DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> دانشگاه - در گلوی من ابر کوچکیست...


و من گرافیست شدم ، اما موفق؟

با سس کوچولوی بیژنش درگیر بود. مث 80 درصد آدما از جایی که جاش نبود داشت سعی میکرد بازش کنه. حتا سلامم به هم نکرده بودیم. ینی وسط ناهار به جم اضافه شده بود و من توانایی اینو در خودم نمی دیدم که گردنمو بچرخونم بهش سلام کنم یا هرچی . ولی دیدم خیلی درگیره گفتم میخاین من بازش کنم؟ نگام کرده بود و دستش دراز شده بود سمتم. بازش کردم و در جواب تشکرش چشمک زدمو گفتم من لیسانس باز کردن این مدل سسا رو دارم! طولانی ترین جمله ای بود که در این مدت گفته بودم.

امروز صب از جلوی ایسگاه شماره 6 آتش نشانی رد شده بودم. تو اتوبوس بودم. بعد یاده اون سال تابستون افتاده بودم که تخته شاسیامونو میزدیم زیر بغلمون و پیاده گز میکردیم دزاشیب به سمت میدون قدسو ، و هرروز از جلو این ایسگاهه رد میشدیم و به اون بنر بزرگ هیجان انگیزی که جلو درشون زده بودن و نوشته بودن آتش نشان داوطلب میپذیریم ، نگا میکردیم و چرت و پرت میگفتیم. که مثلن اگه کنکور قبول نشیم میریم اینجا گانگستر میشیم. سه چاهار ماه تموم هرروز از جلو ایسگاهه رد شده بودیم و هر روز بنره رو دیده بودیم و هر روز گفته بودیم اگه قبول نشیم به جون خودمون میایم همین جا . بعد قبول شده بودیم، قبول شده بودم. و البته بعدش هم هر روز از جلوی ایسگاهه رد شده بودم ولی بنره دیگه نبود . گفته بودم دیدی! فقط منتظر بودن من قبول نشم برم اینجا! خبر رسیده بهشون که قبول شدم ، ورداشتنش.

بعدن یه بار که با فرناز از جلوی ایسگاشون رد میشدیم ، دو سه تا از آتش نشانا جلو در بودن ، بوق زده بودیم براشون ، هفت و نیمه صب! دس تکون داده بودن برامون. فرناز گفته بود به جون خودم الان فک کردن ما خُلیم! گفته بودم ینی فک میکنی نیستیم؟ کی این ساعت صب آتیش میکنه میره دانشگا گِل بازی؟ واسه دو ساعت کل روزمون هدر میره .دی ماه بود.

یه روزی وسط دی ماه ، وایساده بودم پای تخته تابع و حد و دیفرانسیل و این مصیبت ها رو حل میکردمو توضیح میدادم. یه جاییش گفته بودم دیگه اینجوری وخته خودمونو هدر نمیدیم که بشینیم حساب کنیم! از اینجا ملومه که جواب فلان چیزه! بچه ها خندیده بودن. خانوم "ح" ، عزیز ترین معلم ریاضی دنیا ، گفته بود واقعن فک میکنی وختت هدر میره؟ گفته بودم آره.

بعد واسه اینکه وختم هدر نره ، رفته بودم کتابای تاریخ و مبانی و طراحی خریده بودم. رو یکی از تختای یکی از اتاقای یه مهمون خونه تو گرگان دراز کشیده بودم و فرق طراحی با راپید و خودکارو خونده بودم. هنوز یادمه چه جوری پله های کنار مدرسه رو یورتمه رفته بودم تا برم ریز نمرات و پرونده مو بگیرم . همون جوری که روزای آخر پله های آموزشو یورتمه میرفتم و جیغ کتونیام در میومد.

