اگزیتو بزن، قبل از اینکه باز گیم اور شی

مثلن یه روز صب که تازه چشماتو وا کردی، یه چیزی در درونت بهت بگه : عزیزم فک میکردم خودت بفهمی بلخره!  ولی چون داری یه جوری پیش میری که نشون میده اصن حالیت نیس چه اتفاقی داره میفته،  وظیفه ی خودم دونستم که بهت بگم واقیت اینی که فک میکنی نیست. بعدم یه نکته ی ظریفی رو بهت یادآور بشه که کلن با خاک یکسان بشی.

از اون روزا بود امروز. 

   + نازنین ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment تو بِبار()

لعنت به دهانی که بی موقع باز شود

بیس سالگی من،  حدفاصل آخرای نوزده سالگیم تا قبل از شروع بیستو یک سالگیم،  دوره ی اوج زندگیم بوده. همون وختی که من بهش میگم جوونیام. 

مثلن من تو جوونیام یوزد تو بی ماچ مور فان! اصن یه وضیا! خیلیا هستن که هنوز وظیفه ی خودشون می دونن اون موق های منو بهم یاد آوری کنن، بعد من جوابی ندارم براشون جز اینکه بگم خب جوون بودم اون موق دیگه!  الان پیر شدم.

و واقیت اینه که شدم. حالا قیافم جوونه،  ولی دلم نیست. آدم فقط تو جوونیاشه که اصرار داره با سر بره دنبال یه چیزی و یه کسی و یه اتفاقایی.  جوونی رو که رد کنی،  دیگه واسه از جا بلند شدن هی دو دوتا چارتا میکنی. 

نه که بد باشه ها، ولی یه جوری آدم دیگه گول نمیخوره انگار. شایدم من اینجوریم. کلن من یکی از بی نهایت خصلت های بدی که دارم،  اجازه اشتباه نکردن  به خودم دادنه. 

تو نوزده،بیس سالگیم خیلی کارای خوبی کردم، خیلی روزای خوبی داشتم، ینی حس می کنم آدمایی که این شانسو داشتن که تو اون موق تو زندگی من باشن/بیان،  با جذاب ترین و بهترین موقیت مکانی زمانیه من برخورد کردن. و اصلن شاید به خاطر همون روزاس که هنوزم هستن، وگرنه الان هیچ رقمه چیزه دندون گیری نیستم. ینی خیلی زیاد قابلیت ترک شدن و متروکه موندن رو دارم.

بعد اینایی که الانا میان از اون روزام تعریف میکنن برام،  بنده خدا ها شاید نیتشون خیره ها،  ولی منو ناراحت میکنن. ینی حالا نه ناراحتا، ولی حس خوبی بهم نمیدن.

توی روزای جوونیم، اتفاقای خوب زیادی داشتم،  ولی یکی یا دوتا تصمیم غلط گرفتم که بابتشون تاوان سنگینی دادم. خیلی سنگین. شاید به خاطر همینم هست که حالا انقد به خودم سخت می گیرم. نمی دونم. واقیتش اینه که خیلی ترسیدم. یه جور ترسی که مث یه چراغ قرمز مدام توی مغزم چشمک میزنه. تا مدتها حتا آژیر هم میکشید. الان یا من کر شدم یا اون ساکت شده! ولی هنوز هست و بخش عظیمی از زندگیم تحت تاثیر نوره قرمزشه.

بعد نمی دونم چرا،  -خدا رو شکر البته-! من از اوناییم که بیرونم بقیه رو کشته،  توم خودمو! مثلن هنوز این همه مدت بعد از پایان جوونیم،  هنوز کسایی هستن که بهم بگن باحال و سرخوش و الکی خوش ! حتا یه بار یه کسی همینجا برام نوشته بود شما جالبین! فک کن من! تو همون 19 سالگیمم هیچکس بهم نگفت جالب، دیگه چه برسه به الان. اصن "جالب" فک نکنم صفت مناسبی واسه توصیف آدما باشه،  واسه کتابو برنامه های تلوزیونی و اینا کاربرد داره به نظرم.

انی وی، همین اواخر یه آدمی که متعلق به همون روزای اوج زندگیمه،  گیر داده بود بهم که تو چرا وارد یه رابطه ای نمی شی و این حرفا. البته کاش دردش فقط همین بود، کلن رس منو کشید تا باورش شد ولله من کسی رو نه زیر سرم دارم نه تو آب نمک نه تو فریزر نه هیجا! حالا که به بن بست رسیده بود هی گیر داده بود که چرا خب؟ بعد شاید یکی از بدترین خصلت های من که البته اکتسابیه و کلن زندگی باعث ایجادش شده،  اینه که ترجیح میدم در مورد احساساتم و همه ی مسائلی که تا شعاع دو کیلومتری احساسم قرار دارن،  حرف نزنم. به نفع خودمه بیشتر از همه. منم فقط یه کلمه بهش گفتم چون احساساتم جریحه دار شده!

و این شروع سیزن دومه کند و کاو ایشون بود.

 

   + نازنین ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٢
comment تو بِبار()

بعد از دو ساعت فکم فرصت بسته شدن پیدا کرد بلخره!

دیروز مدرسه کلاس داشتم. مثل همیشه کلی غر زده بودن . راستش خودمم اصلن نمی خاستم برم ولی مجبور بودم. بعد ملیکه که قدش از من بلندتره وایساده بود جلوم و گفته بود چرا مارو نگه داشتین؟ من الان انقد سرم درد میکنه! میخام برم خونه! گفته بودم ببین منم سرم درد میکنه ! از خدام بود خونه میموندم.کارای شما مونده من مجبور شدم بیام.تو برای من نیومدی! من واسه تو اومدم!حالام به جای غر غر وسایلتونو جم کنین بیاین بالا. بعد رفته بودم وسط سایت خالی وایساده بودم و یادم اومده بود سوئیشرتمو رو مبل جا گذاشتم وختی رفتم دسمال کاغذی ور دارم.

ده دقه گذشته بود و هیچکس نیومده بود بالا. زنگ زده بودم روابط عمومی و گفته بودم اگه تا یه دقه ی دیگه نیان بالا من میرم. بعد حتا تصمیم گرفته بودم زنگ بزنم به خانوم مسئول و بگم اینه وضیتی که برا ما درس کردن ، که تلو تلو خوران اومده بودن. با دماغای آویزون. انگار که میخان کارای منو انجام بدن. عصبانی شده بودم. نه فقط از دست بچه ها ، چون هیچ کدوم از خانومای مسئول پایه هم نبودن و بچه ها هم تا میتونستن اذیت میکردن. در حد روی میز راه رفتن حتا! از دست همکاره بی مسئولیتم که هر کدوم از گروهاش تویه یه کلاسی بودن و با جیغ و داد داشتن با هم بحث می کردن و خودش خونسرد نشسته بود توی اتاقمون. از اینکه بچه هاش یکی در میون به من میگفتن خانوم اینجا باید چی بنویسیم؟ این چیه؟ اون چیه؟ و نمی فهمیدن که من از مدار بستن و برنامه نویسی زنـگ اتـوماتـیـک مـدرسـه! چیزی سر در نمیارم.

 بعد ملیکه کبریت انداخته بود روی باک بنزین، با گفتن الان کار ما چشه؟ برای اولین بار توی این دوسالی که شاگردم بود فکر کردم چقد پرروئه.چقد طلبکاره. چقد حرص دربیاره! گفته بودم ببین مشکل ، کار شما نیست. مشکل رفتار شماس! من احمق نیستم. نمی دونم چرا شما فک میکنین خیلی زرنگین. اینو هفته ی پیشم بهتون دادم و گفتم ناقصه و اشتباه. میبری فونتشو درشت میکنی میاری فک میکنی من یادم میره؟ همش غلطه. همین الان اگر سرچ کردی درستش کردی که کردی ، نکردی در معیت والدین محترمت تشیف میبری اتاق دوم ،سمت راست، طبقه ی اول اونجا توضیحاتتو ارائه میدی. گفته بود :مگه فقط ماله منه؟ گفتم ببین من سارا نیستم که باهام چونه میزنی. معلمتم و در حیطه ی اختیاراتم تعریف شده که صفر بهت بدم و رات ندم سر کلاس. دوس داری باز با من بحث کنی؟

بعد به فاطمه که موش شده بود ، بهتر بگم مثل کل سال خودشو زده بود به موش مردگی گفته بودم :هوم! شما چی خانوم؟ یادته اون روز تورو خدا تورو خدا میکردی که اسمتو ندم؟ که کارمو میفرستم تا 5 شنبه؟ الان سه شنبس من هیچی نداشتم از تو. متاسفم برای خودم که به خاطره بی مسئولیتی تو باید جوابگو باشم. بعد قبل از اینکه دهنشو باز کنه گفته بودم به من هیچی نگو. فردا توضیحاتتو ارائه بده.

بعد به زینب گفته بودم مقاله ی شما خیلی خوب شده بود فقط باید یه اصلاحاتی روی پاور پوینتتون انجام بدین. خیالشون راحت شده بود که قرار نیس اونارم دوا کنم و گفته بودن باشه باشه و نشسته بودن به انتخاب عکس و فونت فانتزی.

بعد سمانه و نرگس ویز ویز کنان به ملیکه یه چیزایی گفته بودن و نرگس گفته بود خب حالا خانوم ببخشید! ما الان چیکار کنیم اینا درس شه؟ یه مقاله از بچه های پارسال گذاشته بودم جلوش و گفته بودم از رو فهرست این برو جلو ، هر چی داره بگرد پیدا کن.

ساعت یه رب به پنج همه رفته بودن. سمانه شماره مو گرفته بود. کیمیا با گوشیم زنگ زده بود به مامانش. ملیکه سرش خوب شده بود. به شاگردای همکارم فرق نتـایج بدست آمده و تحلیـل نتایج! رو توضیح داده یودم. بعد از رفتنشون کامپیوترا رو چک کرده بودم ،در سایتو بسته بودم و کلیدو تحویل همکارم داده بودم . چارنعل رفته بودم سمت در خروجی.

امروز صب هفت و رب نشسته بودم توی اتاقمون تا ساره بیاد. پاورپوینت نهایی شو نشونم داه بود. بهش مراحل ارائه رو توضیح داده بودم ، دفترشو امضا کرده بودم و فرستاده بودمش پایین و دعا کرده بودم در حضور خانم مدیر، ارائه ی موفقی داشته باشن. بعد رفته بودم توی سایت و عین همین ها رو برای ملیکه و سمانه و سارا توضیح داده بودم و اونارم فرستاده بودم سر ارائه ها. بقیه رو از توی راهرو جم کرده بودم و توی سایت سر و سامون داده بودمشون. ریحانه مثل هفته ی پیش چسبیده بود بهم. گفته بود من بیام توی اتاقتون عکسامو نشون بدم؟ اومده بود. سی دیش باز نشده بود. کیمیا هم اومده بود و هی به من گفته بود وای خانوم تورو خدا یه موضوع دیگه به من بدین! بعد به ریحانه گفته بود موضوع تو چیه؟ ریحانه گفته بود حوصله ندارم بگم! بعد گفته بود یه سری عکسه از خانواده مون ینی مامانم ... ینی مامانم که نه!ناراحت ولش کن دیگه حالا. بعد به من گفته بود خانوم شما چن سالتونه؟ینی میشین متولد چه سالی؟ و هی سوال پرسیده بود از دبیرستان و دانشگاه و معلم بودن. نرگس هم اومده بود با ساره و فرناز . ساره بلند بلند با نیش باز گفته بود ترکوندیم خانوم! هیچ ایرادی ازمون نگرفتن. گفتن عالیه! جای هیچ سوالی نیس! گفتم خب خدا رو شکر. دستون درد نکنه. ریحانه به کیمیا گفته بود میخای من برات عکس بگیرم بیارم؟ گفته بودم ببین من الان حضور دارم اینجا! میخای حالا بعدن بهش بگو حداقل من ندونم مثلن. گفته بود خانوم شما که از خودمونین! از نرگس پرسیده بودم گروه شما چی شد؟گفته بود اونا موندن ، من دیدم کاری ندارم اومدم! گفتم وا خب میموندی! تشویقشون میکردی! گفت چی میگفتم ینی؟ گفتم هیچی تموم که میشد دس میزدی میگفتی دوباره دوباره! بچه ها اول با تعجب نگام کردن و بعد خندیدن.

هشتو نیم رفته بودیم سر کلاس و کارای این دو هفته ی آخرو توضیح داده بودم براشون .صدبار. هی توضیح داده بودم.پای تخته نوشته بودم. چندبار پرسیده بودم که مطمئن بشم الان همه فهمیدن باید چیکار کنن . تا بلخره زنگ خورده بود .

   + نازنین ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٧
comment تو بِبار()

این آدمها از من توقع بخشش نداشته باشند

آدمهایی که با آدمیت تمام ، منو به این باور می رسونن که "دوست داشتن" هیچ وخت روی این سیاره دلیل مهمی نیست.نبوده و نخاهد شد. 

   + نازنین ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()

مثلن همین پلک پایین چشم ...

چیزهای زیادی هست برای شکر کردن. نعمت های بزرگی مثل سلامتی . مثل خانواده. مثل آرامش. بعضی وختها ولی یک چیزهای کوچکی هستند که برای داشتنشان ، برای خلق شدنشان باید سجده ی شکر کرد اصلن.

که اگر نبود امروزِ من چه به سرش می آمد، خدا می داند.

جا خورده بودم. ترسیده بودم. شوکه شده بودم. دلم سوخته بود. دلم خیلی خیلی خیلی زیاد سوخته بود. بعد از مدتها دلم هری ریخته بود. ریختنش را تا نوک انگشتهای پایم حس کرده بودم. که هفت و بیست دقیقه ی صبح شوفاژ اتاقمان را بغل کرده بودم و فکر کرده بودم چیکار کنم الان؟ به جای خون توی رگهام آب یخ جریان پیدا کرده بود. بعد مثل ترسوها دعا کرده بودم که امروز نیاید. که امروز ،خدایا اصلن فقط همین یک ساعت اول را  نیاید. بعد هی مور مور شده بودم .

یه رب سوئیشرت به بغل و کیف روش شونه کنار شوفاژ وایساده بودم. آرنجام درد گرفته بود. انقد محکم دفتر کلاسو نگه داشته بودم که وختی بلخره روی میز کلاس گذاشتمش بند بند انگشتام درد میکرد.

حالا کف پاهام داغ شده بود. حتا نوک انگشتام. و یه جایی وسط گردنم. داغ شده بود و درد میکرد. و پروانه های توی دلم هنوز بال بال میزدند.همیشه ایستاده حضور غیاب میکنم. ولی امروز حس میکردم نمی تونم روی پاهام وایسم. به خودم بود دوست داشتم تا آخر کلاس فقط سرمو بگیرم توی دستم و نبض شقیقه هامو بشمرم. همونجوری نشسته روی صندلی به ساره و فاطمه گفته بودم که بشینین حالا! حرف میزنیم با هم. بعد سرسری کلاسو نگا کرده بودم. غایب زیاد داشتیم. ساره گفته بود خانوم اینو دیدین؟ و به برگه ی سفید با حاشیه ی اریب مشکی، روی برد کلاس اشاره کرده بود.

وسط گلوم بیشتر و بیشتر درد گرفته بود و دو صدم ثانیه بعد از گفتن "آره" به ساره ، میدونستم که نباید پلک بزنم.گفته بود توی راهرو ام زدن مگه؟ گلومو صاف کرده بودم و گفته بودم نه. خانوم"م" گفت. اسما رو تیک زده بودم و گفته بودم بچه ها کار داریم امروز خیلی. هم تئوری هم عملی . بعد پای تخته تیتر نوشته بودم . و هی آب توی چشم هایم آمده بود و من لبمو گاز گرفته بودم. بچه ها شلوغ کرده بودند . دلم میخاست به کیمیا نگاه نکنم. به سمت چپ کلاسم نگاه نکنم. حتا به کتونی هام.

تا ساعت نه بشه ، صد هزار بار چشمام لب به لب شده بود از اشک و من هی پلک نزده بودم و هی لب گزیده بودم و هی دلم هری ریخته بود از تکرار دوباره ی حرفهای خودم و جوابی که داده بود. از اینکه ای کاش ای کاش ای کاش هیچ وخت نمی گفتم.و دعا کرده بودم یادش رفته باشد.

زنگ خورده بود و بچه ها رفته بودند . من با دست و پای یخ زده روی صندلی نشسته بودم و فکر کرده بودم که همین دو هفته ی پیش ، با آن شیطنت مخصوص خودش ، با آن چشم های سیاه براقش سرخوشانه ، در جواب پیشنهاد من برای عکاسی از میز صبحانه ی شان در روزهای هفته گفته بود :" نمی شه خانوم! چون من که خودم صبونه درس نمی کنم! مامانم باید درس کنه! تو خونه ی ما اگه مامانم صبا پا نشه ، هیشکی صبونه نمی خوره."

بعد دوباره اشک آمده بود تا لبه ی چشمهایم و صداها پیچیده بود توی سرم. کیمیا گفته بود  "گریه نمی کنه! هیچی گریه نمی کنه. حتا یه قطره"

خانم ج گفته بود دوشنبه ای که گذشت ، هفت روز شد. و صدای نازکِ لرزانِ هیجان زده ی خانم "م" که ده قدم مانده به بن بست مدرسه گفته بود "مامانِ یکی از بچه های اول ، فوت کرده"

توی مدرسه ی راهنمایی با بچه ها خندیده بودم.عکس دیده بودم. درس داده بودم. بعد برگشته بودم دبیرستان . توی پله ها صبا سینی به دست آمده بود استقبالم. پر از خرما و حلواهای تزئین شده. گفته بودم نمی خورم مرسی. ببین، اومدش؟ گفته بود آره. ولی هنگه کاملن. فقط نگا میکنه.

نشسته بودم توی جلسه ی شورا و جلوی عناوین تیک زده بودم و حرف زده بودم .دفتر کلاسم را باز کرده بودم و اسمش را دیده بودم. که چند هفته ی متوالی بود کار نداشت. گفته بودند ولی فقط دوهفته ی آخر فهمیده. دو هفته ی آخری که مادرش توی کما بوده. ینی همان چهارشنبه ی دو هفته ی پیش که من وسط راهرو با نرجس می خندیدم و هی اسم ریحانه از میکروفون روابط عمومی مدرسه تکرار میشد. همون روزی که به سمانه گفته بودم ببین به ریحانه میگی حتمن به من ایمیل بزنه؟ کاراش خیلی مونده. گفته بود رفتش الان. اومدن دنبالش. ولی بهش اس ام اس میزنم .سر سری یک توضیحی نوشته بودم و بند و بساطم را جمع کرده بودم.

رفته بودم تا دمه سالن ناهار خوری . که ببینمش. که یه چیزی بگم. با خودم فک کرده بودم چی بگم؟ بعد خانم "م" گفته بود ولش کن . الان تو حال خودش نیست. نمی خاد چیزی بگی. ساره ادامه ی حرفشو گرفته بود که آره. راس میگه. به من گفت عینکت مبارک! هنوز تو شوکه.

برای هزارمین بار توی این روز لعنتی اشک امده بود توی چشمم . پله ها را دو تا یکی رفته بودم پایین و دفتر را امضا کرده بودم . وسط کوچه رسیده بودم که مژه هایم طاقت نیاورده بودند و سد شکسته بود.

چیزهای زیادی هست برای شکر کردن. نعمت هایی مثل سلامتی. مثل آرامش. مثل خانواده. مثل مادر. ولی یک چیزهای کوچکی هستند که برای وجود داشتنشان ، برای خلق شدنشان باید سجده ی شکر به جا آورد اصلن.که اگر نبودند ... وای که اگر نبودند ...

   + نازنین ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۳
comment تو بِبار()

Befor knowing my awesoem personality,lets get one thing straight 2

هیچ وخت دوست ندارم برای آدمها معما باشم! سوال لاینحل! و متقابلن از مردم! هم همین انتظار را دارم. حشر و نشر داشتن با من ، شامل یک دوجین سوال است که هر بار از شما خاهم پرسید! چون دوست ندارم ناخاسته برای شما سوء تفاهم و ناراحتی ایجاد کنم.

از حرف زدن واسه حل مشکلاتم استفاده میکنم. حتا ممکنه یه وختی یه چیزایی که به نظرت احمقانه باشه ازت بپرسم! چون من تو دلت ، تو سرت ، تو فکرت نیستم که بدونم چه احساسی داری! چه فکری میکنی! چه نظری داری!

از آدمایی که"معما" بازی از خودشون در میارن که فک میکنن آمریکان و بقیه باید کشفشون کنن خوشم نمیاد زیاد. کلن به نظر من تو رابطه های انسانی به نفع خوده آدمه که زیر نویس داشته باشه!

یه آدمایی هستن که منو ناامید می کنن. که طرز فکرشون ، رفتارشون ، برخوردشون "دیوار" گونه اس.

برخلاف چیزی که به نظر میاد ، واقعن آدما برام مهمن. دوس دارم که باهاشون ارتباط داشته باشم ، حرف بزنم ، چیز یاد بگیرم ! ولی بعضیا هستن که با آدم مث انگشت با حلزون! برخورد می کنن! ینی همیشه رفتار و حرفاشون یه جوری آدمو این شکلی میکنه :-| که مث حلزون در برابر لمس انگشت ، مجبور میشی شاخکاتو جم کنی و آخرشم بری تو "زون" ات!

بعدش کلن من خوشم نمیاد وختی یکی حوصله نداره یا اصلن ارزشی واسه چیزی که من دارم میگم قائل نیست ، هی حرف بزنم. نه اینکه از رو دلخوری باشه ها! اتفاقن اصلن ناراحت نمی شم. خب بنده خدا کلن سیاره اش از من خیلی دوره! چه اصراریه من هی در مورد جاذبه های سیاره ی خودم حرف بزنم.

معمولن این بی علاقگی ها رو تو آدمای اطرافم کشف می کنم و دیگه هیچ وخت در مورد چیزایی که میدونم واسشون اهمیت نداره حرف نمی زنم.

اینجوری میشه که هی حرفام کمتر و کمتر میشه. که بضی وختا با خودم فک میکنم الان دیگه من چه حرفی دارم بزنم؟

البته نه که من از این آدمای حساسِ زود رنجِ اشک تو آستینی باشما! معمولن مث موش کور هزارتا تونل توی آدما ایجاد میکنم که اگه 999 تاش به "دیوار" رسید، باز یدونه راهه باز وجود داشته باشه که بشه با هم تعامل داشته باشیم ، ولی هستن آدمایی که میتونن موشه پرکاری مث منو دائما به دیوار بتنی بکوبن! در مقابل این آدماس که من حلزونه توی "زون" میشم و از نوع بشر ناامید!

میتواند ادامه داشته باشد.

   + نازنین ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
comment تو بِبار()

معلم بازی (4)

دختره سه سال تمام با ما همکلاس بود. پوستی میکند از بچه ها و معلم ها. هایپر اکتیو بود. رو اعصاب بود. خشن بود. تن صدایش به شدت بالا بود. رفتارهایش شتاب زده بود و همه ی مراحل شرکت در کلاس و ارتباط با دیگرانش ، یک پروژه ! روزی نبود که جیغ بنفش یکی از معلها و اشک یکی از بچه ها را در نیاورد. کل مدرسه میشناختندش و هرسال بیچاره ترین و بدترین کلاس ، کلاسی بود که دختره تویش بود! حتا بعضی مادرها وخت ثبت نام اصرار میکردند دخترشان توی کلاسی که فلانی هست، نباشد!

همیشه توی جلسه های مادران ، یک مادری پیدا میشده که شکایتش را بکند و حتا چند باری بعضی ها گفته بودند تعادل روانی ندارد! خانواده اش خیلی خود خاهند که این جوری با روان بچه های دیگر بازی میکنند! خب دخترشان را تربیت کنند یا ببرند مدرسه ی استثنایی ها!

بعضی معلمها تحملش میکردند. بعضی ها به کار میگرفتندش. بعضی ها از کلاس اخراجش میکردند. بچه ها هم عمومن تحویلش نمی گرفتند. یک عده ی اندکی بودیم که تحملش میکردیم. سازش میکردیم. مثلن یکی از بچه ها بود که از همه لحاظ پرفکت بود. درسش خوب بود. خطش خوب بود. سلیقه اش خوب بود. تر تمیز و مرتب بود. داوطلب انجام همه ی کارهای فوق برنامه بود و قرآن و سرود میخاند. هر سه سال با این دختره توی کلاس ما بود. و همیشه اولین نفر بود که قبول میکرد دختره توی گروهش باشد.

دختره مذهبی بود. چادری بود. خانه ی شان روبروی مسجد محل. خودش و مادرش و خاهرش هرشب نماز جماعت بودند. مادرش خیر و فعال بود توی مسجد . جنوبی بودند. اهواز.

بعد از سال اول دبیرستان دیگه ندیدمش.

همون سال یه همسایه ی جدید اومد واسه طبقه ی اولمون. که یه پسر داشت همسنه داداش کوچیکه ی من. پسره شیرین میزد. چن وخ بعد پسر بزرگشون تصادف کرد. یه تصادف خیلی بد. ضربه ای که به سرش خورده بود ، اعصابشو به هم ریخته بود. دو سه باری با باباش دواشون شد. از اون دواهای وحشتناک که شیشه میشکنن و عربده میکشن! یه بار نصفه شب بود. و صداشون یه جوری توی را پله و پارکینگ پیچید که همسایه های ساختمون روبرویی هم اومدن!بعد یکی از همسایه ها سرشون داد و هوار کرده بود که خجالت بکشید! فرهنگ آپارتمان نشینی ندارید! وحشیا!

چارسال بعد رفتن، زاهدان انگار.

دختره و همسایمون ، دوتاشون یه درد مشترک داشتن. دردی که خیلیا نمی دونستن. دردی که خیلیا یادشون رفته. بابای دختره و آقای همسایه ، هردوشون "موجی" بودن. سوغات جنگ.

بابای دختره رفته بود جنگیده بود که حالا مامانای ما خونوادشو "خودخاه" خطاب کنن. آقای همسایه رفته بود جنگیده بود که حالا جناب دکتره طبقه ی دوم با دستای پوست نازکش! سرشو از لای در واحدش بکنه بیرون و بهش بگه وحشی و بی فرهنگ.

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٤
comment تو بِبار()

خدا چشمش بازه

برنامه ی امروز ماه عسل ،مهموناش آزاده ها بودن. کسایی که بعد از جنگ هم جنگیدن. یکیشون که عرب زبان هم بود گویا ، آخر برنامه گفت : بلایی که امروز تو عراق داره سر مردمش میاد ، الکی نیست.

من با این حرف تمام قد موافقم.

آدم ظالمی نیستم. اما خودخاهم!!! من همون قدی که دلم واسه بچه هایی که هر روز و هر شب تو عراق بی سرپرست میشن میسوزه ، واسه فامیل نزدیک خودمم که باباش تو "دفاع" شهید شد می سوزه. همون قدی که دلم واسه دخترایی که هر روز و هرشب بی نامزد و بی شوهر میشن تو عراق میسوزه ، واسه خانوم "الف" هم میسوزه. که روزی که استخونای شوهرشو آوردن ، اون همه سال بعد از جنگ ، هنوز چشمه ی اشکش خشک نشده بود . هنوز اون همه اشک داشت . همون قدی که دلم واسه عراقیا میسوزه ، واسه خودمونم میسوزه.

که اصلن خیلی بیشتر دلم واسه خودمون میسوزه. واسه همه ی این مادرای پیری که هنوز که هنوزه چشمشون دنبال یه نشون از بچه شونه ، از پسرشون! که ما اگه یه کیف پولمون یه جفت کفشمون گم بشه تا مدتها چشممون دنبالشه. مادره، 25 ساله چشمش دنبال استخونای پسرشه. چشمش دنبال تابوت پسرشه !

دلم واسه همه ی این زنایی که شوهرشون یه روز رفت و دیگه برنگشت میسوزه. بیشتر واسه اونایی که بعد از جنگ هم شدن پرستار شوهرشون. مثل همسر منوچهر مدق که میگفت من و علی هدا دلمون خیلی برات تنگ شده! که دلش واسه صدای بدون سرفه بدون گرفتگیه منوچهر تنگ شده بوده اون روزا!

دلم واسه همه ی بچه هایی که تو تشنج موج گرفتگی های باباشون قد نکشیدن ، ترسیدن ، از باباشون ترسیدن خیلی میسوزه.

دلم واسه همه ی اونایی که باباشون ، پسرشون ، برادرشون ،شوهرشون تو "دفاع" قط نخاع ، قط عضو ، نابینا و شیمیایی شد میسوزه .

که اگه امروز هر روز و هرشب تو عراق خون میریزه روی زمین ، هر روز و هر شب بوی دود هست و خون . که اگه توی عراق "جنگ " هس. واسه اینه که اینجام هنوز جنگ تموم نشده. واسه اینه که اینجا فقط آتش بس شده. اما جنگ تموم نشده.

تا روزی که یه جانباز شیمیایی ، قط عضو ، نابینا ، قط نخا، یه آزاده تو ایران نفس بکشه ، جنگ هنوز تموم نشده.

که این آدما خودشون و خونوادشون هنوز که هنوزه بیس سال بعد از آتش بس ، دارن شب و روز میجنگن. خاب جنگ میبینن. با درد جنگ نفس میکشن . این آدما تو "دفاع" مجروح و اسیر شدن. حالا این همه سال بعد از آتش بس ، هنوز دارن میجنگن. این بلایی که سر عراقیا میاد الکی نیس. اونام مادراشون و خاهراشون و همسراشون ، بچه هاشون بی گناهن. مث مادرا و خواهرا و  همسرا و بچه های این همه شهیدی که ما دادیم. مث همه ی مردم ایران . مام بی گناه بودیم. که اصلن بی گناه تر بودیم! ما که چشم طمع ندوخته بودیم به نعمت های خدادادی کسی. ما از مردم عراق هم بی گناه تر بودیم . 8 سال دفاع کردیم . حالا 25 سال است آتش بس شده اما توی خانه های خیلی از ایرانی ها جنگ هنوز تمام نشده . شاید برای همین است که حالا هر روز و هر شب و هر لحظه توی عراق خون است و دود و درد .

چون اینجا هم هنوز جنگ تمام نشده ...

 

   + نازنین ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦
comment تو بِبار()

راننده ی پراید

تنها متوفی شناسایی شده ی حادثه ...

   + نازنین ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢۳
comment تو بِبار()

و تواصو بالصبر

بابایی که از هیچی خبر نداشت و داشت میرفت مهمانی ناهار روز جمعه.

بابای من که وسط خیابان بود و من زنگ زده بودم بهش که "بابا! یه زنگ بزن به دوستت!فک کنم یه اتفاق بدی افتاده". هی حال و احوال کرده بود با رفیقش و رفیق خوش اخلاقش حال ما را تک تک پرسیده بوده و حال برادرم را . بابای من هم جرات کرده بود و حال پسرش را پرسیده بود. گفته بوده خوبه. رفته دنبال کارهای دانشگاهش.

و بابای من هی زبان توی دهنش چرخیده و آخرش گفته فقط میخاسته هم را ببینند. حالا باشد یک وخت بهتر. و زنگ زده تا از یک آشنای دیگر بپرسد پس چرا از کلانتری به ما گفته اند که به خانواده اش خبر دادیم بیایند دنبال کارهایش؟ به کدام خانواده خبر داده اند؟ این بابای بنده ی خدا که از همه جا بی خبر است.

بعد در فاصله ی پیدا کردن یک آشنا که گوشیش را جواب بدهد ، هی اس ام اس آمده بوده از ساعت مراسم فردا حتا!

من پای سینک لیوان آب میکشیدم و نوک انگشتهای پایم یخ زده بود. مامان میگفت شاید چون زن و دخترش توی ماشین بوده اند به روی خودش نیاورده! من گفته بودم عمرن! مَرده! ولی از گوشت و پوست و استخونه بلخره! خبر نداره حتمن بنده خدا .بابا کنار اپن وایساده بود و در سکوت شماره های گوشیش را بالا و پایین میکرد.

و بلخره فاجعه کامل شد. رفیقش زنگ زد.بابا رفته بود توی پذیرایی . مامان گوشهایش را تیز کرده بود ،من شیر آب را باز کرده بودم.

5 صبح توی جاده پسره تمام شده بود. حالا ساعت 2 بعد از ظهر فامیل ها به بابایش خبر داده بودند و پس زمینه ی صدای رفیق مادام العمر بابا شیون زن و دختر و زن عمو و عمه و خاله بود . که حالا از بابا پرسیده بود تو میخاستی چیزی به من بگی؟ و بابا گفته بود آره.

نمیدونم چه جوری گفته بود. نمی دونم چه جوری اصن تونست جواب بده گوشیشو. چه جوری توضیح بده. حتا تسلیت بگه. من توی آشپزخونه جلوی پنجره وایساده بودم و به آسمون ابری دلگیر لعنت میفرستادم.

   + نازنین ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٢
comment تو بِبار()

لعنت به پراید و جاده

مثلن نه صبح روز جمعه ی ابری که خودش به اندازه ی کافی کسل کننده و دلگیر و مزخرف و همه ی صفت های بد و حال به هم زن دیگر هست ، از کلانتری فلان شهر زنگ بزنند خانه یتان که شماره ی شما روی گوشی این آقا بوده! حالا میشناسیدش؟  این اسمهایی که میگویم را چه؟ خوب خبر دار باشید که این آقا سوار پراید بوده و با یک دویست شیش در n کیلومتری جاده ی فلان جا به بهمان جا تصادف کرده! و ما داریم دنبال کس و کارش میگردیم که بیایند دنبال کارهایش! بعد من فقط امیدوارم پسره نمرده باشد.

اصلن نمی دونم بعد از این همه سال الان اونجا چی میخاسته؟ و دوس دارم که فک کنم پراید زپرتی مردانگی کرده و از کاپوت تا صندوق عقبش آکاردئون نشده. که اگر نکرده باشد ، بعد از آن تصادف مرگ بار پنج سال پیش که همین پسر را مدتی برد توی کما و بعد از به هوش آمدنش تا دوسال درگیری های روحی و جسمی شدید را برایش به جا گذاشت ، این بار ...

بعد همه اش یاد الی ام. و همان روز اردی بهشت که دیشبش کسری به دنیا امده بود و الی اس داده بود به من که خاله شدم. و فردای همان شب لعنتی که امده بود دانشگاه و گفته بود دیشب از کلانتری زنگ زده اند خانه شان که این ماشین با این مشخصات تصادف کرده و اسم راننده را داده بودند و لاله گفته بوده ماشین بابای منه. و آقای کلانتری گفته بوده باشه .فردا بیاین کلانتری.

حالا الی آمده بود دانشگاه که کلاس طراحی را غیبت نخورد.که حضوری برای استاد توضیح بدهد و برگردد کرج. به محض اینکه پایش از در تمام شیشه ای کلاس بیرون رفت همه ساکت شدند و منیر گفته بود تمومه . ما گفته بودیم چی؟ گفته بود باباش. مرده.

من و راضیه روی صندلی هایمان منجمد شده بودیم. فرناز گفته بود مورمور شدم . منیر خونسرد اما  رنگ پریده گفته بود : من ازش پرسیدم. اگه باباش زنده بود حداقل گوشی رو میدادن با اینا حرف بزنه. ولی الی گفت آقاهه گفته حالا بعدن. ما فقط نگا کرده بودیم . و حتا استاد هم. منیر باز گفته بود : شب بوده. رئیس کلانتری هم دیده سه تا زن توی خونه ان ، خب چیزی به اینا نگفته .

حالا مامان هم یکبار گفت اگه حالشون خوب بود، اگه میتونستن حرف بزنن، خب از خودشون میپرسیدن شماره ی خونه ی کس و کارشونو. من اصلن نمی دونم شماره ی خونه ی ما چندمین شماره ی موجود توی اون گوشی میتونه باشه! ولی به هر حال جزو بیستای اول نیست قطعن! دوست بابای آدم فقط در صورتی اولین شمارس که فامیلیش با الف شرو بشه که خب اینم در مورد بابای من منتفیه .نمی دونم چرا باید به خونه ی ما زنگ زده باشن. فقط امیدوارم بابا مجبور نشه به دوستش ...

   + نازنین ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٢
comment تو بِبار()

خیلی متمدنانه از کنار هم رد شدیم!

جای بسی تاسفه که بگم سر ساعت شیشو رب امروز، توی تاریکی خیابون خلوته دمه خونمون ، سه تا سگه بزرگ دیدم که دقیقن از روبرو به سمت من میومدن، ولی اونقدی که ممکن بود من از دیدن سه تا "مرد" در همچین موقعیتی احساس خطر بکنم ، از دیدن این سگا نترسیدم.

+ادامه مطلب چشمک

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٠
comment تو بِبار()

ولی حس میکنم همین که فردا برم ، ینی کاری دوس نداشتمو انجام دادم!

کی حاضره کودکه درون منو فردا از ساعت یازده تا 4 و 5 پیش خودش نگه داره؟ باید برم یه جایی که لازمه والد درونم بره فقط گویا! البته من خودم دوس ندارم این قایم موشک بازیا رو! که بعدن بخام بهش بگم من یه کودکه درونه 4-6 ساله هم دارما!

فردا باید برم یه جایی ، که از ته دلم دوس ندارم که برم! دوس دارم یه معجزه ای بشه و از طرف اونا قضیه کنسل بشه! ولی تا حالا که اتفاقی نیفتاده!

از صب چارتا اس ام اس نوشتم و درفت کردم و توی همه شونم خاستم که یه جوری قضیه رو کنسل کنم . ولی هی یه چیزی نمی ذاره که بفرستمش.مثلن تارف. مثلن اینکه خب میرم! ولی منکه قبول نمی کنم!مثلن اینکه انقد نترس! نمی خورنت که! اصن هیچ کس نمی تونه مجبورت کنه!

   + نازنین ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٦
comment تو بِبار()

چون معتقدم کسی که بتونه یه بار یه کاری رو انجام بده ، بار دوم هم میتونه...

خیلی وخته که درد و دل کردن از یادم رفته. ینی کم حرف شدم. ینی بلد نیستم تا یه گوشی گیر میارم بخام از احساسات نهفته ی درونیم بگم. راستش اصن از مرور خیلی از اتفاقا خوشم نمیاد. ترجیح میدم تو سکوت ازشون بگذرم. بعدش هم اینکه دوس ندارم هر کسی رو درگیر زندگیم بکنم. البته که خدا رو شکر زندگی آرومی دارم. دغدغه هام زیاد نیست. مشکلاتم حاد نیست. اعصابم تحت کنترله!

با این حال، نمی دونم چرا گوش خوبی برای شنیدن درد دیگران به نظر میام. خیلی وختا خیلی از دوستام و دور وریام تا یه مشکلی براشون پیش میاد زود میان به من میگن. قدرت خدا ، منم که  بلد نیستم کسیو دلداری بدم! ینی من حتا خودمو هم بلد نیستم دلداری بدم و امیدوار کنم. دیگه نهایت چیزی که از دهنم درمیاد اینکه نگران نباش! ایشالا درس میشه! بعد بغرنج ترین حالت اینه که کسی در حال درد و دل کردن ، گریه اش بگیره! دیگه اینجا اوج همکاری من دادن دسمال کاغذیه! نمی دونم مثلن باید چیکار کنم دقیقن. خب بیچاره انقد فشار بهش اومده که داره گریه میکنه! من چیکار میتونم براش بکنم؟ هیچ وخ نمی گم گریه نکن و اینا! نه دروغ گفتم! بضی وختا به بعضیا گفتم که حالا الان چرا گریه میکنی؟ ولی به کسایی که واقعن حالشون بده، تا حالا هیچی نگفتم.

حالا یک درد بزرگ را با من به اشتراک گذاشته اند و نمیدانم باید چه عکس العملی از خودم نشان بدهم.  شاید اگر یک روزی همچین اتفاق وحشتناکی توی زندگی من می افتاد، با یک "مجرد" در میان نمی گذاشتمش. شاید اصلن به هیچ کس نمی گفتم. فکر میکنم همان لحظه ای که میفهمیدم برای همیشه خودم را از آن زندگی میکشیدم بیرون. فکر میکنم وسط همه ی آوار زندگیم فقط خودم را سوا میکردم و میرفتم. به هیچ چیزه دیگر و مطلقن هیچ چیزه دیگر فکر نمی کردم.

من نه می بخشیدم نه سازش میکردم. فقط میرفتم.

   + نازنین ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۳
comment تو بِبار()

ایشالا اونا به خط پایان برسن

یه روزی با خودم تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وخ واسه هیچی و هیچکس دلتنگ نشم. دلتنگی برا من مث دو سرعت با مانع! میمونه. نفسمو میبُره. حقیقتش پیر تر از اینیم که بخام بُدُ  َم. و خب جزو افتخاراتم یه مدال طلای سریعترین دونده یی که به خط پایان نرسید هم دارم. بسه دیگه . بقیش باشه برا دیگران.

   + نازنین ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱
comment تو بِبار()

ای کاش فهمیده باشد من ترسو ام ، خودش ترسناک نیست...

امروز تو آتلیه نشسته بودم داشتم با استاد م میحرفیدم بعد دوتا دختره اومدن کنتاکت نشون بدن یکیشون از این قد بلند چارشونه ها بود و دستای بزرگی داشت. مث دستِ باباها. بعد بنده خدا دستش سوخته بود! خیلی ناجور. ینی انگشتاش و تا آرنجش اینا . روی دستش کامل پوستش سوخته و جم شده بود. بعد من در نگاه اول به نظرم اومد دستش مصنوعیه ! ینی یه شکل خیلی غیر طبیعیی بود. بعد که دستشو آورد تا کاغذ عکسو بده به استاد و انگشتاش تکون خورد من یه شکل خیلی بدی جا خوردم ! یه جوری که استاد م هم فهمید. فقط خدا رو شکر، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پشتم به دختره بود. چون خیلی شرمنده میشدم اگر قیافمو میدید! بعدش دیدم که اون یکی دستشم همین جوریه و یه تیکه ی کوچولو از صورتش. خیلی شرمنده شدم از خودم. دسه خودم نبود آخه خیلی سایز و قیافه ی دستش غیر طبیعی بود و من توهم داشتم که مصنوعیه یهو که تکون خورد خیلی ترسیدم !

---------------

دیشب خیلی خسته بودم. خیلی زیاد. تمام دیروز راه رفته بودم و بعد از شام هم کلی تمیز کاری کرده بودم. توی اتاقم و آشپزخانه. کف پاهایم له بود. ولی خابم نمی برد. چهره اش ، و چهره ام و احساسم از یادم نمی رفت. همین جوری توی سرم و پشت پلک هایم تکثیر میشد. حتا امروز صبح هم.

 از دیروز ، دارم هی هی هی دعا میکنم که تمام اتفاقات فیزیکی و شیمیایی و زیستی که توی این شرایط ممکن است اتفاق بیفتد ، باعث شده باشد که من و ری اکشنم را ندیده باشد. و خیلی از دست خودم عصبانیم. خیلی زیاد .

که توی پله های مترو زده بود روی شانه ام و من برگشته بودم به سمتش. بعد از دیدن صورت به شدت سوخته اش ،که توی شال سبزه خوشرنگ قاب شده بود ، علنن جا خورده بودم. ترسیده بودم. خیلی ترسیده بودم! مثل احمق ها. حتمن رنگ نداشته ی نُه صبح صورتم هم پریده تر شده بود! بعد پرسیده بود که میخاهد برود ولیعصر و آیا درست دارد می آید الان؟ من تته پته کرده بودم و گفته بودم که باید دروازه شمیران یا دولت! خط عوض کند. لبخند زده بود و گفته بود مرسی خانومی! من هم لبخند زده بودم فک کنم.

بعد تا پایین پله ها قلبم هزارتا در دقیقه کوبیده بود و دستهایم یخ زده بودند. اصلن خجالت میکشیدم برگردم پشت سرم را نگاه کنم. همینجوری رفته بودم تا آن سر ایستگاه و نشسته بودم روی صندلی زرد و حرصم گرفته بود از خودم که انقدر ترسوام. که توی صورت دختره چشمهایم گشاد شده بود و خیره. که جا خورده بودم. شانه ها و گردن و صورتم را ناخودآگاه عقب کشیده بودم! انگار ترسیده باشم بمالد به من. که تته پته کرده بودم. خر که نبود. لابد فهمیده بود که من ازش ترسیدم! جا خوردم. منه احمق از دیدن صورت سوخته ی یه آدم چنان جا خوردم که دستام یخ زد.

بعد هی با خودم دعا کردم که ای کاش مثلن چشمهایش خوب ندیده باشد من را! ای کاش توی پرسپکتیو یک پله پایین تر! ملوم نشده باشد که من رنگم پریده. ای کاش دختره از من بدش نیامده باشد. ای کاش منه احمق و چشمهای ترسیده و زبان بند آمده ام دلش را فشار نداده باشیم...

   + نازنین ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٧
comment تو بِبار()

دیگه terrible تر از این؟

-thought something terrible happen to you!
+yes!something terrible did happen to me!
-huh?
+ you fell in love with my friend!

   + نازنین ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment تو بِبار()

!cheers

to my uncanny ability to choose men!

   + نازنین ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٢
comment تو بِبار()

آره ! فقط بهم میاد که همه دورم بزنن!

دیروز مجبور شدم چند بار برای بچه ها و همکارها و آدمها! توضیح بدهم که خراش های روی دست راستم مال خودزنی و زمین خوردن و اینها نیست! مال اینه که من یک طوطی دارم که داره مراحل رام شدنشو طی میکنه ! و ناخوناش بلنده. شایدم پوست من زیادی نازکه!

بعد همکار جدیدم که خیلی خیلی دختر دوست داشتنیی است! گفته بود حالا از این به بعد زود بعدش بتادین بزن بهش . یه وخ عفونت نکنه ! و همکار دیگه ام گفته بود پنبه الکل هم خوبه! من در حال خداحافظی گفته بودم : نه بتادین باحال تره! حس خون و خونریزی میده! خشنه! همکار جدیدم متعجب خندیده بود که : اصلن بهت نمیادا! خشن باشی!

توی مترو ، داشتم میرفتم سمت پله ها ،یه چیزی خورد پشت پام. برگشتم و دیدم عصای یه پسره نابیناست. توی شلوغی همه از کنارش با سرعت رد میشدن. گفتم: پله برقیه! دستو بگیرم؟ گفت ببخشید! زحمت میشه. دستشو گرفتم. خودش اومد روی پله. آقاهه از پله ی بالایی برگشت و نگام کرد. از لای گیت رد شدیم . یه پسره اومد نزدیک و گفت من میبرمش! لبخند زدم. خانومه از کنارم رد شد گفت : اگه خودشو زده باشه به کوری چی؟ گفتم: واسه چی؟ گفت: که دستو بگیره! خشکم زد. من اصلن حتا صورت پسره رم نگا نکرده بودم. گفتم: اون که نیومد دست منو بگیره ! من گرفتم! زنه گفت : ا؟ بهت نمیادا! گفتم "چی؟ که آدم خوبی باشم؟ هیچی نگفت.

سه شوآر رو که خاموش کرد گفتم مرسی! گفت وای چقد شکل بچه ها می شی با چتری! گفتم بابا من دیگه ربع قرن سنمه! بچه نیستم! دوستش گفته بود: واقعن؟ اصلن بهت نمیادا! بچه تر میزنی!

توی اتوبوس از خانومه پرسیدم  میره مترو دیگه؟ گفت آره! از دانشگاه میای؟ گفتم نه .تموم شده دیگه! گفت واقعن؟ اصلن بهت نمیادا! فوق دیپلم؟ گفتم : نه . کارشناسی.

بچه هه هی نق میزد. مامانشو کلافه کرده بود. باهاش بازی کردم. ساکت شد. خندید. رانندهه از تو آینه هی مارو نگا کرد. وسط راه پیاده شدن. وختی رسیدیم بهم گفت: خُرد نداری؟ گفتم نه! بعد یه ثانیه بعد گفتم : دروغ گفتم آقا! دارم! حوصله ندارم بگردم جیبای کیفمو! خندید و گفت : بهت نمیادا! با بچه هه که حوصله داشتی!

اومدم خونه. خسته.داغ.گشنه. با بوی خیابون. علی سر به سرم گذاشت. گفتم علی نکن! من حوصله ندارم! هی گیر داد. گفتم من اصن با کسی شوخی ندارم! من آدم جدیی ام! آدم عصبانیی ام! ولم کن!گفت :ا؟ بهت نمیادا!

+پست قبلی ، مثل یک ویلای متروک خاک گرفته ی پر از جک و جونوره! اگه کسی دوس داره آخر هفته شو تو همچین جایی بگذرونه ، بگه بهش رمز بدم.

   + نازنین ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment تو بِبار()

و یویوی خیس و داغ و شور ، هنوز در نوسان باشد ...

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment تو بِبار()

به نفع خودمه بیشتر از همه!

بعضی وختا به این نتیجه میرسم به جای انجام دادن خیلی از کارا ، من برم بمیرم ، خیلی بهتره!

   + نازنین ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٠
comment تو بِبار()

همه که تفریحی دود نمی کنن!

نوشته بود:

"هیچ چیز به اندازه ی دیدنه سیگار کشیدنه یک زن ، نمی تواند یک مرد را منزجر و مشمئز کند"

اگر اینجا رو مردی میخونه که ممکنه با دیدنه سیگار کشیدن یک زن ، منزجر و مشمئز بشه ، تشیف بیاره براش توضیح بدم یک زن دقیقن به چه نقطه ای از انزجار و اشمئاز باید برسه که "سیگار" به دست بشه .

   + نازنین ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment تو بِبار()

و یادم نرود هرکسی که باشم و به هر کجا که برسم روی خون آنها ایستاده ام...

1-اینجا درباره ی خودم مینویسم. ولی همه ی خودم را نه! یکبار اینجا نوشتم ، که از بحث کردن در مورد عقاید شخصیم متنفرم! از بیان کردنشون نه ها! از بحث کردن! چون وختی دارم در مورد عقیدم بحث میکنم ینی که دلم میخاد تو بگی من درست میگم! ینی تو ام با من هم عقیده بشی!

انی وی، یادم هست یک پستی نوشتم ، که گفتم ما ایرانی ها استاد هدر دادن سرمایه هایمان هستیم،

2-حالا راستش دوس دارم در توضیح این حرف ، اینو بگم که ما ایرانی ها فقط همان ملت شریفه مهمان نواز نیستیم! ما ایرانی ها اتفاقن "غریبه نواز" هستیم اصلن! نه مهمان نواز. 

