دوتا از گروهای منم قشنگ دست خالی اومده بودن البته !

اینکه الان دو ساعته از مدرسه اومدم خونه ، و سه تا لیوان چایی خوردم ، ولی هنوز هیچی به هیچی. ینی قشنگ ده تا لیوان دیگه میخام!

بعدش امروز قرار بود من یه چیزی رو برای خانم مسئول پرینت بگیرم و ببرم ، واسه همین باید زودتر از خونه میرفتم که سر راه برم این کارا رم بکنم ،بلخره برای اولین بار من رفتم این دفتر فنیه ، و اون یکی پسره منو ناامید نکرد! دوتا داداشن اینا، بعد یکیشون به شدت کاربلد و کار رابندازه ، یکیشون به شدت کار خراب کن و گند بزن! ینی یدونه پرینت ساده رو همیشه با بدبختی میده به آدم. ولی امروز یدونه لمینیت برا من انجام داد که خوب بود.

وختی سر کوچه مدرسه از تاکسی پیاده شدم ،ساعت 2 بود. گفتم برم تو این سوپر مارکته یه چیزی ابتیاع کنم واسه ناهار، بعد تو حاله خودمم بودم. کلن من 95 درصد مواقع تو حاله خودمم. تو حال خودم، ینی حواسم به آدمای دیگه نیس. بعد همونجوری که من تو حال خودم داشتم میرفتم تو مغازه یهو یکی پرید بازومو گرفت که : این خانوم مهمونه منه ها! :|

همکارم بود. همون خانم جذبه . کلن این استعداد خاصی داره در برهم زدن خلوت من! خلاصه با هم رفتیم تو مغازه و یه مشت آشغال خریدیم واسه ناهار. از زمان دانشگا به این ور، دیگه کلاب نخورده بودم.

اونوخ تو مدرسه، یه ده دقه ای پشت در اتاق موندیم چون کلید و خانم مسئول نبودن. آخرش خانم جذبه رفت دسته کلید گرفت از پایین و رفتیم تو اتاق. حالا این خانوم مسئول سایتم ول کن نبود که ، هی اومد به ما تذکر داد که در اتاقو ببندین! چرا چیپس و نوشابه خریدین؟ این چیزا چیه میخورین؟ مدرسه قدغن کرده اینا رو! بعدشم تا من دستامو بشورم و بیام ، همکارای دیگه هم اومدن و انقد حرف زدن و شلوغ کردن که اصن نفهمیدم چی خوردم. بعد خانم جذبه تحت تاثیره امر به معروف های خانم مسئول سایت، نوشابه شو نصفه ول کرد ، ولی من دو دستی چسبیده بودم به قوطی و در مقابل چشمای همکاران با نوشابه وارد آسانسور شدم و با همونم رفتم سر میزای شاگردام! خب نوشابه مو میخام! شرب خمر نمی کنم که! نوشابس!

بعدش داشتم به یکی از بچه ها که خیلییییی از زیر کار در رو و این برنامه هاس، یه چیزیو تو فتوشاپ توضیح میدادم، اینم رو میز نشسته بود و داشت با حرص به اعضای گروهش که هی زیرآبشو میزدن ، نگا میکرد ، الکی ام هی میگف بلدم بلدم! خلاصه وسط بلدم بلدم ، نمیخاد بگین و اینا ، یهو با پاش کوبید تو زانوی من! بعد خودش انقدددددد هول شد که از میز پرید پایین و شروع کرد به عذر خواهی. حالا منم غش کرده بودم از خنده که " ببین الان منظورت این بود که خانم گفتم کافیه! بلدم! بس میکنی یا نه؟" اینم هی میگفت نه به خدااااااااا! به خدا از استرس داشتم پامو تکون میدادم و ... . ولی من و دوستاش انقد خندیدیم که کلن دیگه نتونستم براش توضیح بدم . گفتم مریم من میرم یذره میخندم بعدن میام دوباره!

دیگه از ساعت چاهار و نیم به بعد، واقعن خسته شده بودم. سرمم درد گرفته بود. این خانوم همکارمم ول کن نبود، هی میومد غرغر میکرد که خانم مسئول به کارای بچه های من گیر میده! به تو چیزی نگفته ؟

حالا کلن این یه اخلاقه "از زیر کار در بریم" داره. بعد همش فک میکنه الان دارن بهش گیر میدن! ینی از نصف سال که گذشت این همش با بچه هاش تو سایت بودن و داشتن رو گزارش نویسی و برشور ساختن و اینا کار میکردن ، ینی در حدی که اون همکار جدیدم همش به من میگفت وای فک کنم گزارش اینا بهترین کاره مدرسه بشه ! من اصلن هنوز هیچی رو شروع نکردم ! ولی همه چیزاشونو اشتبا درس کردن. چون این اصلن پیگیری نمی کنه کارای بچه هاشو. بعد بچه ها هم وحشتناک از لحاظ نوشتاری ضعیفن. ینی همیشه کلییییی غلط املایی و ساختاری دارن تو جمله هاشون و من خودم همیشه همه ی مطالبشونو قبل از پرینت شدن چک میکنم. امسالم خانم مسئول خیلی مته به خشخاش گذاشت برا کارا، و ریز ریز چک کرد. اینم عصبی شده بود که چرا الان میگه! بعد کلن این سیستمیه که هزارتا کارو میخاد با هم انجام بده ، ولی هیچکدومو انجام نمیده ، درس حسابی، ینی سرهم بندی میکنه! اونوخ فک میکنه فقط همین مهمه که آدم همیشه سرش شلوغ باشه. کلن درکش نمی کنم.

/ 0 نظر / 29 بازدید