سه ماه تموم تخته شاسی به دست از جلوی ایسگاه آتش نشانی رد میشدم و فک میکردم اگه قبول نشم میام اینجا.  هیچ وخ گردنم نمی چرخید که توی ایسگاشونو نگا کنم. فقط به اون بنره که یه آقایی تو لباس آتش نشانی با کلهم تجهیزات مورد نیاز وسط یه عالمه آتیش نارنجیه باحال ، وایساده بودو نگا میکردیم. صب تا ظهر میشستیم کاسه کوزه میکشیدیم و جنسیت در میاوردیم . پرسپکتیو یه نقطه ای و دو نقطه ای و سه نقطه ای تمرین میکردیم. در یک فرایند خسته کننده باید سی تا پرده ی رنگی بین سفید تا سیاه میساختیم. بعد چهار بعد از ظهر به این فک میکردیم که قبول نمی شیم.

خانوم "ح" یه باری بعد از اجرای جشن روز معلم ، سرکلاس گفته بود مراسمو امسال داده بودن دسته اینکاره ها! خانوم "ح" به من میگفت حاضر جواب.

رفته بودیم که درباره ی انیمیشن تحقیق کنیم. بهمون یه معرفی نامه داده بودن که از در جا.م ج.م بریم تو و از اونجا بریم دانشکده ی صد.ا و سیما. دره اصلیش تو نیایشه. آقاهه رامون نداده بود. ینی یه جوری به من و کوله ام نگاه کرده بود که انگار من تا دندون مسلحم و الان میخام سازمانشونو منفجر کنم و تریبون ها رو در اختیار خودم بگیرم و کلن نظامو بپوکونم. گفته بود نمی شه! نمی شه ! امکان نداره! اصن کی اینو امضا کرده؟ کی شما رو آفیش کرده؟ من نمی تونم! برو برو! من همین جوری نگاش کرده بودم.

رفته بودیم جلو در نیایش. آقاهه بدش نمیومد بازرسی بدنی کنه مارو. کارت ملیمونو گرفته بود و همچنان بد بینانه هی به من گفته بود دخترشی؟ گفتم نه. بعد استاده سر جلسه ی امتحان بود. ما نشسته بودیم رو مبلای کوتاه دفترش. اومده بود . گفته بودم میشه لطفن بگین که چن سالتونه؟ گفته بود نه! گفته بودم وا! من شنیدم میگن از آقایون نباید درباره ی حقوقشون بپرسی ، معذوریت گفتن سن ماله خانوماس! گفته بود حقوقمو میگم ، حاضر جواب.

بعد یه فیگوره سوپر من برامون کشیده بود ، شبیه همون آقاهه رو بنر آتش نشان داوطلب. گفته بود توام برو گرافیک. موفق میشی.

 

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment تو بِبار()

حالا ضجه بود یا هرچی به هرحال حواس منو از درد پرت کرد

سرم درد میکنه. کلن حالم خوش نیست. دیشبم سرم درد میکرد.همه جام درد میکرد اصن. تا هفت تحمل کردم و فک کردم دیگه خوب میشه. ولی نشد. هفت صب یه ژلوفن خوردم و خابیدم تا یک.

الانم یه چار ساعتی هس که باز شرو شده. ولی زیاد نیس.

غروب حوصلم سر رفته بود نشستم اینو کشیدم. کلی طول کشید. بلخره بعد از مدتها دوباره جعبه آبرنگمو آوردم بیرون. نقاشی با آبرنگ خیلی خوبه ولی وخت گیره. ینی من خیلی وسواسی باهاش برخورد میکنم.

فک کنم تا آخر عمرم هروخ حرف آبرنگ بشه یا باهاش کار کنم یاد آ.ه.و.یی بیفتم. استاد تصویر سازیمون که نقش بسیار پرنگی در ایجاد تنفر من نسبت به آبرنگ داشت. فک کنم دقیقن به اندازه ی خودش،  منم حرصش دادم. کلن ما همو درک نمی کردیم. اون یه چیزی میگفت من یه کاره دیگه میکردم. همشم بهم میگفت بیا آتلیه ام از اول بهت یاد بدم!!!  حالا من کلاسای دانشگاهو به زور میرفتم. همیشه تهه کلاس و دمه در میشستم هی میرفتم بیرون! 