حالا بعد از سی و اندی سال ، که از انقلاب و جنگ گذشته ، که ترس وضعیت سفید و قرمز و پناهگاه از یادمان رفته ، یاد گرفته ایم که "هشت سال" دفاعمان را زیر سوال ببریم. یاد گرفته ایم که بگوییم جنگ اصلن اگر درست مدیریت میشد هشت سال طول نمی کشید. یاد گرفته ایم که نگاهمان را انسانی کنیم ، و مطلقن از روی انسانیت ، به پدیده ای به اسم "جنگ تحمیلی" نگاه کنیم ، که با نگاه انسانیمان واژه ی "تحمیل" را نبینیم و معصومانه! سوال کنیم که " آخرش هم ما نفهمیدیم چرا ایرانی ها "شهید" میشدن و "عراقی " ها کشته!" . بله خیلی زیبا و انسانی و امروزی است که ما معتقد باشیم هر دو طرف کشته دادند و خسارت های مالی و جانی زیاد ، پس باید برابر به هر دو نگاه کرد! ینی یا هر دو طرف شهید داده اند یا هر دو طرف کشته داده اند!

ولی همینی که ما از روی انسانیت به غلیان در آمده یمان ، همینی که ما از روی نگاه "برابری و برادری" همه ی انسانها ، به این نتیجه برسیم که چرا برای بیان خسارت های جانی این جنگ ، از واژه ی "شهید" فقط برای کشته های خودمان استفاده میکنیم ، عین زیر سوال بردن انسانیت است!

وختی ما به این نتیجه میرسیم که "مهاجم" و "مدافع" هردو به یک اندازه مقصرند ، آنوخت است که فکر میکنیم در حق کشته های عراق بی انصافی شده این همه سال ، که از واژه ی "شهید" برایشان استفاده نکردیم! آنوخت است که در سایه ی نگاه انسانی مان، مظلوم و ظالم را توی یک جایگاه قرارا داده ایم!

اینی که ما چه جوری به این نتیجه برسیم که مدافع و مهاجم ، هردو مقصر بوده اند را من بلد نیستم. این دوستان گویا به اسرار مگو و منابع و مدارکی دسترسی دارند که برایشان مسجل شده ما هم دقیقن به اندازه ی عراق مقصر بوده ایم توی آن هشت سال.

البته که نشستن و کتاب خاندن و تحلیل کردن ، و نوشتن در باره ی جنگ ، حالا که بیست و اندی سال گذشته ، کار راحتی است. البته که ایراد گرفتن و نقد کردن کار راحتی است. البته که تز دادن و شاخ و شانه کشیدن و بلدم بلدم! کار راحتی است!

کار سخت را آن روزها جوانهایی انجام دادند که با دست خالی جلوی توپ و تانک و خیانت و بمب و موشک ایستادند و ترکمان چای و گلستان ، امضا نکردند ، که آتش جنگ را با دادن خاکشان خاموش کنند! کار سخت را آن روزها بچه های 17 ساله و 13 ساله انجام دادند که تفنگ گذاشتند روی دوششان و به عشق "خمینی" رفتند خرمشهر و کردستان و بستان و هویزه! کار سخت را آن روزها زن های تازه عروس و مادرهای مسن انجام دادند که از عشق و پسرشان دل بریدند که برود از شرف و خاکشان دفاع کند! کار سخت تر را گذاشته اند روی دوش خانواده های شهید و جانباز ، که امروز و هنوز و تا همیشه توی خانه هایشان آتش بس نمی شود.

ما ولی حالا انسانیت داریم و نگاه انسانی ، و معتقدیم در جوامع انسانی همه چیز باید قانون مند باشد و قانون ینی برابری! برابری در همه چیز! که حرص میخوریم از سهمیه ی جانباز و شهید و ایثارگر ، برای ورود به دانشگاه!

که هی هی هی هربار که کسی میگوید اینها پدرشان را توی جنگ از دست داده اند ، میگوییم این همه آدم بی پدر! این همه بچه یتیم! بچه ی طلاق حتا! چرا آنها سهمیه ندارند؟ بی پدری فقط برای بچه شهید هاست؟

که نشسته ایم مقایسه ی از بنیان غلطه "یکسان بودن آدمهای ازدست رفته " را انجام میدهیم!

یک نفر نیست به همین ها که به خاطر این چاهارتا سهمیه انقدر غصه دار شده اند بگوید : خب حالا اگر سازمان سنجش و وزارت علوم و همه ی مسئول ها ! بیایند بگویند همه ی بچه های بی پدر شده! با سهمیه بروند دانشگاه شما آرام میشوید؟

که ببینم چند نفرشان ساکت میشوند. که ببینم چند نفرشان به خاطر انسایت به غلیان در آمدشان است که حرص "همه ی بچه های بی پدر" را میخورند! و مشکلشان اساسن و عمومن و اصولن " سهمیه ی شهدا و جانبازان" نیست.

یک عده ی کمی انسان تر!هم موجودند که معتقدند بله! سهمیه ی شهدا و جانبازان باشد! اما واقعن به کسانی داده شود که لیاقت دارند! و الان یک عالمه آدم هستند که جانباز و ایثارگر و بسیجی بوده اند و استاد دانشگاه شده اند و فی الواقع لیاقت نداشته اند! با همین سهمیه ها به اینجا رسانیده شده اند!

بعد رفتار یک دانه از مشت را تعمیم بدهیم به مشت از خروار! یک جوری که انگار این آدمهای این شکلی فقط توی جبهه و جنگ و ایثارگران و جانبازان وجود دارند! و بقیه ی آدمهایی که می خورند و میبرند و بی صلاحیت و بی لیاقت به یک جایگاهی رسیده اند ، اشکالی ندارد!

بله صد در صد کسی که اسم "ایثارگر" و "جانباز" را به دوش میکشد ، باید رسمش را هم بلد باشد ، و توقع جامعه از این آدمها یک چیز دیگر است. ولی اگر یک نفری با این اسم ، "رسم" را بلد نبود دلیل نمی شود که همه ی آدمهای شبیهش را هم شامل این ندانستن و نابلدی ، بکنیم!

3- این پست را دو ساعت است دارم مینویسم. 6 صفحه یکریز تایپ کردم. دلیلش هم فقط این بود که بعد از آن شب شهریور که مجبور شدم یک پست بنویسم در دفاع از خودم ، امروز به نظرم آمد لازم است یک پست بنویسم در "بیان" خودم! و لازم است که بگویم من به شخصه هیچ کار مهمی در راستای پاسداشت این آدمها انجام ندادم جز اینکه سعی کرده ام احترام خودشان ، شان و جایگاهشان و خانوده شان را داشته باشم!

   + نازنین ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment تو بِبار()

امروز سالروز تولدشه

 یه حمد و یه صلوات برای شادی روح گل سر سبد متولدین شهریور :

+دیدن و خوندش خالی از لطف نیست. کار گروه اینفو گرام .آی آر

   + نازنین ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٧
comment تو بِبار()

4 سال گذشته ، چقد دیگه صب کنم تا آروم شه ؟

دریا وختی آروم بشه خودش جنازه رو پس میزنه ...

   + نازنین ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٧
comment تو بِبار()

حتا اگر خالصانه ترین حس هم باشد ...

توی بچگی ، کتاب میخاندم. نقاشی میکشیدم. دوچرخه سواری هم می کردم. کتاب ولی زیاد میخاندم. خیلی زیاد. تا اواسط نوجوانی هم! کتابهای فاخر هوشنگ مردادی کرمانی مثلن. و همه ی رمان های بچه های راهنمایی و دبیرستان. مثلن همه ی همه ی کتابهای مودب پور! بامداد خمار و چشمهایش علوی. مثلن آگاتا کریستی و دنیل استیل. هری پاتر و یک داستان دنباله دار در یک ماهنامه ی قرآنی ، به اسم باران. بعد رسیدم به سالهای بالای دبیرستان! و پیش دانشگاهی و مطالعه ام محدود شد به کتابهای درسی و مجله های خانوادگی و استوری های کلاس زبان و آکسفورد! ولی روزانه نوشتم ادامه داشت. 4 تا سر رسید 365 صفحه ای داشتم. که همین پارسال عید سر به نیستشان کردم. تا وختی پیش دانشگاهی بودم می نوشتم. هر شب .

توی سالهای دوم و سوم دبیرستان نوشته هایم هی فرق کرده بود .خودم هم .بعد یک روز با خودم فکر کرده بودم که چقدر خسته ام. از اینهمه عدد. هی جمع و تفریق و مثبت و منفی. که هی با استدلال استقرایی و استنتاجی و قضیه ی لانه ی کبوتر اثبات کنم اگر n این مقدار باشد و n+1 این مقدار ، آنوخت شرط لازم و کافی هم فلان باشد پس برای هر n+1خواهیم داشت این جریان را! یا که هی احتمال در آمدن دوتا مهره ی سفید از توی کیسه ای که 4 تا مهره ی سفید و سه تا قرمز دارد را حساب کنم. که چی؟ خسته شده بودم از حساب کردن جرم مولی عناصر شیمیایی و ولتاژ و آمپر مدارهای الکتریکی. حتا از تابع ایکس و حد و فشردگی و هندسه ی فضایی.

باخودم فکر کرده بودم این همه دقت و این همه قانون و قضیه و عدد کجای زندگیم به کار من می آیند؟ این همه فرمول و جاگذاری و مقدارها را جایگزین کردن ، کی میتواند درمان دردهای من باشد؟ با کدامشان میشود عمق دلتنگی و تنهایی و خستگی را نشان داد؟ ثابت های توی فرمول ها همیشه ثابتند. متغیرها را ما بر حسب مسئله تعیین میکنیم ، اما یک مقدار ثابت همیشه وجود دارد. همین مقدار ثابت ، خلوص جواب نهایی را از بین میبرد! توی معادله های زندگی - هیچ وخت- یک مقدار ثابت از یک چیزی ، همیشه وجود ندارد!

بعد رفته بودم هنرستان. سر کلاس طراحی نشسته بودم که خط خطی کنم و حس هایم معلوم باشد. همه روی کاغذ هایشان تند تند خط خطی میکردند و من زل زده بودم به جفت چکمه ی روی میز و طول و عرضش را تخمین میزدم و اینکه با چه نسبتی اگر بزرگش کنم ، تعادل سفیدی و سیاهی صفحه ام حفظ میشود. بعد معلممان گفته بود دستت ضعیف است ، چشمت قوی. مغزت ریاضی گونه! خط خطی کن! در میاد! بلد نبودم! آخرش هم بلد نشدم! همان وختی که همه با مدادهای ب2 خط های پر رنگ و کلافهای تو در تو میکشیدند من با مداد "هاش"! که خشک ، زبر و بدقلق بود ، پیش طرحم را میکشیدم بعد با "هاش ب" پر رنگش میکردم و با "ب" کامل میکردم و با "ب 2 " تیره گی ها را می کشیدم! طراحی هایم همیشه جزو بهترین های کلاس بود. ولی حس نداشت! تمیز بود. دقیق بود. عین اصل طرح بود. ولی حس نداشت.

یکبار سر کلاس اشکان گیر داده بود که زغال بیاوریم و پاکن خمیری من نبرده بودم. از زغال و کثافت کاری هایش بدم می آمد. گیر داده بود که باید بکشی! نکشیده بودم! نشسته بود برایم سه سوته ، با پهنای زغال پرتره ی یکی از دخترهای کلاس را کشیده بود و با پاکن خمیری سایه هایش را در آورده بود. و داده بود دستم و گفته بود کاری نداشت! دیدی؟ من نتوانسته بودم! اصلن از زغال از آن حجم سیاهی که یکباره روی کاغذ به جا میگذاشت می ترسیدم! بلد نبودم مثل اشکان ، مثل بقیه ی کلاس ، دستم را تند تند روی کاغذ بکشم و از میان توده ی سیاه و خاکستری موجود فرم بیرون بکشم. دو جلسه نرفتم. گفته بود با پاستل گچی اسب بکشیم. آ3 را پُر کند حداقل.

نشستم از روی یک عکس سه در چاهار ، تهه دیکشنریه آکسفورد، برایش سه تا اسب کشیدم با سوارکارهایش که داشتند از روی مانع میپریدند. با تناسبات دقیق. با پرداخت. عینه عینه همانی که عکسش بود. کارها را کف کلاس چیده بودیم. آمده بود. با بوی سیگارش. دور زده بود اول چک کرده بود که کی هست و کی نیست. من نگاهش نکرده بودم. پشتش را کرده بود به ما و یکهو شیرجه زده بود روی زمین و یکی از کارها را گرفته بود روی هوا، داد زده بود که کار کیه این؟؟؟؟ گفته بودم ماله منه! از پشت عینکش زل زده بود توی چشمم و گفته بود : تو اینو کشیدی؟ گفتم آره. واسه شما کشیدم! که انقد فک نکنین من میخام از زیر کار در برم. ذوق زده بالا و پایین پریده بود ، و گفته بود عالی شده ! باورم نمی شه ! چقد خوبه ! چقد تمیزه ! و برده بود چسبانده بودش روی بُرد آموزشگاه. تا آخر روز هم یک جوری به من و دستهایم نگاه میکرد . یک جوری ذوق کرده بود از دیدن اسبها انگار که بچه ی لالش یکهو مثنوی از بر خانده باشد! بعد دوباره و چند باره با هم دعوایمان شده بود سر طراحی و خط خطی و حس و این حرفها .

توی دانشگاه هم استادمان میگفت خط خطی! من اول طرح را میکشیدم بعد دورش را کثیف میکردم! یکبار به من گفته بود تو حس کارهایت چقدر منطقی است. خط هایت مطمئن هست اما محکم نیست. خوشم نیامده بود. گفته بود چرا حس هایت را نمی ریزی رو کاغذ؟ جواب نداده بودم. بعد استاد مبانی رنگمان گفته بود از این همه دقت و احتیاطی که توی انتخاب رنگها و جاگذاریشان که میکنی ، معلوم است ریاضی خانده ای و مغزت هنوز درگیر منطق است. به استاد نرم افزارمان گفته بودم با کرل راحت ترم تا فتوشاپ! گفته بود ریاضی خانده ای خب! نرم افزار برداری را به هنری! ترجیح میدهی! استاد مبانی خط و نقطه ی مان مجبورم کرده بود سه برابر بقیه اتود بزنم. خط هایی بکشم که شادی را نشان بدهد. خط هایی بکشم که خشم را نشان بدهد.سکون را.حرکت را. فرار را.

بعد من حرصم گرفته بود از اینکه مثلن آمده ام هنر بخانم اما بلد نیستم توی کارهایم توی خط هایم توی طرح هایم احساساتم را نشان بدهم. دو روز غصه اش را خورده بودم. و روز سوم بیخیال شده بودم. حواله داده بودم به درک!

از ترمهای بعد دیگر کسی کار به کار من نداشت. همه میدانستند که من اجراهایم تمیز است. مو لای درزش نمی رود. ولی حس ندارد! مثلن خطهایم ، نقطه هایم ، حتا اتودهایم تمیزاند و فقط "ملزومات" واقعی هستند.

تا اینکه ترم ششم ، توی عکاسی رنگی ، باید استیتمنت مینوشتیم و پروژه ی مان را توضیح می دادیم. همه یک پاراگراف نوشته بودند. به زور! من یک صفحه ی آ چاهار تحویل استاد "م" دادم. خانده بود و بعدن یک روز که برای خنده رفته بودم پیشش ، گفته بود چقد خوب نوشته بوی اونو. عالی بود. قشنگ حست بود...

من یک نفس عمیق کشیده بودم و لبخند زده بودم احتمالن. بعد به یک بینش عمیقی از خودم و احساساتم رسیده بودم. و یک واقعیت تلخ! که من فقط با نوشتن است که بلدم حسم را بیان کنم. نشان بدهم. نه با نقاشی و نه با طراحی و نه حتا با حرف زدنم. من توی حرف زدنم خیلی احتیاط میکنم. که لو ندهم. که اگر ناراحتم ناراحتیم دردم به مخاطبم منتقل نشوند. همه اش چرت میگویم وختی توی دلم آشوب است. ولی وختی می نویسم ، وختی می نوشتم ، همه ی همه ی حسم همه ی درونم روی کاغذ بود.

حتا آن روزها ، که روزهای سخت زندگیم بود ، که لال شده بودم ، که بلد نبودم داد بزنم بلد نبودم توی چشمهای یک نفری نگاه کنم و دردم را بگویم ، اس ام اس زده بودم به الی . و همه ی وختهای بعد از آن ، هیچ وخت نشد که بلد باشم کولی بازی در بیاورم یا حتا احساساتی بازی! و توی روی آدمها از احساس خوب یا بدم ، حتا از احساس خیلی خوب یا خیلی بدم ، حرف بزنم. همیشه برای همه شان اس ام اس زدم. ایمیل فرستادم. نامه نوشتم حتا! ولی بلد نشدم که رو در رو حرفم را بزنم.

شاید به نظر بامزه باشد یا مثلن خوب حتا. ولی واقعیت این است که اینطوری بودن ، غمگین است. چون آدمها هیچ وخت آن روی سگ مرا نمی بینند. چون توی نوشتنم ، بغضم کم معلوم میشود. حتا ستاره ای اگر توی چشمهایم برق زده باشد معلوم نمی شود. تلخ است. که آدم حس هایش همه مجازی باشند و کاغذی ! که با یک شیفت دیلیت و یک دکمه c بشود پاکش کرد. پاره اش کرد. و فراموشش کرد. شاید برای همین است که خیلی ها خیلی وختها من و احساساتم را جدی نمی گیرند. چون هیچ وخت توی صورتم ، توی صدایم ، توی چشمهایم ندیده اند چیزی را که نوشته ام ...

   + نازنین ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment تو بِبار()

یک ظرف کریستال رو از طبقه ی دهم بندازی پایین انگار ...

بعضی آهنگ ها این پتانسیلو دارن که منو از حالت مثبت 10 به منفی 54 برسونن... همیشه. هیچ فرقی نمی کنه قبلش دو نقطه دی بوده باشم یا دونقطه خط صاف یا دونقطه پرانتز باز...

1

2

این دوتا مثلن... کاری با من میکنن که هیچ چیز دیگه نمی تونه بکنه ...

   + نازنین ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٧
comment تو بِبار()

متاسفانه راس میگه ولی ...

هر نوع ترس در مورد بخشیدن یا پذیرش عشق باعث کوچک شدن و آلودگی چاکرای قلب میشود.خو گیری به بعضی روابط و نگرانی در مورد آنها باعث بزرگ و بسته شدن چاکرای قلب میشود. در هر دو حالت چاکرای قلبِ ناشفاف مانع تجربه ی موهبت عشق عمیق و حقیقی از طرف فرد میشود.

از آنجا که تقریبن هر فردی در مورد ارتباط جدی و نزدیک ، با دیگری کمی احساس ترس و نگرانی میکند ، به همین دلیل در مرحله اولیه بیشتر افراد در رابطه ی عاشقانه احساس رنج میکنند. در نتیجه ما عشق را ملازم با رنج قلمداد میکنیم.

از این رو موانعی در چاکرای قلبمان ایجاد میکنیم تا مهار دل از دست ندهیم و احساس عمیق عاشقانه پیدا نکنیم .(نکند دوباره دچار رنج شویم)

اما باید بدانی که منشا الهی ما عشق معنوی است. عشق منبع تمام نیروهای ماست. هر چیزی که نیاز داریم و میخاهیم.

بستن راه آگاهی از عشق ، بستن راه بر همه چیز است .

+

++با تشکر از دوست عزیزی که با سرچ :جوابهای تمرینات ورک بوک پسیج 1 به وبلاگ من رسیده اند!نیشخند

   + نازنین ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment تو بِبار()

کاش همیشه یک نفری بود که بگوید بقیه ی راه چه خبر است ...

امروز رفتم پیش راضیه! کلی خوش گذشت و خندیدیم. آزی ام بود. هی دری وری گفتیم به هم!دیوونه ها میرن باشگا بدنسازی بعد آزی چشم و گوشش باز شده! هی نگاههای خریداره میکنه به همه و تز میده که کجاشونو چیکار کنن!

بعدشم به یاده روزای یونی ، ناهار پیتزا و هات داگ گرفتیم ، یه دونه! و  آزی هی خانوم بهداشت بازی در آورد که اینا چربی اشباع داره و فلان و فیسار! مام گفتیم بدرک! بعدشم نتونست قیمه شو داغ کنه چون کبریت و فندک نداشتیم گازو روشن کنه! و مجبور شد کلی! چربی اشباع بخوره با قند مصنوعی !

بعد از ناهارم نشستیم عکسای یکی از دوستامون که در جوار دوس پسرشون در استا.مبو.ل گرفته و در صفحه ی شخصیشان قرار داده بودند دیدیم. و عکسهای بیلیارد بازی اون یکی دوستمان را و لذت بردیم که واقعن چقدر همه خوشند و این حرفها !

بعدشم یکم بحثای معمولی و هر و کر و اینا . که البته بیشتر منو راضیه خندیدیم آزی نشسته بود پشت لب تاب و فک کنم داش تجارت میکرد! چون هی یه چیزای کلیک میکرد و بعدش کارت میکشید تو کارت خان!

کارشم که تموم شده اومد دراز کشید رو مبل و خابید! من و راضیه ام نشستیم کلی حرف زدیم و زندگیمونو هم زدیم باهم! و هی از بدی آدمها و آدمهای بد و اخلاق های آنتیکه پسرهای ایرانی گفتیم. که همه شان سر و ته یک کرباسند. خوشی شان را میکنند و سر یک حرف مفت یه چیز الکی شر به پا می کنند و ... و دوستم گفته بود که اصلن تقصیره ماست که هی کوتاه می آیم و هی ماست مالی و هی توی روی همه وایسادن که همین خوب است و خیلی خوب است و اگر اینجور است و آنجور و اگر هیچ چی ندارد هم اشکال ندارد عوضش پسر خوبیست! و آخرش مادرهایشان توهم برشان میدارد که ما مانده ایم حتمن که انقدر داریم پافشاری میکنیم و شازده شان لابد طلایی است! و من گفته بودم اصلن دیگر اعصاب و کشش برخوردهای این شکلی با آدمها را ندارم. یک نفری که میخاهد برود ، برود! من عمرن نمی پرسم چرا و کجا! بدرک! برود. اصلن همین آدمها لیاقتشان آن دخترهای "درخور" است که بلدند سواری بگیرند و خرج همه چیشان را از پسرها طلب کنند و فقط بلد باشند ریمل بمالند و با کفش پاشنه بلند تق تق کنند! نه مثل ما . که هی مواظب باشند آب توی دل طرفشان تکان نخورد و بلد نیستند مسخره باشند و اگر یک چیزی ناراحتشان کند مستقیم میگویند. و متهم میشوند به "زیادی" و "با همه" راحت بودن. که چقدر هم چیز بد و جیز و اخی است. و خاک تو سر ما که هیچ وخت بلد نیستیم دست یک پسر را بگیریم ببریم حر.ا.ج پو.ما و آد.ید.اس و اسپر.یت و بنتو.ن و جیبشان را خالی کنیم که آنها هم عاشقمان باشند! ما همین دخترهای بدبختی هستیم که هر وخت این حرفها را به یک پسری بگوییم حتا ، توی چشمهایش ستاره پر میشود و میگوید وای چقدر خوب و این حرفها ، و دو روز بعد ما میشویم اخی و هنری و متوهم و متوقع و فلان و بهمان! و آنها ، همان پسرهایی که همیشه دنبال یکی مثل ما بودند میروند سراغ دخترهای دیگر ! خوشبحال همه ی دخترهای دیگری که طرز استفاده ی پسرها را بلدند . خوشبحالشان که پسرها را استفاده میکنند. مثل ما باهاشان مثل آدم برخورد نمی کنند. مصرف میکنندشان و به وختش هم عذرشان را میخاهند. خوشبحالشان که تاریخ اکسپایر شدن پسرها را تشخیص میدهند! بعد دلم برای دوستم که پا به پای پسره کار کرده بود و ذره دره سرمایه گذاشته بود و حالا باز تنها مانده بود ، سوخته بود. نه از روی ترحم ها! دلم برایش سوخته بود چون دوستهایم همه شان از همین دخترهای طفلکی هستند که بلد نیستند بد باشند. که همه مان حتا با همه ی این حرفها می بخشیمشان و وختی پیش هم می نشیم هیچ وخت نمی گوییم همه اش تقصیر آنها بوده و این حرفها! بعد آب خورده بودیم و خشکی و گوله های توی گلویمان را شسته بودیم و من گفته بود حداقل پاشو یکم الک.ل بیار بریزیم توش یه حالی بده ! نشستیم این همه هم زدیم ! و هار هار خندیده بودیم.

بلخره با صدای زنگ در آزی بیدار شده بود و به بهانه ی شیر کاکائو نشانده بودیمش. و شیر کاکائو و لیموناد و های بای و کلوچه چیده بودیم روی میز و من فکر کرده بودم که آزیتا چقدر دوست بهتری است که می آید و پیش راضیه هست.

بعد هم قراره خرید فردا را اوکی کرده بودیم و با آزی توی شلوغی خیابان آمده بودیم تا ایستگاه مترو و یک دختره وسط راه پرسیده بود گشت اونور میدون میگیره؟ آزی گفته بود آره مثکه دیروز ون پر کرده . و دخترک راه را برگشته بود .

 

 

 

   + نازنین ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٩
comment تو بِبار()

در گلوی من ابر کوچکیست ...

وختی من چن شبه خوب نمی خابم. وختی باید خودمو بخابونم! وختی بیس بار تا صب بیدار میشم و عدد همه ی ساعتها از 3 تا 9 را روی گوشیم چک میکنم ، ینی من حالم خوش نیست.

وختی می آیم اینجا هی پست میگذارم و خنده دارهای زندگیم را میگویم ، ینی حالم خوش نیست.

وختی از درفت ها مینویسم ینی حالم شبیه همانها شده. وختی حالم خوش نیست ... ترسیده ام. فقط همین. حالم خوش نیست و ترسیده ام و دوست ندارم اینجا یک چیزهایی بنویسم که ملوم نشود چقدر حالم بد است. ببخشید که حالم هی بد میشود. و هی مینویسم. و نمی دانم چم شده...

میخام یه مدت ننویسم... شاید حالم خوش بشود ...

+ همین جوری دوست دارم بدهمش به یک نفری ...

++کامنتها احتیاج به تایید دارند. نه بخاطر اینکه کسی چیزی گفته که من ناراحت شده ام و قرار است حرفها از غرباله من و طرز فکرم رد بشوند، نه ، فقط میخام ببینم تو قسمت مدیریت وبلاگم چه اتفاقی میفته!چشمک

 

ادامه مطلب
   + نازنین ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()

از draft ها (4)

نمی دونم از کی ، ولی از یه وختی بیخیال همه چیز شدم. تا همین حالا.

بیخیال که میگم ینی گذاشتم همه چی اتفاق بیفته. ینی گذاشتم حرفها زده بشه. کارها انجام بشه. آدمها بیان. آدمها برن. فقط نگا کردم.

مثلن همون وختی که همش میگفتم اگه تو با این حرف/کار/حرکت خوشال میشی خب بزن/بکن!

مثلن همون وختی که یه فکر هیجان انگیز یه کار بامزه میومد تو فکرم و یهویی میگفتم واسه کی خب؟ نه که فک کنی همیشه باید کسی باشه تو زندگی من و اگر نباشه من یه گوشه افتادم گرد و خاکی و داغونا! نه. اتفاقن من همیشه حواسم به خودم و لباسام و موهام و قیافم هس.

همان وختهایی که یک چیزهایی توی دلم توی روحم داشت میمرد. و من پشتم را کردم بهشان و رد شدم. مثلن همان حاضر جوابی های شیرینم که شده بود تیغ. که گفته بودم شده ام عین یک توله سگ که خودشو میماله به کفش های واکس زده ی یک جنتلمن، مرده پاشو میکشه که سگی نشه، سگه فک میکنه داره باهاش بازی میکنه دم تکون میده...

فکر کردم اگر کنار وایسم خاکی نمیشم. فک کردم اگه ساکت باشم. اگر احساس نکنم. اگر اهمیت ندم زندگی راحت میشه. اونقد که مثلن بعد از دوسال یک شب به "ب" بگم پس من دیگه کاری باهات ندارم.

حالا مسئله "ب" و سگه و روزهای رفته نیست ها. مسئله منم. میخام برای یک بار هم که شده خودم مسئله باشم. من یک مشکل لاینحلم. از کی؟ نمی دونم!

   + نازنین ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()

از draft ها (3)

ساعت دو و نیمه شبه.

همه خابن.  من و علی بیداریم! ولی علی تو دسته ی همه قرار نمی گیره. پس همون همه خابن درسته!

نشستم سعادت . آبادو دیدم. دیروز میخاستم ببینم پونصد بار وسطش پاشدم. نفهمیدم چی شد . آخرشم نصفه ولش کردم. امشب نشستم با جون و دل دیدمش!!! چقد این حامد بهدادو دوس دارم من! قشنگ خله ینی! حسین یاری َم خوب بود اینجا!

عرق نعنا میخورم با لیمو. معدم ناراحته. کجام راحته که معدم باشه ! والا !

بعده بوق سال یه دسبند خریدم واسه خودم اندازه دور مچ پامه! به ترفندها! بستمش دور مچم. انقد گیر گرد به لبه ی پتو و پرده و کیف و همه چی درش آوردم! زینت آلاتم به من نیومده! اون از گوشواره گوش کردنم اینم از دسبند!

پوست دستم خش شده. شصتا تیوپ کرم چیدم رو میز سالی یه بار استفاده میکنم. کلن من اهل این قرتی بازیا نیستم! زر زدم! بوی کرمام منو یاد اتفاقات گوناگون میاندازن واسه همین اعصاب ندارم روزی بیس بار یاد آوری بشن برام. پلاس هنوز وخ نکردم برم یه کرم "بی خاطره" بخرم! تمبلم.

هوا سرده. پنجره اتاقم بازه. پاهام یخ زده. سر شونمم درد میکنه.

   + نازنین ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment تو بِبار()

آدمها تغییر نمی کنن، آدمها "تغییر" میدن...

همونم که قبلنا نمی ذاشتم به خاطر اتفاقای مهم و نامردی ها برام توضیح بدن. که میگفتم: "اصلن این حرفها چه اهمیتی داره؟ وختی من تو رو دارم؟!"

حالا می کشونمشون پای میز که واسه "بدیهیات" هم توضیح بدن ...

   + نازنین ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٠
comment تو بِبار()

بخشش لازم نیست اعدامش کنید

 1- خودم یادم نمی آید. همه ولی یادشان هست. شیش ماهم بوده. یا این حدود. توی یک میهمانی نامزدی توی بغل مامانم خاب بودم. خانم صاحبخانه محبتش گل کرده که "ببرمش بگذارمش توی اتاق روی تختمان. شما هم راحت باشید" .

وخت رفتن ، میزبانِ "با اعتماد به نفس" ، احتمالن کمی رنگ پریده ، منِ خونین و "چنگ زده " شده را تحویل مادر داده و با لبخند گفته " شهاب" حسودی کرده که روی تخت ما بوده ...

بقیه ای که دور مادرم بوده اند ، خاله ام و دختر خاله هایم ، می گویند همه ی صورت و دستهایت پر بود از جای چنگ و خون خشک شده.

حتا همه یادشان هست که بابا ، چقدر غر زده به مامانم که چرا و چگونه!

شبانه برده اندم درمانگاه ، دکتره کلی کلنجار رفته که چشم هایم را باز کنم تا ببیند که از کاسه در آمده اند یا سالم اند. سالم بوده اند. گفته بوده به مادرم  که: خیلی ترسیده بوده. چشمهایش را بسته. حالا هم هنوز ترس دارد که چشم هایش را باز نمی کند .

آقای داروخانه فکر کرده بوده گربه چنگم انداخته و متعجب هی نگاه کرده بوده . هیچکس باورش نمی شده که یک پسر چاهار ساله منه شش ماهه را سر تا پا چنگ زده باشد. ینی حتا شکم و پاهایم را.

از روزهای بچگیمان خیلی عکس داریم ، نمی دانم چرا حتا یک عکس هم از آن روزها نیست. جای چنگها نمانده به جز دوتا. روی گونه ی راستم. کم رنگ . کم عمق. نا واضح. اگر دقیق شوی شاید چنتای دیگر هم بشود پیدا کنی. من هیچ وخت دقیق نشدم.

مامان ولی یکبار گفت آن روزها ، هربار که منه زخمیه هاشور خورده ! را میدیده و حتا بعدش، هروخت یادش می آمده ، دلش میخاسته یک نفر را بزند! دلش میخاسته پدر آن شهاب چاهار ساله و "ننه" ی پرروی خونسردش را در بیاورد ...

2-شش سال پیش شاید ، یک شب داشتم از کلاس زبان بر میگشتم. نه شبه دیر ، اما شب! دوتا پسره موتورسوار را دیدم و حتا شنیدم که بلند بلند با لحنی کمی تند با هم چیزی فریاد میکنند. اهمیت ولی ندادم. سه ساعت بعدش... برادرم آمد خانه و گفت : بچه ی مردم را کشتند ...

بچه ی مردم یک بسیجی بود که گیر داده بود یکبار به یک پسره دیگر و مثل اینکه حرفهای زشت هم زده بود بهش. پسره هم چند روز بعد ، بعد از غروب ، سر کوچه ی شان ایستاده بوده و دعوا .  همه بوده اند. همه یعنی خیلی ها. ینی همه ی آنهایی که داشتند از فریضه ی "نماز جماعت" بر میگشتند. ینی حتا پدر قاتل.

همه ایستاده بودند و دوتا پسر با هم دعوا کرده بودند. اول لفظی و بعد فیزیکی. یقه و یقه کشی . و همه هی گفته بودند بگیریدشان. جدایشان کنید و هیچ کس جلو نرفته. تا بلخره پسره با "چاقوی میوه خوری" زده بوده توی قلبه بچه ی مردم. و هیچکس نرفته بوده بگیردش ...

برادرم میگفت به پدر قاتل گفتیم اگر تو رفته بودی گرفته بودیش اینجوری نمیشد! تو را که نمی زد! بچه ی مردم همانجا روی دست مردم مُرد! فرمالیته انداختندش توی ماشین و بردندنش درمانگاه. برادرم اما دیده بود که جانش همانجا تمام شد . همانجا سر کوچه ی خانه ی شان. جلوی چشم آن همه آدم! مرده بود.

بابای بچه ... مجنون شد . آب ها که از آسیاب افتاد ، پسره را که زندانی کردند . مردم اهل نماز جماعت ، جمع شده بودند که رضایت ولی دم بگیرند. بابای بچه اما ، رضایت نمی داد. محله را بهم ریخته بود. روز و شب میرفت توی مسجد و جدا از "نماز جماعت خوان ها" قامت می بست و نماز میخاند و بر میگشت. هر روز و هر شب از سر کوچه ای که بچه اش را کشته بودند رد میشد.

مردم حرف زده بودند. خواهش کرده بودند. التماس کرده بودند. حدیث و آیه آورده بودند برایش. از فضیلت بخشش گفته بودند حتمن ! از لذت "عفو"! ریش سفید و حاج آقا و بزرگ فرستاده بودند. گفته بود "نه". حتا جمع شده بودند زیر پنجره ی خانه شان ، جلوی ساختمانشان دعای توسل خانده بودند. گفته بود "نه". پدر قاتل سکته کرده بود. مرده بود ، سه ماه بعد از جریان. پسره را یکبار برده بودند تا پای دار ، برگردانده بودند. نه چون که بابای بچه خاسته بود رضایت بدهد ... یک دلیل دیگر داشت.

خواسته بودند به دیه راضیش کنند. ششصد میلیون "پول خون" جمع کرده بودند. گفته بود "نه".

پسره توی زندان دائم روزه بود و قرآن حفظ کرده بود. همه ی قرآن را. زندانی نمونه شده بود. توی دوسالی که توی زندان بود دوبار بردندنش تا پای دار و آوردندش. نه به خاطر اینکه بابای بچه میخاسته رضایت بدهد.

چون بابای بچه دوسال تمام می رفته و می آمده تا حکم "اعدام در محل" را بگیرد. میخاسته پسره را سر کوچه دار بزند. همانجایی که بچه اش را کشته بود . نمی دادند. دوبار پسره را برده بوده تا پای دار. دوبار پسره را چشم بسته و پا بسته برده بوده تا پای دار. دوبار پسره را از توی انفرادی کشیده بوده پای دار. دوبار پسره را مجبور کرده بوده شهادتین بگوید. و از پای چوبه برگردانده بودش!

یک روز ابری بود که صدای لا اله الا الله توی کوچه بغلی پیچید. من از پنجره ی اتاقم دیدم. سیاه پوشهایی که برای عزای پسره آمده بودند. و صدای بلند امام جماعت مسجدمان را که گواهی میداد به "آدم خوبی بودن" پسره. به جوانی کردنش. به حیف شدنش .

همانهایی که همان شب دوسال پیش ایستاده بودند و نگاه کرده بودند – فقط- به پسره ، که عصبانی بوده از بچه ی بسیجیه مردم ، که گیر داده بوده بهش ، که غرورش را جریحه دار کرده بوده ،تا با چاقوی میوه خوری بزند توی قلب بچه ی مردم. حالا آمده بودند زیر تابوتش را بگیرند.

پسره را بار سوم دار زده بودند. قصاص کرده بودند.

مامان میگفت بیچاره مادرش. بیچاره فقط مادرش که سه بار ، سه شب ، مرده و زنده شده که بچه اش امشب بالای دار جان میدهد. که آن سه شب چه کشیده تا صبح. بیچاره فقط مادرش ...

میگفتند بچه ی مردم هم زیاد سابقه ی درخشانی نداشته و گیر بوده کلن! دوتا پرونده ی شکایت داشته و این حرف ها ...

بچه ی مردم اما چاقو خورده بود توی قلبش. بیچاره پدرش. بیچاره مادرش. بیچاره خودش. که برادر من لحظه ی جان دادنش را دیده بود و تا دوهفته حالش بد بود. که خِر خِر کرده بوده و سیاهی چشمهایش رفته بوده بالا . و تمام .

حالا چند سال میگذرد از آن روزها . آبها از آسیاب افتاده. خیلی وخت است که افتاده. آب اما روی آتش هیچ کس ریخته نشده .

نه آتش داغ بابای بچه که پسرش سر هیچ و پوچ کشته شد ، نه آتش داغ خانواده ی پسره که جوانشان سر هیچ و پوچ رفت بالای دار. نه روی آتش وجدان آن همه آدمی که فقط نگاه کردند که دوتا جوان سر هیچ و پوچ خون هم را گردن هم بی اندازند. آتش اینها هیچ وخت خاموش نمی شود .

3- یک نفری گفته بود بچه دار شدن ینی بگذاری یک تکه از قلبت برای مدت نامعلومی کنارت و بیرون از وجودت زندگی کند. همین کافی است تا فقط کمی مادر بودن، پدر بودن را حس کنی. همین کافی است تا بفهمی "جگر گوشه" که میگویند ینی چه! گذشتن از کسی که یک تکه از قلبت را "کشته" ، مرد میخاهد. مرد میخاهد. مرد میخاهد. گذشتن از دردی که یک تکه از قلبت کشیده ، گذشتن از یک تکه از قلبت مرد میخاهد. گذشتن از "خون" یک تکه از قلبت ، گذشتن از خون خودت است اصلن. مرد میخاهد. دمشان گرم که انقدر قلبشان بزرگ است . که حتا وختی یکه تکه اش را برای همیشه زیر خاک می گذارند ، بلدند با بقیه ای که مانده هنوز مرد باشند و دریا دل. این آدمها ، این پدرها و مادرها به خدا خیلی مَردند . خیلی . آدمی که از خون خودش بگذرد ، از خونریز خون خودش بگذرد ، خیلی مرد است ، وختی خیلی ها طاقت دیدن یک خراش روی صورت بچه شان را ندارند ...

 

   + نازنین ; ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٩
comment تو بِبار()

خدا چشمش بازه ...

1- اینجا یک نقد کاملن شخصی نوشتم درباره ی ماه عسل. حالا میخام دوتا چیز بگم باز. نمی دونم برنامه ی اون روز ماه عسلو کدوماتون دیدین، همون روزی که خانواده ی میلاد پیغمبری رو دعوت کرده بودن و یه خانواده ی دیگه. کاری به درست و غلط برنامه ی اونشب ندارم. به "شاهینی" که هدیه داده شد به خانواده ی پیغمبری و به اشکهایی که مادر میلاد ریخت . به هیچ کدومش . فقط میخام بدونم چرا ما اینجوری فکر میکنیم؟ یه عده ای اومدن اونشب ، بعد از اون برنامه توی فروم ها و سایت های مخصوص طرفداری از برنامه ، تیتر زدن که احسان ترکوند و عشق را تمام کرد  این حرفها. یک عده ای هم اومدن نوشتن یکی مث این آقا اومده بهترین ساعت پخش رو تو بهترین ماه گرفته که ریا کاری بکنه و اشک مردم رو دربیاره. من نظرم شبیه هیچ کدوم از این دوتا نیست. فقط نمی فهمم چرا منه ایرانی میتونم انقد منطقی نباشم! میتونم انقد بد باشم حتا! انقد بد انقد نا مهربون انقد نامرد! انقد انسان نما! که بیام وسط همه ی نظراتی که تو 40 صفحه نوشتن، بنویسم :

بهترین جای برنامه اونجا بود که مامان میلاد به احسان گفت "من تو رو که می بینم انگار میلادمو میبینم!" دو نقطه دی!

تویی که اومدی اینو نوشتی و اونقدم خوشال شدی اونشب از اون حرف، یه لحظه اصلن فک کردی داری چی مینویسی؟ یه لحظه خودتو جای اون مادر گذاشتی؟ زنی که از نعمت مادر شدن بهره ای نبرده، پاشده رفته از بهزیستی یه بچه گرفته که مادرش بشه. سه سال بعد از اون روزی که میلاد 20 روزه رو گرفتن و واسش ولیمه دادن به کل فامیل ، مشخص شد که میلاد یک بچه ی سی پی هست. سی پی میدونی ینی چی؟ ینی فلج مغزی. همون خانومی که تو خیلی ذوق کردی به احسان گفت :تو انگار میلادی، همون زن ، همون مادر ، 23 سال یه بچه ی فلج مغزی رو ، رو چشمش نگه داشت. انقد بلند و کوتاهش کرد که کمر درد گرفت . 23 سال مادریه پسری رو کرد که فقط با چشماش حرف میزد. 23 سال بچه ای که مال خودش نبودو مث گل نگه داشت. انقد همون بچه ی سی پی رو که اگه خیلی از ماها مال خودمونم باشه ممکنه بذاریمش آسایشگاه عاشقانه دوس داشت ، که اصلن مشکلش به چشمش نیومد. که تو همه ی این 23 سال مادری کرد واسه بچه ای که شاید هیچ وخ اصلن نتونسته کلمه ی مادر رو بگه! بعد تو فک کردی اون زن اون مادر اون آدم! مث من ، مث تو ، همه ی این سالا فک کرده که بچش عقب مونده س؟ منگله؟ که وختی به احسان گفت "من شما رو که میبینم انگار میلادمو دیدم" تو خوشال شدی ذوق کردی؟ ذوق کردی که هار هار به احسان گفت عقب مونده؟؟

چرا ما انقد نامردیم؟ چرا انقد بدیم؟ چرا انقد اصرار داریم به این که دل آدما رو بشکنیم؟

چرا همه ی همه ی فکرای خوبی که میشه بکنیمو میذاریم کنار ورمیداریم مینویسیم :

 آره موافقم! بچه رو آورده تو تلوزیون جلو این همه آدم ! داده به این خونواده! این بچه مگه غرور نداره؟ دو روز دیگه که بزرگ بشه چه جوری میخاد سرشو بگیره بالا؟

من از تو میپرسم! چن نفر از ما ممکنه تا ده سال دیگه ، تا 20 ساله دیگه ، اصن نه ، تا آخر عمره شاهین ، از نزدیک ببینیمش؟ نه واقعن چن درصدمون؟ گیرم 20 درصدمون! هان؟ این 20 درصدی که ممکنه این برنامه رو دیده باشن و شاهینو ببینن ، چن درصدشون میتونن انقد نامرد باشن که "غرور" یه بچه ی بی سرپرست ، یه فرزند خونده رو ببرن زیر سوال؟ کدومشون ممکنه وایسه تو روی شاهین بگه تو مامان بابات واقعی نیستنا! مامان بابای خوده خودت نیستن! تویی که امروز نگران غرور از دست رفته ی شاهینی ، تویی که بهت بر خورده که احسان گفته "هدیه " تویی که فکر فردای شاهینی ، به خودت و افکارت نگا کن! تو نگران خودت باش. نگران دله کوچیکت باش. نگران این باش که ظرفیت دیدن همه ی حقیقتو نداری! تویی که میای مینویسی دو روز دیگه این بچه بزرگ میشه غرورش میره زیر سوال ، لابد این پتانسیلو تو خودت دیدی که غرورشو ببری زیر سوال. که فک می کنی اگه "راز" زندگی یه نفرو برات رو بشه ، غرور اون آدم از نظر تو رفته زیر سوال! تو نگران خودت باش فقط! که اگه تو دلت برای شاهین و غرورش و فرداش میسوخت ور نمی داشتی اینجوری بنویسی. که شاهینی که الان یه مادری مث خانم پیغمبری داره ، فرداش دیگه غصه نداره. غصه ای اگه باشه ، غصه ای اگه بیاد ، من و تو ایم. من و تو میسازیم واسش. من و تو . مایی که خبر داریم از زندگیش و تو چشممون "فرزند خوندس" ، "بی سرپرسته" ، "بچه یتیمه" . غصه ی فردای شاهین من و تو وامثال ماییم . که نمی تونیم که طاقتشو نداریم که دلمون کوچیکه واسه نگه داشتن راز بزرگ زندگی یه بچه ی 8 ساله .

2- برنامه ی امروز مهموناش آزاده ها بودن. کسایی که بعد از جنگ هم جنگیدن. یکیشون که عرب زبان هم بود گویا ، آخر برنامه گفت : بلایی که امروز تو عراق داره سر مردمش میاد ، الکی نیست.

من با این حرف تمام قد موافقم.

آدم ظالمی نیستم. اما خودخاهم!!! من همون قدی که دلم واسه بچه هایی که هر روز و هر شب تو عراق بی سرپرست میشن میسوزه ، واسه فامیل نزدیک خودمم که باباش تو "دفاع" شهید شد می سوزه. همون قدی که دلم واسه دخترایی که هر روز و هرشب بی نامزد و بی شوهر میشن تو عراق میسوزه ، واسه خانوم "الف" هم میسوزه. که روزی که استخونای شوهرشو آوردن ، اون همه سال بعد از جنگ ، هنوز چشمه ی اشکش خشک نشده بود . هنوز اون همه اشک داشت . همون قدی که دلم واسه عراقیا میسوزه ، واسه خودمونم میسوزه.

که اصلن خیلی بیشتر دلم واسه خودمون میسوزه. واسه همه ی این مادرای پیری که هنوز که هنوزه چشمشون دنبال یه نشون از بچه شونه ، از پسرشون! که ما اگه یه کیف پولمون یه جفت کفشمون گم بشه تا مدتها چشممون دنبالشه. مادره، 21 ساله چشمش دنبال استخونای پسرشه. چشمش دنبال تابوت پسرشه !

دلم واسه همه ی این زنایی که شوهرشون یه روز رفت و دیگه برنگشت میسوزه. بیشتر واسه اونایی که بعد از جنگ هم شدن پرستار شوهرشون. مثل همسر منوچهر مدق که میگفت من و علی هدا دلمون خیلی برات تنگ شده! که دلش واسه صدای بدون سرفه بدون گرفتگیه منوچهر تنگ شده بوده اون روزا!

دلم واسه همه ی بچه هایی که تو تشنج موج گرفتگی های باباشون قد نکشیدن ، ترسیدن ، از باباشون ترسیدن خیلی میسوزه.

دلم واسه همه ی اونایی که باباشون ، پسرشون ، برادرشون ،شوهرشون تو "دفاع" قط نخاع ، قط عضو ، نابینا و شیمیایی شد میسوزه .

که اگه امروز هر روز و هرشب تو عراق خون میریزه روی زمین ، هر روز و هر شب بوی دود هست و خون . که اگه توی عراق "جنگ " هس. واسه اینه که اینجام هنوز جنگ تموم نشده. واسه اینه که اینجا فقط آتش بس شده. اما جنگ تموم نشده.

تا روزی که یه جانباز شیمیایی ، قط عضو ، نابینا ، قط نخا، یه آزاده تو ایران نفس بکشه ، جنگ هنوز تموم نشده.

که این آدما خودشون و خونوادشون هنوز که هنوزه بیس سال بعد از آتش بس ، دارن شب و روز میجنگن. خاب جنگ میبینن. با درد جنگ نفس میکشن . این آدما تو "دفاع" مجروح و اسیر شدن. حالا این همه سال بعد از آتش بس ، هنوز دارن میجنگن. این بلایی که سر عراقیا میاد الکی نیس. اونام مادراشون و خاهراشون و همسراشون ، بچه هاشون بی گناهن. مث مادرا و خواهرا و  همسرا و بچه های این همه شهیدی که ما دادیم. مث همه ی مردم ایران . مام بی گناه بودیم. که اصلن بی گناه تر بودیم! ما که چشم طمع ندوخته بودیم به نعمت های خدادای کسی. ما از مردم عراق هم بی گناه تر بودیم . 8 سال دفاع کردیم . حالا 25 سال است آتش بس شده اما توی خانه های خیلی از ایرانی ها جنگ هنوز تمام نشده . شاید برای همین است که حالا هر روز و هر شب و هر لحظه توی عراق خون است و دود و درد .

چون اینجا هم هنوز جنگ تمام نشده ...

 

   + نازنین ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳
comment تو بِبار()

با من از خودت حرف بزن، فقط!

1-با من از منطق حرف نزن وختی اعتقادت هنوز این است که یک مرد میتواند سند دادن 1300 تا به بالا سکه ای را که نه خودش نه همه ی خاندانش روی هم عمرن نصفش را هم نمی توانند بدهند ، امضا کند اما حق طلاق را اصلن درست نیست بدهد به "زن". وختی هنوز باورت این است که فقط  مرد میتواند اراده کند "بخاهد" و اراده کند "نخاهد".

