمو کردم که اگه کاری از دستم بر میاد براشون انجام دم. حتا هیچ وخ از چیزای ناراحت کننده ی زندگیم براشون حرف نزدم .ف برای من ، خیلی بیشتر از یه دوست معمولی بود. سه سال با هم روی یه نیمکت نشستیم و درس خوندیم. با هم بزرگ شدیم. ولی الان ...

من بدون ف تنها نمی مونم. دوستای دیگه دارم. ولی حتا تو خاب هم میتونم جایگاهش رو توی زندگیم و احساسم و قلبم نسبت به بقیه ، ببینم .

خیلی دارم ناله میکنم ؟ خب بکنم! این همه بقیه میگن. یه بارم من بگم.

اینکه از دیشب انقد از دستش ناراحت شدم که امروز تو دفتر اصلن حالم خوب نبود. کلن همه ی اتفاقی این سالای دوستیمون انگار جلوی چشمم بود. بخام راستشو بگم ، حتا ف هم یه بار یه من یه بدی بزرگ کرد. ولی من بخشیدمش. امروز اون کارش یادم نیومد. فقط اینکه با هم چقد خوب بودیم و خوش میگذشت یادم اومد.بعدم دوباره توی همون گودی که آدرسشو دادم بهتون ، یه قلمبه ی گنده تشکیل شد. اونم دقیقن سه دقه قبل از ناهار...

اونوخ امروز انقد دلم میخاس سرکارم با یکی حرف بزنم. ولی کسی نبود. ینی من که انقد با همکارام صمیمی نیستم که بشه این چیزا رو بهشون گفت. کلن بودمم ، فک نکنم میگفتم! حتا دلم میخاس برم اونور پیشه پسرا درخاست یک نخ سیگار بدم! ینی انقد داغون بودم. خب بله من تاحال چن بار سیگارم کشیدم. ولی سیگار رو من تاثیری نداره! ینی اینی که میگن نیکوتین اله و بله ، واسه من که کاره خاصی از دستش بر نمیاد. ولی امروز به یه حدی از پوچی رسیده بودم که دلم سیگار میخاست. اما به همون دلیل عدم صمیمت تا این حد ! و البته خجالت از گل روی آقای رئیس! نشد که برم و دود کنم.

الانم حالم هنوز خوب نیس. فردا رو مرخصی گرفتم برم مهمونی ! امیدوارم تا فردا از این قیافه ی ناله در بیام ...

/ 0 نظر / 2 بازدید