آخرین بار واسه پایان نامم رفتم سر یکی از کلاساش. کلی از کارم ایراد گرفت و غر غر کرد و کوبیدشون. آخرشم گفت واسه این کارت انقد! بده که اصن سرکلاس من گوش نمیدادی! همش با اون دوستات میشستی اون تهه کلاس هر و کر میکردین! گفتم کی استاد من؟  من اصن کلاسای شما رو نمی اومدم! بچه ها کلی خندیدن. خودشم خندید. 

کلن استاد خفنی نبود. نمیدونم چرا من هر دوتا تصویرسازیامو باهاش ورداشتم. فک کنم به خاطر اینکه خودشم همش تو پیچ بود. میرفت یه چایی بخوره،  دوساعت بعد میومد. تنها نقطه ی اشتراکمون با هم همین چایی بود.

حالا الان اگه اینو ببینه میگه "ضجه زدی تو اجرا کردنش"

چرا اونوخ؟ چون از منظر ایشون کسی در قهقهه ی مستانه کارشو اجرا کرده که همه ی رنگاش با هم قاطی شده و پاشیده این ور اونور. کلن هرچی شلخته تر و کثیف تر و بدرنگ تر باشه،  حرفه ایه تره. 

   + ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤
comment تو بِبار()

حالا شمام اگه دوس دارین شرکت کنین تو این بازی

دیشب پریا یه بازی تو وبلاگش گذاشته بود ، که من قبلنم دیده بودم، قرار بود آخرین اس ام اس دریافتی و ارسالی مونو بنویسیم. من دیگه تقریبن دو سالی هس اس ام اس هم کم میفرستم! قبلن فقط اس ام اسی ارتباط برقرار میکردم ، الان همونم کم شده! تو دوران دانشگاه که کلن انگشتام له بود همیشه انقد اس ام اس میزدیم به هم. الان ولی یک سکوت دلنشینی برقرار است روی گوشیم! که البته اپراتور دوم وظیفه ی خودش میدونه هر از چند گاهی این سکوتو با پیشنهاد های مسخره ای همچون آهنگ پیشواز و این برنامه ها! بشکنه .

البته بعضی شبام یهو با راضیه یا آزیتا شرو میشه اس ام اس بازیمونو ، او ه ه ه ه ه! انقد دری وری میگیم به هم که خدا میدونه. ولی با فرناز و الی خیلی وخته اس بازی نکردم. امروز با الی چت کردم. حرصشو در آوردم! نمی دونم چرا این الی عادت نمی کنه به من! کلن از زمان دانشگاه من سه سوت میتونستم حرص الی رو دربیارم. هنوزم همونجوریه!

بعدش ، یادم افتاد ترم هفت تو یونی ، من تازه عکاسی تخصصی دو گرفته بودم. سیصد تا پروژه داشت! اونوخ یه پروژه ی مهمش فضای شخصی عکاس بود. که باید یا با تک فریم یا تو چند فریم ، به معرفی از فضای شخصی خودت میدادی. بعدش من از اس ام اسام عکاسی کردم! انقد چیزه باحالی شد. اس ام اسام به پنج نفر از آدمای زندگیم رو عکاسی کردم ، که نشون بده "من" به عنوان عنصر ثابت ، در برخورد با عناصر متغیر "آدمها" ، رفتار متفاوت و ادبیات متفاوت دارم. واسه ارائه هم خیلی از خودم خلاقیت به خرج دادم همشو تدوین کردم با هم شکل یه فیلم کوتاه شد ، بعد روی اس ام اس هر آدمی ، زنگ مخصوص خودشم میومد و کلی بامزه شده بود. روز ژوژمانم تو لب تاب هی اکران میشد و همه نشسته بودن اس ام اسای منو میخوندن ، من جزوه ی امتحان بعد از ظهرمو!

چه امتحانیم شد اون امتحان!

ادامه مطلب
   + ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳٠
comment تو بِبار()

کلن پاسپا.رتو قانونش اینه که شبه ژوژمان باید انجام بشه!