با من از منطق حرف نزن وختی منظورت از "سادگی بهتر است" این است که منه دختر ، عروسی نخاهم ، آتلیه نخاهم ، باغ نخاهم، لباس عروس نخرم ، مهریه ام 5 تا سکه باشد ، ماه عسل نروم ولی جهیزیه ای داشته باشم که لااقل تا 4 سال تو لازم نباشد چیزی بهش اضافه کنی و محتویات یخچالش تا دوماه کفافمان را بدهد! وختی توقع داری من به اضافه ی همه ی اینها فقط چون تو سر سفره ی خانواده بزرگ شدی (انگار که بقیه سر سفره ی همسایه بودنه اند) ، اصلن نبینم که هنوز سربازی نرفتی و کار درست و حسابی نداری و تازه مادرت را اول فرستادی تا من را بپسندد چون مادرها هم جنس خودشان را بهتر میشناسند. با من از منطق حرف نزن وختی از همان اول میخاهی مادرت من را بپسندد تا تو خیالت راحت باشد من شبیه مادرت بودم که خوشش آمده ازم!

با من از منطق حرف نزن وختی برای مادرت مهم است که من با معیارهای زیبایی شناسی شخصیش جور باشم و قدم را به سانتی متر میپرسد. با من از منطق حرف نزن وختی مادرت معتقد است : آقایون معمولن زیاد تر و تمیز و مرتب نیستن دیگه!

با من از منطق حرف نزن. با من منطقی حرف نزن. با من از عقیده ات حرف بزنی کمتر چندش آور است. از اینکه منطق را بچسبانی به افکارت. این منطق را من نمی فهمم. همانطور که تو نمیدانی گرافیک چیه اصن؟

 

2- به من نگو خودخاهم . نگو خودخاه فقط چون چیزی که تو میخاهی را من نمی پسندم. من باورش ندارم. من اصلن عصبی میشوم از تصورش. به من نگو خودخاه. من اگر خودخاه بودم مثل تو مثل همه ی دیگران میگفتم باشه قبول. و بعد می پیچاندمش و انقدر میپیچاندمش تا بشود آن چیزی که خودم میخاهم. به من نگو خودخاه اگر در اولین تلاشت در اولین کلمه می گویم نه.

من اگر خودخاه بودم این همه وخت سیمان نمی شدم بین تو و بقیه و کنار هم نگه نمی داشتمتان. اگر تو فکر میکنی قدری زیاد تر متفاوت بودن با بقیه اسمش می شود خودخاهی ، این عقیده ی توست. من ولی خودخواه نیستم. که اگر فکر میکنی خود نخاه بودن ینی که بنشینم و نگاه کنم و هی همه اش خوب باشم و مهربان و به روی هیچ کس هم نیاورم نامردی ها و بدی ها و کثافت کاری هایش را ،باشد من خود خاهم!

 

3- از عشق با من حرف نزن. از عشق با من یک جوری حرف نزن که انگار من همیشه همینقدر بد بودم.به منکه این همه سال ریختم توی خودم و پیش هیچکس ، حتا پیش خودم توی تاریک ترین گوشه های ذهنم ، هیچ وخت نگفتم همه اش تقصیر او بود.از عشق حرف نزن.

به من نگو: الان که اینجوری میگی ینی هیچ وخ عاشقش نبودی ! چون اگر بودی برایش میخاستی که خوشبخت باشد و فلان و بهمان. من به این حرف اعتقاد ندارم. که اگر من عاشق یک نفر بودم بذارم اون منو له کنه ، بترکونه بعد دوباره من بنشینم برایش نذر خوشبختی و سعادت بکنم! پس سهم من کجاست توی این عشق؟ همینی که هیچ وخت آه نکشیدم هیچ وخت هیچ جا به هیچ کس نگفتم آره هر چی شد تقصیر اون بود و اون لیاقت نداشت و من خوب بودم و بهترین بودم و ال وبل ،ینی عشق را بلدم!

 به من از عاشق نبودن نگو. به من که نخاستم هیچ وخت هیچکس بد فکر بکند در موردش حتا ! آن وختی که میتوانستم موقعیتش را  به خطر بیندازم گفتم نه. که اینها اگر عشق نیست پس چیست؟

با من از عشق صادق ، عشق واقعی ، عشق خالص ،که میگن اگه عاشق یه نفری باید آرزو کنی با هر کسی هم که هست به جز تو خوشبخت باشه ! حرف نزن. چون خیلی چرته به نظرم.

چون این یک عشق عامه. یک عشقیست که آدم میتواند برای یک دوست/یک هم شهری / یک انسان داشته باشد. نه برای معشوق خودش. که اگر اینجور باشد آن معشوق چه فرقی با بقیه ای دارد که تو همین را برایشان میخاهی؟ آنوخت اصلن فلسفه ی عشق میرود زیر سوال. به نظرم این عشق این مدلی این هرطوری باشی ،هر کاری بکنی، هر جا بروی، با هرکی باشی من باز عاشقت میمونم یه عشق خدا به بنده اس فقط. فقط خداست که میتواند عشق آدمها را به هر چیزی غیر از خودش ببیند و باز هم عاشقشان بماند . و بازهم بی چشم داشت روزی بدهد و سلامتی و دست گیری کند !

که هر آدمی هم که میگوید این مدلی میتواند عاشقی کند، بلخره یک روزی یک جایی کم می آورد. چیزی که آدم تهش کم بیاورد عشق نیست. خیاله عشقه .

با من از عشق ، حرف نزن. هیچ وخت با من از عشق حرف نزن وختی هیچ وخت خاب "بویش" را ندیدی .

4- به من نگو که پیچیده اش میکنم. سخت میگیرم. به من نگو نازک نارنجیم. که زود از کوره در میروم. تو تا حالا چند بار توی کوره ی من و احساسم بودی که معتقدی من زود جوش میاورم؟ تو نقطه ی جوش من را کی دیدی؟ یک وختی که دیدی عصبیم که در را به دیوار میکوبم و گلویم را خراش میدهم؟

همان وختی که گلویم را خراش میدادم و تو با خودت نتیجه میگرفتی که من چقدر نازکم و چقدر دمای جوشم پایین است ، همان وخت توی گلویم یک گوله بغض بود. همان وخت من نزدیک بود از قل قل عصبانیتم ، اشکهایم سر برود. تو چه میفهمی از من که نقطه ی ذوبم هم پایین است . مثل شکلات. که نقطه ی ذوبش از دمای بدن پایین تر است و برای همین توی دهان و دست که بماند زود آب میشود. من هم مثل شکلات توی دستهایش توی چشمهایش توی هرم نفسش ذوب شده بودم یک روز.

حالا بزنگاه جوش آوردنم رسیده بودی و چه میدانستی جوش آوردن از "نفس ناحق " کسی که یک روز گرمایش ذوبت کرده ینی چه. چه میدانستی که حتا درهای همه عالم را به دیوارهایش کوباندن خاطره ذوب شدن توی نگاه و دستهای آدمهایی که تو "این پیس" رفته بودی به دیدنشان و "این پیس" مانده بودی پیششان را هیچ وخت کمرنگ نمیکند.

به من نگو نازک نارنجی و سخت گیر . وختی هیچ وخت نقطه ی جوشت مثل شکلات نبوده. شکلات قبل از جوش آمدن سوخته همیشه .

   + نازنین ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
comment تو بِبار()

مرز بی نهایت

دیشب، وختی بعد از شش سال بچه ها را دیدم ... همه چیز خوب بود. همه با من خوب بودند. هنوز نازنین بودم. انگار نه انگار که شش سال گذشته و من همیشه نامرد ترین بودم و همیشه قرارها را پیچاندم و نرفتم و از هیچکس خبر نگرفتم. همه خوب بودند. حتا اسما . اسما خیلی خوب بود . خیلی. یک جوری که شرمنده ی خوبیش شدم.

بعد سر میز شام زهره عکس نامزدش را به بچه ها نشان داده بود و من گفته بودم خیلی خیلی خیلی به هم می آیید. خیلی! و بتی خندیده بود . خیلی با مزه و رها و زنانه و مادرانه خندیده بود هر هر! و گفته بود خب زشته!!! ولی به پای هم پیر بشید! و بیخیال خندیده بود باز. و زهره هم. و همه یمان. بتی چقدر بیخیال میخندید. حالا که هیکلش حداقل دو برابر زمان دانش آموزیش شده بود و لنز گذاشته بود توی چشمهایش و پسر تازه از چله در آمده اش توی بغلش خاب بود. و یک دستی داشت باقالی پلو میخورد. حالا که زن بود. مادر بود. همسر بود. چقدر بیخیال میخندید. و چقدر راه بود تا آن دختره درسخانِ باهوشه کم حرفه مودب . که تمام سالهای دبیرستان سر به زیر و آرام فقط شاگرد اول شده بود و برق شریف خانده بود و حالا بچه به بغل به نامزد زهره میگفت زشت! و میخندید. و دعا میکرد به پای هم پیر شوند.

و زهره گفته بود یکهویی شده. پسره خوبیست. مریم گفته بود نمی فهمد آنهایی را که ازدواج می کنند و بعد میگویند کاش مجرد میشدیم باز! گفت مثل وختی است که میانسال میشوی و دلت کودکی ات را میخاهد! هوس است و زود گذر! من گفتم هیچ وخت دوست ندارم دوباره بچه باشم. مریم! ینی دوس نداشتی الان مجرد بودی؟؟؟ گفت نه. اصلن. من زندگیمو خیلی دوس دارم. و زهره گفته بود آنهایی که ازدواج میکنند و به بقیه میگویند نکنید. اه است و پیف ... من گفتم زر میزنند! گفته بود آره! زر میزنن! من گفتم ولی من دوس ندارم ازدواج کنم و زر هم نمی زنم.

همه نگاهم کرده بودند. و زهره پرسیده چرا؟ گفتم دوس ندارم. اسما گفته بود چرا خب؟ گفتم چون من آدمه زندگی مشترک نیستم. اصلن آدمه اشتراک نیستم. بعد یک تکه جوجه زده بودم سر چنگال. زهره گفته بود ینی چی؟ گفتم ینی من یه سری اخلاقای خیلی بد دارم که نمی شه تحمل کرد! و چنگال را توی بشقاب گذاشته بودم. مائده ساده لوحانه گفته بود: بد اخلاقی ینی؟ گفتم: نه! بد اخلاقم هستم البته! ولی منظورم اینه که اخلاقای بد دارم. زهره گفت خب منم دارم. همه دارن. همه یکسری اخلاقای خاص دارن. که فقط یه کسی میتونه تحمل کنه. باید اون "کَس" پیدا بشه. عجولانه گفته بودم آره. ولی مال من هنوز پیدا نشده. عجله ای ام ندارم که پیداش کنم! مریم گفته بود "هنوز" عجله نداری؟؟؟؟ گفتم نه.

بتی گفته بود که با شوهرش دوست بوده اند و هنوز هم دوستند و کلن خوش میگذرد! حتا گفت رفته بودیم مسافرت و خیلی خوش گذشت و وختی برگشتم دیدم حامله ام! خندیدیم . این را هم ساده و بی خیال گفته بود و هر هر خندیده بود. و اسما باز پرسیده بود که نازنین ینی واقعن دوست نداری ازدواج کنی؟ گفتم: نه. واقعن علاقه ای به اشتراک ندارم. نمی دونم شاید اگه یه روز یکی رو خیلی دوس داشته باشم دلم بخاد که با هم ازدواج کنیم. ولی کلن فک نمی کنم پیش بیاد که یکیو انقد دوس داشته باشم. زهره گفت که من ولی همیشه دوست داشتم که زود ازدواج کنم.و بلخره در 24 سالگی به این موفقیت نائل آمدم! خندیدیم. گفتم آره منم دوس داشتم اگه یه روز بچه داشتم اختلاف سنیم با بچم خیلی کم باشه. مثلن الان مریم دخترش ده ماهشه یا بتی انقد فاصله ی سنی خوبی داره با بچش. من ولی اگه سی سالگی ازدواج کنم دیگه بچه دار نمی شم. دوس ندارم با بچم 35 سال اختلاف سنی داشته باشم! مریم با بی تفاوتی گفته بود نه عزیزم ازدواج که بکنی همه ی این حرفا یادت میره. منم گفتم اگه بکنم! و مائده گیر داده بود که حالا اخلاقای بدت چیاس؟ گفته بودم زیاده. خیلی. زهره گفته بود که خب منم شلخته و لجبازم! من جواب نداده بودم.

توی راه برگشت اسما گیر داده بود که چرا من انقدر آنتی مَرِیج بازی در میاورم حالا؟ و من گفته بودم آنتی مریج نیستم. یه سر و یه تن بودنو دوس دارم! از الانم راضیم. اسما گفته بود خب تا سه چاهار سال دیگر جا داریم برای یه سر و یه تن بودن! و خواهرش ، متین و شمرده گفته بود نه. فقط تا 25سالگی! و حتا گفته بود وختی 30 سالت باشد و هنوز مجرد باشی خاسگارانت مردهای مطلقه و زن مرده هستند!

به اسما ، به دوستی که دوساعت بود بعد از شش سال دیده بودمش گفتم: اصلن اسما من نمی دونم چمه! کلن تا یکی درمورد ازدواج باهم حرف میزنه رم میکنم. اصن از این رو به او رو می شم! کافیه فقط یکی بهم بگه بهش فک کن. اصن انگار میخان زنده به گورم کنن! اسما برگشته بود توی چشمهایم نگاه کرده بود و گفته بود : چرا خب؟ گفتم نمی دونم. حرف زیاده. من سر این کوچه پیاده میشم. حالا بعدن بهت میگم.

بعد کوچه ی تنگ پشت خانه را تند تند طی کرده بودم و جواب اس "ف" را داده بودم که از عروسی و خوشگل شدن یا نشدنه لیلا و احوال بچه ها پرسیده بود. و دوست نداشتم اصلن به حرفهایی که زده بودیم فکر کنم. به اینکه بعد از شش سال ، بیست دقیقه پشت میز شام عروسی دوست مشترکمان نشستیم و من فقط با چاهارتا جمله چشم دوستهایم را گرد کردم و حرفهایم عجیب و احمقانه بوده به نظرشان. و اینکه "هنوز" نمی ترسیدم از اینکه کسی را دوست ندارم. "هنوز" . این هنوزی که مریم گفته بود خیلی بد بود. ینی به نظر همه خیلی دیر بود. به نظر بتی که عاشقی کرده بود و ازدواج و حالا بچه ی عشقش توی بغلش بود. به نظر مریم که 5 سال بود ازدواج کرده بود و زندگیش را دوست داشت. به نظر زهره که از بین "همه" فقط "س" را پسندیده بود. حتا از نظر مائده که به قول اسما بهتر بود برود همان "تعویض روغنی اش " را باز کند(مائده مکانیک خانده) من داشتم چرت میگفتم. حتا اسما. همان اسمایی که توی دبیرستان منزوی بود و با اینکه نمره ریاضیش بیست بود هیچ وخت پای تخته نمی رفت و میشد که روزها فقط ماست میخورد و دو سانس تکواندو کار میکرد و همیشه ی خدا معتقد بود چاق است و بد هیکل و زشت. که حالا با معدل نوزده و هفتاد داشت ارشد فرانسه و انگلیسی را از دانشگاه علامه میگرفت و تمامه هفته توی آموزشکاه های معتبر زبان تدریس میکرد و آیلسش را با نمره ی 8 گرفته بود و مردها بعد از "ش" به یه ورش بودند، هم حرفهای من احمقانه بود. انقدر که خودش گفت تو حتا از من هم بدتری.

من نمی خاستم بعد از این همه وختی که ندیدمشان اصلن درباره ی این چیزها حرف بزنم. از حرف زدن درباره ی احساسات و نظرات شخصیم متنفرم. دوست نداشتم که بخاهم در مورد عقایدم بحث کنم. که بگویم از اشتراک میترسم.از مسئولیت. از با هم بودن. از همه ی قرار دادها. از هر چیزی که به جز من یک نفر دیگر درگیرش باشد متنفرم.میترسم. دوس نداشتم بعد از این همه وخت حالا آنتی مریج به نظر بیایم.

برای من هم بعد از یک نفر همه چیز تمام شده است، مسخره است. نه به خاطر آن نفر. نه بخاط یک نفری که حالا شاید در انتظار پدر شدن باشد اصلن. به خاطر خودم. برای من هم بعد از یک نفر دیگر دوست داشتن اصلن بی معناست. نه که حالا هنوز دوستش داشته باشم و هر چیز دیگری . نه. باورم به دوست داشتن دیگر نیس. اصلن از اینکه بخاهم یکبار دیگر خودم را توی لوپ احمقانه ی دوست داشتن بیاندازم متنفرم. از اینکه بخاهم برای کسی نگران شوم. حتا منتظر شوم. انتظار مثلن جواب اس ام اس ام حتا، دیوانه ام میکند.

توی این سالهای بعد از بیست سالگی ، هیچ وخت دیگر دلم نخاست یک نفر را داشته باشم. حتا از اینکه یک نفر بخاهد من را داشته باشد هم عقم گرفت.

چسبیدم به خودم و تنهایی خودم. و هیچ وخت هم فکر نکردم که دارم به مرز ترسناک "هنوز تنهایی " ، "هنوز هیچ کس" می رسم.

ینی هیچ وخت با خودم فکر نکردم لازم است حتمن من هم یک نفر را داشته باشم. همیشه به نظرم فقط در دو حالت ممکن است دلت بخاهد با یکی شریک باشی:

از یک چیزی انقدر زیاد داشته باشی که بخاهی با کسی شریک شوی،

از یک چیزی به میزان کافی نداشته باشی و لازم باشد با کسی شریک شوی.

من در هیچ کدام از این دو دسته نبودم. من به قده خودم و فقط به قده خودم از هر چیزی دارم. و به خاطر همین است که رم میکنم که می ترسم که حالم بد میشود از اینکه بخاهم یک نفر را شریک داشته هایم کنم. من خودم برای خودم کافیم (فقط).

و البته همیشه یکی از رشک ها و غبطه های زندگیم کسانی بوده اند که هیچ چیز نداشتند ، اما با کسی که عاشقش بودند ازدواج کرده اند.

شاید چون خودم به یک نفری که فکر میکردم عاشقش هستم نرسیدم. شاید چون انقدر نامرد بود که جلوی چشم من حلقه به دست ایستاد و حرف زد. شاید چون انقدر نامرد بود که همه ی همه ی همه ی حرفهایش را فراموش کرد و ادای نجیب ها را در آورد و قسمت را بهانه کرد. شاید چون انقدر بد بود که گفت میدونم خوبی مهربونی ولی قسمت من این بوده. شاید اصلن به خاطر همین بود که دیگر هیچ وخت دلم نخاست که خوب باشم و مهربان . که خوبی و مهربانیم بس نباش. به جایش قسمت مهم باشد. نه اینکه حالا دلم گیره آن آدم باشد ها . نه . همان روزه تولد بیستو یک سالگیم که گوشی را داد دخترک جوابم را بدهد و بگوید که حالا برای "او" ست دیگر ، همان عصری که من توی تاکسی زرد نشستم و تمام اتوبان امام علی تا تقاطع شریعتی را بی صدا اشک ریختم و راننده ی جوان هی از توی آینه نگاهم کرد، همان غروبی که من کنار گارد ریل های اتوبان همت هزار هزارتا پروانه توی قلبم بال زدند . همان شبی که جلوی چشم آن همه مسافر اتوبوس های شریعتی –چیتگر بی صدا فقط اشک ریختم و نگاه خیره ی زن ها و مردها و پسرها و همه را دیدم و هی توی قلبم پروانه ها بال زدند، همان شب که قلبم لای اشکهایم از چشمم ریخت پایین آن آدم تمام شد. همان قبل از عیدی که اس داد شاید نفهمت اما درکت میکنم! همان موقع آن آدم تمام شد. و یک بخشی از من هم.

حالا این قسمت کوچکی که باقی مانده را نمیخاهم هیچ کجا سرمایه گذاری کنم و میخاهم نگهش دارم برای خودم. حتا اگر به مرز "هنوز تنهایی " ، حتا اگر به مرز "تا همیشه تنهایی" برسم.  

   + نازنین ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٦
comment تو بِبار()

!help me !plz

مشاهده یادداشت خصوصی

   + نازنین ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٢
comment تو بِبار()

حالا آرمیتا هروخ بترسه ، دیگه بابا نیس.

If I write my opinion on a slip and put it in a box, would it change any thing for her?

چون هر وخت که بهش فک میکنم ، فقط اون تیکه از فیلمش با باباش یادم میاد، که ترسیده بود و باباش میگفت : بیا! نترس آرمیتا ! بابا اینجاس!

   + نازنین ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٢
comment تو بِبار()

I'm tired of talking and thinking

بعضی وختا دلم میخاد به جای اینکه چشام پر از اشک بشه و دماغم تیر بکشه و گلوم درد بگیره وایسم تو روی بعضی آدما بگم:stop talking

   + نازنین ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٦
comment تو بِبار()

چشمهای خون آشامی!

دیروز، به خاطر یه بی توجهی، قفس مرغ عشقام برگشت. یذره جیغ جیغ کردن بعد ساکت شدن.من داشتم میوه میشستم و پیاز داغ درست میکردم. بعدشم داشتم یخچالو مرتب میکردم و غذا رو میذاشتم تو فر و سرامیکارو طی میکشیدم و ظرفا رو میشستم. توت فرنگی شسته بودم. یدونه کوچولوشو ورداشتم که ببرم بدم به مرغ عشقا. میوه ی فصل بخورن!

بعد مرغ عشق سبزه نره شیطونمو دیدم که نشسته رو تابشون و بالش آویزونه! بالش آویزون مونده بود و میلرزید. پرنده کوچولوی بیچاره به خاطر بی توجهی من بالش له شده بود.

به اندازه ی دوتا سرم قندی نمکی اشک ریختم و به صدتا دامپزشکی زنگ زدم. همشون ساعت 6 تازه دکترشون میومد. ساعت 2 بود. پرنده ی بیچاره با نوکش میله های قفسو میگرفت و این ور اونور میپرید.

بلخره ساعت 5 یه دامپزشکی پیدا شد که دکترش بود. سریع حاضر شدم و بردمش.

دکتر بالاشو باز کرد. استخونش سالم بود. ولی پوستش خراشیده بود و خون اومده بود. استخونای مثل خلال دندونش سالم بود! خداروشکر. یکم ضدعفونی کننده زد بهش و با یه محلول دیگه مفصلشو ماساژ داد. وختی گذاشتش تو طرف بالش به حالت اول برگشته بود. ینی میخاستم دکتره رو ماچش کنم.

بهم قطره ی کلسیم و ویتامین دی داد که بریزم رو سیب و بهشون بدم. گفت تغذیه شون خوب نبوده استخوناشون خیلی ضعیف شده. اما خدا رو شکر بالش نشکسه فقط ضرب دیده و پوستش خراشیده شده. (اینا مال دوسته دادشم بوده. پسره خودش از حیوون میترسه! من نمی دونم چرا میره میخره وختی میترسه!)

حالا نکته ی جالبش میدونی چیه؟ خیلی وخت بود که گریه نکرده بودم.تقریبن یه سال شاید! دیروز انقد دلم واسه پرندهه سوخت که حتا توی راه دامپزشکیم هی اشکام میومد. ینی انقد گریه گردم که احساس میکردم یکی سوزن فرو میکنه تو چشمم. بعدشم سر درد گرفتم و پلک چشمام ورم کرد و سفیدی چشمام قرمزه قرمز شده بود . کلن خیلی قیافه ی جذابی پیدا کرده بودم. یه جوری که خودم تو آینه از خودم ترسیدم! اصن نمی دونم چرا چشمام انقد قرمز و مخوف شده بود. بعد داشتم با خودم فک میکردم اون وختا که سره یه مسئله ی پیش پا افتاده! و یه آدم پیش پا افتاده! شب و روزم تو اشک میگذشت واقعن همینقد مخوف بود قیافم همیشه؟؟؟

   + نازنین ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment تو بِبار()

برای نازنین و اشکهایش و مادرش

http://undermyskin.persianblog.ir/post/308/

 

 

   + نازنین ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٢
comment تو بِبار()

thats why I prefer to be : ALON

when u lose someone it stays with u, and alwayes reminding u of how easy it is to get hurt.

   + نازنین ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٥
comment تو بِبار()

زندگی مشترک،تنهایی

نشسته بودم روی صندلی های چوبی سفید آشپزخانه و تمرکز کرده بودم روی سوراخ بدن و برجستگی ظریف بازوها و پاهای نارنجی عروسک. هرچه سعی میکردم جا نمی افتاد. پابرهنه ایستاده بود و بی قرار نگاهم میکرد. آخرش صبرش تمام شد و عروسک و بند و بساطش را از دستم کشید که: بده من بابا ! بلد نیستی ! و رفت.

هیکل کوچک سه ساله که پشت به من وسط هال نشسته بود ، پسرم بود. همین سه دقیقه ی پیش به من گفته بود بلد نیستی. و من دست و پاهایم یخ زد. مثل همبشه ی خدا. مثل همیشه ای که بلد نبودم. مثل تمام این سالها که چوب بلد نبودنمو خورده بودم.

که اگر بلد بودم حالا اینجا روی صندلی های سفید آشپزخانه ی کوچکم اشک توی چشمهایم جم نمی شد از ترس بلد نبودن. ترسم از بلد نبودن نبود. ترسم از این بود که سه ساله ی شیرینم توی چشمهایم گفته بود بلد نیستی و حالا پشت به من قوز کرده بود و می خاست تنهایی درستش کند.

مثل خودم. که بلد نبودم. و پشت کرده بودم به بقیه و خاسته بودم خودم درستش کنم. و کرده بودم. نشسته بودم دانه دانه گره ها را باز کرده بودم . نشسته بودم صفحه های دلم را ورق زده بودم گوشه های تا شده را صاف کرده بودم تا دلم با آدمها صاف شود. تا دیگر وختی دارم کتاب دلم را ورق میزنم ، لبه هایی که تا شده اند صاف مرا نکشند به آن روزهایی که آن آدمها به من بد کردند و من داد کشیدم و من اشک ریختم و من تنها شدم . نشسته بودم صفحه ها را صاف کرده بودم و چروک های پیشانیم را .

و بلد نبودن هایم را مرور کرده بودم . من خیلی چیزها بلد نبودم. ترسیده بودم یاد بگیرمشان. ترسیده بودم بلد باشم. بلد باشم به وختش جیغ بکشم . مشت بکوبم. عربده بزنم . ترسیده بودم. از ترس بلد بودن ، با نابلدی گند زده بودم به زندگیم.

و یادم هست بلد نبودم. بلد نبودم از ترسهایم با کسی حرف بزنم . عوضش استاد گند زدن بودم. اصلن توی خونم بود که همه ی لحطه های پرفکت زندگیم را یک جوری زیر و رو کنم. انگار می ترسیدم یک روزم همه اش شاد باشد و شیرین. اصلن من شیرینی را بلد نیستم مزه کنم. همین حالا هم یک کاسه بستنی را عمرا بتوانم همینجوری خالی بخورم . باید یک کِرمی بریزم رویش! مثلن قهوه. اگر نبود پودر کاکائو . اگر نبود مربای آلبالو! باید یک چیزی بریزم رویش که شیرین نباشد.

حالا فکر میکنم چه خوب کردم که گند زدم به همان لحظه های معدود شادی دو نفره مان ! حالا اگر یه روز ، یه شب ، یک لحظه  گوشه ی تخت دونفره شان یاد من بیفتد ، یاد همان روزی که همه ی جوانی و شادی و عشق 20 سالگیم توی بازوانش بود و من با دوتا بال نامرئی که از آن همه خوشی جوانه زده بودند روی کتف هایم ، یک عروسک پارچه ای از جیبم در آورده بودم و پرسیده بودم : اگه گفتی توی چشماش چی نوشته؟ فکش روی هم فشرده شده بود و دستهایش فرو افتاده بودند و گفته بود : نوشته خجالت بکش آقا ! من خندیده بودم که :نوشته دوست دارم خب! حالا هروخت یاد من بیفتد توی ذهنش هزار هزار بار پژواک صدای خودش را میشنود که خجالت بکش آقا ! خوب کردم که پرسیدم. خوب کردم .

تقصیر خودش بود. وگرنه من خوب بودن را بلد بودم. از حفظ بودم. بلد بودم کادوهای بامزه بخرم و جعبه های خوشگل بسازم. نقاشی های رنگی رنگی بکشم و شکلاتهای شیرین مغز دار بخرم برایش. بلد بودم هی صبر کنم هی صبر کنم هی صبر کنم. حتا بلد بودم به جای دو نفر عاشقی کنم. بلد بودم با چیزهای خیلی کوچک. خیلی خیلی کوچک شاد شوم و پر از لبخند شوم. تقصیر خودش بود که همه ی این بلد بودن های مرا دید و رفت. ادای نجیب ها را در آورد و رفت. من ادا در آوردن بلد نیستم. هنوز هم یاد نگرفته ام ادا در بیاورم . ادا در آوردن را بلد بود. از همان اولش هم اصلن داشت ادا در میاورد. اگر من هم بلد بودم ادای نارو خورده ها را خوب در بیاورم اگر منهم بلد بودم کولی بازی در بیاورم ...

من بلد نبودم. حرصم گرفته بود از این همه نابلدی . خودم را حبس کرده بودم توی خودم. زیر مشت و لگد و قلاب کمربند گرفته بودم خودم را و هوار زده بودم که هرچه می کشی از نابلدی خودت است! خودم را تا میخورد زدم و مسخره کردم و رهایش کردم. محرومش کردم . از همه چیز. خودم لیاقت نداشت. لیاقت هیچ چیز و هیچ کس را .

بعد خودم را انداختم توی رابطه های جدید. و ادمهای جدید. ولی دیگر به هیچ کدامشان نشان ندادم که چه چیزها بلدم . همیشه چیزهایی که بلد نیستی بیشترند.

توی آینه ی اتاق خوابمان خودم را نگا میکنم . دور چشمهایم را. خود چشمهایم را. و چشم بندی هایم یادم می آید. که چه ماهرانه از تنهایی هایم شعر ساختم و مجسمه و اوریگامی . که چه عاشقانه ، چقدر عاشقانه ، نوشتم برایش. که چه صبور چه احمق بخشیدمش به خاطر همه ی نامردی هایش. خودم را انداختم توی یک زندگی معمولی بدون عشق. چون ترسیدم دیر بشود. ترسیدم تنها بمانم! ترسیده بودم بیشتر از این تنها بمانم ، از تنهایی نترسیده بودم. حالا هم تنها بودم. خودم نقطه گذاشته بودم تهه خطه تنهایی هایم. میشد ویرگول بگذارم. یا اصلن بروم سر خط . اما ترسیده بودم. نقطه گذاشته بودم . خواسته بودم تمام شود.

مچاله میشوم توی تخت . زانوهایم را بغل میکنم. باخودم فکر میکنم اگر انقدر ترسو نبودم اگر انقدر خودم را به مردن نمی زدم اگر انقدر نمی ترسیدم حالا انقدر تنها نبودم.

حالا بعد از این نقطه ی پررنگی که خودم گذاشته بودم تهه خط تنهایی هایم هیچ کس باور نمی کرد که پاراگراف بعدیم هم با : "زندگی مشترک، تنهایی" آغاز شود.

من اصلن آدم اشتراک نیستم! خصوصیم ! بلد نیستم با دیگران شراکت کنم. اگر مجبور شوم تن میدهم اما ساییده می شوم. من از دو امضائه بودن قرار داد های زندگی مشترک عقم میگیرد. دوست دارم خودم تصمیم بگیرم . خودم فسخ کنم. خودم سود کنم. خودم ضرر بدهم. دوست ندارم شریک داشته باشم. که مجبور شوم به خاطرش کوتاه بیایم . به خاطرش نبینم. نشنوم. به خاطرش ... من اصلن خاطر هیچ کس را نمی خاهم.

حرف آخرم همینه. داد زده بود پس حرف آخرت اینه؟ با اشک با بغض با چشمهایی که داشتند از زور فشار اشک کور میشدند گفته بودم آره. گذاشته بودم برود. گذاشته بودم آزاد باشد. نه زنجیر آدم بیخودی مثل من. دوستم داشت. منهم. اما نخاسته بودم از دوست داشتن بیشتر شود. می ترسیدم. از اینکه بخاهم دوباره با کسی عاشقی کنم ترسیده بودم. فقط نیم ساعت گریه کرده بودم و تمام. از فردایش زندگی را از سر گرفته بودم. و اوریگامی را. دیگر نمی نوشتم. خیلی وخت بود. عوضش کاغذ ها را تا میکردم و تا میکردم و مجسمه های کاغذی میساختم. مثل خودم. که کاغذ شده بودم. تا شده بودم . هزار شکل شده بودم .

به پهلو میشوم و پوست لبم را با ناخن میکَنم. امیر علی را که حامله بودم همینجوری میخابیدم همیشه. باورم نمی شد که دارم مادر میشوم. از مردی که عاشقش نبودم باردار بودم. ترسناک بود. هر روز صبح با خودم فکر میکردم حتما اشتباه شده. حباب کوچکی که توی شکمم تکان میخورد میگفت که نه. همه چیز درست است. حباب کوچکی تکان میخورد. مثل من. مثل زندگیم. یک شب خاب خودم را دیده بودم. خاب روز عقدمان را. که پشت در اتاق گفته بودم میگم نه! میگم نمیخام! هیچکسم نمی تونه زورم کنه ! نمی خامش. عاشقش نیستم که ! عاشقش نیستم. بعد از خاب پریده بودم. دیده بودم که پلک چشمش لرزیده. نمی دانستم داد زدم یا نه. حالا ترسیده بودم بفهمد عاشقش نیستم.

امیر علی که آمده بود ... همه چیز مثل قبل بود. من مادر بودم .اما عاشق امیر علی هم نبودم. بهش میرسیدم. زیبا بود و سفید و خندان. من ولی عاشقش نبودم. فکر می کردم امانت است. یک روز صاحب اصلیش می آید و می بردش. امیر علی مال من نبود. فقط من مادرش بودم.

دمر میشوم و سرم را توی بالشت فرو میکنم. مثل همان شبی که بعد از مهمانی زده بودم زیر گریه و گفته بودم خسته شدم. سنجاق مویی ها را باحرص از سرم کنده بودم و با موهایی که هنوز وصل بود بهشان پرت کرده بودم کف اتاق . و دندانهایم را روی هم فشار داده بودم و گلویم میخاست بترکد از حجم بغض. نشسته بودم مثل دیوانه ها با موهای آشفته و آرایش پخش شده توی همه ی صورتم، با اشکهای داغ و آب دماغ را افتاده هق هق میکردم و و چقدر دلم میخاست بمیرم و از این زندگی خلاص شودم. مثل همان دوازده سال پیش. اصلن چرا همان دوازده سال پیش نمردم؟ چرا خودم را خلاص نکردم؟ بسکه ترسو ام ! اگر همان وخت با یک مشت قرص خودم و او را به درک فرستاده بودم حالا امشب با دیدن  چشمهایی که شبیه چشمهایش بود اینطوری داغ نمی کردم. آخ که چقدر من ترسو ام ! بابای امیر علی آمده بود کنارم نشسته بود و حیرت زده نگاهم کرده بود. انگار که توی استخر خانه شان کوسه دیده باشد چشمهایش گرد شده بود. دستهایم را که یخ زده بودند گرفته بود. گفته بودم ولم کن. تو رو خدا ولم کن. داد زده بودم. بابای امیر علی رفته بود و خانه را تمیز کرده بود و ظرفها را شسته بود حتا امیر علی را هم خابانده بود با لباسهای نخی و تمیز. منهم سرم را کرده بودم توی بالشت و زار زده بودم و با اشکهایم و ریمل و خط چشمم گند زده بودم به رو بالشتی. و هرچه گریه میکردم بیشتر حرصم میگرفت از ترسو بودن خودم . از این دوازده سالی که گذشته بود و این همه سالی که مانده بود.

بلند میشوم . لبه ی تخت مینشینم. توی چشمهایم پر از اشک شده. و نفسم تند. از خودم . از این زندگی . از امیر علی و بابای امیر علی بیزارم.

از جایم میجهم سمت در. خانه ساکت است. و امیر علی خابش برده. کنار اسباب بازی هایش. پتوی پشم شیشه اش را رویش می اندازم. عروسک کذایی کنارش است. با پاهایی که به جای دستها قرار گرفته اند.

تصمیم خودم را گرفتم. من مال این زندگی ، مال امیر علی و بابای امیر علی نیستم. من مال هیچکس نیستم. من مال خودمم.

روی کاغذ یادداشتهای زرد رنگ و ضخیم کنار دفتر تلفن مینویسم:

متاسفم. اما من مال این زندگی نیستم. حقش نبود که الان بگویم. باید همان شش سال پیش میگفتم.همان وختی که دوره افتاده بودی توی مزون های عروس تا تاجی که من میخاستم پیدا کنی. گفته بودم یا همین تاج یا تمام! تو باور نکرده بودی . مثل همه. من ولی می خاستم تمام کنم. دوستت داشتم. اما عاشقت نبودم. من عشق میخاستم. همیشه. میخاستم برای شوهرم برای بچه ام بال در بیاورم. میخاستم طاقت دوریشان را نداشته باشم. اما برای تو بال در نمی آورم. می دانستم که در نمی آورم. برای همین تاج را بهانه کردم. تاجی که تو به سرم زدی را من نتوانستم به سر تو و زندگیت و بچه ات بزنم. تقصیر خودت بود که سمج شدی. که پیدایش کردی. اگر بیخیال میشدی حالا حتما برای کسی "بهرام جان" بودی. نه بابای امیر علی. اگر بیخیال من شده بودی حالا خوشبخت بودی. یک زنه همیشه ساکته همیشه بی تفاوت نداشتی. ولی تو بیخیال نشدی. پس من بیخیال میشوم. من بیخیالی را بلدم. مثل کیک های یخچالی و باقالی پلو با ماهیچه و ژله ی رنگین کمانی. من بلد نبودم ادا در بیاورم. حتا وختی امیر علی را حامله بودم بلد نبودم ادای حامله ها را در بیاورم و ویار کنم و ترشک و لواشک و گوجه سبز بخاهم. حالا هم بلد نیستم ادای خوشبخت ها را در بیاورم. من اصلن خوشبخت نبودم. هیچوخت نبودم. حتا شب عروسیم. حتا روزی که امیر علی را خونی و پشمالو روی سینه ام گذاشتند. من فقط ترسیده بودم. برای ترسهایم تورا قربانی کردم و امیر علی را . حالا میخاهم برای یک بار هم که شده ، بعد از دوازده سال میخاهم شجاع باشم. میخاهم یکبار هم من بروم. من خودم را خلاص کنم. میخاهم خودم را از تو بکنم و با ترسهایم بروم. من یک مادر ترسوام. و یک زن ترسو. همین امروز امیر علی هم فهمید من بلد نیستم. بزرگتر که بشود خیلی چیزهای دیگر هست که میفهمد. من میترسم. از فهمیدن او . میروم. با ترس هایم . تا نفهمد.

کاغذ را تا میکنم. عروسک را رویش میگذارم. دست و پاهایی نارنجی که به زور فرو رفته اند توی سوراخ هایی که اندازه شان نیست. نه فقط اندازه شان ، که حتا جایشان هم نیست.

مانتویم را میپوشم و کیفم را بر میدارم.  پول و شناسنامه و کارت بانک و دفترچه بیمه. همین. من و همه ی هویتم. جلوی در پایم میخورد به عروسک بی دست و پای نارنجی. کفشهایم را از توی جاکفشی بر میدارم و در را میبندم.

توی اتوبوس سرم را به شیشه چسبانده ام و یاد عروسک بی دست و پای نارنجی میافتم. که امیر علی دست پایش را کنده بود و به زور فرو کرده بود توی سوراخهای یک بدن اشتباهی . مثل من . که خودم را به زور فرو کرده بودم توی زندگی .

   + نازنین ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٧
comment تو بِبار()

گناه اول

از همان وختی که " ساره" رضایت داد به ازدواج ابراهیم و هاجر .

   + نازنین ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٥
comment تو بِبار()

اینم بمونه ...

من میگفتم شب عشق با این سیاهی ، نداره ترسی برام وختی تو ماهی

تو میگفتی : آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی ...

   + نازنین ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
comment تو بِبار()

گذشته ها گذشته ...

گذشت آن زمان که تو سالار دلبران بودی، خدای عشق ِ منو یار دیگران بودی...

   + نازنین ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱
comment تو بِبار()

میشه ، نمیخام اما هیچ وخت مثل تو باشم !

من آدم کارهای "پیش بینی نشده " انجام دادن نیستم! من بدم میاد که همه از قبل کاراشونو بکنن دیقه ی آخر به من بگن . بدم میاد ، نه از اینکه در جریان قرار نگرفتم، از اینکه اصرار بکنن تو پنچ ثانیه مث اونا که یه هفتس از جریان خبر دارن با موضوع برخورد بکنم.

من آدمی نیستم که بشه هفت صب بیدارش کرد گفت پاشو با هم بریم خرید. من نمی تونم یهویی از حال ولنگاریم تو خونه دربیام و لباس بپوشم برم بیرون دوستامو ببینم. من حالم بد میشه وختی ندونم میخام چیکار کنم. وختی تکلیفم معلوم نیست اعصابم ساییده میشه!

من وختی به قصد یه کاری از خونه رفته باشم بیرون فقط همون کارو انجام میدم. یک در ملیون امکان داره یهویی تصمیم بگیرم یه حرکت اضافه هم انجام بدم. من باید از قبل بدونم. باید تکلیفم ملوم باشه. بی برنامگی ، یهویی کار انجام دادن ، تغییر وضعیت آنی منو عصبانی میکنه. استرس بهم وارد میشه .

ممکنه خیلی وختا هیچی نگم. خیلی وختام میگم. غر میزنم. با غرغر کار انجام دادن هزار برابر بیشتر خستم میکنه. انقد که معده ام از درد کمرمو خم کنه!

من تو ارتباط برقرار کردن با آدما مشکلی ندارم . حتا با چند نمونه ی خارق العاده از گونه های انسانی تونستم رابطه ای کاملن طبیعی برقرار کنم . اونقد که خیلیا شاخشون دراومده. خیلی کم پیش میاد پاچه ی آدما رو بگیرم. دلم بخاد در مراسمی کاملن رسمی جرشون بدم! اما وختی به این احساس در مورد یه آدم برسم تبدیل به یه گرگینه در شب ماه کامل میشم !

تا حالا هیچکسو مجبور نکردم مطابق میل من باشه! اما خیلی تا حالا پیش اومده از ارتباط خیلی نزدیک و غیر ضروروی با آدمایی که میدونم مطابق میل من نیستن صرف نظر کردم. بیشتر ترجیح میدم خودم با اونا نباشم . تا اینکه اونا رو مجبور کنم با من باشن، اونجوری که من میخام!

من گوشت دوس ندارم . گوشت چرخ کرده تو ماکارونی حال منو بهم میزنه. لازانیا دوس ندارم . کتلت دوس ندارم . پیراشکی گوشت دوس ندارم . اما مامانم تا حالا یه بارم به خاطر من ماکارونی با مرغ درس نکرده. من همیشه ماکارونمو سفید میخورم. یا با سس. اگه خودم حال داشته باشم با سبزیجات قاطیش میکنم. اگرم فیوز پرونده باشم مث امشب اصن نمی خورم .

حرصم میگیره . خیلی حرصم میگیره وختی منو مجبور کنن یه کاری رو که دوس ندارم انجام بدم . من وختی نخام یه کاری رو انجام بدم انجام نمی دم . از اینکه فک میکنن یه شرایط خاصی ممکنه نظر منو نسبت به اون کار عوض کنه متنفرم . از اینکه زوری یه جایی برم . من از باغ و بوستان و پارکو درختو سبزه بیزارم. حرصم میگیره بخام برم. من از مسافرت بدم میاد. چون وختی جای خابم عوض میشه نمی تونم مث مامانم سرم نرسیده به بالشت خابم ببره. وختی کم میخابم پرسپکتیوم میریزه به هم. سگ درونم فعال میشه . سر درد میگیرم . حال ندارم از جام پاشم . واسه همیناس که از مسافرت بیزارم. چون هیچ وخ بهم خوش نمیگذره. چون همیشه غر میزنن بهم .

من الان خیلی عصبانیم. انقد که توانایی خرد کردن لب تابمو دارم . توانایی چنگ زدن وکندن تمام موهامو . حتا توانایی عربده زدن مث کسی که دستش زیر چرخ تریلی قط شده.

من از اینکه به یکی یه چیزی بگم که احساسم بوده و بعد از اون احساس خاصم برای عوض کردن یه احساس دیگم استفاده کنن متنفرم. من از اینکه در مورد خودم با خانوادم حرف بزنم بیزارم . چون همیشه از اینکار پشیمونم کردن.

من هیچ وخ حتا اگه دلتنگی و بی کسی و غصه و بدبختی بمیرم با کسی که منو تو روزای سختم دیده و رد شده حرف نمیزنم . حتا یه کلمه ام بهش نمیگم .

من از اینکه خیلی از چیزایی که میخامو ندارم اونم فقط به خاطر مصلحت ها ! حرصم نمی گیره اما از اینکه بهم بگن تو همیشه خودخواهی خیلی حرصم میگیره. من اگه خودخواه بودم تو روزگار نداشتی فدات شم.

من همینم که هستم . میتونی ایگنورم کن نمی تونی تحملم کن. مث من .

انقد حرص منو سر چرتو پرت در نیار. انقد به من نگو خودخواه. نگو بچه. نگو تو همیشه تو همیشه ! چون منم ممکنه یه روز وایسم تو روت خیلی چیزا رو بگم . چون منم خیلی وختا حرصم از دستت دراومده. فک نکن من همیشه عاشق کارات بودم . فک نکن منم خیلی همیشه حال میکنم با سیستم تو .

الان انقد عصبانیم که معدام داره قل قل میکنه . و گلوم از بغض درد گرفته و دندونام اساعه اس که خورد بشن تو دهنم . خیلی وخت بود که انقد اساسی عصبانی نشده بودم. کاسه ی چشمام پر خون شده. مث مردایی که به ناموسشون توهین شده. خاک تو سرم که حتا ناموسم ندارم بگم واسه اون اینطوری دارم منهدم میشم!

محض اطلاع:هیچ مسافرت پیش بینی نشده ای در راه نیست ، فقط من خیلی عصبانیم و دو ساعته نشستم با حرص آدامس میجوم و دندونامو روی هم فشار میدم و "از این راهرو یک نفر رد شده ..." گوش میدهم .و فکر میکنم چرا بعضی ها نمی فهمند گوشت چرخ کرده برای من همیشه گوشت چرخ کرده است و فرقی ندارد توی استامبولی باشد یا لازانیا! من از گوشت چرخ کرده متنفرم. و این به آن معنا نیست که گوشت تکه ای دوست دارم. من گوشت دوست ندارم . اما از اینکه سعی بکنند چرخ کرده اش را تغییر شکل بدهند تا من نفهمم گوشت است و مثل کاهو بخورمش عقم میگیرد. من از یک چیزی که بدم بیاید جایش/طعمش/آدمش/دلیلش/لزومش/حیاتی بودنش/نظر جمع درباره اش/حتا آرزوی خیلی ها بودنش برایم مهم نیست. من به آرزوهای خودم فکر میکنم. حتا اگر از نظر همه تخیلی باشند.من در مورد تنفرهایم بسیار خودخواه هستم. 

   + نازنین ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
comment تو بِبار()

lucky

امروز صب که بیدار شدم خوب بودم. وختی حاضر شدم خوب بودم. وختی تو آخرین لحظه سویئشرت صورتی آدامسی مو ورداشتم هم خوب بودم. وختی بارون و تگرگ بی موقع شرو شد و من با خانوم م روی صندلی قندیل بسته ی اتوبوس ساعت 6:32 دقیقه نشسته بودم خوب بودم. حتا عین دیوونه ها گفته بودم آخی تگرگا مث نُقل میمونه! چه رمانتیک! و بعد از چِرتی که گفته بودم حالم بد شد. ولی وختی رسیدم باز خوب بودم. توی اتاق چسبیده بودم به شوفاژ و دندونام به هم میخورد. به خانوم نون لبخند زدمو گفتم : دچار اختلاف دما شدم! بعد هم دفترمو برداشتم و رفتم سر کلاسم. بعد یهو حالم بد شد. سرم درد گرفت. نه اول زانوم خورد به لبه ی تیز صندلی و له شد. بعد سرم درد گرفت و معده ام تیر کشید. بعد شقیقه هام ذق ذق راه انداختن. و دلم خواست بخابم. بچه ها دیر اومدن. بهشون گفتم برا همشون تاخییر میزنم و هار هار خندیدم. مث مسودی! یه بار گف بهتون منفی میدم و تاخییر میزنم انقد ذوق میکنم. منم شدم مث مسودی . درس پرسیدم. غر زدم . صفر دادم. وسط حرفای سین به الف گفتم به خاطر هفته ی پیش هنوز با من قهری ؟ منظورم البته این بود که : تو قیافه ای پرووووو؟؟؟؟؟؟ اونم سرشو آورد بالا و گف نه . منم اصن نگاش نکردمو گفتم آهان. همه ساکت فقط منو نگا میکردن. پاشدم بچه ها رو بردم سایت. حرصم گرفته بود. خانوم ق اومده بود سر کلاس و با یه حال تاسف باری به من گفته بود : چه کلاسی به به !!!! همه خوابن . منم خونسرد نگاش کرده بودم گفته بودم دارم تکلیفا رو چک میکنم. فک کرده اینا مثلن بِیبی انیشتنن! والا! هر دفه ام میاد زرت میگه شانس آوردین خانوم مدیر نیومدن! خوشبحال ما که حداقل اینجا شانس آوردیم !

زنگ خورده بود. بر عکس همیشه خونسرد رفتم دفترمو گذاشتم تو اتاق. منتظر آسانسور شدم و رفتم سر کلاس بعدیم. کیفمو گذاشتم رو زمین. برا خودم صندلی آوردم . سین پرسید امتحانتونو خوب دادین خانوم. بش لبخند زدم گفتم :اِی! جامدادیمو نبرده بودم. ف که چشمای آبیه قشنگی داره و خیلی منظمو خانومو خوبه بهم اتود و پاکن قرض داد. عکس دیدیم. غر زدم. به میم گفتم خیلی حرف میزنی. داری منو عصبانی میکنی! من عصبانی بشم داد میزنم . پشت چشم نازک کرد برام . گفتم اسم همتونو میدم دفتر و نمره کم میکنم. حوصله ندارم داد بزنم. موش شدن اومدن پایین پام نشستن! خانوم ک تشیف آوردن سرکشی و احوال پرسی. کلاس که تموم شد. میخاستم گریه کنم انقد سرم درد میکرد.