هنوز هم بعد از این همه انگشت فرسایی من در این وبلاگ ، بیشترین کلمه ای که مردم را از طریق سرچ در موتور های جستجوگر به اینجا میرساند ، واژه ی منحوس "پا.سپارتو" می باشد!

عمق نحسی و چندشی و حال به هم زنیه این واژه را فقط ما هنری ها درک می کنیم! کلن سه تا واژه ی متبرک! در رشته های هنری علی الخصوص گرافیک ، وجود دارد که شما اگر بلد باشید 40 درصد راه را رفته اید ، یکیش همین "پا.سپارتو" است.

اینکه "حالا چرا چندش است؟" را، اینجوری که من اینجا بنویسم ، شما درک نخاهید کرد! باید توی شرایط قرار بگیرید. ینی باید در تمام طول ترم که همه ی بچه های مهندسی و علوم زیستی و روانشناسی و غیره و ذالک! فقط  میروند سر کلاس و جزوه بر میدارند، شما هی بروید سرکلاس و کار ارائه بدهید. هی اتود بزنید و هی استاد ایرادهای بنی اسرائیلی بگیرد.شما بروید اصلاح کنید! بکوبید و از اول بسازیدش اصلن! دوباره کارتان را بزنید روی دیوار و استاد و بچه ها ایرادهایش را بگویند. باز دوباره شما بروید رفع اشکال کنید. بعد بروید تست رنگ بگیرید. بعد همین جوری هی این کاراها را برای همه ی 20 واحدی که دارید انجام بدهید. آنوخت شبه امتحان که میرسد و همه ی بچه های مهندسی و علوم زیستی و روانشناسی و غیره و ذالک! یکی میزنند توی سر خودشان و یکی توی سر جزوه های کت و کلفتشان ، شما تشیف میبرید "چِرا" ! و قشنگ خوش میگذرانید و عین خیالتان هم نیست که فردا هشته صبح "ژو.ژمان" دارید. چون شما در طول ترم جان هایتان را کنده اید!

بات! هیِر ایز اِ اسلَش! این شرایط باشکوه و چرا و عیش و نوش ، در شرایطی قابلیت اجرا دارد که استاد انقدر خوب و پرفکت و فرشته خوی! باشد که بگوید "دانِژو های عزیزم! احتیاجی نیست کارهایتان را پا.سپارتو کنید" که البته بسیار به ندرت اتفاق می افتد.

بعد بعضی استاد ها هستند که میتوانند شما را شکنجه کنند و بگویند پا.سپارتو باید حتمن فارسی بُر باشد. وختی شما گیر همچین آدمهایی می افتید ، دورِ عیش ونوش و لهو ولعب که هیچ ، دوره خاب راحت را هم باید خط بکشید، پررنگ!

یکی دوتا اگر باشد مشکلی نیست! میشود با کمی تاخییر به مراسم با شکوه "آخ جون من واسه فردا هیچ کاری ندارم" رسید. اما مشکل اینجاست که فقط استادهایی که کارهایشان بالای 30 عدد است اصرار به پا.سپارتوی فارسی بر دارند! آنوخت شما باید تمام شب ژو.ژمان را تا صبح! بشینید هی نوارهای 5 سانتی ببرید و گوشه هایش را با کاتر برش 45 درجه بزنید و یک قاب بسازید و بچسبانید دور شاهکار هنریتان! حتا ممکن است تمام بچه های مهندسی و علوم زیستی و روانشناسی و غیره و ذالک! خابیده باشند و شما هنوز ده تا کار دیگر داشته باشید که "پاس" نشده اند.بعد دوساعت مانده به هفت صبح که کارتان تمام میشود مفاصل زانو و آرنج و ستون فقرات و گردن و مچ دستتان دیگر به شکل اولیه ی خود برنمی گردند. و اتاق پر از بوی چسب رازی ! و چسب ماتیکی و خرده ی مقوا و تیغ های کند شده ی کاتر و چسب کاغذی است. حتمن و قطعن مقواها و کاغذ ها انگشتهای دستتان را در قسمتهایی بریده اند. شما نمیدانید ولی بریده شدن دست توسط کاغذ از زخم شمشیر هم بدتر است! بعد باید همه ی اینها را شوت کنید یک وری! و راه خود را تا تختان باز کنید و یک ساعت بخابید و تازه قبلش هم اس ام اس بزنید به بقیه که "مال من تموم شد! دارم میخابم دیگه!" حالا قانع شدید که چرا هنوز و حتا تا همیشه! واژه ی پا.سپارتو میتواند ماها را مور مور کند؟