نشستم رو صندلیم. هیچکس بهم سلام نکرد. لابد چون من جای راحله جون اومدم. منم چاییمو تلخ تلخ خوردم. من همیشه چاییمو تلخ میخورم. نه وختی که فک کنم پشت چشمهای نازک شده و مرا دیوار پنداشتن ها به خاطر راحله جان است! خانوم مهربون روبروم بهم بیسکوییت مادر تارف کرد. یدونه ورداشتم . زنگ خورد. دفترمو ورداشتم و اولین نفر سوار آسانسور شدم. اتود نداشتم ، با مداد بلد نیستم ریز بنویسم. اعصابم خورد شده بود. رفتم بالا. بچه ها مث جوجه دورم جم شدن. رفتم سر کلاس به ح که همش منو یا میم میاندازه نگا گردم و حرف زدم. سین با آب نبات چوبی قرمز توی لپش اومد سی دی شو گرفت. ف دنبال دوربینش بود. خانوم ک هم انگل شده بود که عکس بگیره از بچه ها . نشسته بودم رو صندلیم و تو حلقه ی گوشتی بچه ها محاصره شده بودم. اومد تو . توپید به سین که اون چیه تو دهنت. بعد انگار وحشت کرده باشه از سرانجام کلاس من گف اینا چرا اینجورین؟ چرا هرکی یه کاری میکنه. منم مدل خودش گفتم آخه داریم تقسیم میشیم تو کلاسای مختلف. هرکی یه کاری داره دیگه. گف آهان. رفت. بلند شدم. از سین آبنبات چوبی به دست اتود و پاکن قرض گرفتم. میخاستم دفترمو پر کنم. بچه ها پخش شده بودن همه جای راهرو . خانوم خ میخاست ازشون عکس بگیره. دوس داشتم غیب بشم. رفتم تو اولین کلاس ده دقیقه تکلیف هفته ی آینده شونو براشون توضیح دادم. سعی کردم لبخند بزنم و دسبندمو زیر کشباف سوئیشرتم قایم کنم. خانوم ک کارش تموم نمیشد. دفترم ناقص بود. رفتم تو کلاس بعدی . بچه ها رو جم کردم و به آهو نالشون گوش دادم. بیس دقه باهاشون حرف زدم. نمی دونم برق ناخونامو دیدن یا نه. به ز که چشمهای خیلی قشنگی داره یاد دادم چطوری از آب عکاسی کنه. تو پنج دقه 15 تا عکس بامزه گرفت. حالا همه میخاستن از آب عکاسی کنن. دفترمم ناقص مونده بود. خانوم ک و خ ناپدید شده بودن .

زنگ خورد. اتود و پاکن سینو دادم بهش با کف پاهایی که ذق ذق میکرد رفتم تو آسانسور. تو دفتر با هم چش تو چش شدیو. سلام نکرد. منم نکردم . نشس پیش من نسکافشو هم زد. دفترمو گذاشتم رفتم دسامو شستم. صورتم رنگ پریده بود و لبام خشکه خشک. با دسمال دستامو خش کردم و با همون درو باز کردم و برگشتم تو دفتر. دسمالو انداختم تو سطل سفید پلاستیکی. نشستم رو صندلیم. خانوم میم که خیلی حرص منو در میاره بی نزاکتیش ، پرتغال میخورد و روی دفتر منم اسپری کرده بود! نشستم صفرها و منفی ها و دو و سه ها رو با هم جم زدم. چه نمره های درخشانی ! توضیحات مبسوطی هم نوشم پای هر صفه . دیدم که صفه های پیش امضا ندارن. حواسم بود که دفترو ببرم به خانوم ق نشون بدم که انقد حق به جانب نگه من همکارمو میشناسم. زنگ خورد. همه رفتن . من موندم و دوستای راحله جون. دفترمو پر کردم و بی حوصله پاشدم برم به آخر جلسه ی شورا برسم . خانوم گ گیر داد که بی حوصله ای؟ گفتم عصبانیم. رفتم .

خانوم ق پشت در آسانسور بود. داش با خانوم ش میرفت. گفتم منتظر میمونم. چراغو روشن نکردم. داشتم تیکه های سیبمو میخوردم که یادم افتاد اتاق دوربین داره. به درک . مواد نمی کشیدم که. اتودم نداشتم دفترمو کامل کنم! زنگ خورد . رفتم از میم اتود قرض بگیرم . اومد پیشم نشست و منم جواب سوالاشو دادم . رفت . شرو کردم به نوشتن. همشون نوک اتوداشون هاش ب بود. من با ب 2 مینویسم. نرم و مشکیه . اینا خاکستری بودن و خشک . نوشتم . تموم شد. خانوم ق نیومده بود . داشتم به مامان اس میدادم که اومد. حرف زدیم. بهش گفتم که تحفه ان حسابی . دستام زیر میز که برق ناخونامو نبینه! گفتم تجربه ی بصر.ی . نه متغـییر. گفتم نمی فهمم اینو. صد بار تلفن زنگ زد. صد بار حرفم قط شد. صد بار یادم رف اصن چی میخاستم بگم! گفتم که درس پرسیدم .چشاش برق زد. اونوخ من دلم برای تجربه ی بصری میسوخت. فهمیدم که شانس آوردم درس پرسیدم.

گف داره ساعتامو رد میکنه واسه حقوق این ماه . دسبندمو قایم کردم. دستامم مشت که برق ناخونامو نبینه. یادم نرفته هنوز یه بار که داشتم با شدت و حدت توضیح میدادم چنین و چنان شد، خونسرد گفت : مدل ناخوناتونو عوض کردین؟

بعدِ یک ساعتو چل دقه که اصن نفهمیدم چی گفتم و چی شد. پاشدم. ساعت زدم . سر خیابون منتظر اتوبوس وایسادم . مرتیکه عمله رد شد لا به لای تر تر گود برداری وسر و صدای خیابون چاهار لاینه نگام کرد و یه چی گف. اهمیت ندادم . با پشتکار برگشت و دوباره یه چیزی گفت. نگاش کردم . پررو باز یه چیزی گف دادم زدم چی میگی ؟ گوله کرد تو پراید نقره ای.

پشت در دنبال کلید میگشتم که در باز شد. سرایدار مهربون . مودبمون عقب وایساد . سوار آسانسور شدم . کلید انداختم. خونه ساکت بود. چراغای مودمم خاموش. جلو در کمد وایسادم و لباسامو از تنم در آورردم و آویزون کردم. تو آینه ی دسشویی فک کردم ابروی بلند اصن به من نمیاد. اما حیفم اومد. بوی رزماری تحمل کرده بودم واسه این چارتا شوید!

کتری رو روشن کردم. دوتا ماگ چاییه صب مونده خوردم با پنشتا خرما. باد پنجره ها رو لرزونده بود. سوئیشرتمو از رو صندلی ورداشتم و شوفاژو نیم دور باز کردم. کتاب خوندم . آلو جنگلی خوردم . ساعت نه چارتا شوید اضافه رو با موچین به درک فرستادم.

و فکر کرده بودم چقدر احمقانه که آدم شیشو نیم صب زیر تگرگ موش آبکشیده بشود ، پاچه ی شلوار تازه شسته اش گلی، زانویش با تیزی لبه ی صندلی کبود . جامدادیش جا بماند . آنوخت شانس اش این باشد که خانوم مدیر هفته صبح نیامده به تماشای او و بِیبی انیشتنها!

   + نازنین ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
comment تو بِبار()

TAKE IT FROM ME

It’s the only way U’ll learn, took me 3 years and handerds nights of tear to realize that love, caring ruins U.Stop caring.It’s liberating actually.

 

   + نازنین ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
comment تو بِبار()

مثل ماه ! وختی گریه ش میگیره

هوا آفتابی بود. سرم چسبیده بود به شیشه ی اتوبوس. هندزفیری توی گوشم . خیابانها؟ خیابانهای تازه بودند. خیابانهای مطلقا بی خاطره. خیابان های غریبه. من ولی خودم را میدیدم. خوده بیست ساله ام را. با خورشیدی که توی قلبش بود. اصلن قلبش بود! با خورشیدی که قلبش بود و روشن بود و گرم و زیبا. همه ی وجودش زیبا بود و گرم و روشن مثل همه ی روزهای آفتابی. خودم را میدیدم که با یک خورشید توی قلبم ولیعصر به سمت تجریش را از پارک وی پیاده آمدم . و لبخند زدم و اصلن انگار نه انگار که اسفند است . و هوا هنوز ته مانده ی زمستان دارد. توی قلب من بهار بود . اصلن تابستان. مرداد! توی قلب من یک خورشید بود گرم و پر نور ...

هوا ؟ ابری بود . نمه باران و هی ابر و هی آفتاب. بیشتر ابر بود. بیشتر دلگیر. مثل غروبهای سنگین مهر . من خوب بودم . متوسط بودم . مثل بیش از 345 روز سال. رفته بودم سر کمدم که سی دی عکس های بچه ها را بیارم . بوی ادکلن "ص" زده بود زیر دماغم . من خودم را دیدم. خوده بیستو یک ساله ام را . با چشم هایی که یک بند انگشت گود رفته بودند . و خورشیدی که هزار تکه شده بود و از چشمهایم ریخته بود بیرون. و تیزی لبه هایش و حرارتش و نورش چشمهایم را سوزانده بود. پر خون کرده بود و گرمایش چکیده بود روی یقه ام . زیر چانه ام . خورشیدی که تکه هایش راه نفسم را میبست  و میخراشید و ریز ریز می آمد تا چشمهایم . خودم را میدیدم . که بیستو یک سالم بود و خورشیدم ، قلبم را تکه تکه بالا آورده بودم و ریخته بودم روی لباسهایم . روی دسمال کاغذی ها .

نصفه شب بود. دم صبح . چاهارو پنجاهو چند دقیقه. برف می آمد . آسمان قرمز بود. ماه هم نداشت . اما روشن بود. من زیر پتو مچاله شده بودم و مور مور میشدم . با چشمهای بازم خودم را میدیدم که موهایم را تا گردنم کوتاه کرده بودم و توی آینه ی دستشویی با چشمهای پر از اشک به خودم نگاه میکردم . و هی میگفتم خوب شده؟ قشنگ شده؟ واسه کی ؟ و توی دلم هزارتا پروانه بال میزدند.

اسفند شده بود . حتا ماهی هم خریده بودم . چند ساعت مانده تا پایان سال نشسته بودم با "محمد علیزاده " گریه کرده بودم . برای "جز تو کی میتونه عزیز من باشه " اشک ریخته بودم . و سال لعنتی ام را تنهایی تحویل داده و یک نویش را تحویل گرفته بودم .یک سالی که خورشید نداشت .

سالی که خورشید ندارد تاریک است. آدمی که خورشید ندارد تاریک است. قلبی که نور ندارد گرما ندارد سنگ است . من ولی عادت کردم . به اینکه توی گرمای مرداد وسط  قفسه ی سینه ام یک تکه یخ باشد و دیگر هیچ وخت حتا به آن خورشید گرم و پرنور فکر هم نکردم. سردم شد. خیلی هم سردم شد. اما حتا یک لحظه هم فکر نکردم . به خورشیدی که برای هیچ و پوچ شکست و ریخت و تمام شد و تمام نور و گرمای من را هم با خودش برد. خودم را عادت دادم به همین سرمای همیشگی . و یک چیزی را خیلی خوب به خودم یاد دادم : دیگر هیچ وخت هیچ وخت هیچ وخت برای آدمها حتا بغض هم نکنم ، چه برسد به اشک ریختن.

حالا همه ی روزهای آفتابی حالم یک جور خوبی میشود. توی همه ی روزهای آفتابی خودم را میبینم که با کتونی های صورتی و یک خورشید بزرگ و روشن توی قلبم ، لبخند میزدم و راه میرفتم و فکر میکردم خورشید توی قلبم انقدر بزرگ هست که دنیایم را برای همیشه پرنور و روشن نگه دارد حتا توی اسفند که هنوز ته مانده ی زمستان هست ، توی قلب من بهار باشد. اصلن تابستان. مرداد!

   + نازنین ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٧
comment تو بِبار()

دیدی رفتی و یکی موند ، تو نبودنت کم آورد؟

بهش میگم برو اونجا با لنـز ما.یکرو از اونا عکاسی کن. میره . خودم با یکی از بچه ها مشغول میشم. میاد میگه نشد! میگم چرا؟ میگه اونجا نورش کمه! میگم خب چرا رفتی اونجا؟؟؟ میگه خانوم خودتون گفتین! میگم : من بگم! تو باید بری؟ {بنده ی خدا نگام میکنه فقط}

دوربینشو گذاشته رو سلف تایمر . شاتر که میزنه چندین ثانیه طول میکشه تا عکس ثبت شه. از سلف تایمر میارمش بیرون. بازم کلی طول میده تا ثبت کنه. دوربین تو دستمه و صفش سیا شده و داره بیب بیب میکنه و چراغش چشمک میزنه. میگم: وای فک کنم باید اون یکی دکمه رو میزدیم! الان منفجر میشه ! {اول با تعجب نگام میکنه بعد میخنده }

میگه خانوم کم خندیدیم! جدی نگاش میکنم و میگم ببخشید! کوتاهی از من بوده!

 

*غم جوعِ غم دارد . آنسان که ناگهان میبینی حتا به سراسر وجود تو قانع نیست (نادر ابراهیمی . آتش بدون دود.کتاب سوم)

   + نازنین ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٦
comment تو بِبار()

معصومیت از دست رفته ...

وختی میگم من باتریم خورشیدیه ینی این. ینی وختی هوا آفتابیه من حتا میتونم به تصویر ساز شدن فک کنم. حتا با این که سرم داره از درد منفجر میشه میتونم چنتا پلان باحال از کدو قلقلی زن و آقا گرگه و پیرزنو تو ذهنم تصور کنم. ببینم اصن! با تکنیک کلاژ و ابرهای پیچان گواشی و پاستلی باحال! این اصطلاح ابرهای پیچان ماله مکتب نگار گریه شیرازه. ینی تا این حد تو اطلاعات مربوط به رشتم غرق شدم!

چارشنبه دیر رسیدم مدرسه. ولی از شانسم بچه ها با خانم مدیر جلسه داشتن و انقد طول کشید که حتا دستام داغ شد و رنگ صورتم به حالت پیش فرض برگشت! ولی انگشتای پام داغ نشدن.

بچه ها غر زدن که دوشنبه نمونیمو اینا. منم گفتم نمیشه. دلم براشون میسوزه اما تنبلن. کار نمیکنن که. مجبور بودم . وختی داشتم دفتر گزارش کار سارا اینا رو واسه پونصدمین بار از اول امضا میکردم و هی امضام خرچنگ قورباغه تر میشد سارا گف : خانوم تازه بخاید ازدواج کنید از این بیشتر باید امضا کنید! صفحه ی هفدهم نفس زنان توی چشماش نگا کردم و گفتم: ببین من ازدواج نمی کنم ! خب؟

بچه های اون کلاسم عکسای خوب خوب گرفته بودن. اما من بازم بهشون اخم کردم و غر زدم که چرا درس نمیخونن . ولی آخرش بهشون گفتم هفته دیگه دوربین بیارین بریم عکاسی. زنگ که خورد بالا نرفتم. بچه های کلاس بعدی با خنده و سلام خانم ؟ خوبین خانم؟چه خبر خانم؟ وارد شدن و در نزدیک ترین فاصله ممکن به من نشستن. از خرگوشه روی جامدادی مهگل عکس گرفتم و مهگل هی گفت قابل نداره خانوم! اصن ماله خودتون! و حورا هم وختی فهمید سرمه میخاست سوئیشرتش را بدهد به خوده خودم! حورا دختر خیلی خوبیه. موهاش کوتاهه کوتاهه و همیشه گوشواره های stud(میخی) گوشش میکنه. باهوشه و مودبه و سرش تو کار خودشه. اما بی نهایت منو یاد "م" میندازه.

تا نزدیک چاهار مدرسه بودم و برگه های بچه ها رو صحیح میکردم و نمره مستمرشان را حساب میکردم و تبدیل به چاهار میکردم و با نمره ی برگه جم میزدم. دلم میخاست 9.75 ها را 10 بدهم!

بعد از حموم روی مبل جلوی تلوزیون خابم برد و موهام همونجوری که توی حوله پیچیده بودمشان خشک شدند. بیدار که شدم مشنگ بودم. شام خوردم و سه تا چایی پشت هم. اما سرم خوب نشد. از زمستون متنفر شده بودم (بیش از پیش) از اینکه مجبوری 70 لایه لباس بپوشی و 70 لایه لباس در بیاوری و 70 لایه لباس را جم کنی. لباس هایم را از کف اتاق جم کردم و نشستم روی زمین. سرم را توی دستم فشار دادم و به حجم درس های نخوانده ام فکر کردم. به اینکه اصلن من دوست دارم به جای ارشد خاندن بروم آفریقا از نزدیک زرافه و شیر و پلنگ ببینم. دوست دارم بروم کیش مربی دلفین ها بشوم . و اگر الان کسی ازم بپرسد چرا می خاهی ارشد بخانی فقط نگاهش میکنم. به دوستهایم فکر کردم . به اینکه چقدر دلم تنگ شده برایشان. غمگین است اما واقعیت دارد. آدمهایی را که چاهار سال بیش از دوسوم روزم را همراهشان سپری کرده ام حالا بیش از سه ماه است نه دیدم و نه شنیدم. حتا لیلا و آزی و سوده را بیش از سه ماه است که ندیدم . من خیلی مزخرفم.

پ.ن: وختی میگوییم "من حتا حوصله ی خودمم ندارم " ، طاقچه بالا و قیافه و افه و زر مفت نیست! من حتا حوصله ی خودمم ندارم ینی اینکه من حتا نمی توانم کودکان و دختران و نسوان درون خودم را سرجایشان بنشانم. ینی من نمی توانم در مقابل اصرارهای کودکان درونم که کتونی کانورس های جدید و رنگی رنگی و ساعت مچی صفحه بزرگ میخواهند بیش از این مقاوت کنم. ینی من نمی توانم آن دختر غمگین احمق درونم را که نشسته زانوی غم بغل کرده به خاطر درسهای نخوانده را بلند کنم و توی چشمهایش نگاه کنم و بگویم به جای غصه خوردن بشین درس بخون. ینی نمی توانم آن دخترهایی که غر میزنند و بهانه میگیرند و از زمین و زمان مینالند و دلشان برای دوستهایشان تنگ شده و دوست دارند پیتزا بخورند و هوا هم انقدر سرد نباشد و 48 کیلو بشوند را ساکت کنم. ینی من حتا نمی توانم با خودم کنار بیایم . به تفاهم برسم . نمی توانم خودم و همه ی کودکان درونم را با خودم همراه کنم . و این غمگین است. و آدم را فرسوده و مستهلک میکند. این طوری میشود که آدم حتا حوصله ی خودش را هم ندارد. چون خودش فقط همان یک سر و یک تنی که میبینید نیست. خودش زیاد است. و هرکدام هم ساز خودشان را میزنند و راهه خودشان را میروند.

پ.ن: معصومیتی که بعضی از این دختر مدرسه ای ها توی یونی فرم سورمه ای زشته مدرسه دارند را ، من توی لباس فرشته ها با دو تا باله توری نخواهم داشت !

پ.ن: اینم خرگوشه روی جامدادی مهگل. بعد از تیر ماه چیزی نکشیده بودم . اما از آنجایی که درس خواندن سر آغاز شکوفایی استعدادهاست ، بعد از به انجام رساند پروژه های قلاب بافی و عروسک سازی و آشپزی و شیرینی پزی و خط چشم کشیدن ، ترسیدم مبادا استعداد نقاشی کشیدنم از دست رفته باشد! خدا را شکر سر جایش بود!

 

   + نازنین ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
comment تو بِبار()

باور نکن تنهاییت را ، تا یک دل و یک درد داری ...

دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها .

من با تو ام هرجا که هستی ، حتا اگر با هم نباشیم

حتا اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

 

پ.ن:دوسش دارم . مثه همون شعره :

همین از تمام جهان کافیه ، همین که کنارت نفست میکشم ...

پ.ن: شما یادتون نمیاد ، ولی مام یه روزایی دل داشتیم ...

   + نازنین ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment تو بِبار()

خود کرده را تدبیر نیست آیا؟

دارم درس میخونم . درس که میگم ینی یه مشت اطلاعات عمومی! ینی هی میخونم مکتب نگارگری هرات و قزوین و اصفهان و مشهد چه فرقی با هم داشتن. میرک کدوم کتابو نگارگری کرده. بهزاد شاگرد کی بوده. خط اندیشه نگار از کی اختراع شده. توقیع و رقاع و نسخ و ثلث و ریحان و محقق واسه نوشتن چیا استفاده میشن اصن چه فرقی با هم دارن! درباره کاشیکاری و گچ کاری و معماری و صنایع مستظرفه میخونم. در حالی که مطمئنم در بهترین حالت دوتا سوال از اینا میاد. مطمئنم که حتا اگه همه ی اینا رو بخونم و همشونم یادم بمونه بازم سر کنکور سوال میاد : بیانیه ی اول موسسان مدرسه ی باهاوس به کدام یک از گزینه های زیر دلالت داشت؟

زبان میخونم. و غصه ام میگیرد که با حدود 6000 کلمه ای که بلدم و 504 کلمه ای که تازه یاد گرفتم و 500 کلمه ی ضروری تافل ، هنوز هم تست هایی هست که من حتا معنی یکی از گزینه هایش را هم نمی دانم!

بعد به پوچی میرسم و می روم توی فاز به درک و میشینم پای لب تاب به وب گردی.

دیشب داشتم با خودم فک میکردم اگه ارشد قبول نشم (که البته فدای سرم ) میشه اولین بار که تو یه امتحانی رد شدم! تا حالا تجدید نیاوردم و حتا توی دانشگاه هم یک واحده افتاده یا به اضطرار حذف شده نداشتم .

پ.ن: یک وختی 18 سالم بود و خدا یک "گولو" از طریق دخترخاله ام ! برایم فرستاد. تا منِ بچه ندیده ی بچه دوست زرت و زرت بروم پیشش و بغلش کنم و ببوسمش و عاشقش باشم ، آخرش هم یاد بگیرد توی گوشم بگوید : آی لاو یو ، قلب قلب! بعد گولو بزرگ شد و من هم بیستو چند ساله . حالا کمتر میبینمش و راستش هنوز دلم نمیاید زیاد بروم پیشش که مبادا وختی "بزغاله" را بغل میکنم و میبوسم ببیند و دلگیر شود. گولو فرشته ی کوچک من بوده و هست. حالا خدا به غیر از گولو ، یه عالمه فرشته ی کوچک دیگر برایم فرستاده که به مناسبت سال نوی میلادی برایم کلی ایمیل های عکس دار و زیبا فرستاده اند و خیلی خیلی بیشتر از چیزی که لازم است با " تیچرشان" مهربانند.

پ.ن : چن روز پیش برای دوستام یه اس ام اس فرستادم به این مضمون:

کسی مثل من که تا الان برای کنکور حتا یک کتاب را هم تا آخر نخانده :

الف:خجسته است

ب:دمش گرم

ج: اعتماد به نفسش تو حلقم

د: قبول میشه

ه: خود کرده را تدبیر نیست

4 تاشون گفتن قبول میشم . یکیشون گف دمم گرم یکیشونم گف خودگرده را تدبیر نیست. حالا شما به کدوم گزینه رای میدید؟

 پ.ن : آدم قراره چشم بادومی ام باشه ، اینجوری باشه خب!

   + نازنین ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
comment تو بِبار()

نه این که عاشقی حاله خوشی نیست ...

من زیاد اهل ایمیل خواندن و ایمیل فرستادن نیستم . معمولن  توی این باکسم بالای 1200 تا ایمیل نخوانده دارم ! چند روز پیش که رفته بودم و داشتم اینباکسم را زیر و رو میکردم و دنبال یه میلی میگشتم یکهو دیدم یه میلی هس از الی که برای خودم نوشته ! ان سال پیش احتمالن ! بازش کردم و دیدم دو خط نوشته فقط. و یک عکس اتچ کرده بهش. کاش هیچوخت باز نمی کردم میلشو !

 نه که بگم بغض کردم و اشک ریختم و این چیزها ! فقط یادم اومد. دوس نداشتم یادم بیاد . اما قشنگ یادم اومد. که اوخر پاییز بود یا اوایل زمستان. ترم چاهار بودیم . ترم چاهار که بودیم الی داشت از دوست برایم به رفیق تبدیل میشد. پسورد من برای رفیق شدن سه تا حرفه ! درد

الی پسورد داشت.

 یادم نیس بعد از چه کلاسی بود اما یادمه سیریش شدم بهش که بیا بریم اون مغازهه من اونا رو بخرم ! بیچاره الی ام اومد. رفتیم خریدیم. خب اونوختا من خوشال بودم لابد ! آدم وختی یک کسی را دارد و دوستش دارد و فقط و همه اش آن آدم را دوست دارد خوب حتمن خوشحال است دیگر ! یادم هست با شالگردنم خودم را ساندویچ کرده بودم و الی هم دستهایش از جیب پالتویش در نمیاورد ! خریدمشان. در نوسان بودم برای نگه داشتنشان برای خودم یا دادنشان به کسی که دوستش داشتم . خیلی دوستش داشتم و فقط دوستش داشتم .

 شب که رسیدم خانه نگاهشان کردم و دیدم لعاب روی یکیشان پر از ترک است و لب پر شده ! تقصیر خودم بود که شالگردنم را تا زیر چشمهایم بالا کشیدم و الی هم دستهایش را از جیبش در نیاورد تا قبل از خریدن خوب نگاهشان کنیم ! شادیم پودر شد و ریخت. اس دادم به الی که خرابه صورتیه ! جواب داد : ای بابا ! کاش خوب نگا کرده بودی ! حالا بیار میریم عوضشون میکنیم !

 

تنهایی بردم عوضشان کردم . شاید بعد از یک هفته . برایم اصلن دیگر مهم نبود . حتا وختی فروشنده ی جوان گفت باید خوب نگاه میکردی! میخواستم تا پشتش به من بود دوتایشان را بگذارم و بیایم بیرون . اما نرفتم. دوتا نو و سالمش را گرفتم.

 به الی نگفتم. به هیچکس نگفتم . حتا وختی الی گفت که پ چقدر نامرد بوده و چقدر عوضی و هی گفت و من میدانستم دارد درد میکشد. و میدیم که خط چشمهایش هر روز پهن تر میشود و پف پلکهایش بیشتر. ولی چیزی نگفتم. فقط یکبار گفتم کاری که پ با تو کرد صد برابر شرف داشت به بلایی که سر من آمد. الی نپرسید که چی شده. شاید هم پرسید و من جواب ندادم . تمام ترم چاهار را توی سرما و بغض و خشم و دلتنگی گذراندیم . و بعد یک روز من انقدر نامرد شدم که وختی توی سایت  نشسته بودیم  اسم پ را سرچ کردم و به الی گفتم که توی جشنواره ی جو.ان ایر.ا.نی مقام آورده . یکجوری که آره ! اصلن به هیچ کجایش هم نبودی تو ! رفت دنبال کار خودش و مقام هم آورد !

 الی هنوز هم زیاد با من حرف میزند. من نه . فقط گاهی یک اس چرتو پرت برایش میفرستم تا از آن فحشهای باحال حواله ام کند و بخندم .

 همان روزی که نتوانستم به الی بگویم . میخاستم بگویم الی صورتیه ترک خورده ! مث من ! اما من هم مثل صورتیه یک جاییم ترک خورده که اگر بخای فقط _ داشته باشیَم _  نمی بینی! باید خوب نگاه کنی ! من هم مثل صورتیه وختی خوب نگاهم کنی میبینی که ترک خورده ام. لب پر شده ام و دیگر به دردجفت بودن نمی خورم !

اصلن یادم رفته بود که همچین چیزی دارم . چون با چنتا چیز دیگر که به نظرم می آمد نباید دیگر ببینمشان تهه کمد لباسهایم پنهانشان کرده بودم .  بعد از سه سال یادم آمد. حالا یک جفت نمکدان صورتی و سفید دارم . که صورتیه سالم سالم است. لعابش مثل سفیده بی نقص و و براق و یکدست است. یک جفته سفید و صورتی که تهه کمدم روزها و شبهاست که همدیگر را بغل کرده اند . و من نمی خواهم دیگر ببینمشان .

چون من ترک خورده ام و بدرد جفت بودن نمی خورم . چون اگر خوب نگاهم کنی لب پر شده ام . چون خیلی دوستش داشتم و فقط من دوستش داشتم ! چون حالا بعد از چاهار سال دوست داشنم ذره ذره از لای این ترکها ریخت و خالی شدم . از دوس داشتن. از عشق . حالا دست هر کس که بیفتم خوب که نگاهم کند میبیند که ترک خورده ام و بدرد جفت بودن نمی خورم . حتا اگر از عشق پرم کند من ترک خورده ام و باز یکجایی میبینی که همه ی خوبیهایت همه ی دوست داشتنهایت ریخته و من باز هم خالیم ! من یک صورتیه ترک خورده ام که هیچ جفت سفیدی مرا در سیاهی تهه یک کمد در آغوش نمی کشد.

   + نازنین ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٥
comment تو بِبار()

سنگ صبور

1-یه روز با فرناز داشتیم می رفتیم دانشگا . میدون تجریش بودیم داشتیم می انداختیم تو ولیعصر. جلو فروشگاه سپه . فرناز داشت تریف می کرد یه چیزی . بعد یهو برگش گف مث من و تو ! چه جوری ما صمیمی هستیم با هم ؟ همونجوری ! بعد من همش با خودم فک می کردم خوشبحال فرناز که با من صمیمیه !

بعد با خودم فک کردم اصلن خیلی وخته که من دیگه با هیچ کس صمیمی نیستم . مثلن همین زهرایی که الان صد سال یکبار برای هم اس ام اس های تبلیغاتی ! می فرستیم یک روزهایی همه چیز هم بودیم ! همه ی حرفها و دردو دلها و شیطنت هایمان با هم بود ! یا فاطمه که الان پنج ساله فقط بهم اس ام اس تبریک تولد و سال نو میدهیم و هر سال هم قراره همو ببینیم اما نمیشه، یه روزایی صب تا بعد از ظهر کنار هم فقط هر و کر میکردیم و حرف میزدیم ! حالا احساس میکنم انقد ازش دورم که حتا اگه ببینمش نمیتونم چیز خاصی بهش بگم!

دردم که یکی دوتا نیست ! این آدمهایی که گفتم را سالهاست ندیدم اما فرناز را میبینم ! راضیه را میبینم ! ف را میبینم ! الی را ! اما احساس میکنم حتا با این ها که انقدر هم برایم عزیزند نمی توانم صمیمی باشم ! نمی توانم نمی خواهم درد و دل کنم برایشان! اصلن انگار توانایی درد و دل کردن و از خودم گفتن را از دست داده ام !

بعد گاهی فکر میکنم اصلن چه درد و دلی ؟ چه کشکی ؟ چی دارم که بخاهم با کسی بگویم ؟ جز این روزهای 90 درصد مشابه هم ؟ جز این احساسی که آدم حسابش نمی کنم و به نظرم بیشتر اوقات زر میزند ! جز این روزهایی که فقط میخواهم بگذرند و حتا نمی دانم عجله ی رسیدن به چه چیزی را دارم دقیقن!

بیخیال

2-نمی دانم دقیقن از کی ولی از یک وختی تا حالا ! نگاه کردن توی چشم آدمهایی که رنگ چشمشان سبز ، آبی، عسلی و این جور رنگهاست برایم غیر ممکن و استرس زا شد ! حالا سه تا شاگرد دارم که دویشان چشمهای عسلی و یکیشان چشمهای آبی دارند! بعد وختی باهم حرف میزنیم من دیوار را نگا میکنم ! س که علاوه بر چشمهای عسلی مژها بلند و برگشته و پرپشت مشکی دارد و از قضا خیلی هم دوست دارد با من همصحبت باشد !

3-بین فیلم دیدن و تافل خواندن و دائره المعارف روئین پاکباز و اطلاعات جامع هنری گیر کردم!

4- همیشه کسی که دلش روشنه ، حواسش به دوری رویاش نیست

   + نازنین ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳
comment تو بِبار()

دستهای خالی

یک سال پیش در چنین شبی من یک دانشجوی ترم هشتی بودم که امتحان تربیت بدنی اش را 19 شده بود و پایان نامه اش بلاتکلیف بود و غمگین بود و هنوز بلد نبود احساساتی نباشد و بیستو دوسالش بود و تنها بود . با دستهای تنهایی که نمی دانست چه کارشان باید بکند . و انقدر غمگین بود که توی آینه ی آسانسور خودش را نگاه نمی کرد . و آهنگ رگ خواب محسن یگانه را گوش میداد و آه میکشید و می توانست با فقط به یاد آوردن تصویر یک لبخند روزها اشک بریزد و غمگین باشد و معده درد داشته باشد و از خودش و از همه ی دنیا و آدمها سیر باشد .

یک سال گذشته من یک فارغ التحصیل گرافیکم. بیستو سه سالم هم تمام شده . هنوز غمگین میشوم . هنوز هم گاهی توی آینه ها به خودم نگاه نمی کنم . هنوز هم رگ خواب محسن یگانه را گوش می دهم . اما دیگر آه نمی کشم . دیگر به صورت آدمها و چشمها و لبخندهایشان فکر نمی کنم . خیلی کم پیش می آید معده ام از ناراحتی – اندوه- درد بگیرد . آدمها دیگر جایگاه خاصی توی زندگیم ندارند. نگاهشان میکنم ، با هم مکالمه و مکاتبه و مشاجره و مناظره می کنیم اما یاد گرفته ام فاصله ی ایمنیم را با آدمها حفظ کنم تا بی هوا نفتی نشوم .

دستهایم اما هنوز تنهاست . و این تنهایی را می پسندم .

پ.ن : کی با همه ی قلبش بغض شبتو وا کرد ؟ کی حال تو رو فهمید ؟ کی با تو مدارا کرد؟/ باشه برو حرفی نیس ! من از همه دلگیرم . حالا که دلت رفته دستاتو نمیگیرم

   + نازنین ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱
comment تو بِبار()

باشه کُلا رفته سرم ، ولی تو رو از رو می بَرم !

سرم از صب ساعت پنجو نیم که پاشدم درد میکنه تا همین الان که ساعت بیس دقه به دهه شبه . صب فک کردم واسه اینه که خیلی کم خوابیدم ، اما بعد از خواب عصرم خوب نشد . الان که دارم فک میکنم میبینم از دیشب سرم درد میکرد .

دیشب که دیر خوابیدم ، خیلیم خسته بودم ینی ظهرش مهمونی بودم ، اما به جای اینکه هی این پهلو اون پهلو بشم و پدر خودمو در بیارم تا خابم بره ، با گوشیم رادیو گوش کردم . خیلیم راضیم از کاری که کردم . یه برنامه ی خوبی بود . مهمونشم محــــــسن یگا.نه بود . که خیلی دوسش داشتم خیلی باحال بود . من چنتا از کاراشو واقعن دوس دارم . مخصوصن آلبوم رگ خابشو خیلی دوس دارم . با وجود اینکه تو روزای خیلی بدی شندیدمش ولی خیلی خوب بود. بگذریم .

امروز مدرسه کلاس داشتم. ینی تو کفم از این همه ادعا . منتها خیلی خودمو درگیرش نمی کنم چون از این بحثای فرسایشی خوشم نمیاد . اما خیلی برام جالبه که اگه من به عنوان معلم بخام مثلن هفته ی دوم بهمن بچه هامو ببرم سایت باید از چار هفته قبلش بگم . کتبی بنویسم و باز هفته ی قبلش یاد آوری کنم . اما مثلن امروز انگار هیچکس تو مدرسه خبر نداشت و مادرای دانش آموزای پیش دانشگاهی به صورت کاملن سرزده تصمیم گرفتن بیان مدرسه جلسه برگزار کنن توی نمازخونه مدرسه !!! ینی واقعن کارشون همچین حسی به من داد . در حالی که من دارم میرم سر کلاس و بچه ها تو نمازخونه منتظرن بهم میگن آره ببخشید نمیشه امروز برین اونجا . البته منم اصلن خودمو ناراحت نکردم و رفتیم نشستیم با بچه ها سر کلاس حرف زدیم و کلیم براشون سخنرانی کردم .بعد جالب ترین کلاسی که میشد یه معلم تو زندگیش داشته باشه رو با بچه های راهنمایی تو سالن غذاخوری مدرسه ابتدایی تجربه کردم . مدرسه راهنمایی که دیگه زده رو دست دبیرستان . ینی من فقط نفس عمیق میکشم در برخورد با خیلی از همکاران! ولی یه سخنرانی اساسی دارم ترتیب میدم واسه جلسه شورا تا کاملن مشخص بشه ما با هم چن چن قراره باشیم . خیلی حال کردم از جسارت یکی از معلما که سر قرارداد چسقل تومنی که تازه وسط آبان ماه باهاش بستن خیلی ریلکس تسویه کرد و نیومد . بیخیال اصن نمیخام دیگه بهش فک کنم الان .

سه شنبه که رفته بودیم مهمونی ، چنتا از مهمونا منو با یکی دیگه اشتبا گرفته بودن و بهم تبریک میگفتن با این جمله : مبارک باشه عروس خانوم ! بعد من هی تشکر میکردم و ذکر میکردم که متاسفانه من نیستم اون عروس خانوم! ولی حالا دیدمش می گم بهش ! بعد اونام میگفتن ااااااااااااااااااااااااا؟ حالا عب نداره ایشالا شمام به زودی عروس بشی ! منم بعد از پنج بار شنیدن این جمله خیلی ریلکس تصریح کردم که : دوستان اگه می خواین ما همچنان همو ببینیم و با هم دوس باشیم لطفن با این واقعیت کنار بیاین که من و ازدواج دوتا مقوله کاملن جدا از همیم !

حالا بیخیال ! بریم سراغ احوال !!! حقیقتش این که خوب نیستم . ینی نه اینکه بد باشم . اما خوبم نیستم . خیلی وختا میگم که متوسطم اما الان می دونم که متوسطم نیستم . مشکلی نیستا . اتفاقن بعد از مدتها انگار همه چی سرجاشه . اما من نمی تونم جامو پیدا کنم . بخام رو راست باشم در مورد شرایط این روزام ،

1-خب از تدریس تو مدرسه راضیم ، اگه انقد حاشیه نداشت خیلی بیشتر راضی میبودم . از اینکه هر چاهارشنبه کلن باتری خالی کنم و خسته و کوفته بشه روحم ناراضیم . باید یه فکری بکنم براش . حتا اگه به این نتیجه برسیم که من باید برم . میرم . با اینکه احساس میکنم شادی ، سارا ، نرجس ، ملیکا ، محیا ، مونس ، حورا ، مهگل ، مهرو و فرناز خیلی خوبن خیلی پتانسیل دارن که عکاسای خیلی خوبی بشن . حتا با اینکه معتقدم سمانه خیلی کوله یا ریحانه خیلی خوبه خیلی منطقیه اما اگه نتیجه نهایی نبرد من و مدرسه مساوی نباشه میرم .

2-چن روزه اصلن درس نخوندم . فکر میکنم بر همگان آشکار است که ارشد قبول شدن برا من هیچ وخت هدف که نبوده هیچ حتا اولویت هم نبوده . ینی کلن مثل همه چیزای دیگه کاملن خنثام نسبت بهش. بعد خیلی وختا که نشستم و فلش کارتای 504 تو دستمه یا مثلن دارم نئوکلاسی سیمو میخونم تو دائره المعارف روئین ، با خودم فک میکنم خوب حالا ارشدم قبول شم ! آخرش که چی ؟ بعد دوتا جواب هست برای این سوالم : الف _ هیچی ! مگه قرار بود چیزی بشه ؟ / ب : حالا ارشد قبول نشی چی میشه ؟ بعد بخایم به خودمون خیانت کنیم و منطقی باشیم آدم بهتره ارشد قبول بشه تا اینکه نشه ! چون حداقلش اینه که ارشد قبول شدی دیگه !!!

3-آخرین سیم که چه عرض کنم ، نخِ خیلی خیلی نازکی که بین من و احساسم وجود داشت پاره کردم . بدون درد بدون خونریزی .

4-سوالی که از خودم میپرسم در گذر روزها اینه : کی تابستون میشه باز ؟ کی آفتاب در میاد باز ؟ بعد به غصه خوردن و هر روز و هر شب و هر لحظه جنگیدن با این افسردگی فصلی لعنتی ادامه میدم و آخر شب له و لورده گوشه ی رینگ افتادم .

5- انگار باید شنبه یا یکشنبه یا دوشنبه یا یکی از روزهای هفته ای که میاد برم یونی . حتا از فک کردن بهش 1- موهای تنم سیخ میشود از چندش 2- بغض میکنم 3- آه می کشم .

6-بعضی آدما رو دیدی با خودشون درگیرن ؟ من تا حالا دوتاشونو دیدم . بیچاره ها .

7-خیلی غر می زنم نه ؟ احساس میکنم حساس شدم . دائم در حال مو از ماست کشیدن و حلاجی کردن و آنالیز کردن و نتیجه گیریم . قبلن فقط درمورد خودم و رفتارم این کارو میکردم الان رو برخوردایی که باهام میشه حساس شدم . مامانم همیشه میگه فضای آموزش و پرورش سمیه و آدماش مسموم . قسم میخورم که راست میگه . من در حالت گیجی و خواب آلودگی ناشی از تنفس کوتاه مدت گازهای مسمومش قرار گرفتم .

8-سرم باشدت و حدت درد میکنه هنوز. در حالی که ساعت ده دقیقه به یازده شده .

   + نازنین ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٢
comment تو بِبار()

پنیر تام و جری

1-دائره المعارف روئــــیـــــــن پاکـــــبـــــازو خریدم گذاشتم رو عسلی کنار تختم . در حده یه کتابه تزئینی ! ینی فقط همون شبه اول که خریدمش مضمون شناسی شو خوندم و گذاشتمش کنار . بعد 300 تا کلمه از 504 رو خوندم که نزدیک 50 تاش هنوز خوب یادم نمی مونه .

2-پریشب خواب دیدم . یه خواب عجیب. یه خواب خوب . خاب دیدم یکی رو دوس دارم . خاب دیدم یکی هس که منو دوس داره منم دوسش دارم . نمی تونم توضیح بدم چقد حس عجیبی بود که بعد از این همه مدت داشتم دوس داشتنو حس می کردم . راستش خیلی وخته که کسی رو دوس نداشتم . ینی حس دوس داشتن مدتها بود که تو زندگیم نبود. خیلی خوابه خوبی بود . وختی از خاب بیدار شدم بهش فک کردم . لبخند زدم و بعد باز مچاله شدم تو خودم و 50 تا کلمه ای که خوب بلد نیستم و رو استیکر نوشتم و چسبوندم به دیوار کناره تختمو مرور کردم و بعدش هم روزمرگی . دیشب قبل از خواب باز بهش فک کردم و اول خودمو زیر سوال بردم که اصلن برای چی باید به _فقط_ یک "خواب" انقد فکر کنی و بعد قبل از اینکه به خودم فرصت دفاع بدهم پرده های شیرین رویا را کنار زدم و واقعیت عریان را نشانش دادم . و بعد از چیزی که دیده بودم تهی شدم و ترسیدم و سردم شد . من نقطه ضعفم دوست داشتن است. وختی کسی را دوست داشته باشم به غایت شکننده می شود و آسیب پذیر . وختی کسی را دوس داشته باشم تکه تکه از درون فرو میریزم و حل میشوم توی دوست داشتن بی دریغم . بعد مثل همه ی دوست داشتن های بی سرانجام این سیاره ، در چشم به هم زدنی همه چیز فراموش میشود و تنها میشویم و من میمانم و روحم که مثل پنیر های تام و جری سوراخ سوراخ شده .

3-همین .

پ.ن : نیلوفر عزیز ! نوشته بودی که روزمره شده ام و حرف نمی زنم . آدمی مثل من که نیمه وخت است _نیمه ی دوم سال کلن زندگی نباتی دارد_ صد در صد آدم روز مره ای است . ولی روزمرگی اتفاقن پرحرفی می آورد. بعد هم خوب قرار نیست که من هر حرفی توی دلم و سرم میچرخد اینجا بنویسم. قبلن هم زیاد اینجا نمی نوشتم . آرشیوی که زحمت کشیدی و خواندی 10 درصد حرفها و احساسات یک آدم است توی 5 سال. مضاف بر اینکه من تغییر کرده ام _ بسیار _ ، دستم هم به نوشتن نمی رود دیگر . برای نوشتن از احساساتم در مورد هر چیزی مجبورم آن چیز را مرور کنم و _متاسفانه_ این روزها ترجیح می دهم اورجینال هر واقعه ای را ببینم و بگذرم . بنیه ی دوباره مرور کردن ندارم . چه خوب باشد چه بد . این هم اصلن ربطی به هیچ کس یا چیزی ندارد . ربطش به نازنین بزرگه سخت گیره درونم است که به صورت خستگی ناپذیری صبح تا شب ، شب تا صبح من و کارهایم و حرفهایم و عکس العمل هایم را قضاوت میکند . ترجیح میدهم در مقابلش سکوت کنم تا هی یادم نیاورد باید جوره دیگری میبودم در چنان شرایطی . در ضمن بسیار خوشحالم میکنی اگر یک عدد کامنت خصوصی بگذاری و کمی خودت را توضیح بدهی . :- )

   + نازنین ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment تو بِبار()

تو دلم آشوبه پاییزه ...

هفته ای که گذشت نه ، هفته ی قبلش کنکور ارشدو ثبت نام کردم در حالتی که "خوشحال!" می نامندنش! ینی به صورت کاملن خوشحال و معتمد به نفس کنکور ارشد ثبت نام کردم ! به پشتوانه ی 192 کلمه ای که از 405 بلدم و 30 کلمه ی ضروری که از 450 کلمه ی ضروری تافل بلدم ! ثبت نام کردم به پشتوانه ی دوماهی که تا بهمن مانده ! به صورت کلی بر اساس پاره ای از فرضیات و آرزوها و محدودی از محسوسات ثبت نام کردم و خیلی خوشحال هیچکار دیگه ای انجام ندادم !

بعد دیشب که ساعت سه شده بود و تازه از حموم اومده بودم و رادیاتور اتاقمو یک دور باز کرده بودم و زیر پتو با شلوارک گوله شده بودم شبیه جنین نه ماهه ، برای خودم یک برنامه ریزی دوازده ساعته انجام دادم که شامل شیش ساعت زبان و شیش ساعت بقیه ی درسها میشد! ( درسهایی که هنوز کتابهایشان را نخریدم ! ینی عمق خوشحالی را درک می کنید الان ؟) بعد همین طور که برنامه را سر و سامان می دادم و به فکر بیخیال شدن نت و اینها بودم و یک سیستم فقط درس میخونم و درس میخونم و درس میخونم برای خودم تریف میکردم یک تیتری هم زدم بالای برنامه ریزی و آن تیتر همانا این چنین بود : خاک تو سر من ینی اگه انقد بی عرضه باشم که نتونم خودمو مدیریت کنم دوازده ساعت درس بخونم ! ینی عمرن من بنیه داشته باشم شال و کلا کنم برم کتابخونه !

بعد امروز اومدم خونه دیدم تی وی داره پرین نشون میده! باخانمان !!!! بعد اون تموم شد دیدم اونور داره جکی و جیل نشون میده ! آخ من انقد دوس داشتم اون دوتا توله خرسه رو ! بعد الان من نمی دونم خب چه جوری باید از خیر این دوتا کارتونی که انقد دوس دارم بگذرم ؟؟؟؟ در حالی که ارشدو انقد دوس ندارم واقعن! ینی احساسی ندارم بهش !

ولی به جون خودم به جون خودم از اول آذر مث اسب میشینم می خونم ! دو ماهه دیگه ! می خونم ببینم هنوز انقد عرضه دارم خودم با کمک خودم به یه چیزی برسم یا نه !

حالا در راستای بیماری دفترچه خریدن که گفته بودم ، مامانم یه پاپکوی سورمه ای خریده برام که من عاشق رنگش شدم بعد دلم نمیاد با اراجیف نقد ادبی هنری پرش کنم !!!! باید برم خودم یکی دیگه بخرم اینو بذارم واسه روزای دیگه ! شاید یه روزایی یه اتفاقای خیلی خوبی واسم افتاد و انقد خوشحالم کرد که دلم خواس یه جا بنویسمش ! مثلن تو یه پاپکوی سورمه ای شیک !

چن وخته واسه دوستام ، دوستای نزدیکم ، اتفاقای بدی داره میفته . و من نگرانشونم . و غصه دارم براشون. دوستام واسه من خیلی با ارزشن . ینی واقعن تحمل درد کشیدن و ناراحت بودنشونو ندارم . امیدوارم زودتر همه چی خوب بشه براشون .آمین

امسال محرم به احتماله خیلی ! نمی ریم همون جای هر سال . نمی دونم . شاید خوب باشه شاید نباشه . باید برم یک عدد مانتوی مشکی آبرو مند ابتیاع کنم. اینی که دارم کوتاهه . هم خودش هم آستیناش .

همین دیگه . برم بشینم 504 بخونم بلکم 192 تا بشه 204 تا !

پ.ن : نگو ما بینمون یک آههُ پاییزمون در راههُ برگا یه روز پر میزنن از روی شاخه ! من بی قرارت می شم آخه !

پ.ن: بعد از 5 سال ! برای اولین بار باید بنویسم که فردا وبلاگم پنج ساله میشو برادر کوچکم 19 ساله !مبارک جفتشان !

   + نازنین ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۸
comment تو بِبار()

my computer

آدمها را یک کیبرد در نظر بگیر ! حاوی مقادیری دکمه هستند! دکمه هایی که بعضی هایشان به تنهایی و بعضیهایشان را باید با هم فشار بدهی تا کارهایی انجام بدهدند خارقُلاده!

بعد من خودم را در نظر می گیرم و دکمه هایم را . خیلی از دکمه های کی برد من قابلیتی شبیه کپس لاک دارند ! ینی می شود روشن و خاموششان کرد . بعد من روز به روز دارم تعداد بیشتری از این دکمه ها در وجودم میابم . اوایل فقط یک دکمه ی ( رفتن تو فاز به درک ) داشتم که اغلب اوقات نزدیک ژوژمان هایم روشنش می کردم . بعد یک دکمه ای پیدا کردم به اسم ( من اهمیت نمی دهم ) بعدتر دکمه ای پیدا شد به اسم ( من حسی راجع به این آدم/موضوع/اتفاق ندارم) . این یکی از محبوب ترین دکمه هاست که تقریبن همیشه روشن است. بعد به خاطر روشن بودن دائمی این دکمه اختلالی در انتقال پیامهای احساسی من به دیگران ایجاد شد! در نتیجه مجبور شدم شُرت کاتی  از احساستم ایجاد کنم روی دسکتاپم ! بعد فرق این شرت کاتها با آنچه روی دسکتاپ یک رایانه ی واقعی مشاهده می شود این است که بلافاصله بعد از اتمام استفاده اش دیلیت میشود و این دیلیت شدن به معنای " آن اینستال " کردن است دقیقن ! ینی از بیخ و بن پاک می شود !

بعد اوایل انجام دادن این کار بسیار سهل و ممتنع می نمود ! اما با گذشت زمان تعداد این شرت کاتها رو به فزونی نهاد و سیستم من هم قاطی کرد ! ینی مثلن یکبار محض خالی نبودن عریضه نظرم درباره ی یک موضوعی بسیار مثبت بود و شاد و اصن یه وضی! بعد یکبار دیگر اصلن حالم بهم میخورد و یادم هم نمی آمد دقیقن کی گفته بودم که مثلن فلان چیز عالی است و این حرفها .

خلاصه که بد وضیتی بود /هست کماکان . بدتر از اینهایی که گفتم این است که یک وختهایی که به صورت ناگهانی و سورپرایز مانند خبرهایی بهم داده میشود ، مثل وختی که فلش مموری میزنی به لب تاب ، اطلاعات را دریافت میکنم بعد نمی توانم تشخیص بدهم که با چه برنامه ای باید بازشان کنم ! ینی نمی دانم مثلن وختی میگویند فلان آقایی که پیر بود ، مرد من باید ناراحت شوم یا خنثا بمانم؟ وختی میگویند فلانی رفت خارج باید خوشحال شوم یا ناراحت شوم یا حسودی کنم ؟ وختی می گویند یک نفر نامزد کرده باید از تهه قلبم شاد بشوم یا فکر کنم حالا که چی نامزد کرد که کرد به من چه ؟

بعد یک وختهایی سیستمم سر خود یک برنامه ای انتخاب می کند و اینجور وختها مثلن قابلیت این را دارم که با شنیدن خبر کشته شدن یک قلاده پلنگ توی باغهای ورامین یک لیوان اشک بریزم!

بعد این وضیت از وختی که به شغل شریف دبیری مشغول شده ام بغرنج تر شده است . چرا که من به صورت بای دیفالت روی حالت " بیخیال بابا فک کردی تهش چی میشه و اینا " قرار دارم . بعد مجبورم اصرار کنم که تهش یک چیزی میشود! مجبورم که خودم را مسئول حرفهایم بدانم . مجبورم که حواسم را جم کنم . مجبورم چرت نگویم . حتا اگر قرار است بگویم یکجوری بگویم که ملوم نشود !

چارشنبه ها مجبورم آن دکمه ی ( من هیچ حسی راجع به این آدم / موضوع / اتفاق ندارم ) را خاموش کنم و احساس کنم . چاشنبه ها دسکتاپم پر می شود از شرت کاتهایی که عکس لبخندند و پر است از کپی پیس های مکرر ( ممنونم ، عالی بود ، خیلی خوب شده ، دستت درد نکنه ، آفرین ، مرسی که زحمت کشیدی ، خیلی خوشحالم کردی با این کارای خوبت و .... ) و دائمن فلش مموری های وصل میشوند به روحم که حاوی این اطلاعات هستند : خانوم شما اصن سخ گیر نیستینا ! خانوم شمام از زیست بدتون میاد ؟ خانوم مام میتونیم از این عکسای مث شما بندازیم؟ خانوم شما امضاتون چقد قشنگه ! خانوم پفیلا می خورید ؟ خانوم ما شما رو واقعن دوس داریم ! چون تنها معلمی هستین که داد نمی زنین !!!!

من متاسفانه آدم با کیفیتی نیستم اما بسیار موثرم !!! ینی به شدت می توانم روی آدمها تاثیرات حسی بگذارم . و از این قابلیتم بشدت منزجرم . چرا که احساست ناهمگون و کرم خورده ای دارم . به خاطر همین است که آن دکمه ی "احساس نمی کنم" را روشن می گذارم . به خاطر همین است که وخت گوش دادن درد و دل دیگران سکوت می کنم . به خاطر همین است که مدتهاست دیگر نمی توانم مشاور خوبی باشم . چون باورهایم و احساساتم و هر آنچه که برای یک دوست واقعی بودن لازم است را از دست داده ام . و بسیار میترسم از اینکه ویروسهایم را به سیستم ها دیگر منتقل کنم . برای همین است که از خودم چیزی به دیگران نمی دهم. نه عشقی نه مهری نه دوس داشتنی . همه شان آلوده اند . من حتا دوست داشتنم آلوده است . آلوده است به خواستن . به خودخواهی . من عاشق شدنم با جنجال است .

من حتا نمی توانم از عشق بنویسم ! از دوست داشتن ! الان تنها دوست داشتنی که می توانم در وجودم احساس کنم نسبت به حیوانات است . من میتوانم سگها و گربه ها و طوطی ها و کلاغها و مرغ ها و گاوها و اسب ها را از تهه دلم دوست داشته باشم و بغلشان کنم و ببوسمشان و شرایط رفاهشان را فراهم کنم و کلی هم شاد باشم . اما نمی توانم به آدمها روی خوش نشان دهم و احساساتم را برایشان خرج کنم . نمی توانم از خودم یک قدم عقب تر بروم مقابل آدمها . نمی توانم به آدمها فرصت بدهم که خودشان را توضیح بدهند . من از توضیح متنفرم . از توجیه بیزارم . من از حرف زدن با آدمها بیزارم . از شِر کردن خودم و احساساتم با آدمها فراری ام . از اینکه بخاهم حتا یک نفر دیگر را به لیست آدمهایی که تا حالا دوستشان داشتم و همیشه هم خواهم داشت ، اضافه کنم بیزارم . از اینکه بخاهم حتا یک نفر دیگر را بشناسم و بدانم مثلن متولد آبان ماه است و صبح ها نان لواش میخورد با چایی شیرین و انریکه خواننده مورد علاقه اش است و کافه ویونا کافه ی محبوبش بیزارم . من از آمدن و رفتن آدمها توی زندگیم توی حافظه ام بیزارم . از اینکه بیایند و اطلاعاتشان را وارد حافظه ی داخلی من کنند و بعد بروند و من مجبور شوم گوشه گوشه ی وجودم را بگردم تا جای پایشان را پاک کنم بیزارم . من بیزارم از اینکه فولدر آدمهای زندگیم را زیر و رو کنم و بعد روی هر کدام که خواستم کلیک کنم یادم بیاید اینهایی که من از این آدم روی حافظه ام ذخیره کردم ماله گذشته هاست . الان دیگر همه چیز فرق کرده . این آدم ازدواج کرده / دوست پسر دارد / از ایران رفته/دیگر با من حال نمی کند . بعد دلم نیاید پاکش کنم . هیدنش میکنم ولی حتا توی خاب هم می توانم جایش ، جایگاهش را توی زندگیم توی روحم به یاد بیاورم .

گاهی با خودم فکر می کنم کاش یک راهی وجود داشت که می توانستم اطلاعات آدمها را وارد یکجور حافظه ی موقتی کنم و بعد اگر ارزشش را داشتند سِیوشان کنم . ولی مشکل اینجاست که توی حافظه ی موقت من ، شخصیت موقت من در دسترس است که میتواند بسته به نوع آدمها روی خوبم یا روی سگم باشد ! ینی وختی بدانم یک آدمی یک چیزی موقت است باهاش کاملن موقتی تعامل میکنم که میشود منویی شامل انواع سرویس های معنوی و کوتاه آمدن ها و زیر سیبلی رد کردن و این نیز بگذرد ها ! اما در حالت طبیعی من اصلن همچین آدمی نیستم .

و به خاطر همین پیچیدگی هایی که با خودم و احساسم و تصمیم گیری هایم دارم ترجیح میدم همچنان آف بمانم و با دکمه ی جدیدی که کشف کرده ام خوش باشم : این آدمها شبیه من نیستند و شبیه من فکر نمی کنند و ایده آل هایشان متفاوت است پس بیخیال! چایی داریم ؟

   + نازنین ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۳
comment تو بِبار()

یکیم نیس بگه به من دورت بگردم!

تا حالا عاشق شدی؟

به کسی شده دل بدی؟

یهو از دستش بدی؟

دورت بگردم!

   + نازنین ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱٧
comment تو بِبار()

its easier this way

من بیماری خرید دفترچه یادداشت دارم ! ینی امکان نداره برم تو لوازم التحریر فروشی و بدون دفترچه یادداشت برگردم . قبلنا توشون مینوشتم . زیاد می نوشتم . اما حالا فقط دوس دارم بخرم !

اینو چن وخ پیشا پیدا کردم . یادم نیس کی نوشتمش . ولی وختی خوندمش حسی که اون روز تو صف اتوبوس کنار الی تو هوای سرد، خیلی سرده دی ماه داشتم یادم اومد . یادمه که چقدر تلخ بودم چقدر پر از بغض و چقدر پر از سوال . یادمه که تو چشمای الی نگا نمی کردم . یادمه که الی منو نگا میکرد من گلای نرگس اونور خیابونو .

اینایی که گذاشتم اینجا افاضاتم بوده در برهه های مختلف زندگیم . الان دیگه نمی نویسمشون . تو ذهنم می خونمشون و بهشون پوزخند میزنم . بعد زودتر یادم میره . دیگه مثلن یادم نمیاد که همین _دوسال_ پیش تو صف اتوبوسای ونک آزادی عین برج زهرمار با چشمای گود رفته و گونه های از سرما سرخ شده و صدای خراشیده برای به اشتراک گذاشتن دردم چنین مقایسه ای انجام دادم ! آدمها و شباهتشان با کفش هایی که فروشی نیستند و احساساتی که مثل لباس های گرانقیمت زیبا به خاطر در دسترس نبودن کفش مناسب گوشه ی کمد خاک میخورند و تنگ میشوند(شاید هم گشاد ) و آخرش از مد افتاده میشوند....

 

پ.ن : هیشکی نمی تونه مث من / تو قلبت عشق بذاره جای غم

هیشکی نمی تونه مث تو / منو کلن بریزه به هم ...

پ.ن : نیمچه روانی عزیزم! من سیگار نمی کشم ! ینی بخوام راستشو بگم حداقل تو خونه نمی کشم –تا حالا نکشیدم- ! بوی سیگاری که پیچیده بود تو اتاقم لطف پسر همسایه بود که میاد تو تراسشون دود میکنه ... البته منم فیض می برما!

   + نازنین ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱٤
comment تو بِبار()

invalid

دیشب پاسی از شب گذشته ، بوی بارون اتاقمو ورداشته بود بعد من عجیب حالم دگرگون شده بود و یاد یک سری چیزهای مسخره ای افتاده بودم ، بعد مغزم به صورت کاملن غیر ارادی داشت تلاش میکرد هرچه زودتر همه ی اون فکرارو بفرسته به قسمتی که  غیر فعال شده ،_ به خواست خودم _ ، بعد من برای اولین بار بعد از مدتها خواستم که نذارم این اتفاق بیفته . خواستم که به تار و پود احساسی که داشتم _ در لحظه _ فک کنم .

ینی دلم خواست فک کنم به این که چرا حالم انقد دگرگون شده بود وختی میم با شوهر جوان و فوق العاده زیبا و خوشتیپش _ اصلن دوس ندارم اینو بگم اما باید بگم _ که واقعن ازش سر تر بود ، اومده بود یکهو عقم گرفت از اینکه بخواهم در شرایط مشابهی باشم . ینی با یک مذکری یک جایی کنار هم باشیم _حتا_ ! چه برسد به اینکه دماغم را هم عمل کرده باشم اما باز هم شوهرم زیباتر و جذاب تر و لاغر تر باشد !  بعد وختی پسرک به من لبخند زده بود من گذرا نگاهش کرده بودم و دیده بودم چشمهایش روشن است . خواسته بود کمکم کند قفل را ببندم من هم بدون اینکه لبخند بزنم گفته بودم بلدم . مرسی . بعد میم با من روبوسی کرده بود و رفته بودند و من تا شب با خودم درگیر بودم . با تصویری که دیده بودم درگیر بودم .

بعد هی به این فکر کرده بودم که حالا همه ی مذکر ها چشمهای روشن ندارند و آنقدر زیبا نیستند که وختی کنارشان باشی هی مقایسه شوی و مجبور شوی عمل زیبایی انجام دهی و کفش پاشنه بلند بپوشی و خط لبت را نیم سانت بالا تر بکشی ! اصلن همه ی مذکر ها بروند به درک ! وای خدا چقد حالم بده ! بعد از یک سالو اندی دوباره انقدر نفسم گرفت که مجبور شدم بشینم و خوب نشد و مجبور شدم بلند شوم و راه بروم و هی با دهنم نفس های بزرگ بکشم . بعد اصلن مشکل من مذکر ها نیستند . مذکرها همانطور که گفتم بروند به درک ! من مشکلم بسی بغرنج تر از این حرف هاست .

آدم یک وختی خواسته یا ناخواسته از یک رابطه ای  می بُرد / بریده میشود ، بعد انگار یک جور آنتی بادی ساخته میشود درون آدم که توی همه ی رابطه های  بعدی دائما قیچی و چاقو بدست میگیرد و آماده است برای بریدن . حالا همه اش این بریدن نیست که ! همه اش این این است که وختی برای اولین بار میبری/بریده میشوی ، یک حجمی از روحت را از دست میدهی ، بعد از اولین بار ، دیگه انگار سخت نیست که هر بار یک تکه از روحت را بگذاری و بگذری ! بعد هی تکه تکه می مانی این طرف و آن طرف و روحت کوچک و کوچک و کوچک تر می شود و یک وختی به خودت می آیی که از دیدن دو تا آدم که عرضه داشته اند ، شانس داشته اند ، دوتا آدمی که کنار هم ایستاده اند و همدیگر را دوس دارند و تازه 4 ماه است عروسی کرده اند و همدیگر را با پسوند جان صدا میزنند عقت میگیرد ! به همین سادگی .

حالا مشکل اصلن این نیست که دوتا آدم همدیگر را با پسوند جان صدا بزنند ها ! مشکل این است من از قرار دادن خودم در شرایطی مشابه این شرایط عاجزم !

دیشب لا به لای تمام این افکار پریشان یاد آن پسرک سبزه ی نگون بختی افتادم که دو ماه پیش روی صندلی ، پشت میز لب تابم نشست و من ازش پرسیدم : حالا شما اصن چرا میخای ازدواج کنی ؟ یکجوری پرسیدم که احتمال میدادم یه ثانیه بره تو فکر و بگه راس میگیا ! خودم چرا حواسم نبود ؟ چ کاریه اصن ؟ اما به جاش گفت که آدم باید کامل شود و من هنوز البته خودم کامل نیستم و دوساله دیگر زمان لازم دارم تا کامل شودم ولی خب بلخره تنهایی هم که نمیشود و آدم باید ازدواج کند و ... بعد فکر کنم انقدر چندش توی قیافه ی من بود که بنده ی خدا ساکت شد . بعد وختی از من پرسید شما چرا می خوای ازدواج کنی ، بدون اینکه شرایط را در نظر بگیرم یا حتا ادب را ، گفتم من نمی خوام ازدواج کنم ! چیزی که من توی قیافه اش دیدم چندش نبود یک حالتی بود مث وختی که میخواهی گردن یک کسی را بشکنی بعد چارتا ریش سفید بازوهاتو گرفتن !

   + نازنین ; ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٦
comment تو بِبار()

من از تمامه تو همین رویا رو دارم ....

از تو نمی رنجم ، تو حق داری نمونی

شاید تو هم، مثل خودم ، مجبور باشی

با اینکه میدونم به احساسی که دارم

نزدیک تر میشی که از من دور باشی ...

.

.

.

 حس می کنم این لحظه رو صدبار دیدم

من روبروی چشم تو از دست میرم ...

 

ساعت یکو سیزده دقیقه ی بامداد! نشستم پشت میزم و شبیه هیچ کس نیستم . خودمم . شبیه دختری که صب مانتوی سفید و کتونی صورتی پوشید نیستم . شبیه معلم عکاسی کلاس پویش 1 نیستم . شبیه خانوم معلم بداخلاق کلاس کوشش2 هم نیستم . حتا شبیه معلم عکاسی باحاله کلاسه کوشش1. شبیه دختری نیستم که اولین تجربه ی تدریسش را در یک مدرسه ی غیر انتفاعی سپری میکند و انقدر خسته است و صدایش گرفته است و پاهایش درد میکنند که بی هیچ چون و چرایی زیر قرداد جلسه ای چسقل تومن را امضا میکند ! شبیه نازی جونی نیستم که جواب پگاه را میدهد . شبیه دختری نیستم که توی آینه ی آسانسور روی فرورفتگی باقی مانده از عینک آفتابی روی بینیش دست کشید و لبخند زد . شبیه هیچ کس نیستم . الان یک آدم مطلقن بی هویتم . که پاهایش یخ زده و سرش درد میکند و علی لهراسبی دارد توی گوشش می خواند : همین امشب از حاله من باخبر باش ! نجاتم بده ...

یک آدمی که بای پولار است و افسردگی فصلی دارد و لیسانس گرافیک ! بعد موبایلش هم n  بار ارور باتری ندارم ! داده . آنوخت به جای اینکه برود کپه ی مرگش را بگذارد نشسته فولدر عکسهایش را زیر و رو کرده و اتفاقی که افتاده این است : کلی عکس غذا دیده و الان قابلیت این را دارد که مثل یک گاو بخورد ، اما چون رژیم دارد نمی خورد. دوم اینکه کلی عکس سگ و گربه و سنجاب و خرگوش و همستر دیده و باز مثل همان وختی که شیش سالش بوده دلش خواسته که همه ی اینها را توی اتاقش داشته باشد تا شاید اینقدر همه اش فکر نکند تنهاست . و سوم اینکه یک عکسی از یک نفر لای عکسهایش دیده و با خودش فکر کرده این آدم الان کجاست ؟ و اصلن چرا باید یک چیزهایی یک آدمهایی یکهو اینطوری از زندگی آدم دیلیت بشوند ؟ و بعد البته می داند که فقط همین یکبار ! خودش این آدم را دیلیت کرده با این همه دلش نیامده شیفت دیلیتش کند . موو تو ری سایکل بین اش کرده . ینی هنوز تهه دلش دوست دارد بعضی وختها برگردد و ری استورش کند و تماشایش کند . 

پ.ن : تقاص چیو می گیری که تا اینجا کشوندیم ؟؟؟

 

 

   + نازنین ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٠
comment تو بِبار()

Reveng

1-my very first day at school as a photography teacher

خوب بود . خیلی خوب . بچه هام خوب بودن همشون . با کنجکاوی و هیجان نگام میکردن . اما من خوشم اومد ازشون . بعد از این همه وخت تو مدرسه بودن و معلم بودن خوبه ! ناراحت شدم که بعضیاشون رفتن تو ی کلاسای دیگه که ظاهرن دوس نداشتن . تو مدرسه راهنماییم یکی از بچه ها با گریه و بغض اومد پشت در با معاون مدرسه که اگه میشه من 16 نفر قبول کنم و به جای 5 تا گروه 3تایی 4 تا گروه 4 تایی داشته باشم . منم قبول کردم . دختره چشمای میشی رنگ قشنگی داش با مژه های مشکی . واسه من چه فرقی میکرد 15 تا یا 16 تا ؟

2- my poor pain full neck

تو کلاس اروبیکمون اولش یه چل دقه ورجه وورجه میکنیم آخرش حرکات شکمه . بد من اون موق خیلی خسته میشم دیگه و به نظرم به جای عضلات شکمم فقط به مهره های گردنم فشار میاد . الان تکون میدم گردنمو تق تق میکنه !:- ((((

3-nightmare

از تاثیرات جانبی پاییز روی من و زندگیم ! بی خابی ها و خواب های تیکه پاره ی شبانه است و فک های به هم فشرده شده از کابوس های شبانه ! در راستای این الطاف دیشب یک کابوس سریال واری دیدم از مغازه ی نوشت افزار جلوی در اصلی یونی و یک خانواده مهاجر افغانی ک یکی از مردانشان قاتل بود و به من می خندید و من عصبی بودم و سردم بود .خاب خیلی بدی بود . طولانی بود و واقعی بود .

4-my room is a mess

اتاقم ترکیده شده باز . رو میزم شلوغه . رو تختم پره لباسه . رو عسلی شارژر لبتاب و دوربین ولوئه ! رو این یکی برگه های بچه های مدرسه . رو دراور برس و دسمال کاغذی و هزارتا سنجاق و گیره ی مو و گوشواره !  چوب لباسی اتاقم چاق شده چنتا شلوار جین و مانتو ازش آویزونه . یه عروسک جدید کادو گرفتم نمی دونم کجا بذارمش ! عید که کمد عروسکامو خالی کردم دیگه یادم نیومد چجوری قبلن این 33 تا رو جا داده بودم تو دو طبقه! مجبور شدم چنتاشو بذارم بالای کمد دیواری ! حالا به اضافه ی اون 33 تا ، سه تا دیگه عروسک رو تختم دارم !!!

5-people say things, things make me upset sometimes

امروز یکی داش میگف خب پسرم میخاستش ! وختی میخاستش چیکار می تونستم بکنم ؟ رفتم گرفتمش واسش. دختره یه سالم بزگتره ازش ! بعد من با خودم فک کردم خوشبحال پسرش! خوشبحاله پسرها ! که می خاهند و وختی می خواهند می روند برایشان می گیرند ! خوشبحالشان واقعن که خیلی وختها درگیر نیستند بین خواستن و نتوانستن . بین خواستن و گذشتن . بین خواست و نخواسته شدن . خوشبحالشان که دختر نیستند . و انگار وختی دختر نباشی فقط کافیست که بخواهی ! همین خواستن میشود همه چیز ! دختر که باشی خواستن می شود بدترین و بزرگترین گناه . من هیچ چیز نمی خواهم . هیچ کس را نمی خواهم . یکی دیگر گفته بود فلانی دختره نجیبیست! آن دیگری قولش را داد که به خانوم فلانی که این کاره است بگوید تا از مادر دختر اجازه بگیرد . من همه ی اینها را شنیدم . و یکهو حالم داشت بهم میخورد از این حرفها . رد شده بودم از بینشان . و باز فکر کرده بودم به پسری که به آنچه میخاست رسیده بود ! بدرک که دختره یکسال بزرگتر بود ازش!

6-in my opinion

در طول زندگیم تا حالا هیچ وخت از کسی انتقام نگرفتم . جبران کرده ام در حقش ! زبانی ! ولی انتقام نگرفتم . به انتقام گرفتن اما فکر کردم . حالا توی بیستو سه سالگیه به اتمام رسیده ام به این نتیجه رسیدم که انتقام گرفتن خیلی وختها اصلن فایده ای ندارد. یک نفر وختی توی بی خبری سیلی میزند و آگاهانه میزند و خون به چهره ات می دواند، خشمش را خالی کرده و لذتی هم برده شاید ! همین آدم اما در ناخودآگاهش منتظر است تا تو هم به تلافی سیلی بزنی ! پس اگر حتا در کسری از ثانیه هم جبران مافات کنی هیچ وخت لذتی که او از سیلی خوردن تو در بی خبری ، برده نمی بری ! آدم وختی می داند یک اتفاقی برایش می افتد که جا نمی خورد ! یک آدم سیلی زده اگر سیلی بخورد ، خیلی هم خوشحال می شود که یکی زده و فقط هم یکی خورده ! آدمی که سیلی زده و آگاهانه زده و خون به صورتت آورده و اشک به چشمت و بغض به گلویت باید برود . و چند صباحی خوش باشد از ضرب شصتش آنوختی که گز گز کف دستش تمام شد باید یک اردگنی حسابی بخورد ، در اوج بی خبری، تا حالش جا بیاید ! باید چنان اردنگی بخورد که با سر زمین بخورد . اردنگی این آدمها را بیشتر وختها خدا حواله شان می کند . هر چه باشد خدا از حق بنده اش نمی گذرد. من این یکی را باور میکنم . بین تمام چیزهایی که از مهربانی خدا میگویند این یکی از همه واقعی تر است و شاید برای شما هم اتفاق بیافتد ! اگر صبور باشید .

 پ.ن : شیخ! متنهای قبلی بیتر بودند مثل نازنین قبلی! آدمها عوض میشوند هر روز و هر لحظه! با این واقعیت کنار بیا فرزندم !:-))))))

   + نازنین ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٤
comment تو بِبار()

گزارش یک میهمانی و مضراتش!

دیدید یک وختهایی یک حسهایی یک جاهایی می آیند سراغ آدم؟ یک جاهای نامربوطی ! ینی مثلن تو اوج خنده یکهو یک حرفی یک برخوردی از یکی یادت می آید و میشود تیغ و فرو میرود توی گلویت ؟ یا مثلن توی اشک و آه یکهو یاد یک روز خنده داری می افتی و هار هار میخندی با صورتی که از اشک قرمز و شور است ! یک حسهای این شکلی منظورم است . برای من پیش می آید خیلی وختها. بیشتر وختی در جمع هستم و دورم شلوغ است و شادم . دیروز هم یکی از همان روزها بود . از این مهمانی های زنانه بود . که الان دقیقن بیستو سه سال است بین دوستان مادرم رواج دارد . و خب تقریبن همه شان حداقل یک دختر را دارند که بیاید در این میهمانی ها. بعضی هاشان که هم دخترشان می آید هم نوه شان !

بعد دیروز همه با من خوب بودند. گفتند که صورتی کالباسی خیلی به می آید و چقدر عالی شده ام با این چتری های کوتاه و گوشواره های استیل مروارید دارم چقدر شیک و ظریف است و خوشبحالم که موهایم لخت است ! و اصلن وای چقدر من خوب و همه چیزی هستم ! بعد من فقط لبخند زده بودم و گفته بودم : ا؟ واقعن؟ مرسی چشات قشنگ میبینه و اینا !

بعد م که همسن و سال خودم است (فقط بیست روز بزرگتر است ) کنارم نشست و احوال پرسی کرد . م دختری بسیار آرام و دوست داشتنی است . خوشگل است و موهایش هم رنگ موهای من است ولی لخت تر. من و م با هم خیلی صمیمی بودیم . درست مثل مادرهایمان. یک رابطه ی فامیلیی هم هست بین مادر من و پدر م . قبلن ها خیلی دوس داشتم مثل م بودم . منظورم سیستم شخصیتی اش است . اما از یک جایی به بعد دیگر نخاستم . م این روزها کلاسهای آموزش کودک با متد مو.نته.سو.ری میرود و می خواهد توی مهد کودک کار کند. همیشه به نظرم می آید خیلی بی انصافی است وختی م خوشگل است و چشمهای روشن دارد و لبهای زیبا و دندانهای درشت و سفید  آنوخت توی مراسم های فامیلی که رفت و آمد زیاد است و شلوغ است با هم  اشتباهمان میگیرند! و یاغریبه ترها میگویند که شبیه هم هستیم!

 بعد با الف و ف صحبت کردم . الف زیباست. جذاب و بانمک است. موهای فرفری خیلی قشنگ و بلندی دارد و دوتا چال کوچولو که وختی میخندد روی لپ هایش ظاهر میشود. الف تمام زندگیش از زبان متنفر بود و همیشه با یک حس چندشی از من درباره ی آموزشگاهم میپرسید . حالا نزدیک به یکسال است که ازدواج کرده و وسط بیکاریهای یک تازه عروس به این نتیجه رسیده که برود زبان یاد بگیرد. حالا میخواهد اصلن فوق لیسانس تیچینگ بخواند! دیروز کلی با هم صلاح و مشورت کردیم درباره اش. الف دوست داشتنی است .

ف هم همسن ماست. فروردینی است . ف دختره خیلی خیلی خیلی خوبی است . آرام است و مودب است و به غایت مهربان . انرژی مثبتی که میگویند از بعضی آدمها ساطع میشود در ف به توان رسیده . دخترک وختی تازه ترم اول دانشگاه بود مادرش را از دست داد. می گفتند یک قطره هم اشک نریخت در میان جمع . و از همه تشکر کرد که برای شریک شدن در غم مادرش آمدند . خاله اش گفته بود تنها کسی که در آن روزهای سخت ، خیلی سخت ، می توانست ف را آرام کند شوهرش ح بوده . فقط با آمدن ح بوده که ف لبخند کم رنگی میزده . ف حالا می خندد و من می دانم که شوهرش، ح ،مثل من آرزو دارد یک اسب توی خانه شان داشته باشد . ف به هردوی ما مهربانانه می خندد و آرام است وختی من با هیجان از آرزوی شش سالگی ام برایش حرف میزنم .

بعد سین آمد . با دوتا بچه هایش. سین فقط بیستو هشت سالش است . پسرش امسال کلاس اولیست و دخترش یک سال دارد. سین به نظر من خیلی شبیه لیلـای خداحافظ.بچه است .مهربان است و عاشق شوهر و بچه هایش . عاقلانه و عاشقانه رفتار میکند با بچه هایش. پسرش اعتماد به نفس بالایی دارد و هوش هیجانی عالی . مودب است و خیلی مهربان . سین به بچهایش از بچگی مستقل بودن را یاد میدهد. در کارهای خانه ازشان کمک میگیرد. همیشه واقعیت را بهشان میگوید. عاشقانه بغل میگیردشان و می بوسد . زندگی را سخت نمی گیرد و شجاع است . خیلی شجاع .سین در آمریکا بدنیا آمده ست. مادرش انگلیسی است . سین را وختی خیلی کوچک بود پدرش از مادرش جدا کرد و آورد ایران تا به خانواده اش نشان دهد . ولی دیگر برنگشت و مادر سین هم هیچ وخت ایران نیامد . پدرش اینجا ازدواج کرد . سین گفته بود مامانِ جوون میخام ! سالها گذشت و سین هیچ وخت سراغ مادر انگلیسیش را نگرفت. پدرش تمام نامه هایی که برای مادرش را نوشته بود و او قبول نکرده بود که بیاید ایران نگه داشته بود . نامادری سین خیلی مهربان است . خیلی . سین خواهر م است. همان که فقط بیست روز از من بزرگتر است . ما از بچگی میدانستیم داستان سین را . م اما تازه توی دوازده سالگی فهمید . که مادرشان نامادری سین است . از آن روز محبت م به سین صد برابر شد. شاید چون فهمیده بود دوست داشتن زنی که بدانی واقعن مادرت نیست به اندازه ی یک مادر واقعی چقدر کار سختی است . سین وختی بچه دار شده بود به نامادریش گفته بود : مامی زندگی خیلی با وجود بچه سخت میشه ! تغییر میکنه ! شما خیلی خوب بودید که از روز اول با وجود بچه حاضر به زندگی شدید! و این به نظر من قدردانی بینظیری بوده از مادری که تمام این سالها مادری کرده و نامادری خوانده شده. سین یک سالی هست که به لطف فیس. بوک و کنجکاوی های م و ع و اصرارشان مادر واقعیش را پیدا کرده و حالا درباره اش حرف میزند . نه مثل یک راز یا رویا . مثل یک آرزوی به ثمر رسیده . نامادری سین خیلی سال پیش گفته بود مگه میشه که نخواد مادرشو ببینه؟ من هنوز بدنیا نیومده بودم که پدرم فوت کرد اگر میدونستم زنده اس ، هرجای این دنیا که بود میرفتم تا ببینمش! دیروز سین با دخترش انگلیسی حرف میزد. شاید میخاهد برود آنور دنیا پیش مادرش!

نزدیک ناهار بود که ر آمد. با آن تیپ خاص خیلی هنریش. من و ر هم رشته ایم . ر بچه ی "سختی" است . سومین دختر خانواده و آخرین بچه است. از آن بچه های ناخواسته . مادرش قرص اعصاب مصرف میکرده وختی بادار شده و خیلی تلاش کرده تا ر سقط شود اما نشده . ر سه ماهی از من بزرگتر است و چشمهای درشت خمار خیلی قشنگی دارد . کلا چهره ی شیک و زیبایی دارد . مثل دو خواهر دیگرش . توی بچگی ر هیچوخت همبازی خوبی نبود . تخس بود بدجنس بود اذیت میکرد. مادرش بارها توی جمع گفته بود که ما ر را نمیخاستیم و مادرهای ما بهش چشم غره رفته بودند که میخاستی حواست را جم کنی ! برای چه بچه ی بیچاره را هی خجالت میدهی که ناخواسته ای ها !!! حالا ر بزرگ شده و دختر خیلی زیبا و خوبی است . البته با اخلاق خاص خودش که انزوا بخش بزرگی از آن است . دیروز همه شگفت زده شده بودند از آمدنش.

بعد دیروز من حس خیلی عجیبی داشتم . با ر حرف زدیم درباره ی پایان نامه هایمان و اینکه استادها چقدر نفهمند واقعن! و از دوستانی گفتیم که میتوانند حسود باشند و بدجنس و از کاشت ناخن و سفید کردن دندان حرف زدیم و من لابلای همه ی این حرفها و لبخندها و چشمهای قشنگ ر یاد آن روزی افتادم که وسط جمع یک چیز بدی به من گفت و من هیچ جوابی ندادم و خواهرش به مادرشان گزارش داد و مادرش یک جوری توبیخش کرد. و با خودم فکر کردم نکند ر هم هنوز آن روز را یادش باشد و به خاطر اینکه در جمع مادرش توبیخش کرد از من دلخور باشد ؟ دلم یکجوری شد .

وختی داشتیم با الف از یونی حرف میزدیم و من از شیرین کاری های استاد تصویر سازی و انیمیشنمان تعریف میکردم و از جواب هایی که به استاد مهربان اندیشه ی دو یمان داده بودم و هر دو از خنده اشک به چششمان آمده بود یاد روزهای دانشگاه افتادم و چقدر یکهو دلم تنگ شد برای دوستهایم  برای چاهار سالی که در یک چشم به هم زدن تمام شد .برای همه ی روزهایی که به خاطر چیزهای بی ارزش در سکوت و سردی و غصه سپری شد. لعنت به من .

دیروز تولد هـ بود قبل از مهمانی رفتم و کتاب یوگایی که میدانستم چشمش پشتش مانده برایش خریدم . جریان اینطوری بود که همان روزهای نهم یا دهم تیر که من در گل پایان نامه گیر کرده بودم و نمیدانستم اصلن تمام میشود این همه کار یا نه هـ آمد و کمکم کرد و با هم رفته بودیم تا تیغ کاتر و فوم و چسب و این چیزها بگیریم از یک لوازم تحریری خیلی خوبی که واقعن لیسانس من مدیون و مرحون زحمات و خدمات ایشان است در خیابان دولت. چهار راه قنات. همان جا چشمش این کتاب را دید و خاست و من هم بهش گفتم که اگر میخاهی برش دار من پول باهام هست که گفت نه و من هم که آن روزها از فرط استرس حواسم به هیچ چیز نبود اصرار نکردم . گفت بعدن اگر خواستم میگویم برایم بخر. من ولی میدانستم که میخواهد. خلاصه که دیروز خیلی خوشحال شد از دیدن کتابش . بعد من یاد خودم افتادم که آخرین باری که انقدر خوشحال شدم از یک هدیه ای وختی بود که پنجم دبستان بودم و پدرم آن یک جفت اسکیت بلبرینگ دار مشکی قرمز را برایم خرید. آنقدر خوشحال شدم و آنقدر بوسیدمش که غر غرش در آمد . وچقدر دلم تنگ شد برای آن روزهایم . فکر میکنم آخرین باری بود که انقدر از یک هدیه ای شاد شدم .  منطورم شاد شدن بخاطر فقط خود هدیه است . وگرنه من همیشه از هدایا شاد میشوم این روزها بیشتر بخاطر مهری که پشت هدیه است. به خاطر یادها . از نشانه های پا به سن گذاشتن است ....

پ.ن : توی خانه ی ما تنها کسی که تیوپ خمیر دندان را از وسط فشار میدهد و دمپایی ها را جفت نمی کند و بدون دمپایی رو سرامیک های کثیف شده ی آشپزخانه راه میرود من هستم ! فکر میکنم شوهرم روانش بهم بریزد از دست من ! مثل مامانم !

پ.ن : ببین من نتونستم بازم برات نظر بذارم ! :- (

 

   + نازنین ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment تو بِبار()

ردپای تو توی جاده نیست ...

دیشب نفهمیدم چه جوری خابم برد . داشتم فکر میکردم . گرمم بود و ساعت گوشیمو تنظیم کرده بودم روی هشتو و نیم و داشتم فکر میکردم و ساق های پایم را به هم میمالیدم شاید خستگیشان کوفتگیشان کم شود . فکر میکردم به هشت پلان جدیدی که یک شبه کشیده بودم به تجزیه تحلیل هایی که باید میکردم . به ایمیلی که میخاستم به میترا بزنم . به دندونم که فک کنم پوسیده شده به لب تاب که دوبار پشت سر هم بی هوا خاموشش کرده بودم نکند مادر برد داغون شده باشه ؟ فکر میکردم به اینکه بروم دنبال یاد گرفتن این دیزاین و اینکه ته دلم خیلی میترسم برم این جای جدید برای کار و به کلاس زبان فکر میکردم . و نفهمیدم لابه لای این فکرها کی له شدم و خابم برد. صبح ساعت هشتو نیم گوشیم ویبره زد و خواند یور مای هانی بان و... من اسنوزش کردم یادم نیست تا ساعت نهو نیم چند بار دیگر این اتفاق افتاد . اما ساعت نهو نیم من بیدار بودم . و اتاق هنوز گرم بود و صدای آب از حمام می آمد و لیست خریدم روی عسلی کنار تخت بود و گوشیم که دیشب شارژش کرده بودم نصفه شارژش رفته بود و من میترسیدم به مرض غلومی دچار بشود و من بیچاره بشوم . گوشیمو دوس دارم ! بعد رفته بودم حمام و نشسته بودم مسابقه ی والیبال دیده بودم و کلی به مغزم فشار آورده بودم آخر سر وختی ما ست پنجم را بردیم و من هوار کشیدم ایول و دست زدم ، یادم آمد اسمش آرش کشاورزی بود ! پسره که پارسال لا به لای والیبالیستها پسندیده بودمش!!!! امسال دعوتش نکرده بودند.

هی پوستی انداخته بودم روی آ سه و بالا و پایین کرده بودم و پاک کرده بودم و کشیده بودم تا شده بود خیر سرم پنجتا !!! بعد خسته شدم کلافه شدم . ابروهامو برداشتم . اس ام اس دادم و بلند شدم شلوار اتو کردم آرایش کردم روسری انتخاب کردم و رفتم مهمانی عصرانه !

غروب بود برگشتم . نشستم پای تلفن و با هـ استاد جماعت رو شستیم پهن کردیم روی بند من بهش ایده ی عکاسی و پوستر دادم و اونم چارتا فشم داد و گف که وسواسی و خاک برسرم که میگم کارایی که تا الان کردم خوب نیس باید از اول بشینم یه سری کار جدید بکنم. بعدش دراز کشیدم روی تختم و کتاب خواندم . مثل قدیمها . مثل آن وختهایی که هنوز خوش بودم و خوشبخت بودم . مثل اون وختا که هنوز چیزهایی برایم مهم بودند خیلی مهم چیزهایی برایم بامزه بودند و چیزهایی آرزو .

حالا شب شده . نیم ساعت از بامداد هم گذشته . خونه ساکته . علیرضا نشسته زیر نور لامپ کم مصرف زرد مجله ی سیاسی میخونه و انگار نه انگار که خرداده و امتحان داره تازه اونم عربی! مامان نشسته توی اتاقشان و عینکش را زده و به شدت مشغول حساب و کتاب و جمع و تفریق اعدادی است و مرتب هم با خودش زمزمه میکنه سی هشت چهلو دو شصتو سه و توی سکوت خانه این پچ پچ روی اعصاب من بود و این شد که پلی لیست جدید را باز کردم و در اتاقو بستم ونشستم به نوشتن . من تایپ ده انگشتی بلدم . اما وختی برای اینجا مینویسم فقط با یک دستم مینویسم و انقدر انگشتهایم را کش میدهم تا به همه جای کیبرد برسند که درد میگیرند !  

حالا همه ی اینها یک ور ، این پایان نامه ی کوفتی یک ور ! ینی بلخره یه روز میرسه که من راحت بشم از شرش ؟ اون روز به این نتیجه رسیدم که من آخر خودم تموم میشم درسم میمونه ! من عاشق تن ماهیم ! شاید باورتون نشه ! اما خیلی تن ماهی دوس دارم ! امشب یه تیکه شو با فلفل قرمز تنده تند و آویشن خوردم خیلی خوب بود ! الان یادم افتاد یهو !

کتابی که میخاندم  درباره ی دوست بود ! من خب آدم رفیق بازی هستم ! ینی رفیق بازی در خانواده ی ما ارثی است ! اغراق شده اش را در بابایم میتوانید ببینید و به توان رسیده ی بابایم برادر بزرگم است ! مامان هم برای خودش چشمه هایی دارد اما خب به عنوان مادر خانواده کنترل میکند خودش را . علیرضا تنها ترین ماست ! شاید ژن رفیق بازی در او که آخرین عضو خانواده است جهش یافته و به دوران باستان برگشته زمانی که مردم باور داشتند بهترین دوس آدم همانا کتاب است ! اینطوری حساب کنیم علیرضا یک رفیق بازه شیش سیلندر است !!!! کتاب میخواند ، فیلم میبیند ، فلسفه دوس دارد ، نقد فیلم میخاند ، از سیاست سر در می آورد و تک سیلابی جوابت را میدهد .  من خب دوست دارم و رفیق و آشنا . اینها با هم فرق دارند . من دوست و رفیقم از هم جداست . دوستهایم ! خب دوستهایم کسانی هستند که لیاقت  بهترین و روشن ترین قسمت وجود مرا دارند . بهترین و روشن ترین قسمت وجود من این روزها کوچکتر از آن روزها شده اما هنوز برای دوستهایم در دسترس است . رفیق خوب مثل اسمش باحال است ! من رفیق دارم اما نه به اندازه ی دوست . از دوستهایم یکی شاید دوتایشان را رفیق میدانم ! ینی در وجودشان یک جور تاریکی یک جور اندوه یکجور حفره میبینم که میتوانم تاریکی ها و اندوه ها و حفره هایم را نشانشان بدهم . رفقایم صاحب بخش اعظم وجود من هستند. تاریکی ها و روشنی ها ! آشنا هم که خب تا دلت بخاهد دارم . آشنا برای من ینی کسی که یکبار با هم به یک چیزی خندیدیم . به همین راحتی . من آشنا زیاد دارم . توی دانشگاه توی کلاس زبان توی چنتا مغازه توی چنتا خط تاکسی و اتوبوس حتا ! من به آشناها بیرونی ترین قسمت وجودم را نشان می دم که همانا به روز ترین آنهاست ! با آشناها سلام و علیک دارم و لبخند میزنم بهشان و میشود که بعد از چاهار سال هنوز اسمشان را نمیدانم! اما از هم سوال های تخصصی می پرسیم و جوابهای واضح میگیریم !

پ.ن : محیا برایت حمد شفا خوندم . امیدوارم که بهتر شده باشی !

پ.ن : حس میکنم این لحظه رو صدبار دیدم ، من رو به روی چشم تو از دست میرم ....

پ.ن : یک واقعیتی هس ! من امسال بیستو سه سالم تموم میشه میرم تو بیستو چاهار ! تمام عمرم من متنفر بودم از بیسو چاهار سالگی!!!

   + نازنین ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٤
comment تو بِبار()

متفرق شین!

خب خسته نباشین جمیعن انقد که مستجابو دعوه تشیف دارین ! منو بگو چقد خیالات خوش داشتم برا خودم ! کلاسمون تشکیل شد به سلامتی و تازه شیش نفرم شدیم فیکس! مرسی واقعن !!!

منم انقد الان استرس پایان نامه دارمو انقد نگرانم که اردیبهشتم داره تموم میشه و هنوز شیشتا فریم نکشیده دارم ، از ساعت چاهار نشستم به وبلاگ خوندن و کاملن احساس میکنم زخم بستر دارم میگیرم !!! البته یه دو سه بار رفتم چایی مایی آوردم واسه خودم . کلن خیلی استرسم باعث شده به خودم بجنبم و کارامو انجام بدم! یه وضی اصن !

به صورت زیر پوستی در فاز بـِدَرک قرار دارم !

امروز رفتم واسه مامانم دوتا دسته لی لیومه خوشگل خریدم شاد شد! خیلی خوشگلن صورتی سفید و بنفشن.

گفتم رفتم نمایشگا کتاب ؟ یه عالمه کتاب کودک خریدم هی میشینم نقاشیاشو نگا میکنم ! یه پسره برگش بهم گف شما تو مهد کودک کار میکنین انقد از این کتابا خریدین؟ چ فضولن خلق الله! منم گفتم نه لازم داشتم ! اصن دوس داشتم ! یارو فک کرد روانیم دیگه هیچی نگف! خب وختی خودش بلد نیس ارتباط برقرار کنه به من چه ! والا !

یه کم با راضیه اس بازی کردم دلم واشد ! چقد می خندیدیم با هم اونوختا ! الان زندگی خشن شده ! کم میخندیم! اون موقها هزارتا بدبختی داشتیم بیستو چارساعت دهنمون وا بود و هر و کرمون به راه. الان خودمونیم و خودمون ! بدون حتا یه لبخند ساده!

میخاستم خیر سرم برم یه خرید اساسی همه پولام خرج شد الکی . حالا خوبه زیاد نمونده تا آخر ماه. پس فردام که دفاع الی ایناس باز باید گل بخرم . فک نکنم چیزی بمونه واسم . دیشب اس زده که با سلام و احترام شما دعوتین به دفاعیه ما از ساعت یازده تا 1 و ...! منم گفتم ناهارم میدین ؟ بیشور فش داد ! حالا من یه آدامس باد میکنم می شم بی فرهنگ خودش هرچی از دهنش دربیاد میگه ! البته من که میدونم حرصش میگیره خودش بلد نیس آدامس باد کنه !

امروزم باز زنگیدم به میترا خاموش بود. تو روحش!

میخام برم حموم زورم میاد ! انگار قراره یکی دیگه رو بشورم یا مثلن اگه نرم خود بخود تمیز میشم ! شده حکایت سر یخچال رفتنم ! یه وختایی تو بیس دقه صد بار میرم سر یخچال و هی نگا میکنم و امیدوارم اون خوراکی خوشمزه که من نمی دونم چیه بلخره ظاهر بشه ! نمی تونم باور کنم که ساعت یازده شب به بعد امکان نداره به محتویات یخچال اضافه بشه ! بر خود واجب میدانم که چک کنم !

آخ دوتا شلوار جینام کثیفه برم بندازمشون تو ماشین وگرنه فردا بی شلوار میمونم. بعدش اگه صلاح دیدم میشینم کارای پایان ناممو ادامه میدم .

خدایا یادته قبلنا چقد باحال بودی من میگفتم تربیت بدنی رو بنداز وسط هفته مینداختی میگفتم زبان عمومی بشه ی جلسه در هفته میشد میگفتم افسر امروز نیاد نمیومد ؟ خدایی یادته چقد حال میکردیم با هم ؟ حالا عب نداره کلاس زبانه رو نترکوندی ! بیا یه حالی به ما بده ایده و توانایی اتود زدن و اجرا کردن نازل بفرما ! من پایان نامه مو  ارائه بدم غلط بکنم دیگه هی از این چیزای سخیف بخام ! اون موقها میرم تو فاز مثلن درخواست تغییر فصلو اینا ! آمین

خب البته من دلشکسته بودم لابد شما واجب میدانستی بر خود که با همین چیزهای سخیف مرا شاد بگردانی دردهایم یادم برود !

   + نازنین ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۳
comment تو بِبار()

یه شب خاب آروم فقط یک خیاله ...

ساعت دوازده شبه. الان رفتم مسواک زدم ! بعد یک پیامی ب مغزم فرستاده میشه به این مضمون که چراغو خاموش کن بخاب دیگه ! ینی مغزم در این حد اسکله که تا مسواک بزنم و دهنم مزه خمیر دندون بگیره فک میکنه باید بخابه ! بعد اصن انگار به خودش نمیگیره که من همین الان که دارم تایپ میکنم اونم ده انگشتی و با چه سرعت و دقتی !!! دارم برنامه های دو ساعت آینده رو مرور میکنم ! ینی نمی فهمه که نه تنها الان قرار نیس بخابه بلکه باید به فکر نوشتن رایتینگی با موضوع کمپینگ در جنگل یا جامپینگ از یه ارتفاع یا کار کردن در یک باغ وحش یا تست کردن غذاهای جدید باشه و تازه یک متنی هم باید بخواند و نیو وردزش را لوک آپ کند ! بعدش قراره فرناز بزنگه و اگر هم نزنگید من باید یادم باشه بهش اس بزنم و آدرس یک جایی رو بپرسم . و باید بشینم دوتا اتود دیگه بزنم برای پایان نامم . و اتاقم باز طویله شده و من حقیقتن چندشم میشه از کاغذ پوستی و میز نور .

بعدش اینکه فردا روز معلمه و میخاستیم برا تیچرمون یه چی بخریم شاد شه دوتا از بچه ها گفتن ما فردا نیستیم پس فردا جشن بگیریمو اینا . الان من مطمئنم دوتاشون فردا میان . ینی مطمئنما! تازه امروز داشتیم از کلاس زبان میومدیم یه پیرمردی داش دم خونشو با آب میشست و وسط کوچه یه عالمه آب جم شده بود . دقیقن وختی من لیلا داشتیم تصمیم میگرفتیم که بریم اونور تو پیاده رو ، یه ماشینی با سرعت از تو آبا رد شد و به گند کشید مارو . منم ی عوضی غلیظ بدرقه ی راهش کردم !

چن بار به میترا زنگیدم جواب نمی ده. با الی حرفیدم گف هنو جم نشده رسالشون و استرس داره و اینا . حالا فردا باز بزنگم به این میترا ببینم چه خاکی باید بریزم تو سرم دقیقن.

دیروز داشتم میرفتم کلاس زبان اتفاقی یه کسی رو دیدم خیلی شاد شدم! اونم شاد شد.

ده تا کاغذ آ سه خریدم امروز هزار تومن! مملکته خدایی؟؟؟

یه مرض قدیمی داشتم که باز عود کرده و اینه که ور میدارم ساعتموگوشیمو میذارم رو مثلن هشتو نیم . بعد ساعت دومو میذارم رو نه . آخرش دهو پنج دقه بیدار میشم . فقط خابمو زهر مار خودم میکنم! انگیزمم اینه که بلخره یه روز این قدرتو پیدا کنم هشته صب پاشم . اونم وختی که دقیقن هیچ کاری برای انجام دادن ندارم !  