البته جواب سوالی که توی سرتان چشمک میزند و دوست دارید بگویید (بی مسئولیتی از خودمان است و این همه وخت داشته ایم و اینها!) را من در تیتر مطلبم نوشتم!

   + ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢
comment تو بِبار()

بیشتر بدانید (2)

این هفته ام کنفرانس چاپ ماشینی دارم ، مدیونی اگه فک کنی یه خط خوندم ! تازه باید فیلمشم تدوین کنم،پاور پوینتم بسازم ! من کلا خوشالم ! می دونم !

----------------------------------------------------------------------------

بعدشم که تصویر متحرک داشتیم با استاد الفِ عزیزم ! این زنه جُمعس! کاملن تعطیل!! شما نمی دونین من چی میگم ! من ترم دو باهاش تصویر سازی داشتم روز ژوژمان برگش به من گف تو خیلی خوب بودی ! کاراتم بیسته بیسته اما یک و نیم جلسه تاخیر داری من بهت می دم نوزدهو هفتادو پنج ! من اونوخ تو کف یکو نیم جلسه تاخیرم هنوز ! ینی چی آخه ؟

---------------------------------------------------------------------------------

 مجبور شدم شص بار برم تا کپی بیرون یونی واسه کپی و فکس ! بعدشم که رفتم بانک پول ریختم ، اونوخ اون آقای مسئول باجه که ترم پیش ، روز آخر با من دوا کرده بود هی ازم حرف می کشید که اینا جریانش چیه ؟ واسه چی داری این پوله رو میریزی؟ منم می خواستم بش بگم ببین بی خیال ! من ناراحت نیستم از دستت ! راحت باش ! حواست جمه کاری باشه که داری می کنی !

----------------------------------------------------------------------

کلن از این مسخره بازیای استادا خوشم نمیاد . مثلن که چی ؟ الان تاخییر میزنی واسه من خوشالی ؟ خوب بزن ! اگه تو با این چیزا خوشال میشی بزن ! والا !

---------------------------------------------------------------

یه روزایی میشه که یه ساعت میشینیم رو پله ی دم بوفه تو آفتاب با آزیتا و پگاه و تکتم دری وری میگیم میخندیم . که پگاه لاک میزنه و منو آزیتا جک میگیمو هر و کر میکنیم . بعضی روزا با خودم فک می کنم که عمرم به هدر میره اگه این دوساعتو بشینم سر کلاس انیمیشن . که ترجیح میدم بمونم تو ترافیک پارک وی ، اصن پشت چراغ قرمز فرمانیه! ولی دانشگا نباشم .

---------------------------------------------------------

بعد از ظهرشم با آقای میم تجزیه تحلیل آثار هنری داشتیم منم قبلش با فرناز کل خیابون ملاصدرا رو بالا پایین رفته بودم واسه عکاسی و حسابی آفتاب خورده بود به مغزم و داغون شده بودم ! یکو نیم رفتیم سر کلاسش . دختره که جلوم نشسته بود مجله سیب سبز خریده بود. ازش گرفتم اونو خوندم بعدم هی انقد گفتم استاد بسته بریم بریم ! اونم گف خوب تو برو ! کلن تو نمی تونی یه دقه یه جا بشینی ! منم از خدا خواسته پاشدم رفتم ! بعدن فرناز گف واسم حضوریمو زده سه جلسه ایم که استاد غیبت زده بوده تیک زده واسم !