وای یه فیلمی رو باید بریزم رو فلش لیلا. خوب شد یادم اومد! باید حتمن یه سر برم پاساژ رضا و تین پوش ونک و هالیدی نیایش و تین پوش تیراژه! حالا کی خودمم نمیدونم . ینی فک کنم بین فاینال تا شروع ترم جدیدمون سه روز تهش چار روز تعطیلیم بعد من همه ی کارامو میخام تو این مدت انجام بدم .

مخاطب خاص :

بهت حق میدم. برای همه چی . برای اون حس دوس داشتن زیادی که داشتی و برای این حس تنفر و یا شاید چندش . برای همه ی تضادهایی که داری . برای همه ی شک کردن هات به همه ی دوس داشتنات . بهت حق میدم . اصلن چون حق با توئه من سرمو میندازم پایین و میرم . توضیح بعضی چیزها خیلی سخته . میشه توجیه کردشون . اما نمیشه توضیح دادشون . من از توجیه متنفرم و راستش را بخاهی حال و حوصله ی توضیح ندارم . ینی نه اینکه بخاهم از این تریپ های روشنفکری بردارم که اگر دوستم داری به هیچ توضیحی من را باید بپذیری و دوستم داشته باشی و فقط دوستم داشته باشی . نه این حرفها این خواسته ها مال روشن فکرهاست ، که من در گروهشان جا نمیشوم . من یک آدمی هستم که پیچیده ام . که تلخ میشوم . تلخ میگویم . که بلدم بخندانم و بخندم و بلدم یاد گرفته ام با آزمون و خطا یاد گرفته ام کی تلخ باشم کی بخندانم کی تنها باشم کی ندیده بگیرم همه ی آنچه را که بوده و ببینم همین چیزی که مانده فقط . که ببینم چیزی نمانده اصلن . من بلدم یادگرفته ام کی باید برای چه چیزی تلاش کرد بالا و پایین زد دعا کرد اشک ریخت . من بلدم . خوب بلدم دعا کردن و اشک ریخت و خواستن را، از ته قلب خواستن را. خواست یک فعل نیست یک احساس است . یک چیزیست که در لحظه ی از دست دادن آدم حسش میکند. همان لحظه ای که میدانی اگر پلک بزنی رفته دیگر نیست و این نبودن ابدیست. حس آن لحظه همین خواستنیست که من میگویم. آدم وختی جوان است پر است از خواستن . پر است از دعا . پر است از اشک . از امید . وختی آدم جوان است خدا خیلی خیلی خیلی مهربان است . آنقدر که موبایلت همیشه آنتن دارد و مشترک مورد نظر همیشه در دسترس است و اس ام اس ها به وخت بدستت میرسند و هیچ قلبی این وسط به خاطر فقط یک کلمه ای که منتظر بوده بشنود و نشنیده نمیشکند. بزرگ که میشوی ، وختی دیگر جوانه جوان نیستی خدا هم زیاد مهربان نیست دیگر . اینجوریست که یک وختهایی درست همان وختی که یک اس ام اس خیلی مهمی نوشته ای آنتن میرود و وختی می آید به نظرت اصلن دیگر احمقانه است فرستادنش . و بی خیال میشوی  و با یک پوزخند سر و تهش را هم میاوری . حالا قلبی هم شکست این وسط و اشکی هم ریخت انگار نه انگار. این که میگویم انگار نه انگار نه اینکه نشود بعدن درستش کرد ها ! نه ! بیشتر چیزها را میشود درست کرد آنهایی هم که درست نمی شوند برایشان جایگزین هست . یک مدل بالا تر یا پایین تر . مثل همان قبلی یا فقط یک کم بهتر یا بدتر . اما پیدا میشود. یک چیزی اما هست که اگر خراب بشود من توصیه نمی کنم درستش کنی . آنهم رابطه ی آدمهاست باهم . یک رابطه ی خراب شده و رفو شده مثل یک طناب پوسیده است. نه به وخت خطر بدرد چنگ زدن میخورد به خیال نجات و نه به هنگام صعود به قله میشود به کمر بستش نه حتا برای بستن تاب و بچگی و بیخیالی کردن به کار می آید . رابطه های رفو شده میشوند مثل یک طناب پوسیده که باید دوربریزیمشان . باید دور بریزمشان که مبادا روزی به گاهه فراموشی به کمر بسته و باز به واسطه شان به چاه برویم . رابطه های رفو شده همان بهتر که تمام شوند . که نباشند . وختی نباشند یک بهترش را پیدا میکنی. یک سالم و محکم و قابل اعتمادش را . من یک طناب پوسیده ام .یک آدم رفو شده . بگذار و بگذر .تو درد هایت زیاد است ،خدایت فقط یکی . من دردم یکیست و خدایم  هم یکی. اما درد مرا خدای مهربان تری باید ...

پ.ن : محیا ! خیلی خوشحالم میکنی میای اینجا و میخونی و نظر میذاری. مرسی دوستم.

پ.ن : نیمچه روانی عزیز دلتنگ نظرات منحصر به فرد شما هستیم. عنایتی بفرمایید !

   + نازنین ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment تو بِبار()

این نه منم ...

داشتم شیر داغ میخوردم تا شاید گلوم از این خشکی و خنجی و حالت چسبیده به هم در بیاد. اولین قلپ رو که قورت دادم یهو یاد مهرداد افتادم نمی دونم چرا . یه بار گفته بود بهم که شیر داغ دوس داره .

بعدش به بقیه فک کردم به این که چی منو یاد کی میندازه .

بوی قهوه ، لباسای قهوه ای رنگای مرده کدر سوهان ناخون اردیبهشت و دنیایِ این روزای من ِ داریوش الی رو یاد من میاره همیشه. چار سال با هم بودیم ولی چنتا تصویر از الی همیشه تو ذهن من واضح و روشنه ، یکیش همون روزیه که داشتیم با ف میرفتیم تجریش و داریوش داشت دنیای این روزای من میخوند تو میدون شیخ بهایی بودیم الی عقب نشسته بود . رسیدیم تجریش الی پاساژ تندیسو نشونم داد و گفت خونه پویا اینا پشت اینجاس.

زیتون تلخ ، کیک آشنا ، هات داگ با پنیر و قارچ ، آهنگای لهراسبی و یه عالمه از ادکلنای مردونه راضیه رو یادم میاره . راضیه بخش اعظم روزای دانشگاه منه. یه موجودی که من نمیدونم چه جوری باید توصیف کنم چقد دوس داشتنی و آروم و خواستنیه . چقد بهم نزدیکه . چقد حسش میکنم. راضیه یکی از اتفاقی خوبه زندگیه منه. اما از راضیه ام چنتا تصویر شفاف هست همیشه تو ذهنم یکیش مال اون روزیه که با هم رفتیم پارک ملت عکاسی کنیم بعد یه دختر و پسر داشتن از رو به رو میومدن پسره یه کوله ی خیلی بزرگ و کیف دختره دستش بود . راضیه برگش گف آهان ببین این خوبه ! همه کیفا رو خودش میاره ! همیشه از پارک ملت که رد میشم این یادم میاد میخندم .

نیاوران ، داروخانه صدف ، گیره کوچولوی مو ، فیل ، رژ گونه اکلیل دار و خط چشم ، ورساچه سفید ، شلوار جینای وحید ، پاساژ رضا ، اشل ، ساسی مانکن و آهنگ دنیای آروم جهان هرجا و هروختی که باشه منو یاد فرناز میندازه. فرناز از اون دخترای گوگولیه از اونا که تو جیب جا میشن ! ینی خودش و لباساش و آرایشش با هم میشه چل کیلو آخرش ! تو تمام این چارسال ، شبای ژوژمان همیشه دلم به فرناز خوش بود! که اگه من دارم فس فس میکنم تنها نیستم فرنازم هس. بعد دقیقن همون موق بهم اس میزد که دوستم ! من همه کارام مونده تو چی؟ منم میزدم می تو ! بعد اس معروفش میرسد ک: وای احساس میکنم من از این ور کارا رو ور میدارم پاس پارتو میکنم ، یکی از اون ور هی کار جدید میذاره ! چرا انقد زیاده آخه ؟؟؟ فرناز سادس خیلی ساده خیلی مهربون. از فرناز تصویر زیاد دارم تو ذهنم ولی دوس ندارم بگمشون. چون بیشترشون مال وختاییه که من حالم خوب نبود و نمی خاستم فرناز بدونه.

صبونه ، نیمرو ، کلوچه گردویی با چایی توی لیوان یه بار مصرف ، آل استار سفید ساق دار و عقاید یک دلقک : مهسا ! مهسا ی آدم متفاوته تو دوستای من. یه کسی که سرش تو کار خودشه . سادس . ساکته . اعتماد به نفسش کمه . ولی انقد خوبه انقد رفیقه که نمیشه ازش نگفت. تنها عضو اکیپ بود که مث من ریاضی خونده بود.از مهسا تصویر زیاد دارم همشم واضحه . یکیش مال همون ترمیه که با هم اخلاق ورداشته بودیم با یه استاد روانی . هشته صب. ی روز بعد از کلاسش با هم رفتیم از بوفه چایی گرفتیم و با کلوچه گردویی خوردیم . حالا هر وخ عطر چایی و کلوچه به دماغم میخوره یاد مهسا میفتم. یاد اینکه به هم قول دادیم هیچ وخ دماغمونو عمل نکنیم . اما مهسا زد زیر قولش. همین تابستونی که گذشت. یکی دیگه از تصویرام از مهسا مال اون روزیه که تو یکی از کلاسای مبانی نشسته بودیم و مهسا از من پرسیده بود نظرم در مورد داشتن ی دوسته چهل ساله چیه ؟ من گفته بودم خیلی خوبه . چهل ساله ها به نظر من بهترین جای زندگی وایسادن . چل ساله ها واسه دوستی فوق العاده ان مهسا اما واسه ازدواج اشتباهن.

روسریای ساتن و ابریشم ، ساعت صفحه بزرگ و مردونه و کیف پولای بزرگ ، آهنگ راهروی علی لهراسبی و همه ی آهنگای رضا صادقی : فاطمه.فاطمه دوسته دبیرستانمه. مث همون روزا پر از شیطونی و سر به هوایی . فاطمه یه کسیه که من همیشه دلم به دوستیش و بودنش و محبتش گرمه .

سیگار و همسترو صدای خش دار و جکای بی ادبی و چایی ونسکافه و ماکارونی و سالاد خیار و گوجه و پیاز حلقه حلقه شده با سس هزار جزیره ! میثم . میثم اتفاقی ترین دوسته منه. ینی انقد اتفاقی انقد یهویی انقد عجیب که هنوزم بعد از پنج سال هر وخ حرفامون ته میکشه یکیمون میگه : فک کن اگه اون روز اونجوری نمی شد الان ما هیچ وخ با هم دوس نبودیم ! میثم مث دریاس. یه وختایی آروم و خوب و دوس داشتنی یه وختایی طوفانی و داغون . اونقد داغون که دو سه بار تا حالا با هم دوای بد کردیم و حسابی زدیم به تیپ و تاپ هم و به " اصلن دور منو خط بکش دیگه " رسیدیم  و دوباره بعد از چن ماه با یه اس ام اس تبریک تولد یا عید با هم آشتی کردیم. میثم خیلی خوبه خیلی. انقد خوب که وختی همین اسفند دوسال پیش به من زنگ زد و من بهش گفتم الان نمیتونم حرف بزنم و قط گردم یه رب بعد زنگ زد که چی شده ؟ چرا صدات اینجوریه ؟ بعد من وایساده بودم وسط خیابون و عر زده بودم و با گریه و صدای خفه شده گلو واسش تعریف کرده بودم .از میثم دو تا تصویر واضح هست تو ذهنم یکیش مال همون چنج ساله چیش که نشسته بود پشت میزش و من بهش اصرار میکردم که قبول کنه این بسته رو از من و اون یه لحظه فقط یه لحظه با چشمای درشت سیاهش و اون مژه های بلند و برگشته به من نگا کرد و گف باشه اما اگه نیومد ببره ...منم نگاش کردم و گفتم مال خودتون. بعدترش بهم گف اونقدی که تو دوسش داری دوست نداره مگه نه ؟ و چقدر خوب میفهمید درد توی این سه تا کلمه رو: او دوستم ندارد. یه تصویر دیگه که ازش دارم اون روزیه که رفته بودم از همستراش عکس بگیرم و نشسته بودیم و چایی و سیگار و پفک نمکی و محمد هم بود. همسترش تو دست من وول میخورد و من بهش پفک نمکی میدادم و قربون جوییدنش میرفتم ک محمد ی چیزی گفته بود . من یهو چشمام پر شده بود و چونه ام لرزیده بود و اشکام اومده بود .همسترو پرت کرده بودم رو پای محمد و رفته بودم توی اتاق و میثم آمده بود و هی سوال پیچم کرده بود و من هی اشک ریخته بودم و میثم عصبانی شده بود و زده بود توی گوشم و داد زده بود خاک بر سر الاغت ! ومن انگار یک هو خواستم که دیگه الاغ نباشم.

میخاستم این لیستو ادامه بدم همین جوری اما نشد . ینی یهو در حال ظرف شستن به یک بینش عمیقی از زندگیم رسیدم که به نظرم اومد اونو الان اینجا بنویسم. یاد یه تیکه از دیالوگای درباره الی افتادم . مستحضرید که این فیلم از لاولی های منه اصن یه جور خاصی به دلم نشسته . یاد اونجاش افتادم که امیر میگه : از دید من و تو خلاف نیس! تازه خیلیم خوب کرده اومده ! اما یه دقه خودتو بذار جای این پسره ! همش می شه خلاف ! از پول انداختن تو صندوق صدقات بگیر تا ظرف شستن و جارو کردن ...

بعد یاد چند شب پیش خودم افتادم که ازم پرسیده بود : تو زندگیت چی کم داری که بقیه دارن و تو نداری ؟ و من هیچ جوابی نداشتم.بعد همین الان با خودم کر کردم از دید تو از دید بقیه اس که همه چی کامله و هس . خوبه . من ولی اصلن انگار خودمو تو این زندگی نمیبینم. خودمو جدا از چیزایی که دارم میبینم . انگار اینا مال من نیس! من قرار نیس با اینا به جایی چیزی برسم ! اصلن انقد خودمو تنها و جدا شده و جامانده می بینم که همه ی این داشته ها همه ی این چیزایی که به نظر همه خیلی خوبه خیلی زیاده کافیه برای رضایت از زندگی رو من نمیبینم. نمی خام . حس نمی کنم . انگار نمیخام این باشم. می خام خودم باشم اما اینی که هستم نباشم. ینی احساس میکنم این دختری که چن ماهه دیگه بیستو سه سالشم تموم میشه و داره لیسانس گرافیکشو میگیره و یه عالمه دوستای خوب  داره . ی زندگی آروم داره مامان باباش هستن و همشون سالم و سلامتن  من نیستم ! من نباید این باشم ! انگار نشسته باشم با عینک سه بعدی فیلم ببینم . همش فک میکنم خیلی شبیه واقعیته اما واقعی نیس! می فهمی چی میگم ؟ یک جور از خود بریدگیه انگار ...

 

   + نازنین ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۸
comment تو بِبار()

سام فکتز ا باوت می

1- همیشه فک میکردم نمیخام مث اون باشم . اصن نمیتونم باشم ! و حالا شاید نتونم به کسی بگم اما خودم ، تو روشن ترین و واضح ترین تیکه های روحم میتونم این واقعیت تلخو به خوبی درک کنم که باهاش مو نمیزنم. فرقمون شاید فقط جراتیه که من ندارم . ترسه . فرقمون شجاعتِ شکستن و رفتن و به فقط خودم فکر کردن و نجات دادن خودمه که من ندارم و اون داشت.

2- یک جدالی هس در درون من برای جدی گرفتن خودم و اهمیت دادن به خودم و خودمو تو بشقاب گذاشتن با خودمو ول کردن به امون خدا و تو کوچه بزرگ شدن ! و هر شب و هر روز باهاش درگیرم و نمی دونم چرا بیخیال نمیشم .

3- نه اینکه آدم بدی باشما اما خوب هم نیستم .

4- همین الان یهو دلم خاس فردا صب برم یه پارکه بزرگ و شلوغ و تمیز. اول صب . مث پارک نیاوران یا پارک ملت . بعد همین جوری بشینم مردمو نگا کنم . تا شب بشه . دوس ندارم تنها باشم . دوس دارم با یکی باشم که جنسش مث جنس خودم باشه ... شاید الی مثلن . به نطرم الی ام مث من جنسش از درده. دردی که من نمی دونم مال از دس دادنه یا مال بدست نیاوردن... الیم به نظرم مث من دائمن در نوسانه بین "خواستنه دوس داشتن کسی با ماکزیمم توان" و "خواستن عمیقه تنهایی و تنها ماندن ". خونش کرجه ولی . نامردیه بگم پاشو این همه را بیا تا بریم مردمو نگا کنیم و چارتا چِرت من بگم چارتا چِرت تو و الکی هر و کر کنیم و تمام .

5- از تنها موندن با خودم از به خودم فک کردن از عمیقن به خودم فک کردن میترسم . احساس می کنم یه جایی در دوترین نقطه ی در دسترس ، از خودم وایسادم و اصلن میخام نبینمش . میخام خودم باشم و خودم نباشم .

6- بعضی آدمها ، فکر میکنند که وختی از گذشته حرف میزنی وختی هنوز عمیق ترین حسرت زندگیت آنست که گذشته ای داشتی چنین و چنان . لابد ، لابد که حسرت مثلن رابطه هاست . آدمهاست . حسرت نگاهاست و لبخندها و ضربان قلب ها . حسرت خنده هاست . ولی اینجوری نیست به خدا . من وختی میگویم گذشته، وختی میگویم پارسال میگویم ترم سه می گویم ترم شیش من غلط بکنم دلم برای آدمهای آن روزها تنگ شده باشد . من اگر هنوز حسرت عمیق زندگیم که فکر می کنم تا دم مرگ هم همراهم باشد حسرت تکه های خودم است که جاماند توی همان روزها . شنیده ای حسین پناهی توی یکی از آن دردنامه هایش میگوید من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانیم ؟ اینو اگه بفهمی منو میفهمی . گذشته رو میفهمی . آدمها که رفته اند . بای گانز ویل بی بای گانز . یک کسی وختی مسیر زندگیش را از من جدا کرده اگر بی اینگ ویت می وازنت ایناف خب اصلن خوب کرده که رفته . من اگر دردی دارم که باید با هَو بین در باره اش جمله بسازم درد همین تکه تکه از دست رفتنم است . ینی یک اتفاقی که در گذشته افتاده و تمام شده اما تاثیرش تا الان که دارم با تو حرف میزنم مانده .

7- بعضی آدمها هستند که دلم میخاهد یک گوشه ای گیرشون بیارم نه اصلن وسط یه جمعی ، ترجیح میدم دوستای صمیمیش و همکاراش و همه ی اونایی که فک میکنن عجب آدم پرفکتیست این یارو ، هم باشن و درست وختی که فکر میکنه بخاطر چیزایی که قبلن بینمون بوده الان باید به من اهمیت بده یا نده ، تو چشماش نگا کنم و بگم : شما اکنون با جوانان ناز کن ! با ما چرا ؟

والا!

   + نازنین ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
comment تو بِبار()

تولد عید شما مبارک

خب عید شده دیگه.

منم خوبم. ینی متوسطم. امسال بعد از خیلی سال ! مسافرت نرفتیم و خونه ایم . منم الان چارزانو رو صندلی میز ناهارخوری نشستم پشت میز لب تاب و اتاقم به لطف این  حباب های کاغذی چینی که خیلی باحالن و هزارتا رنگش هس و مامانم یه یاسی سفیدشو برامن خریده تقریبن بنفش شده.اه این صندلیه خیلی داغونه! صندلیم دیگه خیلی قدیمی شده بود ردش کردم رفته هنوز وخ نشده بریم یه جدید بخریم!

امروز از صب به سیصد نفر میخاستم بزنگم اما نشد. ینی انقد خسته بودم که ترجیح دادم دراز بکشم رو مبل جلو تلوزیون و پیگیر دلیور شدن اس ام اسام باشم و جلوه های ویژه ی ملک سلیمانم ببینم. و خب موفق نبودم! خابم برد. بعدش هم ظرفهای ناهارو شستم و جارو برقی کشیدم . الانم خانواده با هم نشستن آجیل و میوه میخورن و مامانم شص بار صدام کرده که بیا پرتغال بخور! و من هنوز چسبیدم به این صندلی ناراحت!

 خب حرفی ندارم که بزنم راستش. حالا صد تا عید بیاد و بره آدم وختی دیگر به شوق نمی آید چ فایده؟

 و دیگر جوان نمیشوم

نه به وعده ی عشق و

نه به وعده ی چشمان تو

 و دیگر به شوق نمی آیم

نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو

 

و دیگر جوان نمی شوم ،

نه به وعده ی این بهاری که آمده است

نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

 

خوب باشین سلامت باشین عیدتون مبارک بهارتون سبزه سبز دلتون شاده شاده شاد

پ.ن: اینو پریچهر دیشب برام فرستاد قشنگ ترین اس ام اس تبریک امسالم بود منم برا شما مینویسمش

آرزو دارم خورشید رهایت نکند،غم صدایت نکند،

ظلمت شام سیاهت نکند

و از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند.

 

 

   + نازنین ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢
comment تو بِبار()

از این تصمیمه بیهوده چه چیزی قسمتم بوده؟

فک کن نشسته باشی پای لب تاب  همین جوری به ی چیزی فک کنی و چشات یهو پر از اشک بشه! خوب خیلی خود درگیر باید باشی دیگه! نشستم وسط مثلن اتودای پایان نامم . و فکر میکنم به اینکه گفته بود اشتباه کرده از شهرستان زن گرفته و زنش ساکت است هیجان ندارد باحال نیست. گفته بود زنش مومنه.و به من گفته بود صورتی بهت میاد خوشگل شدی! گفته بود میخاسته بهم بزنه وختی عقد بودند دخترک همدانی گریه کرده و از آبروی رفته اش گفته و خب دلش سوخته برای دخترک و طلاقش نداده. گفت آشپزیش خوبه مهربونه آرومه اما من هیجان میخام! به من میگفت بیا با هم رفیق باشیم و من گفتم نه. بهش گفتم  مثلن فک کردی همه ی زندگی های دیگه خیلی بهشته؟ هرکس یه دردی داره دیگه! به زندگیت برس. و دلم خیلی سوخته بود برای دخترک همدانی بیچاره.

نشسته ام قارچ و لوبیای سبز بخار پز شده میخورم و با خودم فک می کنم کجای گریه های من رسیدی تو به داد من؟ آنوخت قارچ توی گلویم گیر میکند و من عقم میگیرد از این همه فکرهای مسخره ام. بعد هم میخاهم اصلن فقط به مقدمه ای بر تصویر سازی کتاب کودک نادر ابراهیمی فکر کنم که خداییش چقدر خوب است و ای کاش موضوعم هنوز بررسی تصویر سازی کودک از بعد روانشناسی بود. این نادر ابراهیمی خیلی آدم کاردرستی بوده. حیف که کتاب به این خوبی فقط یک بار آن هم پاییز 67 چاپ شده و خب من خیلی خوش شانس بودم که داداش خوره ی کتابم میدانسته توی زیر زمین کدام پاساژه میدان انقلاب میشود از این عتیقه ها پیدا کرد.

رفته بودم یونی برا پایان نامه ها و باز مسودی رو دیدم. وسط هرو کرمون یهو همه بچه با هم گفته بودند عشقت! و خندیده بودند. میخاستم بروم و خصومت شخصیم را حل کنم باهاش. به بچه ها هم گفتم اما نشد. ینی تا دم در رفتم دنبالش و یکهو اکرم آمد و خب من نرفتم. بعد از ظهر که فقط منو الی و الهام مونده بودیم به الی گفته بودم بذار برم بهش بگم! نیشگونم گرفته بود که گمشو! چی میخای بری بگی؟ و یکهو مسودی آخر دفاعیه مونا یا شایدم مینا نمی دونم من آخر اسم این دختره رو یاد نگرفتم گفت بعضی شاگردا هیچ وخت از یاد آدم نمیروند! الهامو الی خندیده بودند که تو ام یکی از همینا هستیا. خب مسودی یه بار خودش گفته بود که تو شونزده سال تدریسش فقط یه نفر بوده که نتونسته با متد کاریش کنار بیاد و اون من بودم. به الی گفته بودم فقط میخام برم بهش بگم بابا تو خوبی ! مشکل از منه. و واقعیت هم همین بود.

میخاستم برم بهش بگم آقاجان تقصیر شما نبود. یک وختهایی از همه طرف به آدم فشار می آید و اعصاب آدم ریز ریز میشود و این جور وختها آدم فقط دنبال یک راهه فرار است دوس دارد باره یک چیزهای نه زیاد مهم از دوشش برداشته شود. کلاس تو یکی از آنها بود! همین! من فقط نمی توانستم آنقدر که تو میخاهی باشم و کار کنم و متمرکز باشم و متنفرم از اینکه یک جایی بروم و الکی بروم و خودم و دیگران را مسخره کنم. و اصلن بیشتر از همه ی اینها من از چرت گفتن و چرت شنیدن بیزارم. خب کلاست هر دوی اینها را داشت. و من خیلی متاسفم که اولین و آخرین برخورد ما با هم توی داغون ترین شرایط من اتفاق افتاد و باعث شد من خیلی گستاخ به نظر بیایم.

نزدیک عید است . خانه یمان بازار شام و تمام وسایل من وسط هال و منتظر رسیدن موکت جدید برای کف اتاقها و خشک شدن کاغذ دیواری ها . من نشسته ام کف اتاقم روی موکت کهنه ی شسته شده و فکر میکنم این دیوارهای لخت شیش تا تابلو میخاهد. شیش تا بیست در بیست. و یک آینه با قاب یاسی. و من چقدر متنفر بودم همیشه از یاسی. و حالا دیوار های اتاقم نصفش یاسی شده و نصف دیگرش کرم با گلهای ظریفه یاسی و آبی ! و حتا یک تونیک یاسی هم توی کمدم آویزان است. و من عوض شده ام.

من دیگر فقط کمی شبیه آن نازنینه بیستو یک ساله ی همیشه غمگینه همیشه پر از دلتنگیه پر از اشکم. پارسال همین موقعها بود که دلم میخاست سر به تن هیچ کس نباشد و اصلن همه برود بمیرند و من هم ! یادم هست که نشسته بودم رو تختم و لب تابم روی پایم بود و چون چند روز بود دستو پاهام گز گز میکرد علائم ام اس را سرچ کرده بودم و وبلاگهای ام اسی را پیدا کرده بودم و از تو لینک هایشان رسیده بودم به مهرداد زندی و نشسته بودم به خواندن و اشک ریخته بودم* ! و برای مهرداد کامنت گذاشته بودم و با هم رفاقت کردیم! بعد هی خواندم و بیشتر خواندم و آیدا را خواندم و بهمن را . و دنیا دیگر آنقدر ها هم با ارزش نبود. آدمها هم. به این فکر کرده بودم که یک کسی بود که من دوستش داشتم بیشتر از هرکس و هرچیزی و حالا نیست و البته قسمت غم انگیزش نبودنش نیس! نخاستنش است. اینکه یک کسی را بخاهی و بعد او تو را نخاهد و برود و یک جوری برود که انگار اصلن همچون تویی نبوده در زندگیش ! اصلن انگار او نبوده که تو را از وسط دنیای خودت کشیده بیرون که با هم باشید و رفاقت کنید و بخندید! انگار همه چیز را فقط تو خواسته بودی! با خودم فکر کرده بودم رفته که رفته! به درک که رفته. به درک خودش و همه ی خاطراتش. خودش و همه ی حسی که من داشتم. به جهنم. همه ی اینها را انگار ریختم درون یک اتاق توی خانه ی قلبم و درش را قفل کردم. کلیدش را هم قورت دادم. شدم یک نازنین دیگر. که دیگر نه برایش کسی مهم است و نه چیزی. به این فکر کردم که یک چیزی درون من شکسته خرد شده به یغما رفته . مهم نیست ولی. زندگی کردم. روزمرگی کردم. دانشگاه رفتم. کلاس زبان رفتم. سایت ساختم انیمیشن ساختم عکاسی کردم کلیپ ساختم اما دیگر هیچ وخت هیچ وخت گوشه ی جزوه هایم چیزی ننوشتم.

و حالا اینجا نشسته ام و به این فکر میکنم که بلخره یک سال گذشت و بلخره همه چیز تمام میشود. و حقیقتش را بخاهید یک چیزی هست که خیلی اذیتم میکند و من هنوز انقدر شجاع نیستم که حتا بتوانم بنویسمش!

*گریه کرده بودم چون فکر میکردم غمگین تر از من حتمن هیچ کسی نیست و بعد مهرداد را پیدا کرده بودم و آیدا را و بهمن را و دیده بودم هستند کسانی که حتی نمی توانند راه بروند یا طبیعی نفس بکشند ولی مثل من نیستند و مطمئن شده بودم که بله غمگین تر ازمن و به عبارتی بدبخت تر از من هیچ کس نیست! و برای این همه تنهایی خودم گریه کرده بودم. نه برای مهردادی که همین دو ماه پیش ازدواج کرد و یا آیدایی که دارد لیسانسش را میگیرد و یا بهمنی که این روزها آکادمی را انداخته توی وبلاگش.

   + نازنین ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
comment تو بِبار()

من اونقدر شکستم حس میکنم که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

نوشته بودم . بعد از رفتنش زیاد نوشته بودم... از غصه . از ترس . از درد. از تنهایی. نوشته بودم . از بغض از دلتنگی از له شدن. نوشته بودم. زیاد نوشته بودم. زیاد تر بهش فکر کرده بودم . باهاش زندگی کرده بودم اصن.

یه روزی یه جایی از زندگیم فهمیدم که تنهام. خیلی تنها . که بعدش بیشتر فهمیدم. که هربار خالی تر شدم . یه روزی یه جایی از زندگیم با خودم فک کردم که یه چیزی این وسط دروغه! یا این روزا و حال من یا اون روزا و حال من !

حالا کم مینویسم. کمتر فکر میکنم. حالا فقط زندگی می کنم. با چشمای بسته. این زندگی چیزی نیس که به نگا کردن به دیدن احتیاجی داشته باشه .

میدونی یه روزایی مینوشتم از همه چی از دردام از غصه هام از ترسام از آرزوهام. یه روزایی خیلی آرزو داشتم. نه از اون آرزوهای خفنا. آرزوهای دم دستی. یه چیزایی که خب راستش خیلی دوس داشتم بهشون برسم. حالا خوبه آرزوهام انقد ساده بودن و به فنا رفتن! البته دیگه الان مهم نیس. الان دیگه هیچ آرزویی ندارم. هیچی. فکرم نکن که بخاطرش ناراحتم. نیستم. نمی دونم این واژه ی "غبطه" معنی دقیقش چیه ولی فک میکنم یکم حال این روزای منه. گاهی خیلی به حال بعضیا غبطه میخورم. و خب میدونم که هیچ وخ هیچی ینی هیچ زندگیی پرفکت و بدون مشکل نیس ولی خب بازم خیلی وختا دلم به حال خودم میسوزه. ینی مثلن وختی به این فک میکنم که ...  بیخیال.

میدونی دوس دارم با یکی حرف بزنم با یکی که هـ نباشه م نباشه با یکی که غریبه باشه . که منو نشناسه. که نخاد امیدوارم کنه. که نخاد از جوونیم بگه از روزایی که مونده. من خب خیلی حرصم میگیره از اینکه فک میکنن آدم چون جوونه چون هنوز به وسط دهه دوم زندگیشم نرسیده باید خیلی شاد و امیدوارو دو نقطه دی باشه.

 چن وخ پیش طی یک سری افکار خود امیدوار کننده ی تو خوبی بابا و اینا به این نتیجه ی مسخره رسیدم که خب یک وختی ی کسی رو پیدا میکنی که فک میکنی نیمه ی گم شدته و فال این لاو و اینا بعدش خب اون نیمه هه میره با یکی دیگه چفت میشه و تو نصفه میمونی. وخب میدونی بدرک! به این فک کن که حداقل نصفت یه جای دیگه خوشبخته و شاده . دنیا به کامشه و اینا!

 من و هـ خیلی با هم حرف میزنیم. ینی فک کنم هـ تنها کسیه که خیلی چیزا رو درباره من میدونه. الان یه مدتی هس که دلم میخاد یه چیزایی رو بهش بگم ولی نمی تونم ینی با خودم فک میکنم که حالا اصن بگم ! چ فرقی تو اصل ماجرا میکنه؟ هـ ی بیچاره چه کاری از دسش برمیاد؟ اصن از دسته کی کاری برمیاد؟ ینی درواقع مشکل اصلی اینه که من نمیدونم باید کاری کرد یا نه. میدونی احساس میکنم یه چیزایی توی من هس که باید بریزمشون بیرون ولی من اصن دلم نمیخاد برم طرفشون. جراتشو ندارم.

 یه روزی با خودم تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وخ واسه هیچی و هیچکس دلتنگ نشم. دلتنگی برا من مث دو سرعت با مانع! میمونه. نفسمو میبُره. حقیقتش پیر تر از اینیم که بخام بُدُ  َم. و خب جزو افتخاراتم یه مدال طلای سریعترین دونده یی که به خط پایان نرسید هم دارم. بسه دیگه . بقیش باشه برا دیگران.

تختم کنار پنجرس. ینی اگه پرده رو بکشم آسمون خوب ملومه. ولی یه سالی میشه که من نه صبا به هوای آفتاب نه شبا به خاطر ماه پرده رو کنار نزدم. قبلنا، اون وختا که خیلیتا آرزو داشتم یادمه شبا میشستم به آسمون نگا میکردم و آرزوهامو مرور میکردم. الان بیشتر به پهلوی راستم میخابم که اصن نبینم آسمونو. مهم نیستا. ببینمم حرفی برای گفتن ندارم!

میدونی ! ی دوستی دارم قط نخاس از گردن. یه وختایی میگه حس میکنم میخام دچاراوتونومیک دیس رفلکسی بشم. بعدش این اتونومیک دیس رفلکسی چیز خیلی بدیه. یه جورایی داغون میکنه نخاعی ها رو. ولی گویا یه علائمی داره که میشه قبلش فهمید داره میاد و میشه یکم کنترلش کرد. الان من حس میکنم دارم دچار اتونومیک دیس رفلکسی روحی میشم  و خب خیلی امیدوارم که توهم زده باشم و همش بخاطر این آهنگ راهروی لهراسبی باشه. میدونی اصن شاید به خاطر همینه که من امروز از ساعت چاهار نشستم پای لب تابو هی چایی خوردمو فیلم دیدمو با خودم حرف زدمو خودمو روانشناسی کردم و هی اشکامو پاک کردم و نفس عمیق کشیدمو و با خودم فک کردم نه این آهنگ ماله حال من نیس. من قرار نیس دلتنگ کسی یا چیزی بشم و در حال حاضر هم نیستم. اگر هم چیزی بوده مال قبلن بوده. و آدم باید گذشته اش را بپذیرد ولی لازم نیست که هر لحظه مرورش کند و عذاب بکشد. وخب تمام این حرفها را صد بار با خودم تکرار کردم از همون ساعت چاهار ولی هنوز "راهرو" دارد توی گوشم میخاند و من هنوز اشک دارم و هنوز یک گوله ی گنده ی سفت ته گلویم هست و هنوز صدتا اس ام اس هست که برای هـ نوشتم و درفتشان کردم . و با این وجود این سیست آن هستم که من عمرن قرار نیست دلتنگ کسی بشم. دیگه هیچ وخ. هیچ وخ. حتا اگه لهراسبی (ارواحنا فدا)  صد ساعت بخاند:

یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور کنی / گمونم نمی تونی حتا خودت جای خالیتو تو دلم پر کنی...

 

   + نازنین ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment تو بِبار()

?U Know What

I wake up every day and I feel ok, but theres some thing missing. Like… like a hole. Some people they fit in life or whatever, I don’t.

I made a choice and because of that choice many thing ruind.I faild many thing.It hurts me. Knowing what I’ve done. And that pain, that pain is with me all the time and every day I think that if I just… if I just give myself over depression, I can make that pain stop. It would be that easy and every day I fight that and I’m so terrified that one day I’m not gonna want to fight that any more.

There is a fact: our actions are what set things in motion, and we have to live with that.

 

   + نازنین ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢
comment تو بِبار()

زندگی بدون درد بدون خونریزی!

امروز امتحان تنظیم داشتیم. دیشب هیچی نخوندم. ینی نشستم به اس بازی و وب گردی و چایی خوردن و ی وضی که انگار قراره این واحد خودش پاس شه.بعدشم تازه ساعت دو نشستم فقط ر.و.ش.ا.ی ج.ل.و.گ.ی.ر.ی رو خوندم حالا همین فقط که میگم یه عالمه بودا! همشم دری وری! و بعدش خابم برد. امتحانمون ساعت یک بود. خیلیم چرت بود. خوب شد خابیدم دیشب. چارتایی پیش هم نشستیم و همه سوالارو چک کردیم با هم.

بعدش رفتم پیش خانوم موسوی یکم با اون خندیدم و بعدشم پیش استاد میم. بعدترش رفتم که درخواست معرفی نامه بدم به گروه و آخرین امضای پایان نامم بگیرم و صد بار پله های ساختمون قدیمی آموزشو بالا پایین رفتم و از راهروهای تنگش رد شدم و رو کف پوش سنگیش سر خوردم و جیغ کتونیامو در آوردم . و هی خواستم که بهش فک نکنم. اصلن نه که به خاطر حرفای بیس دقه پیشم باشه ها. ولی باز یه جوری حس کردم خالی شدم. ینی اصلن به استاد م ربطی نداره ! این قضیه ی خالی بودن چن وختی بود که دوباره به رخم کشیده شده بود و من مثلن خواسته بودم که نبینمش. اصلن راستشو بخام بگم ی شبی بود که نشسته بودم رو مبل تکی پذیرایی مون و تی وی روشن بودو داداشم داش پرتقال میخورد و من منتظر بودم نوبتم بشه برم مسواک بزنم. داشت پارکه ملت نشون میداد و یک مشت پسره پشته کنکوری . بعد یه جایی وسط حرفاشون یکیشون که عینکی بود و به نظرم از اون خر خون های رشته تجربی بود برگش گف آقا من عاشقه دامپزشکیم ! ینی اصن میمیرم براش!

بعد من همون لحظه یهو ی خالی شدم. البته لبخند زده بودم برا حرف پسره  و نوبتم شده بود و مسواک زده بودم و خوابیده بودم ولی یه چیزی توی گوشم هی میگف میمیرم براش. و من خب میشنیدم که چه میگوید و خب میدانستم که من خیلی وخت است دلم نخاسته برای چیزی/کسی بمیرم. ینی انقدر بخاهمش که اینطوری با جدیت  بگویم آقا من اصلن میمیرم براش. و خب از همون شب فهمیدم که بله !

بعد امروز استاد میم بهم گفته بود ینی اینجوری که من مینویسم نه ها! استاد میم خیلی با ادب و متشخص است! گفته بود که زر میزنم که میگم پتانسیله هیچ کاری رو ندارم. اصلن به نظر استاد من خیلی خوبم. خیلی ها! خب حق هم دارد. من پیش او که هیچ وخت روح عریان نکرده ام! ینی همین دو ترم پیش میخاستم بکنم ولی نکردم. ترسیدم. گفتم بذار تصویر همون دختره شاده بیخیاله ترم دومی برایش بماند. نه این منه خسته ی پر از حسرت. من اصلن راستش از چشم های استاد میم فرار میکنم همیشه .

اینکه می آیم اینجا و مینویسم که خالیم ، از هر حسی. معنیش این نیست که زندگی نکبت باری دارم. نه. زندگیم یک چیزیست شبیه همان چیزی که باید باشد. میروم دانشگاه . دوستان خوبی دارم. کلاس زبان میروم. فیلم میبینم . آهنگ گوش میدهم. با مامانم سر تمیز کردن اتاقم و ابروهای نازک شده ام بحث میکنم. کارهای دم دستی و پروژه های دانشجویی اجرا میکنم. رژیم میگیرم و کالری میشمارم . اس ام اس میزنم .وب گردی میکنم. نقد فیلم میخانم. نقاشی میکشم. فحش میدهم. به پایان نامه ام فکر میکنم.به پول تو جیبی ام که باز هم ماه به نیمه نرسیده ته کشیده. حتا یک کسی را دارم که دوستم دارد و من دوستش دارم. همه ی اینها را دارم و بیشتر از اینها . یک چیزی اما نیست. یک چیزی که من نمی دانم چیست و اینکه کجا بوده و کی گم شده؟ از کی نیست و این نبودنش این همه بزرگتر از همه ی داشته های من شده؟

خب اصلن دارم دروغ میگویم. و نمیخاهم دروغ بگویم چرا که لایر لایر آن د فایر! حقیقتش این است که تقریبن میدانم چه مرگم است. میدانم و یک بار هم درباره اش نوشتم. ینی اینجا یک بار نوشتم. بقیه ی جاها زیادتر نوشتم. با نوشتن درست نمیشود. ینی اصلن فکر نمی کنم در دسته ی درست شدنی ها قرار بگیرد. بیشتر بهش می آید ماله گروهه کج دار و مریز باشد. چیز پیچیده ای نیست که نتوانم بگویم. ینی گفتنش راحت است حس کردنش سخت است. ببین! یک قسمتی از من ینی یک قسمت از احساساته من باید برای همیشه خاموش بماند. ینی به صورت کاملن ارادی دارم در سیستم آی دونت فیل آی دونت کـِر زندگی میکنم. چیز خوبی هم اصلن نیست . ولی نمی خواهم تغییرش بدهم. و خب میدانی وختی قرار باشد حس نکنم و اهمیت ندهم درست است که خیلی چیزها بهتر میشود ولی یک چیزهایی از دست میرود. یک چیزهایی به سادگی همین جمله ی" آقا من اصلن میمیرم براش!" خب من بعضی وختها خیلی دلم میخواهد بمیرم برای یک چیزی یا کسی.

فکر میکنم که دارم گند میزنم با این وضع تشریح احساساتم. گفته بودم پیچیده است! میدانی! اصلن همه چیز ربط دارد به آن نازنین کوچکه درونم که حس میکنم خیلی خیلی خیلی رنجیده  و خیلی خیلی خیلی پر از غصه و دلتنگی شده و خب حالا حالا ها دوست دارد تنها باشد و دوس دارد به همه یا اخم کند یا اگر بخاهد خیلی مودب باشد و اطرافیان را "عزت کُش" کند یک لبخند صاف و خنثی یا کج و پر از کنایه میزند به رویشان. و توی دلش به همه ف.ا.ک و  ب.ی.ل.ا.خ میدهد و اصلن همه به یک ورش هستند. و همین نازنینه کوچک درونم است که دوست دارد من هم چیزی حس نکنم و من میدانم که خیلی وختها خودش هم دلش برای قبلن خودش تنگ میشود اصلن اشک خودش هم در میاید از دلتنگی برای آن روزهای خوبه دور .و یک چیزه تلخی این وسط هست و آن این است که همین نازنینیه کوچک خیلی غمگین عصبانی درون من همان نازنینه خوبه شاده مهربانه بیخیاله بزرگه بیرون من در روزهای خوبه دور است. همانی که خیلی ها مثل استاد میم یادشان هست. و فکر میکنند هنوز هست و من نمیدانم چه طوری باید خبر مرگ ناگهانیش را بدهم.

و خب میدانی زندگی کردن با همه ی این تضادهایی که گفتم چیزه سختی است. ینی انرژی میگیرد از آدم. و میدانی من به یک نتیجه ی احمقانه اما جالب رسیدم : اینکه خب من اگر بخاهم احساساتم را روشن کنم و زندگی کنم زندگیم میشود همه اش درد. و زندگی با همه اش درد میشود شبیه راه رفتن روی برف های تازه و صاف و دست نخورده اما بدون کفش. ینی هنوز چاهار قدم نرفته استخوان درد میگیری از سرما و مجبوری بنشینی یک گوشه. اما اگر خاموش باشد احساساتم ، میشود شبیه راه رفتن روی همان برفها با چشمان کور و بهترین چکمه های زمستانی. از زیبایی و سفیدی برف چیزی نمیبینم ولی زمینگیر هم نمیشوم. حداقلش این است که برفها دست نخورده نمی ماند. استخوان درد نمی گیرم. بهتر است دیگر. نیست ؟

   + نازنین ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
comment تو بِبار()

سرو ته یه کرباسین بابا توهم ورتون نداره !

نشستم عین ... ها پودر کاکائوی مخلوط با قهوه ی ته نشین شده تهه ماگمو با قاشق مربا خوری در میارم میخورم بعد هر بار انگار خرمالوی گس گاز زده باشی! دهنم همون شکلی بقچه میشه اما ول نمیکنم که! حالم ندارم برم چایی بیارم برا خودم . بعدشم رفتم حموم موهام تخت شده چسبیده به کف سرم! نمیدونم چرا انقد مسخره شدن.

رفتم اون کتابه که برا پایان نامم لازم داشتم از سوده گرفتم هنو وا نکردم نگاش کنم ببینم اصن داره اون چرتایی که من میخام یا نه. فرم پایان نامم باید دوباره پر میکردم نکردم هنوز. مثلن میخاستم امروز اتاقمو تمیز کنم نتیجه ای که بدست اومده اینه که همه چیزایی که رومیزم بود الان رو تختمه اونایی رو لبه تختم بود آویزونه چوب لباسی / رختیه و یه سری چیزایی که نمیدونم کجا بودن تا الان رو میزن! ینی آت و آشغالاهم از بین نمیرن فقط از جایی به جای دیگر منتقل میشوند! حتی اگر تیوپ خالی کرم مرطوب کننده یا کاور زپرتی سی دی و کاغذ یادداشت باشن.

همین الانم یادم اومد که فردا سشنبس باید برم یونی آخرین جلسه فتوشاپ مونه.

بعد صدسال برق ناخون زدم حالا انگار لاک صورتی با گلای سفید زده باشم همه میگن ناخونای خودته؟ فرنچ میکنی؟ کاشتی؟ وای برق ناخون زدی؟؟؟؟ ینی حالم بهم خورد ! بی جنبه ها! داداشم که ترکونده میگه دستاتو شستی پس چرا ناخونات خُش نمیشن؟؟ من جوابی نداشتم فقط نگاش کردم. رعایت حالشو کردم البته کنکور داره بدبخ گوز پیچه.

وای بعضی از دوستام هستن دلم میخاد رنده شون کنم ینی! یهو گیر میدن به یه چی بعد اگه اون موقع براشون انجام ندی عاقت میکنن وختیم انجام میدی و میگی فلانی بیا اینم فلان چی ، میگه ا؟ حالا نمیخاستم که! لامصب پس چ مرگته به هر ریسمانی چنگ میزنی و شص بار تکست میکنی که نانا اون کارو انجام دادی؟ تو رو خدا! عجله دارم ! لازم دارم ! بمیر! اه

پ.ن: میدونی مردا همشون وختی برا بار اول و دوم و سوم میبیننت و باهاشون حرف میزنی یه جوری باهات برخورد میکنن که انگار عمرن ت.خ.م.ش.و ندارن که بذارنت برن و تو خیلی باحالی وخیلی خوبی و لیاقتت خیلی زیاده و خاک تو سر همه اونایی که تا حالا اینو نفهمیدنو به خاطر نفهمی خودشون و حرف مامان جونشون ولت کردن رفتن. اصن عمرن کسی بتونه ی دختره بیستو دوساله ی سفیده موخرماییه ناخون قشنگه دهن گشادو که میخنده و فش میده و میشه باهاش خندیدو بهش فش دادو ول کنه بره. بعدش ولت میکنن میرن دقیقن به خاطر مامان جونشون و چون تو لیاقتت خیلی بیشتر از یه پسره مامانیه! بعد این چرخه معیوب همیجوری ادامه داره. نه یکی به اندازه لیاقت تو پیدا میشه نه مامان جونا دهنشو میبندن!

پ.ن :They say their HOME is where their HEART is , I gusse I haven’t found my HOME … yet!        

   + نازنین ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٥
comment تو بِبار()

میخاس بشه تا حالا شده بود.

میخاستم از امروز بنویسم. از دیروز. از مهمونی که نرفتم از کلاس زبانی که پیچوندم از کنفرانسی که افتاد هفته دیگه از خندیدن با تندیس و پرستو و سپیده.اما نوشتنم نمیاد. ینی نه که نیادا اومدم بنویسم چیزایی که قبلنا نوشته بودمو خوندم حالم گرفته شد.

قبلنا اتاق شماره من میخوندم و منحنی شور و درد و دل های یک عدد میس مری و روزهای زندگی یک دختر و سیب زمینی داغ و اعترافات حوا انگار ماها همه ماله یه خانواده و یه خون بودیم. دردامون حرفامون مشترک بود. این روزا گاهی با آ مثل کلمه  شبیهم.

یک روز پاییزی بود که نشسته بودیم و دسمال کاغذی هایمان را روی میز گذاشته بودیم و درد دل کرده بودیم برای هم .گفته بودم درد میکشی و بزرگ میشوی. وختی بچه را از شیر میگیرند ، از چیزی که عاشقش است جدایش میکنند. دندان در میاوری و درد میکشی ، قد میکشی و درد میکشی، بزرگ میشوی ولی. گفته بودم درد کشیدن چیز خوبی نیست اما بزرگت میکند. گفته بودم رفته ؟! رفته که رفته! بدرک که رفته! گفته بودم بزرگ میشوی با درد رفتنش! آنقدر درد میکشی که رفتنش یادت میرود. گفته بودم بزرگ میشوی با آدمهای بزرگ تر آشنا میشوی . گفته بودم اصلن دنیا پر است از آدمهایی شبیه ما. من هی گفته بودم و او اشک ریخته بود و نگاهم کرده بود و دماغش را بالا کشیده بودو باز اشک پشت اشک. و من نگاهش کرده بودم و ترسیده بودم تهش را بگویم . بگویم که گاهی سهم بعضی ها ولی فقط درد کشیدن است. که بزرگ شوند و صبور شوند و درد بکشند و لبخند بزنند و همیشه ته چشمشان یک چیزی مثل یک بغض ماسیده ته گلو باقی بماند.... بگویم این فرآیند بزرگ شدن دردناک برای بعضی ها هیچ وقت تمام نمیشود. ترسیده بودم بگویم که خودم همینی که نشسته روبرویت و به هیچ کجایش هم نیست انگار که داری اینطور هق هق میکنی برای آنکسی که دوستش داشتی و حالا رفته ، خودش از این هق هق ها زیاد داشته ! این درده توی ستون فقرات را این مور مور شدن این بهم خوردن معده این اشک های نا تمام را من میدانم چه حسیست. این جوری تنها شدن را من میفهمم من حس کردم .می خاستم بگویم که تلخ است سرد است خیلی هم تلخ و سرد است اما هیچکس را نمیکُشد. کسی از تلخی و سردی و نا مهربانی نمرده. مردن که میگویم البته منظورم زیر خاک رفتن است. وگرنه این تلخ گریستن این هق هق خفه این صورت قرمز این چشمهای پف کرده خوب دل مرده ای دارند پشتشان. نگاهش کرده بودم و گفته بودم نمی میری نترس. قرار بود آدم از عاشقی بمیرد بشر منقرض شده بود تا حالا. گفته بودم نمیگویم گریه نکن چون جایی خانده ام ک هرگز نگو گریه دردی را دوا نمیکند گریستن برای شفای آدمی نیست به خاطر وفای آدمیست. بعد هم رفته بودم. نشسته بودیم با ت کرانچی خورده بودیم و سیگار کشیده بودیم و چای خورده بودیم داغ داغ . و من هی تند تند پلک زده بودم و چرت گفته بودم و خندیده بودم و آخرش روی آخرین صندلی قسمت مردانه اتوبوس زده بودم زیر گریه و اشک ریخته بودم درشتو داغ . من آخر از سگ وفا دار ترم ...

پ.ن: میگه خسته شدم اه! آخه تا کی ؟ میگم بی ریلکس! عب نداره! درس میشه! میگه چی؟ میگم: نمیدونم والا ! من فقط می دونم بلخره درس میشه ! حالا چی و کی و کجا شو دونت نو سیریسلی!

 

   + نازنین ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۸
comment تو بِبار()

از اون حرفای بی پرده ...

چن سال پیش ، تو ی کتابی خوندم که : خدا می بخشه ! همیشه میبخشه چون حتا با هزار بار بخشش از خدا بودنش کم نمیشه. من ولی نمی تونم ببخشم! چون اگه ببخشم دیگه ارباب نیستم.

حالا منم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم ببخشم. نه که نتونما . می تونم. اصن بخشیدن همچین چیزی برا من

الان ینی انقد عصبانیم انقد عصبانیم که دلم میخاد با مشت بزنم رو صفه کیبورد. انقد ینی حرصم گرفته که دلم میخاد موهامو بکنم.

×اصلن می دونی چیه؟ آره. من اون خر ماجرام که همیشه به همه بابت همه رفتاراشون حق میده. همیشه همه رو توی یه وضعیتی تصور می کنه که حق دارن برینن به هیکل آدم. بعد که ریدن بهش، وایمیسته عذرخواهی می کنه. هی لبخند سنگین و کش دار می زنه که ساری، معذرت میخوام که ریدی بهم، ببخشید که منو با چاه مستراح خونه تون عوضی گرفتی. از ته دل هم عذرخواهی میکنه چون فکر می کنه لابد اونی که اینطوری اسهال گرفته، الان باید خیلی حالش بد باشه. آره. من همیشه اون خر ماجرا بودم. عوض هم گمان نکنم که بشم. یعنی یه وقتایی شده که آدم شدم و دیگه نذاشتم یه آدم ِ اسهالی خاصی برینه بهم ولی بعدش شدم تپه ی نریده ی یکی دیگه.

×آره. ببین عصبانی ام. من اون خر ماجرام که یه وقتایی به اینجا، خوب نگاه کن، به این جا بالای حلقش می رسه و عصبانی هم میشه. عصبانیت چیزی نیست که وقتی تقسیم ش کرده باشن، من توی صف بدبختی های دیگه بوده باشم. نه. به منم عصبانیت رسیده. خیلی خیلی زیاد هم رسیده ولی فرقم با تو اینه که خریت و هوش و درایت رو هم با هم تقسیم می کردن. من توی صف خریت وایسادم و تو توی صف درایت. دیگه. میخوام آدم باشم. تو هم دیگه لطفن نرین بهم.

×یعنی فکر نکنید آدم اگر ساکت می ماند و حرف نمی زند یعنی لال است. که فکر نکنید اگر عین مسلسل آدم را فحش باران می کنید و آدم خم به ابرو نمی آورد یعنی عصب ناراحت شدنش را کشیده اند. یعنی فکر نکنید که آدم اگر همیشه در همین حوالی تان هست یعنی بلد نیست برود گورش را گم کند و نگاه هم به پشت سرش نیندازد. که فکر نکنید که اگر همیشه رعایت اخلاق می کند ینی که آدم آن روی سگ ندارد. که آدم اگر هی می گذارد برای خودتان جولان بدهید و تاخت و تاز کنید و هی می نشیند یک گوشه ای نگاه میکند یعنی بلد نیست دام پهن کند و شما را همچین گیر بیندازد که زوزه ی گرگ زخمی توی تله افتاده بکشید. 

×آدم اتفاقن همه ی این چیزها را خوب ِ خوب ِ خوب بلد است. بلد است یک وقتی همچین بزند پس سرتان که سرگیجه بگیرید و نفهمید که از کجا خورده اید.

من اصلن آدم بدیم ! اصلن نه که غریبه بگه ها ! همین مامان خودم همیشه میگه ک من اخلاقه گهی دارم . چیکار کنم مدلشه. من اخلاقم اینجوریه که یکی اگه صدتا خوبیم بهم کرده باشه اگه از دسش عصبانی باشم دیگه یدونه از اون خوبی های بیشمارم یادم نمیاد. من ولی اگه یکی هزارتا بدیم بهم کرده باشه یه بار یه لطفی بهم بکنه یادم میمونه. من وختی یکی دم به دقه بهم دوست دارم دوست دارم دوست دارم بعد هی یه چیزایی بگه که من دلم بخاد بمیرم. که من عصبانی بشم هیچی بهش نمیگم. هی مراعاتشو میکنم. هی کوتا میام اینه که قد همه از من بلندتره . اینه که من هی زیر دستو پای آدما له میشم. اصن من هیچ وخ هیچ وخ هیچیو با هم قاطی نمیکنم. من اگه دلم از یکی پر باشه سر یکی دیگه خالی نمی کنم. اگه حتا معدم پاره شه از حرصو جوش من سر یکی که نه سر پیازه نه تهه پیاز داد و هوار نمی کنم . چشممو نمی بندم دهنمو وا کنم. من اصن خیلی خرم. انقد که همیشه فک میکنم درس میشه.

اونوخ من اگه با یکی بد باشم اونم باهام بد باشه و بدونم . اگه یه وخ بیاد یه چیزی ازم بخاد من هیچ وخ نمی گم نه.هیچ وخ خودمو نمیگیرم براش. هیچ وخ به اینکه این همون فلانیه که فلان جا فلان حرفو  به من زدو منو چقد سوزوند فک نمیکنم. من همیشه اگه از دستم بر بیاد براش انجام میدم. چون می دونم همون قد که برای من سخته برم از یکی که ازش بدم میاد یه چیزی بخام برای اونم سخت بوده که بیاد به من بگه. من دقیقن همین قد که میبینید خرم . من اصن خودم به بقیه اجازه میدم که بدون من چقد خرم.

من همه ی اینا که هستم هیچ ، از دیشب تا حالا فهمیدم یک جور آدمی هستم که دوست داشتنش باعث میشود به حال خودتان متاسف باشید! ینی من انقد آدم ... هستم که اگر زبانم لال کسی از من خوشش آمد باید به حال خودش متاسف شود که از همچین شبهه لجنی خوشش آمده. من اصلن یک جور موجود مزخرفی هستم که حتا اگر خیلی دوستم داشته باشید و من یهویی بمیرم به هیچ کجایتان نیست! میخوابید. من کلن اصلن چیزی نیستم ! بعد میدانید علاوه بر تمام این خوبی هایی که من دارم چ چیز دیگری هم اشانتیون ارتباط با من است؟ اینکه می توانید تمام این حرفها و اصلن بدتر از اینها را اگر بلد هستید بگویید و دو ساعت بعد انگار نه انگار شب بخیر بگویید. بعد اصلن وختی این حرفها را میزنید مطمئن باشید که من ناراحت نمی شوم من آخر اصلن چیزی نیستم.

من همه اش بیستو دوسالم است و توی این چهارسال اخیر به میزان مکفی سختی و بدبختی و غصه و درد و اشک و بغض و داد داشتم. من خوب بلدم زمین بخورم له بشوم تکه تکه بشوم و بعد تکه هارا جمع کنم به هم بچسبانم و راه بیفتم.من اصلن انگار برای همین وارد زندگی آدمها میشوم. که بشوم تخته ی دارتشان. بشوم  برگ خشک پاییزشان که از شنیدن صدای خرد شدنش غرق لذت شوند. بشوم  بدبخته از همه جا بیخبرشان که بیایند سرش داد و هوار کنند و خالی شوند. حالا کر شوم! بدرک !

در ذکر مصیبت های این یکسال اخیرم همین بس که هر روز صبح با حجم عظیمی از درد بغض و حرف نگفته چشمانم را باز کردمو هر روز صبح قبل از اینکه از اتاق بیرون بروم جلوی آینه تو چشم های قرمز بیخابی کشیده ی از اشک پف کرده ام نگاه کردم و گفتم هیچ کدام از آدمهای بیرون این در مقصر نیستند. پس خفه شو و دردت برای خودت نگه دار. به آنها چ ربطی دارد که تو داری منفجر میشوی از عصبانیت. در تمام این یک سال اخیر هر وخت دیدم دیگر دارد به گلویم میرسد و الان است که از آن جیغهای بنفشم بکشم هر جا که بودم زود از جمع فاصله گرفتم . بارها از اتوبوس پیاده شدم چون نمیخاستم سر آن پیرزن بیچاره که از قضا روی اعصابم بود هوار بزنم. از تاکسی پیاده شدم چون نمیخواستم با ماکزیممه توانم سر راننده داد بزنم. مراعات همه را کردم آخرش چه شد ؟ نصف موهای سرم ریخت و گیره ای که قبلن یک سوم موهایم تویش جا نمیشد حالا سر میخورد از سرم. همه ی اینها بدرک . کاری بود که خودم کردم. خودم خواستم که توی خودم نگه دارم . که همه را به یک چوب نزنم. که اگر یکی که از قضا از آن بدهای روزگار بود و از قضا منهم عاشقش بودم من اصلن جانم را برایش میدادم اینطوری رید به من و تمام احساسی به پایش گذاشتم این به همه ی آدمها و مردهای روی زمین ربط ندارد. من باید اگر میتوانستم خود بی لیاقتش را به آنچه لیاقتش را داشت حواله میدادم. حالا که نتوانستم حالا که نیست دیگران را قصاص کردن چ حاصل ؟؟؟؟ من یک سال تمام با این درد بی درمان با این قلبه سوخته ی شکسته ی بدبخت با این اشک های داغ نریخته با این بغض ماسیده توی گلو همه اش لبخند زدم به همه که من خوبم خیلی خوبم. که حالا برگردی بگویی متاسفی برای خودت که از لجنی مثل من خوشت آمده. که بگویی به هیچ کجایت نیست اگر من بمیرم و حتا یک هویی هم بمیرم . مثلن همین فردا . که تمام این ها را بگویی نه یک بار. هر بار که دلت از جایی پر بود چیزهایی بگویی که آدم تا کجایش بسوزد ولی بگوید خب عصبانی است دیگر.خب فرق دارد. دلش نازک است آخر. بعد هم دسته پیش بگیری و بگویی عیب از من است که صبور نیستم و زود از هر حرفی ناراحت میشوم و منم که بی لیاقتم و لابد اصلن حقم هم بوده که آن یکی دیگر آن کارها را بکند. من اصلن میدانی الان قلبم به قد تمام دنیا پر از درد شده . من دلم برای خوده بدبخته خرم خیلی میسوزد الان. من باز شدم همان بدبخته پر از اشکه سرخورده ی یکسال پیش. مرسی واقعن که نذاشتی به تلافی بیستو یک سالگی به لجن کشیده شده ام یک بیستو دوسالگیه تر و تمیز داشته باشم. یک چیزی که وختی سی سالم شد جرات داشته باشم برگردم نگاهش کنم.

پ.ن: اون تیکه ی ضبدر دار از وبلاگ آ مثل کلمه است که اتفاقن برای حال من نوشته بود منهم کمی تغییرش دادم گذاشتمش اینجا.

 

   + نازنین ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment تو بِبار()

اگه فک میکنی سردم ، برو! رد شو ! تو آزادی!

بهش گفته بودم اصن میدونی چیه ؟ اگه میخای بری برو! من عادت ندارم برم دسه کسی که چمدونشو بسته کفشاشم پوشیده و بیرون در وایساده و حالا محض نه ادب، نه احساس نه هیچ کوفته دیگه ! محضه خالی نبودن عریضه فقط! میگه میذاری برمو بگیرم بیارم تو که مثلن وای نه تورو خدا نرو! من اصن اگه بدونم وختی بره میخام بشینم تا صب تا حتا هزارتا صب اصن پشتش اشک بریزم هیچ وخ نمیرم دسشو بگیرم بیارم تو. حتا اگه خیلی دوسش داشته باشم. حتا اگه عاشقش باشم. چمدونه بسته ینی رفتن. چ این وره در چ اونور در. میخای بری برو.

گفته بودم میدونی مث چی میمونه؟ مث اینکه یه روز صب پاشی خونه ی دونفره ی خوشگلتونو تر تمیز کنی و بری خرید واسه شام شب. بعد وختی برگشتی هی کلید بندازی تو قفل و نره. هی زور بزنی . هی پلاکو چک کنی که مطمئن شی به خدا اینجا خونه خودمه! بعد زنگ بزنی یکی دیگه آیفونو برداره که اینجا خونه منه دیگه از الان! از کی اونوخ دقیقن ؟؟؟ چ حالی میشی که خودت ، نصف خودت این ور در باشه نصف دیگت اونور در.که یکی رفته باشه تو خونت. خونه ای هنوز وسایله تو اونجاس. لباسات خاطرات .بوی تنت.  که هی در بزنی که لامصب اونجا خونه ی منه ! اصن چار دیواری کوفتیش مال تو! بنداز پش قبالت! بذا من بیام چیزی که از من جامونده رو وردارم . که در باز نشه. هیچ وخ بازنشه. که خودت بمونی و خودت. خوده نصفت. بدون اون همه خوبیایی که تو اون خونه گذاشته بودی. بدون همه ی اون احساسای خوب. بدون نصفه ی خوب و قشنگت. غمگینه خب! نیس؟ درد داره خب! نداره ؟ زور داره خب ! من از این غم و درد و زوره که ویرونم.

پ.ن: پی دبلیو ام شدم  تو کلاس زبان. ینی خیلی خوب!

   + نازنین ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment تو بِبار()

نو سابجکت

رفته بودم یونی. فتوشاپ داشتیم. بعدش حسامو بردم خانوم موسوی یه دستی به سر و گوشش بکشه . کارم طول کشید. با فرناز برگشتم. تازه انداخته بودیم تو کردستان ک الف زنگ زد. هی سوال پشت سوال که کجایی ؟ تو کدوم خیابونی و این حرفا . که آخرش گف که سر و ته کن بیا گاندی میخام بهت ی سی دی بدم . من اصن اولش حواسم به گاندی نبود خب. که فرناز هی ببخشید دوستم ببخشید دوستم را انداخت! انگار من اورانیوم غنی میکنم و اگه مثلن یه ساعت دیر برسم کیک زرد شفته میشه !

تو گاندی که انداخت انگار داشت تولد الف و الف رو تعریف میکرد و پولیور بوسینی ! من ولی نمیشنیدم . سر میرداماد.گاندی خودمو میدم.چارسال پیش. که دی ماه بود. شاید بهمن. من با دستو پاهای یخ زده منتطر م بودم.رفته بودیم کافی شاپو م هی اصرار کرده بود من یه چیزی بخورم. من دلم فقط چایی خواسته بود. م هی سیگار پشت سیگار دود کرده بود .و ما اصن حرف نزده بودیم. من به چشمای م نگاه کرده بودم. به موهای شقیقش که تو بیستو چن سالگی نقره ای شده بود. گفته بودم بریم بریم بریم. م گوش نداده بود. بارون گرفته بود. تاکسی که داشت مارو میبرد تجریش انقد از تو آینه به چشمای من که انگار اشکاش منتظر ترمز ماشین بودن تا بریزن نگاه کرد که آخر زد به ماشین جلویی. از پارک وی تا تجریش زیر بارون پیاده اومده بودیم و اصلن حرف نزده بودیم.

من خودمو میدیم که تو ماشینش بودم تازه انداخته بودیم تو کردستان. من بیرونو نگا میکردم. دلم به قد همه ی دنیا براش تنگ شده بود اما بیرونو نگا میکردم مث قهرا!

میدیدم که باز دی ماهه شایدم آذر. با م روی نیمکتای اون پارکه نشستیم. م هی سیگار پشی سیگار. منم تو خودم. من و م هردوتامون مث چار سال پیش فقط لاغر تر. م مثل امروزه من من مثل دیروزه م.ک دخترای شرکت هواپیمایی با تیپای آنچنانی از جلومون رد شده بودن و م هی چرت گفته بود. اصلن حرف نزده بودیم. را افتاده بودیم سمت میدون ونک. از جلو شرکت هواپیمایی رد شده بودیم م گفته بود ا! لونه شون اینجاس! من خندیده بودم. م گفته بود بلخره ی روز تموم میشه. من اشک داشتم. م بهم خندیده بود.

سر گاندی من خودمو میدیدم. بهمن پارسال. که هـ  دماغشو عمل کرده بود. من رفته بودم همراهش باشم. تو لابی انقد از استرس مچاله و منقبض رو مبلا نشسته بودم زانوهام تا یه هفته صاف نمیشد. هـ  رو که آورده بودن . من رفته بودم جلو در. دماغم پر از بوی مواد ضد عفونی کننده بود. م ، داداش هـ ، اومده بود. با ناهار.من ولی گلوم قفل بود. اصن دلم میخاس جف پا برم تو دهن م که نشسته بود زرشک پلو با مرغ می خورد. با اون بوی ادکلنش .با بوی کاپشن چرمش. با اون آهنگای رو اعصابش. من دلم میخاس جیغ بزنم. م گفته بود بریم یه دوری بزنیم. رفته بودیم. میرداماد و گاندی رو بالا پایین زده بودیم. من حالم داشت از بوی تند و گرم ادکلن م بهم میخورد .از بوی زرشک پلو. از حال خودم. م داش حرف میزد. از ساعت مچی دو ملیونی ! من داشتم خودمو میخوردم. هی مور مورم میشو فقراتم تیر میکشید و میلرزید. معدم به هم میپیچید. من اشک داشتم. داد داشتم.

خودمو میدیدم که با فرناز داریم میریم سر گاندی. من داغون بودم. گلنازم هی زنگ پشت زنگ که بیاین من رسیدم نمیتونم پارک کنم اینجا. که تو ماشین فرناز حرف زده بود گلناز حرف زده بود. من خودمو خورده بودم. من هی زور زده بودم گوشه ی لبامو تکون بدم که بخندم. جلو ساختمون که پیاده شده بودم. فرناز اینا که رفته بودم نشسته بودم اول اون کوچه ی باریک و بیس دیقه اشک ریخته بودم. بعدشم بیس دقه را رفته یودم تا عادی بشم. رفته بودم خونه و با سر رفته بودم تو حموم.

امروز دوباره تو گاندی بودم . بی هیچ حسی ولی. من تو ماشین نشسته بودم . فرناز پیاده شده بود تا بره از الف سی دی رو بگیره. من از تو آینه دیده بودم که الف هی توی ماشینو نگا میکنه. ب روم نیاورده بودم.حتا شنیده بودم که از فرناز پرسیده بود میشناسمش؟ من فکرم جای دیگه بود. پیش کس دیگه. موبایلم تو دستم که نکنه اس بزنه نبینم! نگرانش بودم.

چرت نوشتم. میدونم. اما حسم بود. خیلی وخته ک وختی میسرای تکراری رو میرم خودمو به ندیدن میزنم. حس خوبی بهم نمیدن.

 

   + نازنین ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment تو بِبار()

کپی برابر اصل

این روزا تنهام. بیشتر از هر وخته دیگه ای . حس می کنم از همه آدمای دور و برم دور شدم. نمی فهممشون انگار. تلخ تر اینجاس که اصن نمیخام بفهممشون. میخام دور وایسم. از همه. میخام ندونم. نبینم . نشنوم. میخام با خودم باشم. گاهی حس می کنم این نخاستنم این ندونستن آگاهانه آدمارو می رنجونه. اینکه ازشون هیچی نمی پرسم.

نشستم پای لب تاب به آهنگ گوش کردن . به بغض کردن . به اشک . به پوس کندن لبام. نشستم به هی نوشتن و هی پاک کردن.

نوشته بودم :

... می دونی ! انگاری یکی کتکم زده باشه ، هم دردم اومد هم زخمی شدم . خونی شدم . کبود شدم . یه جورایی ترسیدم بقیه منو ببینن . ترسیدم به کسی بگم . به هیچ کس نگفتم که کتک خوردم ! که دردم اومده . که همه جام کبوده . که دلم مث گنجیشک سنگ خورده خونی و بی حال شده داره بال بال میزنه ! همین جوری نشستم یه گوشه ! می دونی دوباره احساس همون توله سگه رو داشتم ! دیدی این توله سگ کوچولوآرو ؟ بچه ها با چوبو سنگ می زننشون ، بعد اونا چون کوچیکن هیچ کار نمی کنن ! بعد که بچه ها می رن میشینن یه گوشه ، آروم آروم زوزه می کشنو زخماشونو لیس می زنن ؟ دیدی شون ؟دیدی چه جورایی تو چشاشون پر ترس می شه ؟ پر غصه ؟ چشاشون برق می زنه ! یه هاله ی غم می یاد روش ! دیدی ؟ من شده بودم عین یکی از اونا !

 می خوام زندگی کنم . می خوام این غصه ها تموم شه . این وختو بی وخت گریه این همش بغض این خشم فروخورده این دلتنگی ماسیده این احساس له شدن این تحقیر این نادیده گرفته شدن این حس توله سگ بودن تموم شه .

 بگذریم ... عب نداره ... نه که فک کنی اینو می گمو تو دلم به خدا حوالت میدما ! نه ! من فک کنم که یه روز بالاخره تو رو می بخشم . شاید دیر اما می بخشم ،

میدونی ... دارم به مترجم شدن فک می کنم.... به نظرم خوبه که یه عالمه زبون بلد باشی ... برای ترجمه ی دردات به زبون دیگه ... شاید برای شِر کردن دردت ... نمی دونم. اما گاهی فک می کنم همین معادل و واژه پیدا کردن واسه دردت به آدم کمک می کنه ... انگار که با ترجمه ی هر کلمه دردت ، بار دردت با اون کلمه تقسیم می شه ... با ترجمه ی همه ی دردات فک کنم دردت تو اون کلمه های تازه حل می شه ... انگار از تو می ره بیرون و اونجا با اون کلمه های تازه متولد می شه ...

نمی دونم ... این روزا فکرم خیلی مشغوله ... از همیشه حواس پرت ترم ...

کی حال این روزای منو می دونه؟ کی تو دل منه ؟ کی تو چشای منه ؟ کی تو اشکای منه ؟ هان ؟ کی ؟ کی انقد دردش میاد ؟ کی انقد بیچارس ؟

 دلم می خواد بمیرم ! دلم می خواد داد بزنم ! به همه بگم که من به خدا خر نیستم ! من پپه نیستم ! من فقط باورش داشتم !

 خوب زندگی همیناس دیگه ... همین شب بیداری ها ، همین دلشوره ها ، همین خنده ها ... همین خنده های زیاد ... همین خنده هایی که شاید هیچ کدومشونم از ته دلت نباشه ... همین با هم بودنا ... زندگی باور کن همیناس... همین که پیش بعضی آدما انقد خوش باشی ، انقد حرف واسه زدن داشته باشی ، انقد چیز واسه خندیدن باشه ، انقد زمان خوب و زود بگذره که دیگه واسه فک کردن به دردات به غصه هات وختی نباشه ...

زندگی من همیناس... همین آهنگایی که با بلند ترین صدای ممکن می کوبه به پرده ی گوشم . همین لغت خوندن از 504 که عاشقشم. همین شبا تنهایی نشستن رو تخت و  زل زدن به ماهو پاستیلو شکلات تلخ خوردن...همین فک کردن به چیزای تلخ ... به چیزایی که قلبتو درد می یاره ... به چیزایی که اشکتو در میاره...به ترسایی که دارن نزدیکت می شن ... به دردایی که دور نمی شن... به بغضایی که رد نمیشن... به اشکایی که سرد نمی شن ... زندگی من همیناس ... همین بی هدف روزا رو سوزوندن ...  همین همش پر از دلتنگی بودن ...

زندگی همیناس... همین که یه روز سرد پاییز زیر این آسمون بزرگ خدا که دیگه آبی نیس، هزار هزارتا پروانه توی دلت بال بال بزنن... انقد بال بزنن که از حرکت بالاشون تو دلت ، تو جونت طوفان شه ... بعدم چشمات بباره... خیلی بباره ... اونقد که حالا حالا ها جون باریدن نداشته باشه ... بعد کم کم پروانه ها آروم شن ... بالاشونو ببندن و بغل هم ،تنگ هم ،بخوابن ... یه جوری که قلبت هم آروم میشه هم سنگین... یه جوری که با هر تکونی هزار هزار تا پروانه چرتشون پاره می شه . بال بال زدنشون مث یه تند باد میپیچه تو دلت ، تو روحت ... یه جوری یه حالی بهت میده مث مور مور شدن ... یه جوری که یواش یواش نفس می کشی تا قلبت یواش تکون بخوره ، که پروانه ها خوابشون ببره ...

 

پ.ن: کپی پیست کردمشون. مث حالی که انگار کپی پیست شده. نه دیلیت میشه نه ادیت.

   + نازنین ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۳
comment تو بِبار()

شنبه تولدم بود...

تا به حال درباره ی کودک عشق چیزی شنیده ای ؟ هر گاه دو نفر به هم دلبسته می شوند ، نطفه ی کودک عشق بسته می شود ... با عمیق شدن رابطه، کودک عشق بزرگ می شود ... و بالاخره یک جایی در دل رابطه تکان می خورد ... انوقت می فهمی که عاشق شدی ... بعد بیشتر حواستت را جمع می کنی ... بیشتر مدارا می کنی ... صبوری می کنی ... تمرین مادری می کنی .

کودک عشق نه ماهه به دنیا نمی آید ... شش ماهه هم ... کودک عشق در لحظه ی از دست رفتن عشق به دنیا می آید... در اوج درد... در اوج تنهایی... در میان یاس و دلتنگی ... و معجزه می کند ...

کودک عشق ، مثل تمام نوزاد ها ، محبت می خواهد ، مراقبت می خواهد و امنیت ... و تو مادرش می شوی . در آغوشش می کشی با ناراحتی اش گریه می کنی با خوشی اش می خندی . به وقت درد سپرش می شوی و برای به ثمر رساندنش از جان مایه می گذاری ...

روزها می گذرد ... کودک عشقت به جایی رسیده که باید بایستد . باید راه برود . باید بدود. بخندد. باید مثل بقیه ی کودکان تو را با شوقش همراه کند... اما نمی تواند!

 می ترسی... ترسی عمیق و ناشناخته وجودت را پر می کند... می ترسی به کسی بگویی ... می ترسی کسی بداند ... کسی ببیند... که کودکت ، کودک عشقت نارس است ! ناتوان است ! عادی نیست... او هنوز و شاید تا همیشه محتاج توست ! او تو را نجات نخواهد داد ! مایه ی افتخارت نخواهد شد . او قدرت و آرامش به همراه ندارد ... او یک کودک عشق بیمار است ...

بعد تنها می گذاری اش ... با خودت تنها می شوی ... روزها و شاید ماهها... و به این فکر می کنی که کجای کار اشتباه کردی ؟ چرا مال تو باید ناقص باشد ؟ محتاج باشد ؟ ضعیف باشد ؟ بیمار باشد ؟ بعد خودت را سرزنش می کنی ... افسوس می خوری . خودت را متهم می کنی ... چون تو مادرش بودی... بعد دلت می سوزد. برای خودت و کودکت ... برای تنهاییتان ... برای دردتان ... بلند می شوی و در آغوش می کشی اش... تفاوت را قبول می کنی ... ضعفش را... بیماری اش را ... چون تو مادرش هستی و دوستش داری ... چون کودک عشقت است ...

حمایتش می کنی . دستش را می گیری . بر دوش می کشی اش . به دیگران هیچ نمی گویی . نمی گذاری کودک عشقت انگشت نمای دیگران شود ... دردش را ، تنها به دوش می کشی و دلخوشی به همان لبخند کج کمرنگی که گاهی بر لبانش می آید. دلخوشی به آرامشی که در آغوش گرفتنش دارد. دلخوشی به این که کودکی داری و عشقت عقیم نیست ، گرچه مریض باشد...

کودک عشقت یک ساله می شود... دو ساله می شود ... و تو به اندازه ی سالها پیر می شوی ...دیگران می فهمند ... پچ پچ ها شروع می شود ... چشم ها دروغ می گویند . می کاوند . می یابند. نامهربان می شوند. زخم می زنند. سرخ می شوند. می گریند... چشم ها می پرسند. و تو بی جواب می مانی .... چشمت را می بندی . به روی همه ی چشمها، جز کودک عشقت... در چشم هایش امید می بینی هنوز... عکس چشم های خودت را ... و امید چشمهای خودت را ...

کودک عشقت بزرگ می شود . مشکلاتش زودتر از او...و بزرگتر از او ... و تو تنهایی ... تنهای تنها... با یک کودک مریض که دوستش داری . دیگرانی که بیشتر مهربانند ، با زبان نرم ، با چشم های نگران از جدایی می گویند... از عمری که دارد به پای درد تلف می شود ... از جوانی ،از خوشی، از تنهایی ،از بی کس ماندن... قلبت به درد می آید . از این همه نامهربانی . قلبت می شکند. آرام آرام از چشمانت بیرون می ریزد. کودک مریضت را در آغوش می کشی و از نامهربانی می گریزی. به تنهایی پناه می بری. کودک عشقت تو را بس است ...

می دانی ! آنها که بیشتر مهربانند، مادر نیستند تا بدانند کودکت هر قدر هم مریض باشد، هر قدر هم ناتوان باشد کودک توست ! پاره ی وجود توست . به که بسپاریش تا مثل تو نگرانش باشد ؟ مثل تو دوستش داشته باشد ؟ مثل تو بداند چه می گوید، چه می خواهد ، چه آرامش می کند ؟ آنها که بیشتر مهربانند ، نمی دانند مادر چشمش همیشه دنبال کودکش است. همیشه نگرانش است. حتی اگر کودکش مریض باشد. حتی اگر جوانیش عمر کودکش باشد .

مادر،حتی اگر بداند می تواند کودک سالم دیگری داشته باشد ، هیچ گاه کودک مریضش را به دیگری نمی سپارد. از یاد نمی برد. انکار نمی کند . پا به پایش می آید و می ماند. مادر ها می دانند که عمر کودکان مریض، کوتاه است و می دانند چگونه از این زمان کوتاه ، برای یک عمر خاطره بسازند. مادرها خالصانه ترین و ناب ترین احساسشان را به کودکشان هدیه می دهند. به کودک اول عشقشان. حتی اگر مریض باشد و عمرش کوتاه...

پ.ن : اینو وختی بیس سالم بود نوشتم. مادر شده بودم. دو سالی به پاش زحمت کشیدم. از یه جایی به بعد قدش از من بلند تر شد زورش از من بیشتر. راهشو پیدا کرد . منو نخاس. پیر شده بودم شاید. وختی رفت ، تنها رفت اما یه تیکه ی گنده از منو با خودش برد. انگار که چسب بزنی به دیوار و بی هوا بکنی یه تیکه از منو کند و برد .

نوشته بودم . بعد از رفتنش زیاد نوشته بودم... از غصه . از ترس . از درد. از تنهایی. نوشته بودم . از بغض از دلتنگی از له شدن. نوشته بودم. زیاد نوشته بودم. زیاد تر بهش فکر کرده بودم . باهاش زندگی کرده بودم اصن.

یه روزی یه جایی از زندگیم فهمیدم که تنهام. خیلی تنها . که بعدش بیشتر فهمیدم. که هربار خالی تر شدم . یه روزی یه جایی از زندگیم با خودم فک کردم که یه چیزی این وسط دروغه! یا این روزا و حال من یا اون روزا و حال من !

حالا کم مینویسم. کمتر فکر میکنم. حالا فقط زندگی می کنم. با چشمای بسته. این زندگی چیزی نیس که به نگا کردن به دیدن احتیاجی داشته باشه .

حالا تو اولین روز بیستو سه سالگیم می نویسم :

 روح صاف مثل آیینه پرسید :

"از شادی بگو "

چشمانم را میبندم و به یاد می آورم

آن روز گرم مرداد ماه را

که تو مهربان بودی و من هنوز نوزده ساله ...

 

   + نازنین ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۸
comment تو بِبار()

خورشیدم ، من با تو آرومم...

آقا خدایی فک نکنین ما میایم اینجا جریان سیال ذهن براتون می نویسیم پس حتمنی ما آدم واویلایی هستیمو لابد صب تا شب و ایضن شب تا صب داریم به این چیزها می فکریمو غصه خورده و مو سپید کرده و در فشانی می نماییم ! خیر ! ما اصلن هم دیگه این کارارو نمی کنیم چون که دنیا بسیار بی ارزش تر و کوچک تر از این حرفاست بابا! انقدر چیزای مهم تر و خفن تری هست که این حرفها و این آدمها و این احساسها تویش گمند ! والا !

میرم کلاس زبان ، راش تقریبن دوره و ساعتش اوج گرماس ! ینی زبان اجنبی انقد ارزش داره که من به خاطرش هر روز ذوب بشم تو آفتاب ؟ این سوالیه که همش از خودم می پرسم . به نظر همه خصوصن مادر مکرممون حیفه حالا که تا اینجا رفتم دیگه نرم ! منم خوب واقعن دلم واسه کلاس زبان و خنده و شوخی تنگ میشه ولی چون کمی فوبیای تغییر دارم هنوز نمی تونم بگم که کاملن راضی هستم و خوش می گذره. هر چی که هس از تو خونه موندن بهتره البته ! چیزی که همیشه منو نسبت به کلاسای زبان بد بین می کنه حضور بانوان بالای سی سال هست ! که من اصن نمی فهمم چرا و چه جوری اینجان ! همشون ینی همه ی اونایی که من تا حالا دیدم هیچ وخ زمان فعلا رو یاد نمی گیرن ، هیچ وخ تلفظ درست لغتو که تیچر بهشون می گه تکرار نمی کنن ، فونتیکو بلد نیستن ، هیچ وخ معنی کلمه ها رو که تو دیکشنری نوشته نمی فهمن ، همیشه تو کتابشون معنی لغتارو فارسی می نویسن ، ازت فارسی سوال می پرسن ، اگه ده تا کلمه یه معنی بده سخت ترین و کم استفاده ترینشو تو حرف زدن به کار می برن ، هیچ وخ به سوال گوش نمی دن فقط جواب می دن، به نظرشون تیچر هیچی بارش نیس ، لکچر دادن بهترین روش تقویت زبانه و در نهایت اینکه  فکر می کنن خیلی پیشرفت کردن تو زبان ! از اینا که گفتم دوتا داریم تو کلاسمون ! اونوخ به من می گن خونسرد باش !

اونروز زنگ زدم به یه شماره ای ، موسسه زبان پسرا بود ، یه آقایی گوشیو برداشت منم گفتم واسه فلان سطح کلاس دارین الان ؟ برگشته می گه واسه خودتون ؟ میخاستم بگم نه واسه تو ! دیدم بیکاری نشستی پای تلفن اسمتو بنویسم یه چی یاد بگیری ! والا ! بعده یه ساعت برگشته میگه مال پسراس زنگ بزن فلان شماره !

نوشته بودم : قلبی که شکسته ، نه اصلن ترک خورده ، مو برداشته ، میتونه بازم عاشق بشه ، اما به هر اندازه ترکش عمیق باشه ، به همون اندازه از معشوقش فاصله می گیره . قلبی که شکسته دیگه هیچ وخ نمی تونه بدون مرز عاشق کسی بشه . همیشه چیزی ، به ناچیزیه یک ترک وجود داره تا نذاره نزدیک تر بشی . تا یادت بیاره : شکستنی است ! احتیاط کنید.

احتیاطه . اونی که اسمشو میذارن تجربه ، میذارن عقل . فقط احتیاطه . نه حتا ترس از دوباره شکستن. احتیاطه برای اینکه از هم نپاشی ، آخه تکه ها رو کنار هم جم کردن سخت تر از از تکه ها رو کنار هم نگه داشتنه . وگرنه دوباره شکستن دیگه ترس نداره . آدم از چیزی که تجربشو نداره می ترسه ...

پ.ن : لبخند معصومت ، دنیای آرومت ، خورشید تو چشمات ، قدرشو می دونم ...

 

 

   + نازنین ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳
comment تو بِبار()

نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند...

طبق یه قانون نانوشته ای کارای خونه ی ما به دو بخش تقسیم شده . شامل وختی من خابم و وختی من بیدارم ! ینی وختی من خابم که تو روزای عادی می شه مثلن از ساعت 3 شب تا 12 ظهر و الان شده از ساعت 9 صب تا 1 و 2 بعد از ظهر  مامانم به امورات آشپزخونه و خونه می رسه و وختی من بیدارمیشم باید شیفتو تحویل بگیرم . حالام تقریبن دو شیفت کار می کنم ینی هم بعد از افطار هم بعد از سحر.

بعد از سحری همه که مسواک می زنن من میشم مث پیش خدمتای رستوران که _ با شلوار جین یا شیش جیب و موهایی که مث گوجه با کش قلمبه کردم پشت سرم و پیش بند_ تن تن میزو جم می کنم ظرفارو می سپرم به آقای موریس و قابلمه و مایتابه و چم دونم هر چیزی رو که موریس نمی شوره می ریزم تو سینکو می شورم بعدش صندلیارو مرتب می کنم میزو دسمال می کشم  باقی مونده ی غذا رو  جم می کنم بطری آبو پر می کنم گاز و کف آشپزخونه رو تمیز می کنم . بعدش میرم مسواک می زنمو میام تو اتاقم نمازمو می خونم بعد لباسمو عوض می کنم و می خابم .

می خابم ! می دونی این تیکش واقعن واسم عجیبه ! نمی دونم این چیزی که الان هس آرامشه یا بی تفاوتی . و نمی دونم چه جوری باید فرق این دوتا رو فهمید . یه وختی بود که قبل از خاب هزارتا فکر میومد تو سرم . گاهی انقد درمونده می شدم که دست از غلت زدن بر می داشتمو چمباته میشستم رو تختمو گوله گوله اشک می ریختم بعد با یه سر درد ضربان دار می خابیدم . اونم چه خابی ! وختی بیدار میشدم می ترسیدم دهنمو وا کنم و دندونام بریزه ! انقد که بهم فشارشون می دادم تمام روز فکم درد می کرد.

می دونی دور و برم از تعداد انگشتای دست کمترن اونایی که واقعن می تونن منو حرص بدن. اما هستن. باورتون نمی شه اگه بگم حتا دیدن این آدما کافیه تا من کهیر بزنم ! البته کهیر روحی ! من نمی فهمم خوب اصن چه اصراریه ؟! چرا من باید این آدما رو ببینم که هی اونا یه چیزی بگن که من حرص بخورم بعد من هی به سنو سالو مصلحتو ادبو گذشتو این گوش در و اون گوش دروازه فک بکنم و هیچی نگم و از عصبانیته وقاحت بی پایان این آدما معده درد بگیرم! و لبخند بزنم و تو دلم تمام فشای خواهر مادرو ناموسی رو حوالشون کنم و اصن دلم بخاد پاشم وایسم وسط جم مث خودشون بزنم تو روشون و چنتا کلفت درست حسابی بارشون کنم که فک نکنن خلق الله خرن و اگه هیچی نمی گن واسه این نیس که بلد نیستن ! واسه اینه که تو در حد این صبتا نیستی ! می دونی ! یه چیزایی خیلی منو عصبی می کنه ! مثلن اگه خاب باشم مامانم بیاد تو اتاقم یه چی ورداره بره بعد درو پش سرش نبنده من خیلی عصبانی می شم! اونقد که وختی بلند میشم برم درو ببندم قشنگ انقباض معدمو حس می کنم ! اگه وختی سرم تو کار خودمه داداشم هی بیاد ازم معنی لغت انگلیسی بپرسه عصبی میشم . اگه یکی حرف دلشو بپیچونه بجاش زرتو پرت تحویلم بده عصبی میشم !اما یکی از چیزایی که منو خیلی عصبی می کنه اینه که یه آدمی حرف مفت بزنه و فک کنه که من نمی فهمم داره حرف مفت میزنه ! دلم میخاد یه حال اساسی به این آدما بدم همیشه ! بیخیال

میدونی دانشگا جاییه که علاوه بر مدرکی که بهت میده و پولی که ازت میچاپه و فشو فضیحتایی که یادت میده و دوستای زیادی که بهت معرفی می کنه ، لاغر و کچلتم می کنه ! همین منه بیچاره تو ترم پیش 5 کیلو لاغر شدم و تقریبن نصف موهام از دس رف! نمی دونم کی قراره جاشون دوباره پر شه ! البته الان او پنج کیلو جبران شده و من از این بابت بسیار غمگین و افسرده ام ! ولی واقعن جرات نمی کنم رژیم بگیرم چون می ترسم دیگه همین چارتا شویدم بریزه کچل بشم اساسی ! البته ترم پیش من مشکل روانی و استرس داشتم ! به نظرم بیشتر به خاطر اون استرس لعنتی بود که اینجوری کچل شدم ! ولی واقعن خودم اصن فک نمی کردم که لاغر شدم . هرچند تنگ ترین شلوار جینمم برام گشاد شده بود و سیما همش بهم می گف کتاب شدی ولی من باورم نمیشد تا وختی که روی ترازو چشمم به عدد مبارک 49 افتاد که البته هیچوخ به مامانم نگفتم چون باز میخاس سخنرانی کنه اندر فواید عقل درس و حسابی که من ندارم !

نمی دونم واسه پایان نامم باید چه خاکی به سرم بریزم ! تازه هنوز اصن تصمیم نگرفتم که ارشد بخونم یا نه ! همه می گن بخون. ولی من خودم می دونم که خوندن و یا نخوندنش فرقی نداره ! جز اینکه ناراضی تر بشی و همش با خودت بگی فوق لیسانس دارم و کارم گیرم نمیاد ! والا ! حالا شایدم خوندم . فک کن بهمن کنکورشه من هنوز دارم تصمیم میگیرم که بخونم یا نه! خلق الله الان سه دور کتابارو خوردن !

چن روز پیشا فهمیدم که من شیش سال پیش سوم دبیرستان بودم ! فک کن ! چقد پیرم من الان ! ینی از یکی که هفده سالش باشه شیش سال بزگترم! چه ترسناک! یه بار به یکی گفتم خوبه آدم سی سالش باشه ؟ خندید گف آدم خوبه هر چند سالش که هس شاد باشه ! بعد من خیلی یه جوری شدم ! که یه آدم ، یه آدمه انقد غریبه تو ده دقه فهمیده که من شاد نیستم ! که بهم گف چرا آه می کشی همش ؟ که من جوابی نداشتم بهش بدم . که اصن بغض داش خفم می کرد . دوس نداشتم اونجا باشم . دوس نداشتم هیجا باشم . نه خونه . نه دانشگا . نه خیابون . نه تو ماشین اون . که از حتا فک کردن به رفتن تو کارگاه چاپ داشتم بالا می آوردم . که نشسته بودم صندلی پشت ماشین و اشک میریختم ! بی صدا ! که بهم گفته بود خب بگو چته من شاید بتونم کمکت کنم ! بعد من دلم میخاس جیغ بکشم سرش که تو میخای چیکار کنی ؟؟؟ که بلخره یه روز سر یکی داد زدمو گفتم ! که ولم کن اصن ! هرچی که هستم هر چقدر بد هر چقدر تلخ هر چقدر داغون به خودم مربوطه ! تو که جای من نیستی ! هیچکس جای من نیس ! من اصن دیگه هیچی نمی خام ! می فهمی ؟ هیچی ! اون چیزی که من میخاستم ، تمام چیزی بود که میخاستم ! وختی نشد دیگه بعدش هیچی مهم نیس ! داد زده بودم و همه ی اینارو بهش گفته بودم . با یه بغضی که تو گلوم قلمبه شده بود. که اون بغلم کرده بود. گفته بود که نگرانمه . من براش مهمم . من نمیخاستم باشم . نمی خاستم مهم باشم . اونجا باشم . داد بزنم . من نمیخاستم هیچکس چیزی بدونه . من دیگه هیچی نمیخاستم ... میدونی جای یه زخمایی هیچ وخ خوب نمی شه ... جاش میمونه و هر وخ که چشمت بهش بیفته یادت میاد یه روز یکی که ... بعضی دردا هیچ وخ تموم نمی شن ... فقط کم میشن  یا زیاد ... اما تموم نمیشن ... میدونی هرکس با تحمل درد خودش قوی میشه .صبور میشه . سنگ میشه . صخره میشه ... فقط با تحمل درد خودش ...

من نمی خاستم اون شب اونجا باشم . نمیخاستم صدامو ببرم بالا. نمیخاستم حرف بزنم . نمی خاستم یادم بیاد . نمی خاستم اشکی که تو چشمم جم شده بود بریزه . نمی خاستم . نه اون شب و نه شبای دیگه . من نمیخام هیچی بگم . نمیخام یادم بیاد. نمیخام داد بزنم . من فقط میخام یادم بره .

میدونی !دردی که تموم نمیشه اسمش دیگه درد نیس . رنجه . رنجی که حرف زدن ازش سخت باشه رنج نیس زجره . من نمیخام زجر بکشم . میفهمی ؟

نوشته بودم : اگه آرزویی باشه فقط تویی ، اگه کسی بتونه کاری بکنه فقط خداس ، اگه کاری از دس من بربیاد فقط دعاس، اگه وختی باشه همین حالاس ...

   + نازنین ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳۱
comment تو بِبار()

گلوی ساز دلتنگی ، پر از فریاد خاموشه ...

میگه پوست واسه حفاظت از قسمتایی که آسیب دیدن و میبینن ضخیم تر میشه . اینجوری میشه که دست آدم پینه میبنده.

اونوخ منم با خودم فک می کنم که شاید نه اصن حتمن همچین اتفاقی واسه دل آدما هم میفته ... ینی وختی دلت میشکنه وختی یکی یه کاری می کنه که انگار یه تیکه از دلتو کنده و برده وختی از حرف کسی از کار کسی دلت زخم میشه ، روش پینه میبنده . پوست دلت کلفت و سفت میشه ... یه جوری که دیگه هیچوخ خوب نمیشه ...

وختی دل آدما پینه میبندنه ، کلفت و سفت میشه دیگه سخت میشه بلرزونیش . دیگه سخت میشه بهش نفوذ کرد . دیگه سخت می شه نرمش کرد.

دست آدما طول می کشه تا پینه ببنده تا سختو زبرو خشن بشه . دل اما زود پینه میبنده . همون وختی که میشکنه که آتیش میگیره که زخم میشه از شنیدن گاهی حتا یه کلمه ، همون موق پینه میبنده . سفت میشه .

پینه ی دست ، زبری و سختیش بستگی داره که با چی کار کرده باشی ... پینه ی دل ... پینه ی دل بستگی داره به اینکه کی دلتو شکسته باشه ... هرچی عزیز تر پینه ی دلت زبر تر ... دل آدم که از حرف غریبه ها نمیگیره ... از غریبه ها که آدم زخمی نمیشه ... که اگه بشه کوچیکه ،درد داره اما خون نداره ،داغ هس اما آتیش نداره! که میشکنه اما تیکه هاش گم نمیشه . دل آدم از غریبه ها نیس که سختو سفتو زبرو پینه بسته میشه . آشناهان که دلتو له میکننو انگار نه انگار ... که انگار نه انگار ... که آتیش میندازن به جونتو میرن ...

که دم نمیزنی سکوت میکنی که دلت میسوزه گر میگیره شعله میکشه که تو میخای کسی رو نسوزونی که میخای کسی بوی دود نگیره ... که میخای کسی نبینه ندونه که دلت شکسته که یه تیکه ی بزرگش گم شده که داره پینه میبنده ... داره سفتو زبرو سخت میشه ... همه ی اینا میگذره ... تو تنهاییت

میشی اینی که الان هستی ... آرومی میخندی خوبی دلت اما سنگه . که نمیلرزه . نه با مهربونیای کوچیک نه ! که با دنیا دنیا مهربونی و صداقتو مهر آدما بازم نمی لرزه.که دیگه عاشق نمیشه . تند نمیزنه . بال درنمیاره واسه کسی . که اصن خیلی وختا حسش نمی کنی. انگار که نیست .

دل آدم که پینه ببنده ، احساسش پینه می بنده . با یه احساس پینه بسته چیکار میشه کرد ؟ چه جوری میشه واقعیت هر چیزیو حس کرد ؟ زیبایی و نرمی زندگیو چه جوری میشه فهمید ؟ وختی اصن حتا نگاهت پینه بسته ؟ که همه چی برات سرد و سختو زبره ؟ که دلت فلج شده ! زمین گیر شده ! که دنیا زمین و آسمون برات تنگ شده ...

میدونی ! با دل پینه بسته نمیشه عاشق شد . دل به دل کسی داد . نمیشه ...

میدونی ! من یه زخم بزرگ پینه بسته رو دلم دارم ...

محض اطلاع : یکی از دوستام که اتفاقن روانشناسم هس ، معتقد بود که من یه کودک درون به شدت غمگین و عصبانی دارم ! میگفت کودک درونم از یه چیزی رنجیده . من بهش خندیدم و گفتم اونی که رنجیده اونی که غمگینو عصبانیه منم ! کودک درونم اتفاقن هنوز شاده ...

 

   + نازنین ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٤
comment تو بِبار()

کجای این همیشه ابریم ، که آسمان نشان نمی دهد ؟

جمعس.