------------------------------------------------------------------

رفتیم تو سالن تربیت بدنی دیدیم رو برد زده کد 91092 کد شنا هست نه تنیس رو میز. الی و فرنازو آزیتا نزدیک بود بزنن زیر گریه ! منو راضیه رفتیم بالا پرسیدیم بعد مسئولش گف آره اشتبا شده، اما الان شما اگه تنیس ور داشتین همون تنیسین. منم رفتم پایین به اینا گفتم خانومه میگه اشتبا شده بوده ما به همه گفتیم تو حذفو اضافه درستش کردن شماها کجا بودین تا الان ؟ دیگه باید برین همون شنا و سه جلسه ام تشکیل شده و اینا ! ینی فرناز رسمن نزدیک بود گریه کنه ! گف بگو به قرآن ! منم هر هر خندیدم و اینا هرچی از دهنشون در اومد بهم گفتن...  رفتیم تو سالن و دیدیم به به همه لباسو کتونیو ! کلن برو بچز اومده بودن اعزام شن مسابقات جهانی انگار! مام خوشال با مانتو و جین و کوله! دوستانم که با کفش تق تقی !

--------------------------------------------------------------

دیروز با فرناز داشتیم میرفتیم یونی اومدیم از میون بر بریم ولنجک بعد گم شدیم! هی رفتیم بالا و بالا و بالا تر و باز هم بالاتر! و نرسیدیم! در آخر تو یه سربالایی فرناز به سختی وایساد تا من از یکی از مهاجران افغان ، راه رسیدن به ولنجکو بپرسم. مث کف دس میشناخت اونجارو. سه تا آدرس گف بهمون بعد آخرش دید به ما امیدی نیس گف ببین ماشینتو "آخر کُن" برو دنبال این تاکسیه ! این میره سمت راست شما برین سمت چپ ! عاشق "آخر کن " شدم ینی!

-----------------------------------------------------------------------

مجبور شدم دوباره یه فرم پر کنم و دوره بیفتم تو ساختمون آموزش تا امضا جم کنم. بعد منشی معاون دانشگا میگه چرا تو اومدی امضا بگیری؟ اینا کاره لویی ِ! میخاستم بهش بگم عزیزم از درخت چنار توقع داشته باشی آناناس بده خیلی محتمل تره تا اینکه از لویی توقع داشته باشی از صندلیش دل بکنه!

--------------------------------------------------------------------

وای من قول میدم دیگه فردا انقد نشینم پای لب تاب و یکم اتود بزنم برا پایان نامم و یکم لغت بخونم از 504 و دراز نشست برم و آب بخورم به جای چایی و اتاقمو تمیز کنم و ناخونامو مرتب کنم و دختر خوبی باشم و به این زندگی جغد گونه پایان بدم! خب میدونی ! قول نمیدم! اما تلاشمو میکنم!

-----------------------------------------------------------------------------------

اگه پایان نامه مو نوزده بشم معدل کلم میشه هیژدهو چلو هف. باید یه پرسو جو کنم ببینم این عدد شگون داره یا نه !

----------------------------------------------------------------

یه شرایطی هس که من بهش میگم شرایطه به دَرَک! ینی وختایی که همه چی برا آدم به درک میشه . بعد انقد خوبه ! یه حالی میده که نگو ! الان مدتهاس که نتونستم این شرایطو برا خودم فراهم کنم .

   + ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩
comment تو بِبار()

بیشتر بدانید(1)

سه شنبه رفتم پیش میترا تا باز موضوع تئوری پایان نامه مو عوض کنمو هی براش آسمون و ریسمون بافتم به هم ، آخرش گفتم استاد به نظرم بهتره که اصن من رو این کار کنم! گف ینی موضوتو میخای باز عوض کنی؟ قیافش شده بود شبیه سنجاب عصره یخبندان وختی پلک چشمش میپره!:))))

----------------------------------------------------------------------------------------