اگه آدم خوشبختو شادی بودم الان باید با دوستام با دوس پسرم یا چم دونم نامزدم پارکی سینمایی کافی شاپی جایی می بودم. یا اصن تنهایی . می تونستم برم بیرون خوش بگذرونم. اما تنهایی دوس ندارم . مثلن با سگم! کاش یه سگ داشتم ! اونوخ میبردمش پارکی جایی . بهتر از این بود که اینجوری با این شلوار شیش جیب استخونی رنگ پر از دکمه دراز بکشم رو تختم به وبلاگ خوندن ! که احسان خواجه امیری تو گوشم بخونه : کجای این شب غریبمو ، کجای این کرانه ی کبود ؟ کجای این شبی که ازل ، چراغ ماه قسمتش نبود...

اگه آدم فعال و با انگیزه ای بودم الان به جای هدر دادن این روزای بلند و گرم به کارتون دیدن و خوابیدنو اس بازی کردن می رفتم دنبال موضوع تئوری واسه پایان نامم. یا حداقل به خودم زحمت فک کردن به داستانیی که قراره تصویر سازیشون کنم می دادم. چم دونم اصن همه ی اینام نه ، میشستم دوتا اتود میزدم . چم دونم یه آدمی حیوونی داری درختی چیزی ! که ببینم بعد از این چار پنج ترمی که فقط با کامپیوتر کار کردم هنوز بلدم مداد دسم بگیرم یا نه !

اگه با موسسه زبان دوامون نشده بود الان حداقل یه سرگرمی داشتم واسه تابستونم . چارتا کلمه ام یاد بگیزی چارتا کلمس.

اگه خوش شانس بودم پایان نامم می افتاد با دانش گر نه با میترا . اینجوری مجبور نبودم حتا تا لحظه ی آخر ترم هشتمم منیرو با اون اخلاق ماوراییش تحمل کنم.

اگه خونم مال خودم بود الان مجبور نبودم بشینم پرده اتاقمو اتو کنم چون مامانم فردا مهمون داره و مهموناش دوستاشن و خیلی براش مهمن و به خاطر همین از یه هفته قبل ما باید کمر به خدمتشون ببندیم تا یه هفته بعدش ! اونم به خاطر یه مهمونی ناهار تا عصر ! که اصن من نمی دونم به من چه ! که مجبور شدم دیروز با یه عالمه چندش وایسم پای سینک هلو و زرد آلو براشون بشورم ! که فردا حتا اگه دلم بخاد نباشم باید باشم و لبخند بزنم و خوب باشم مودب باشم و هر چیزی باشم که نه هستم و نه دلم میخاد باشم !

اگه ترسو نبودم اگه انقد ترسو نبودم از دیدن او سوسک چار سانتی تو کاسه توالت قلبم هزارتا تو دقیقه نمیزد و زانوهام سست نمیشد. که اینجوری سه ساعت بعد از دیدنش هنوز ملافه به پام بخوره سه متر بپرم هوا و توهم بزنم که اون لامصب از دسشویی تا اینجا دنبالم اومده تا حالمو بگیره چون خیسش کردمو با فشار سیفون برش گردوندم سر جای اولش. اه ! با اون شاخکای زشتش !

اگه مامان اینا معماری خونه رو دس نمیزدن الان اون سقف کاذب لعنتی سرجاش بود و اتاق منم کانال کولر داش و من تو این گرما پر پر نمی زدم تو جایی که بیستو دو ساعت از عمرمو توش میگذرونم!

اگه یه آدم دیگه بودم ... اگه تابستون نبود ... اگه امروز جمعه نبود ... مطمئنم بازم یه چیزی پیدا میشد تا من حالم از خودمو زندگو همه کس و همه چیز به هم بخوره !

محض اطلاع : من نه ناشکرم نه زیاده خواه نه لوس نه هر چیز دیگه ! فقط  کسلم ! فقط خسته ام و بی حوصله . همین . ابدا عصبانی نیستم و مطلقا با کسی شوخی ندارم حتی با خود خود زندگی .

   + نازنین ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
comment تو بِبار()

گورخر، در قفسی ساخته از خود...

میدونی ! یه چیزایی تو زندگی هس که کنترلش دس تو نیس ! ینی چه بدت بیاد چه متنفر باشی نمیتونی عوضش کنی . مجبوری بسازی . اما یه چیزایی هس که میشه عوضش کرد . میشه نذاشت که اعصابتو داغون تر از اینی که هست بکنه .

هفته ی خوبی نبود . افتضاح بود . بیشتر روزاشو خوب که نبودم هیچ ، متوسطم نبودم ! نمی دونم چرا ولی اینجوری شدم دیگه! همش سر چیزای الکی حرص میخورم ! این هفته ام همش معده ام منقبض بود بسکه حرص خوردم . از اون هفته هایی بود که سر همه ی کلاسام دیر رفتمو هی وسط کلاس بلند شدم رفتم تو حیاط نشستم . تنها کاریه که از دسم بر میاد . اصن میدونی این مسودی و کلاسش الان شدن بیگ پرابلم زندگیه من ! انقد این چارشبه سر کلاسش حرص خوردم که تا شب معده ام درد میکرد . می دونم که ترم هفت دیگه وخت این مسخره بازیا نیس . الان هرکسیم که تا حالا درس نخونده داره خودشو میکشه که معدلشو ببره بالا ولی من دیگه تصمیممو گرفتم نمیرم سر کلاسش . شده از کلاس افسر 12 بگیرم نمیرم سر کلاسش. به خاطر اینکه واقعن داغونم میکنه .دوس ندارم کل هفته دغدغه ام چارشنبه ها باشه . دوس ندارم چارشنبه ها از 8 صب با عضلات منقبض رو صندلی بشینم هی پامو تکون بدم هی پوست لبمو بکنم هی معده ام تیر بکشه هی ساعتو نگا کنم هی برم تو حیاط هی دفتر یادداشتمو خط خطی کنم . ول کن اصن همین الانم که دارم بهش فک میکنم دستو پاهام یخ کردو معده ام درد گرف...

این هفته ام این آقا حسام همش سر ناسازگاری داشتو مجبور شدم هی با خودم بکشمش ببرم یونی ! بیچاره خانوم موسوی خودش کم کار داره منم هی اینو میبرم میگم اینجاش اینجوری شده اونجاش اونجوری شده . حالا آخر ترم میبرم کلا ویندوزشو عوض کنه واسم . البته این خانوم موسوی خیلی باحاله با هم میخندیم ! اهله دله ! منم که پایه همش با هم هرو کر میکنیم . اون روز داشتم میرفتم تو تجریش محکم کیف حسام خورد به پای یه پسره ! انقدم لاغر بود پسره فک کنم شیکست پاش ! بیچاره هیچیم نگفت ! البته من خیلی عذر خواهی کردم .

می دونی ! یادته گفته بودی میدونی مشکل تو چیه ؟ اینکه هیچ وخ نمی تونی مث بچه ی آدم احوال پرسی کنی ! بعد از این همه مدت بازم اصاب خورد می کنی ! یادته گفته بودم : می دونی مشکل تو ام چیه ؟ همیشه وختی باید بمونی ، میری !

می دونی ! الان باز از اون وختاس که حاضرم هرچی دارم بدم اما این روزا این وض تموم شه ! درس شه ! چمی دونم میخام اینی که هس نباشه !

صد بار زنگ زدم و ده تا اس ، تازه بعد از چار ساعت اس داده که کار داشتی ؟ منم گفتم نه ! مرض داشتم ! همه رو اعصابن ینی !

می دونی ! همش با خودم فک می کنم خوب بسه دیگه ! جقد می خوای غصه بخوری ؟ کاریه که شده تو ام هیچ کار نمیتونی بکنی . اصن هیچ کس نمی تونه ! بعد با خودم فک می کنم آخرش این همه غصه یه جا جم میشه یه توموری سرطانی چیزی ازش در میاد ! بعد خوب قرار میشه تومورو در بیارن . ینی همه ی غصه های منو . اینجوری لاقل اگه بمیرم دیگه غصه هامو با خودم نمی برم اون دنیا ! چه بهتر!

میدونی ! احساس می کنم این روزا خیلی کم طاقت شدم . تحمل کوچک ترین حرف یا نگاهی رو ندارم . دلم میخواد سر هر چیز الکی دعوا را بندازمو جیغ بکشم . دلم میخواد هیچکس کاری به کارم نداشته باشه . اصن یکی کنارم آدامس بخوره میره رو اعصابم ! دلم میخاد خفش کنم ! اصن حوصله ندارم پنج دقه به یه چیزی فک کنم نتیجه بگیرم ! همش می شینم فک می کنم به کارام اما تا میخام بیام یه خط بکشم همه چی به هم میریزه و باز میشینم به آهنگ گوش کردن . بدرک ! چیکار کنم ! نمی تونم ! اصن میدونی نه میخوام نه می تونم ! همینه که هس ! زندگیه خودمه دوس دارم گند بزنم بهش !

   + نازنین ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢
comment تو بِبار()

پروانه ها ....

پروانه ها وقتی میخوابند

بالهایشان را به هم میچسبانند

پروانه ها آنقدر کوچک هستند

که جای کسی را نگیرند

اما باز میبینی

چه فروتنانه خود را از وسط تا میکنند !

این را که میبینم

دلم میخواهد در گوش همه ی دنیا بگویم

هیس!

موظب باشید !

مبادا حتی کوچکترین صدا خواب پروانه ها را آشفته کند...

 پ.ن : دلم میخواد اینو تقدیم کنم به مهرداد و بهمن . چونکه خیلی مث این پروانه ها نازن .

 پ.ن: سبز داریم تا سبز ! آبی داریم تا آبی ! می تونی سبز باشی اما سبز لجنی ! میتونی آبی باشی اما آبی نفتی...

   + نازنین ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱
comment تو بِبار()

اگه حال منو داری ، میفهمی ینی چی این حرف ...

باکی نیست دل جا بماند ، مباد که دل وا بماند...

می دونی من از اینایی م که خدا نکنه از یه چیزی خوششون بیاد ! گندشو در میارم ینی ! مهمم نیس چی باشه ها ! میخاد شلوار جین باشه ، کتونی باشه ، عطر باشه ، آهنگ باشه فیلم باشه گوشواره باشه ! هرچی باشه انقد هی میرم مث همونو میخرمو جم میکنم انقد گوشش میدم انقد میبینش که پدر صاب بچه رو درمیارم !

ینی خدا نکنه من باز به قول فرناز از اون روزام باشه ! انقد گند دماغ بازی از خودم در میارم انقد در اتاقمو میبندم انقد میرم جلو یخچال وای میستم انقد هی اس مینویسمو درفت میکنم انقد چایی میریزم میخورم انقد صد بار مفصلای انگشتامو میشکنم هی پوست لبمو می کنم هی با این شلوار جینم که نمدونم از کی واسم گشاد شده کت کت تو خونه رامیرم که آخرش مامانم برمیگرده میگه بکش بالا اون شلوارتو! واسه چی نیم متر پاچت میره زیره پات تو عین خیالت نیس ؟ انقد اون پوست لبتو نکن !چی میخوای تو یخچال ؟ انقد چایی نخور ! اون موهاتو بزن کنار از تو چشات ! علی بابا ! اونوخ من مث اینا که فش ناموس بهشون دادن قیافه میگیرمو میرم حموم .هی مور مورم میشه زیر دوش . هول هول لباس میپوشم میام بیرون . باز صد بار میرم تو حال و آشپزخونه و پذیراییو میام تو اتاق .

بعد که غروب میشه می چپم تو اتاقمو میشینم پای لب تاب . تا شب . شامم ور میدارم میارم اتاق . گفته بودم گندشو در میارم ... یکی از چیزایی که گندشو در آوردم در باره ی الی ِ ... شصتاد بار تا حالا دیدم این فیلمو ... اما بازم وختی از اون روزام باشه میشینم میبینمش . خیلی حال میکنم با این همه واقعی بودنش . با آدماش . با خوشالی شون با غصه شون با عصبانی شدنشون با بلاتکلیفی شون  با شک کردنشون ... اصن با نگاهشون ... چقد نگاه آدما به هم تو این فیلم حرف داره ... چقد خوبه .. چقد به جا و درسته ...

میدونی .. عاشق صابر ابَــرَ م ... یه جورایی حسش میکنم ... دردشو ... تنهایی شو ... غصه شو ... غرورشو ... غرور شکسته شده شو . اصن من میدونم چه حالی داره . که چقد دلش میخاد سپیده بگه الی گفته بود. مهم نیستا ! الی مرده دیگه ! تموم شده ! ولی من میدونم چقد اون دلش میخاد که الی گفته باشه ! الی گفته باشه که یه نامزدی ، یه کسی رو داره ! فقط گفته باشه ! همین .

که الی نگفته ... سپیده میگه که الی نگفته ... اصن تو میدونی چقد آدم یهو میمیره ؟ یهو له میشه ؟ وایساده ها ! داره نگات میکنه ! اصن داره لبخند میزنه اما تموم شده ! مرده ! نه فقط اون لحظه ! نه فقط اونجا ! نه فقط یه بار ! از اون به بعد ! از اون لحظه به بعد ! اون آدم مرده دیگه ! واسه بقیه ی زندگیش مرده !

چقد دوس دارم وختی میگه : نترسین ! من به خدا حالم از این بدتر نمیشه ! چقد راس میگه ! گاهی آدم فقط با یه حرف با فقط یه نگاه اصلن ، به ماکزیممه درد میرسه . به ته ته درد . به بدترین حالی که فک میکرده ممکنه پیدا کنه ...  

چقد دوس دارم وختی میگه : منو نپیچون ! اگه چیزی شده بگو ! چقد اون تردید و دلشوره ی تو نگاشو دوس دارم . میفهمم . میدونم. چقد دلم میسوزه براش . برای اون برای خودم برای همه ی آدمای مث ما ! که دلشون میخاد گفته باشه ! فقط گفته باشه یکیو داشته ! برای اون و برای خودم و برای همه ی کسایی که یه روزی یه جایی سر یه کسی داد زدن که نترس ! من به خدا حالم از این بدتر نمیشه ! فقط منو نپیچون! بگو چی شده ! برای اون برای خودم و برای همه ی کسایی که یه روزی یه جایی یه کسی زل زده تو چششونو گفته : نه ! نگفت ! نگفت کسی رو داره ... دلم واسه همه مون بد جوری میسوزه ...

 

   + نازنین ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٦
comment تو بِبار()

اینم زندگیه من ... والا !

الان که نشستم دارم اینا رو می نویسم ساعت دو دقه به دهه . خونه تقریبا ساکته . البته من هندز فیری تو گوشمه صداهارو نمیشنوم چون صدای آهنگم تقریبا تا ته زیاده .... چقد زود دوازده روز گذشتا ... فردام که سیزده بدره ... وای چقدم من بدم میاد از این روز ... البته ما که خیلی وخته سیزده بدر آ جایی نمیریم . امروز فهمیدم که مثکه پارسال اصفهان بودیم ! منکه یادم نمیاد . دوسال پیشش یادمه مشهد بودیم . اما بقیه ی سالا که خونه باشیم جایی نمیریم . بهتر ! منکه اگه قرار بود جاییم بریم نمی رفتم ! اصن من اعصاب مصاب بیرون رفتنو ندارم . مثلن بریم که چی بشه ؟ اینیم که میگن نحسی سیزده آ ... به نظرم خیلی چرته ! کلن بخوای بدبخ بشی میشی ! ربطی به این چیزا نداره ! والا !

الان دوستم واسم اس ام اسه تبریک سیزده بدر داد !!! خدایی مردم شادن . خوشبحالشون . ایشالا شادیشون صد برابر شه . بیخیال ...

امروزم هیچکار نکردم . دیشب که فک کنم سه اینا بود خوابیدم . صبم صد بار بیدار شدم . یه بار شیش . یه بار هش یه بارم ده . بار آخر دیگه نخوابیدم . همینجوری پتو رو کشیدم رو سرم و چشامو بستم . بعدش ییهو یادم اومد که دیروز تولد راضیه بود . بهش اس دادم که تولدت مبارکو اینا . ببخشید که من مث همیشه گند زدم، یادم رفت ! بعدشم همینجوری وول خوردم تو تختم تا ساعت یکو نیم . بعد از ناهارم مثلن اومدم نشستم پای لب تاب که کار کنم ، حوصلم نیومد ورداشتم یه فولدر درس کردم آهنگای خوبمو ریختم که بعدن اگه خواستم کار کنم بگوشم . صد بارم یه آهنگه رو گوش دادم بعدش جم کردم رفتم حموم .

الانم از ساعت شیش تا حالا نشستم پای لب تاب فقط یه کار اجرا کردم که اصنم به نظرم خوب نشد . ینی خیلی جواد شد . ولی دیگه کاری از دسم بر نمیاد . همینه که هه . تازه این کاری که کردم اصن کار مهمی نی . کار مهمه رو هی پشت گوش میندازم مطمئنم آخرش این مسودی بد میذاره تو کاسم . ولی تقصیر من نی . الان بنیه ی کار کردن ندارم . اصن ازش بدم میاد . رو اعصابمه . خیلی پشیمونم که این درس لامصب شیش واحدی رو باهاش ور داشتم . اه ! خوب من چیکار کنم الان ؟

 

می دونی ... یه روزایی بود که من خوشال بودم . خیلی خوب بودم . الان یادم نمیاد این خوب که می گم چی بود . چه احساسی بود . ولی اینی که الان هستم نبود .

یه روزایی بود که من به اون خوبی نبودم . اما اینجوریم نبودم . عادی بودم . شاید مث همه ... تنها بودم اما خوش بودم ... قد خودم ... مث خودم ...

یه روزایی بود ... یه روزایی شد که من مردمو زنده شدم ... که روزی 20 ساعت فقط گریه کردم ... که همش لباسام خیس بود از اشک . همش چشام قرمز بود . همش گلوم درد می کرد . همش دلم می خواس داد بزنم . همش به این فک می کردم خوب من چیکار کنم ؟ من چی می شم ؟

یه روزایی بود که من سگ بودم . که همش سرم درد می کرد . تنها بودم . اما نمیخواستم تنها باشم ...

می دونی یه روزایی هس ... مث همین روزایی که الان واست تریف کردم ... به همون تلخی به همون بدی ... تو این روزا می دونی من به خودم چی می گم ؟ همش می گم درس میشه ! نازنین درس می شه ! همش می گم که خدا این کارو با من نمی کنه . همش می خندم که اشکم نیاد ...

بیخیال ...

پ.ن : برام بودن تو بازی نبودو به این بازی دلم راضی نبودو

از اول آخرش رو می دونستم ، تو تونستی ولی من نتونستم

برات بودن من کافی نبودو حقیقت این که میبافی نبودو ... 

   + نازنین ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۳
comment تو بِبار()

دیگران را هم غم هست به دل ، غم من لیک غمی غمناک است...

امروز نشسته بودم جلو تی وی . ساعت 8 اینا ... بعد داشتم اس ام اسای بیخودیمو پاک می کردم ... اونوخ انقد دلم خواس که کاش می شد خاطره های بد زندگیتو ، حرفای تلخی که شنیدی ، چیزای بدی که دیدی ، چیزایی که رو اعصابتن چم دونم آت و آشغالای ذهنتو منظورمه ، مث همین اس ام اسا با یه دکمه پاک کرد ... چقد خوب می شد ...

بعدشم باز دوباره دپ شدم ... مث خلا داشتم با الی اس بازی می کردم یهو برگشتم بهش گفتم ببین بیخیال! من حالم خوب نیس الان ببخشید . پاشدم رفتم حموم .

بعدشم که اومدم نشستم پای کارام . سه ساعت از اتودام عکس انداختمو بلوتوث کردم تو لب تاب و بعد نشستم تو کرل بهش نقطه دادم تا اجراش کنم تا نصفه هاش درستش کردم بعد مث دیوونه ها ورداشتم پاکش کردم ! دو دقه بعد پشیمون شدم دوباره نشستم از اول همه ی این کارارو کردم بعد دوباره وسطش قاط زم جم کردم .

کارتون عصر یخبندانو دیدی ؟ دیدی همیشه یه جاهایش که آدم فک می کنه تموم شد ! دیگه درس نمیشه یهو یه اتفاق باحال می افته ؟ مث داستان اسباب بازیا ! که همیشه تهش همه چی درس می شه ... الان دلم میخواد یه دونه از این اتفاقا تو زندگیه من بیفته ! مثلا یهو همه چی از جایی که فکرشو نمی کنم درس شه ... البته من اصن نمی دونم باید چی بشه که حال من درس شه ... بیخیال ... من حالم خیلی بده امشب ... باز از اون شباس که داد دارم !

کاش الان دیشب بود ... انقد دلم میخواس الان یکی بود با هم میشستیم چاربرگی حکمی چیزی بازی می کردیم ... کاش حداقل یه فیلمی چیزی داشتم می دیدم ...

داشتم دنبال اتودام می گشتم یه برگه تو پوشم بود، روش نوشته بودم :" میترسم ... میدونی ! همش ترس نیس ! بیشترش ترسه !" نم دونم کی نوشته بودمش ... اصن نمدونم من از کی انقد ترسو شدم ...

ساعتارو کشیدن جلو روز چقد زود میگذره ...

قلب تو کبوتر است

بالهایش از نسیم

قلب من سیاهو سخت

قلب من شبیه .... بگذریم !

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن !

برو عقب ! جلو نیا !

توی این جهان گنده

هیچکس با دلم رفیق نیست

فکر میکنی چاره ی دلی که

جوجه تیغی است چیست ؟

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم !

نیش میزند به روح نازکم

تیغ های تیز و مشکلم

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گم شده ،

تو به او پناه میدهی ؟

باورت نمیشود ولی

جوجه تیغی دلم زود رام میشود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو تمام میشود...

 

*عرفان نظر آهاری

   + نازنین ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۱
comment تو بِبار()

توی این خونه یک آرامشی هس ...

سلام !

خوبین ؟من اومدم !

امروز صب ساعت 4 رسیدیم تهران . سفر خوبی بود . ینی بد نبود . من که زیاد اهل مسافرت نیستم . اونم با خانواده ! ولی این بد نبود. دو روزش به من خیلی خوش گذشت . روز اول که بدنم گرم بود و جو مسافرت داشتم و روز آخر که ذوق برگشتن به خونه رو داشتم !

یزد شهر بدی نیس. ولی اصلن و ابدن به احوالات من نمیخوره به دلایل گوناگون از جمله : بسیار خلوته ، عمرا اگه یه مرکز خرید خوب توش پیدا کنی ! شباش سرده . سرویس های بهداشتی تو حیاط خونس . گربه نداره ! چنار نداره .باد که میاد با خاک یکسان میشی و ...

تنها خوبیش اینه که آفتاب گیره و من چون باتری خورشیدی دارم خوب بود واسه روحیم !

البته مردم ذوق میکردن آثار باستانی می دیدن ولی من فقط با شترا ذوق کردم و مارا . همین . کلن من با حیوونا خوشال ترم !جاهای دیدنیشم من همشو خوب میشناختم تاریخ ساختنو مصالحو  معمارو ایناشم میدونستم، بعضیا شو واسه خانواده گفتم ،بعضیاشم حوصله نداشتم بگم گفتم نمدونم ! راهنما ام نداره ، خیلی افتضاحه .

ترمه هاش خیـــــــــــــــــــــــــلی قشنگه . و بسیار گرون من از دوتا مدلش خیلی خوشم اومد یکیش 90 تومن بود اون یکی 115 تومن که خوب من انقد نداشتم بدم واسه یه پارچه 70  در 70 ! البته بسیار نفیس بودن ترمه هاش ! ابریشم خالص !از آقاهه پرسیدم که آیا شبها درب مغازه اش را قفل می کند ! گفت بله ! تازه گف کلا در بازارم قفل میشه ! اونوخ دوتامون لبخند تلخی تحویل هم دادیمو من بیخیال ترمه شدم ! ما فقط کاسه کوزه و آویز دیوار خریدیم با این شیرینیای خیلی شیرنشون که من نم دونم دیابت نمی گیرن اینا اونوخ ؟ من که عمرا نمتونم یه تیکشم بخورم . اصن من کلا با چیزای گرم و شیرین حال نمی کنم ! اون روز تو مغازه ی یه آقاهه داشتم ازش می پرسیدم روغن کنجدو چه جوری میگیرنو اینا ، ورداش یه مش کنجد برام آورد که من ببینم چارتا دونه خوردم ازش سه ثانیه بعد زبونم جوش زد ! به جون خودم ! خیلیم از آقاهه خوشم نیومد . داشتم ازش یه چیزی می پرسیدم برگش گف من خودم ساکن تهرانم ! فقط 13 روز عیدو میام اینجا و اینا ! انگار که عارش میومد یزدیه ! منم گفتم ا؟ منم 365 روز سال تهرانم واسه 6 روز اومدم اینجا ! والا ! نمدونم چه فکری کرد با خودش این حرفو زد.

یه روزم رفتیم میبد . نارین قلعه خوب بود. البته دیگه چیز زیادی ازش نمونده. هیچ راهنما و محافظیم نداره مردم هر کار دلشون میخواد میکنن توش . منم کلا اعصابم بهم میریزه میبینم انقد بعضیا بی شعورن . ترجیح میدم نرم اینجاها .اونم تو عید . بالای قلعه که بودیم باد مییومد در حد بنز ! اونقد منو بلند کرد از رو زمین . البت من خوشم اومد از این قسمتش ! خیلی حس خوبی بود . آسمونشونم انقد تمیز بود که آدم توهم میزد و به چشاش شک می کرد . اونوخ پایین این قلعه هه شتر و اسب بود ملت سوار میشدن . منم رفتم واسه اولین بار از خیلی نزدیک شتر دیدم و بهش دس زدم و کلیم قربون اون چشای خوشگلش رفتم ! انقد که مرده صاحب شتره خندش گرفته بود . به جون خودم ولی خیلی چشای ناز و مظلومی داش. اصن انقد مهربون وایساده بود من هی نازش کردم ! خیلی خوب بود . اونوخ یکی دیگشون بود از این دو کوهان آ! خیلی خنگ بود قیافش . صاحبشم یه پسر بچه بود . اومد به من گف بیا سوارش شو و اینا . منم رفتم پیشش داشتم با پسره حرف میزدم. بعد همین که خواستم برم جلو صورت شتره ییهو شتر محترم یه صدای مهیبی از خودش در آورد و یه تف گنده انداخت رو سر پسره ! وای خیلی افتضاح بود ! البته من و دوستاش کلی خندیدم بهش ! ولی من خیلی خوشال شدم که زودتر نرفتم جای پسره وایسم ! وگرنه معلوم نبود باید با اون تف حسابی چی کار می کردم !

بعدشم روز آخر رفتیم نمایشگاه مار . خیلـــــــــــــــــــــــــــــی به من خوش گذشت ! به یکی از آرزوهای کوچیک اما هیجان انگیزم رسیدم ! که همانا دیدن و لمس کردن یه مار بزرگ از نزدیک بود ! خیلی باحال بود ماره ! خیلی حس خوبی بود .

دیگشم اینکه یزد مردم خوبی داره فک کنم ! البته ما زیاد مردم ندیدیم ! جمعیتش خیلی کمه . حدود 900 هزار تا اینا مث که یه راننده تاکسیه گف . بعد از همه جالب ترش این بود که راننده تاکسیه به من گف خونتون چرا انقد دوره از مرکز شهر ؟ گفتم مگه چقد راهه ؟ گف یه رب ده دقه راهه با ماشین ! من مرده بودم از خنده اونوخ ! فک کن که خیلی دورشون یه رب ده دقه اس ! خوشبحالشون واقعنی .

یه روزم که رفته بودیم اردکان یه پسره مثلا راهنمای گردش گری بود از طرف میراث فرهنگی بعد نمدونم چرا داش چیز میزا رو توضیح میداد همش منو نگا میکرد و هی هول میشد ! دلم واسش سوخت ! آخه یه بار یه چیزیو اشتبا گف من یواش درستشو گفتم فک کنم ناراحت شد. نم دونم ! ولی کلا یه حس بدی شدم . نمیخواستم ناراحت شه ! یه سی دیه طرز تهیه ی حلوا ارده ام داد به من ! لابد به نظرش اومده من خیلی کدبانوام ! چم دونم !

اونوخ داشتیم بر میگشتیم تو نمازخونه ی راه آهن یه خانومه داش  پوشک بچشو عوض می کرد من دلم غنج رف واسه بچش ! انقد ناز بود . وایسادم تا خانومه کارش تموم شد داش میومد بیرون رفتم جلو بهش گفتم چقد نازه دخترتون ! اسمش چیه ؟ گف آتنا ! منم یه دونه پشت کله ی کوچولو و نرمشو بوس کردم . انقد حس خوبی بود. دلم میخواس بغلش کنم ! یه بوی خوبی میداد .

کلا سفر خوبی بود . دوتا قسمت خوب دیگه ام داش ، یکیش یه دونه گربه ی خوشگل بود که تو یکی از کوچه پس کوچه ها دیدمش و دوتا عکس خوب ازش گرفتم یکیشم یه حرفی بود که یه پسره بهم گف. جلو در یه مسجد وایساده بودم منتطر مامانم اینا با موتورش از بغلم رد شد بعد گف ناراحت نباش ! ایشالا میگیری حاجتتو ! یه حس خوبی بهم داد حرفش . با اینکه می خواس کرم بریزه . ولی یه حس خوبی بهم داد. ولی خوب خوشم نیومد که از قیافم معلوم باشه ناراحتم . اونقد که مثلا یه آدم تو خیابون بفهمه ...

بعدشم تو این چن روزه با بچه های یونی تبادل اطلاعات کردیم  و خدا رو شکر هممون لنگه ی همیم کسی کاری نکرده هنوز . منم که تازه امروز فهمیدم مثکه 5 روز بیشتر به پایان تعطیلات نمونده . فردام داریم میریم خونه خالم اینا . بعدشم که اونا میان . کلن من فک نکنم برسم کاری انجام بدم . حالشم ندارم ! دروغ چرا !

تازه واسه کلاس زبانمونم باید یه کتاب داستان می خوندم مثکه تیچر میخواد بعد از تعطیلات یه حالی بهمون بده اصول دین بپرسه ! حالا که من هنو کاری نکردم . لذا بهش فکرم نمیکنم.

همین دیگه . خوشالم اومدم خونه . به قول اون تیچرمون :home, sweet home!

 

   + نازنین ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩
comment تو بِبار()

و دیگر جوان نمی شوم ...

و دیگر جوان نمیشوم

نه به وعده ی عشق و

نه به وعده ی چشمان تو

 و دیگر به شوق نمی آیم

نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو

 

چه نامرادی تلخی !

ودریغا !

چه تلخ فرو میریزم

با سنگینی این غربت عمیق

در سرزمین اجدادی خویش

 

و دریغا

چه عطشناک و پریشان

پیر میشوم

در بارش این گستره ی تشویش

در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

 

دریغا ، چه بی برگ و بال لال می شوم

در دوردست آن گل ها

گمان ها

 و گفتگوها

 

و مگر فراموش میشود

سرانجام آن جستوجو ها

 و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزو ها

 

و مگر فراموش میشود

آن بهاری که آمده بود

با رقص شکوفه هایش

و وعده ی همان بهار

که در کرامت ِ درختان تابستانیش

هیچ سبد و سفره ای

بی نصیب نخواهد ماند

از سرشاری میوه های مهربانیش

 

و دریغا بر من

چگونه فراموش میشود

سبد ها و سفره هایی

که سالهاست

نه سیب را میشناسد

و نه مهربانی را

 

و دریغا بر من

چه لال و بی برگ و بال

پیر میشوم

در این سوی دیوارهایی

که از من دزدیده اند ، سیب را و جانمایه سرود های جوانی را

 

و دیگر جوان نمی شوم ،

نه به وعده ی این بهاری که آمده است

نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

 

پ.ن :آدم سالشو تنها تحویل کنه، تنها تر از اینی که هس می شه ؟؟؟

پ.ن : دارم میرم ... یه هفته ای نیستم ...

پ.ن : نمی دونم هنوزم دعا کاری میتونه بکنه یا نه ... یادتون موند دعام کنین

پ.ن : شعر مال گروس عبدالملکیان

پ.ن : تو این مدتی که نیستم شما رو دعوت می کنم به خوندن آرشیو آموزنده ی وبلاگم !!!

پ.ن : ودیگر جوان نخواهم شد ... نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو ... دیگر به شوق نمی آیم ... نه در بازی باد و ...

دوستون دارم .

   + نازنین ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢
comment تو بِبار()

عیدتون مبارک

برما سالی گذشت ،

بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی ،

امید آنکه کهنه ، رفته باشد به نکویی

و نو ، همی آید به شادمانی

نوروز مبارک

امروز ینی الان یه چن ساعتی مونده تا امسال تموم شه ... من حال خوبی دارم ... بهتر از دیشبم ... امیدوارم این چن ساعت باقی مونده ام خوب بمونم ...

امروز روز خوبی نبود ... صبش زوری بیدار شدم . ینی خواب بودم اونوخ این داداشم ورداشته بود سیمکارت خودشو انداخته بود تو گوشیه من و چون گوشیم قفل داره اومده بالا سر من می گه رمز اینو بزن ! من اونوخ یادم نمی اومد رمزش ! بعدشم اصن یادم رف بهش بگم با چه اجازه ای این کارو کرده ؟؟؟

اونوخ چون من اگه خوب نخوابم میشم از اینایی که در وصفشون می گن : به به ! چه سگی ! چه دمی ! عجب پایی ! تمام سعی خودمو کردم که با اون همه صدای موجود دوباره از اول بخوابم . صد بار که مامانم از تو حموم صدام کردو هی گف اتک بیار جرم گیر بیار دسکش بیار ... صد بار دیگه ام که بابام اومد گف کاتر داری ؟ چسب داری ؟ سیم داری ؟ خودکار داری ؟ من نم دونم وختی آدم چشاش بستس و صدا ازش در نمیاد غیر از خواب چه اتفاق دیگه ای ممکنه براش افتاده باشه ؟ نم دونم امروز اینا چرا نمی فهمیدن من خوابم ! هی می اومدن با من حرف می زدن !

بعدشم که ساعت یک پاشدم یه ذره ناهار خوردمو اومدم تا رو تختی و روبالشتی مو اتو کنم . بعدشم باز نشستم مث این دیوونه ها به غصه خوردن ! اما بعد از دو ساعت به خودم گفتم : بسه دیگه ! پاشو جم کن کاسه کوزه تو ! تا کی غم جهان گذران ؟ بعد پاشدم رفتم آشپزخونه رو جمو جور کردم و ظرفا رو شستم تازه خرسمم شستم . من یه خرس تپل مپل دارم که رو تختمه . می خوام بخوابم بغلش می کنم ! کلا از اینایی که باهام گریه کرده و خندیده ! بیشتر البته گریه کرده ! کلا حق داره به گردنم خیلی !

بعدشم حاضر شدم رفتم بیرون تا واسه ماهیاتم جفت بخرم سبزه هم باید می خریدم. خیلی بیرون خوب بود . یه عالمه دس فروش دیدم ! تازه یکیشون یه عالمه جوجه اردک یه روزه آورده بود ! انقد دلم خواس بخرم . اما چون مامانم کاملا روشنم کرده بود که اگه یه بار دیگه از این غلطا بکنم جام کجاس نخریدم ! به جاش یه تیشرت آلبالویی کلا دار واسه خودم خریدم با سه جف جوراب که دوتاش آبیه ! کلا عشق آبی منو کشته ! اونوخ دوتام ماهی خریدم یه سفید یه قرمز .

بعدشم اومدم خونه و نشستم شصتاد تا اس ام اسی که از صب واسم اومده بود جواب دادم و یه عالمه شم هی فیل شد اعصابمو خورد کرد .

دیگه باید کم کم برم بساط هف سینمونو آماده کنم . شاید رو تخم مرغمونم یه چی کشیدم اگه حال داشتم .

دیگه اینکه خیلی دوستون دارم . مرسی که میاین اینجا . مرسی که حرفای منو میخونین. ببخشید که طولانی می نویسم . ببخشید که غر غر می کنم همش . برام خیلی ، خیلـــــــــــــــــــــــــی دعا کنین . ایشالا که امسال واسه همه سال خوبی باشه همراه با سلامتی و یه عالمه شادی و دل خوش . کلا آدم دلش خوش باشه همه چی حله !

   + نازنین ; ٤:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
comment تو بِبار()

دیگه رو حاک وجودم نه گلی هست نه درختی ...

سلام... خوبین ؟ منم خوبم ... الان آخرین روز سال هشتادو نهه ... میدونی دارم با خودم فک می کنم امسال چیشد ؟ من چیکار کردم ؟ جز اینکه مث بقیه سالا عمرمون هدر دادم ... تازه بدتر از پارسال ... تنها خوبیش کلاس زبانم بود و پیدا کردن دوستای جدید... همین ... البته عید پارسالم بهتر از عید امسالم بود ...

امسال بدترین روز تولد عمرمو داشتم .یه شمال یهوییم رفتم که به معنای واقعی کوفتم شد ! فقط اون قسمت غذا دادن به سگو گربه هاش خوب بود ! شیش ماهه آخرشم که اصن نفهمیدم چی کار کردم ... فقط سه تا روز خوب داشتم که یکیش تو اردیبهشت بود و دوتای دیگش تو مرداد ... ولش کن اصن نمیخوام دیگه هیچی از امسال یادم بیاد ...

الان که دارم تایپ می کنم دارم به آهنگ ویوا فور اور گوش میدم ... سی دی شو سمیرا بهم داده بود ... ترم دوم که بودم وختی داشتم کار اجرا میکردم همش آهنگای این سی دی رو گوش می دادم . یه مدت گمش کرده بودم امشب داداشم از لای وسایل بابام پیداش کرد داد بهم ... حالا که باز می گوشمش یاد اون روزا افتادم ... کاش هنوز همون موقع بود ...

امروز از صب که بیدار شدم همش رو پا بودم . اولش که دو ساعت رفتم رو نردبون لوسترارو تمیز کردم بعدشم به شیوه ی گانگستری رو لبه ی مبل وایسادمو دیوار کوباشو پاک کردم . از ساعت 3 تا 6 ام چارتا پرده و یه ملافه و شیش هفتا رومیزی اتو کردم . اونم وایساده . بعدشم دیوار بالای تخت خودمو تمیز کردم و کشوی لباسامو ... صد تام چایی ریختم واسه خودم که همشونو تا نصفه خوردم بعد یادم رفت موند سرد شد . وسط کارامم رفتم حموم . خوشالم . البته اگه موهام انقد زود زود چرب نمیشد خوشال تر بودم . یه عالمه ام ظرف شستم امروز... می خواستم برم واسه ماهیاتم جفت بخرم که نشد ... حالا فردا می رم . دلم میسوزه واسش تهناس ... الانم که من انقد بغل گوشش آهنگ پخش کردم خل شده فک کنم ! این یکی چایمم سرد شد ... اس ام اسای تبریک سال نو ام که شرو شد ... امروز چار پنجتا اومد واسم . فقط دوتاشو جواب دادم . حالا عید شده مگه ؟ مردم خوشالن به خدا ... نمیدونم چرا خونه تکونیمون تموم نمیشه ! خسته شدم ! الان داشتم گوشیمو نگا میکردم دیدم 30 تا اس فرستادم امروز ! کی اونوخ ؟؟؟ دوستم هنوز از کربلا نیومده . مرز مهران بودن عصری ... از بچه های یونیم خبر ندارم ... حالا فردا اس ام اسای اونام میاد ...

آهان راستی امروز دمه غروبی یه اتفاق خوبیم افتاد که فک کنم بهترین قسمت امروز بود . دووووووووستم بهم زنگید! منم بالای نردبون بودمو چون شماره شو نمشناختم ریجکت کردم ! بعد دیدم ای دل غافل ! بهمن بوده ! خیلی خوب شد که با هم حرف زدیم . نمدونم چرا صداش آشنا بود واسم ...

می دونی ! امروزم باز دلم همش یه جوری بود ... همش باز از این فکرای دری وری کردم با خودم ... خل شدم به خدا ... داش غروب میشد که از دلتنگی داشتم خفه می شدم . یهو به سرم زد بزنم بیرون از خونه ... اما دیدم الان برم بیرون عین اسب پشیمون میشم ! لذا نرفتم ! نشستم با فاطمه اس ام اس بازی کردم . گف سه تا ماهی خریده ...

میگم خدایا ! نکنه من یه ژنی کروموزومی چیزیم معیوبه ؟ چرا فقط من اینجوریم تو این خونه ؟ چرا همش من فک می کنم تنهام ؟ چرا من باید انقد غصه داشته باشم ؟چرا نمیذاری منم خوش باشم ؟ چرا همیشه با من اینجوری میکنی ؟ مگه من چیکار کردم که همیشه اینجوری حالمو میگیری ؟ به نظرت میاد من خیلی با جنبه ام ؟ من نیستم دیگه ! من الان خیلی خسته ام می فهمی ؟ میبینی ؟ اگه میبینی پس چرا کاری نمی کنی ؟ ببین من که چیز زیادی نمی خوام ! شق القمر که نگفتم بکن واسم ! گفتم که اگه تو می گی نه ، تو نمی خوای ، باشه ! اوکی ! عب نداره ! بکن ! اما نگفتم که منو اینجوری تنها ول کن ! نگفتم که بیخیال من باش ! نگفتم که تو برو من خودم می تونم ! من اصن دیگه نمی تونم ! هیچ وخ نمی تونم ! خدایا می فهمی چی می گم ؟؟؟ من خسته ام ! حالا خدایی دست درد نکنه که این اشکو آفریدی ! وگرنه من چی کار می کردم ؟ خدایا ! خواهش می کنم ! فقط تمومش کن ! دیگه صبری نمونده واسم !این وضعو تمومش کن ! خواهش می کنم !

اه ! چقد من آدم بیشعوریم ! اینم مثلا آخرین آپه سال هشتادو نهم ! واقعا که شاهکار کردم با این آپ کردنم !البته من همه چیم شاهکار و نوبره ! کلا من و زندگیم درس عبرتی هستیم واسه بقیه ! تازه تو امتحانم میایم ! زیرمون خط بکشین که همیشه مد نظر داشته باشین ما رو !

چقد این آهنگا منو می برن به روزای خوب ...

   + نازنین ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
comment تو بِبار()

دنیا ما رو نخواس ما هم نخواستیم !

آقا ما یه مدتیه حالو روز خوشی نداریم ! ینی نه که خوب نباشیم ! خوب خوب نیستیم ! ینی یه دو سالی هس که ما " متوسطیم " ! بعد وختی ما متوسطیم به بقیه کاری نداریم ! کلا خودمون با خودمونیم . اونخ یه مدتی هس که ما " خوب نیستیم "! خداییشم تلاش کردیم که به بقیه نشون بدیم که خوبیم ! اما مثکه موفق نبودیم ! حالا الان دوستامون که خدایی چقدم همشون خوبن ! هی جدا جدا به ما اس ام اس می دن که خوب چته ؟؟؟؟ ما ام نه که نخوایم بهشون بگیما ! نمی تونیم ! ما کلا آخه آدم خصوصیی هستیم !

آقا ما سرمون تو کار خودمون بود ! داشتیم زندگیه خودمونو می کردیم ! با خوب و بدو سختو آسونو تلخو شیرینش می ساختیم ! خوش بودیم ! همین جوری خودمون با خودمون ! نه مث بقیه ! نه قد بقیه ! مث خودمون ! قد خودمون !

بعد ما کلا از اوناییش بودیم که می گفتن عشق ماله بچه گربه اس ! ما اصن اینو بهتون بگیم ! دوز زنانگی ما آقا پایینه ! ما از اون جور دخترایی هستیم که تا حالا دامن نپوشیدن ! کفش من نمی دونم چیه ! انگشتر گردنبند اینا نمی تونم بندازم! بعد بیس سالم رفتم گوشمو سوراخ کردم همش همون دو ماهه اول گوشواره انداختم ! من آقا از این دخترایی نیستم که بگن اینجا کثیفه من نمیشینم اینجا غذاش بده من نمی خورم ! وای گربه ! آخ اون اینجوری من اونجوری ! من آقا فش می دم ! بی ادبم ! بددهنم ! چرتو پرت می گم ! همه جا ام راحتم ! من همچین آدمیم !

حالا همه ی اینایی که هستم به کنار ، یه خوبیه دیگمم اینه که من نمتونم وختی دپ زدم به بقیه نشون بدم ! اصن من به مامانمم نمی تونم بگم بابا جان من داغونم ! کلا من وختی تو جم باشم ملیجک دربارم ! ینی من کلا پارک شادی دوستان هستم !

حالا ! می دونیین ! من الان خیلی حالم بده ! ینی واقعنی خیلیا ! بعد نمی خوام خوب بقیه رو درگیر کنم ! اما دیگه حقیقتا بنیه ی الکی شاد بودنم ندارم ! من خودم می دونم که درس میشه ! اما الان خوب خرابه ! الان سونامی زندگیه من اتفاق افتاده ! خوب طول می کشه تا اوکی شم دیگه ! بعد مثکه بقیه خیلی ناراحت شدن من دپ بودم ! اینه که من می رم تو ادامه ی مطلب می نویسم که چی شده اما خوب رمزی ! من مرضم دارم در کنار بقیه ی خوبیام !

حالا بگذریم از این حرفا ! بریم سراغ آخرین روز یونی ! دیشب راضیه ورداش اس داد به من که : من این وبم درس نمیشه نمیام ! منم گفتم نه دوستم پاشو بیا ! من خودم زود میام بهت یاد می دم ! حیفه به خاطر یه وب چرت از امتحان بمونی . اونوخ پاشدم رفتم حموم و تازه زیر دوش که بودم یادم اومد عکسا رو ببرم واسه الی ! بعد که اومدم بیرون دوباره بدیو بدیو لب تابو روشن کردمو عکسارو ریختمو اومدم بخوابم که دیدم پتوم نیس ! مامانم شسته بودش ! منم به سختی رفتم از زیر رختخوابای کمد دیواری یه پتو کشیدم بیرون و اصلنم تا صب خوابم نبرد . ساعت سه خوابیدم ساعت شیش بلن شدم و تازه با چشای بسته وایسادم لباسامو اتو کردمو هفت از خونه زدم بیرون . بعد هش رسیدم یونی و یذره واسه راضیه رف اشکال کردم تا استاد اومد . یه امتحان مسخره ایم از ما گرفت ! البته خدایی من اولش هنگ کردم ینی اصن یادم رفته بود که چه جوری تیبل مادر رو می ذارن وسط صفه ! استادم هی میامد از بغل کامی رد میشد و می خندید و به من می گف میفتی خوب ! این چیه الان ؟ داری امتحان میدی ؟ از وضت معلومه ! منم اصن به روی خودم نیاوردمو کارمو کردم . وخت نمره دادن که شد فقط یه سوال ازم پرسیدو گف : فولدر عکسای یوزر چرا نداری ؟ منم گفتم استاد به نظرم همش عکس اصلی بود ! یوزر نداش ! اونم خندیدو گف شیش شدی ! پاشو جم کن برو !

بعدشم مجبور شدم شص بار برم تا کپی بیرو یونی واسه کپی و فکس ! بعدشم که رفتم بانک پول ریختم ، اونوخ اون آقای مسئول باجه که ترم پیش روز آخر با من دوا کرده بود هی ازم حرف می کشید که اینا جریانش چیه ؟ واسه چی داری این پوله رو میریزی؟ منم می خواستم بش بگم ببین بی خیال ! من ناراحت نیستم از دستت ! راحت باش ! حواست جمه کاری باشه که داری می کنی ! تازشم آخرش نشد کارامونو فکس کنیم ! حالا باید فردا ببرم همینجا دمه خونمون !

تو راهه برگشتنم که همش بارون اومدو من کلی خیس شدمو یه عالمه به خودم دری وری گفتم که ورداشتم لب تابو با خودم بردم تا یونی !

الانم خیلی ، هوارتا! گشنمه و خوابمم میاد موهامم انقد مث دیونه ها سفت بستم تمام سرم سر شده !

دیگه الان چیزی ندارم بگم ! یونیم که دیگه تموم شد رف تا 15 ، 16 فروردین ! فقط فردا باید پاشم اتاقمو تمیز کنم که بسیار حال بدی میشم از تصورش !

الان دارم عین دیونه ها in love again ، massari رو باهاش هوار می زنم !خلم من ! می دونم !

الان دوستان میان می گن چرا تو انقد فک می زنی و ایضا واسه کی خوب ؟ !

من جوابی ندارم به دوستان بدم ! شرمنده ام فقط !

 

   + نازنین ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
comment تو بِبار()

شجاع باش! من ترس ندارم !

من ترس ندارم ...

هی رفیق ! نترس !من ترس ندارم ...

گاهی می خندم ... بلند بلند ... مثل دیوانه ها ... نترس ! من دیوانه نیستم ! از من نترس ...

گاهی گریه می کنم ... بلند بلند ... مثل مصیبت دیده ها .... مصیبت دیده ام ... اما ترس ندارم ... از من نترس ...

اگر بدی کرده ای می بخشم ... شاید دیر ... اما می بخشم ... نترس ... از من نترس...

کینه ات را به دل نمی گیرم ...

به تلافی فکر نمی کنم ...

شاید فکرهای ترسناکی بکنم ، اما عملی نمی شود ...

نترس ... از من و فکرهایم نترس ... من ترس ندارم ...

گاهی بی حوصله می شوم ، بی خیال می شوم ، گاهی انگار نمی بینمت اصلا ... گاهی بد می شوم ... می دانم ! اما نترس ! میبینمت ! همیشه ! فراموشت نمی کنم ! نترس ! از فراموشی من نترس ...

داد می زنم ؟ شاید ! گاهی ! نترس ! از داد  زدن من نترس ...

رفیق !

از من ، از خنده ها و گریه ها ، از بغض هایم ، از خستگی هایم ، از بی تفاوتیم ، از سکوتم ، از بدیم ، از فکر هایم از حال روزم ، از  _ من _ نترس ... هیچ وخت !

اما از خدای من همیشه ! همیشه بترس از خدای من ...

خدای من ، نه مثل من کوچک است نه ضعیف نه بیچاره ! خدای من تمام چیزیست که من می خواهم باشم و نیستم ! خدای من تمام تلخی این روزهای من است و تمام بغضم و تمام ظلم تو ! خدای من تمام این روزهای من است ! خدای من ... تمام این روزهای خیس و شور و تلخ من است ... خدای من تمام این قلب شکسته ی به آتش نشسته ی من است ... خدای من یک روز پس می گیرد ... تمام آنچه را من امروز ندارم ...

تو ولی از من نترس ! من ترس ندارم !

   + نازنین ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment تو بِبار()