بعدش اینکه الان بلخره اصرار های من به سایت یونی به نتیجه رسید و صفه آموزشم وا شد و نمره هامو چک کردم. یاه یاه یاه! یونیمون این ترم کلی کلاس گذاشت برامون که اگه تا فلان تاریخ شهریه رو تسویه نکنین صفه انتخاب واحدتون باز نمیشه بعدش شب انتخاب واحد یه طومار نوشته بود که فقط هفتادو دو ساعت وخ دارین شهریه تونو به صورت آن لاین واریز کنین. چن روز بعدش زده بود اگه ندادین دیگه ندین! واحدا به صورت خودکار حذف میشن! اونوخ امروز رفتم دیدم که نوشته به مناسبت جشن انقلاب ! مهلت پرداخت شهریه ها تمدید شده! تا بیستو دوم بهمن وخ دارین شهریه بدین. فک کنم یه کم دیگه به خاطر ولنتاین و نزدیک شدن عیدو اینا آف بخوره شهریه ها !!! 

-------------------------------------------------------------------------------------

می دونی ؟ نمی دونی دیگه ! عب نداره البته همون بهتر که ندونی ! خبریم نیس!حالا ما که میدونیم کجا رو گرفتیم؟

-------------------------------------------------------------------------------------
دیشب اس دادم به الی گفتم نمی شه اسم منم تو پایان نامتون بنویسین مثلن منم بودم ؟ حساب میکنم باهاتون. اونم برگش گف احمق! حالا چقد میدی ؟ پرسیدم چقد میخای؟ گف دو تومن ! منم براش نوشتم بیشین بابا فک کرده شا.دی قدیر.یانه ! والا ! ولی خدایی خیلی خوب میشد اگه میشد اسممو بنویسن منم تو این هاگیر واگیر این هش واحد مسخره رو پاس میکردم میرفت پی کارش !

--------------------------------------------------------------------------------

پس فردام که دفاع الی ایناس باز باید گل بخرم . دیشب اس زده که "با سلام و احترام شما دعوتین به دفاعیه ما از ساعت یازده تا 1 و ...! " منم گفتم ناهارم میدین ؟ فش داد ! حالا من یه آدامس باد میکنم می شم بی فرهنگ خودش هرچی از دهنش دربیاد میگه ! البته من که میدونم حرصش میگیره خودش بلد نیس آدامس باد کنه !

-------------------------------------------------------------------------------

یه ترمی بود که همه ی دوستام شنبه ها میرفتن یونی اونم هشته صب ! بعد فقط منو راضیه کلاسمون فرق داشت . اونوخ غروب جمعه که میشد من بهشون اس میدادم دلتون بسوزه من فردا کلاس ندارم ! بعد کلی فش میدادن بهم ! روانی بودم خودم میدونم !

-------------------------------------------------------------------------------

ببین میدونی! اصن بذا یه چی بگم بهت ! این لویی قبل از اینکه بیاد تو گروه گرافیک، منشی گروه پژوهش هنر بود. بعد رئیس گروه پژوهش هنرِ ما خودش یه آدمه تعطیله به تمام معناس. ینی تعطیلا! ما بهش می گیم دُلمه. :- ))) البته بخاطر استایل مقنعه سر کردنش . چون میشه شکل دلمه ای که محتویاتش ریخته بیرون. ینی دلمه ی ترکیده ! بعد فک کن اون که خودش تعطیل بود یه بار سر کلاس بودیم ریموت پروژکتور گم شده بود به یکی از بچه ها گف یا برو یه تیکه چوب بلند بیار اینو از دکمه خودش روشن کنیم یا برو بالا از لویی ریموت بگیر. بعد یه ثانیه بعدش گف البته چوب از لویی بهتر کار میکنه !:-)))) ینی میخام عمق فاجعه رو بدونی.

 

   + ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٥
comment تو بِبار()

و قیافه ی من تا آخر ترم دو نقطه دی !

یه استاد اندیشه داشتیم ، بهترین استاد روی زمین بود! ینی انقد این زن عالی بود ، تو انتخاب واحد کلاسای پنجاه نفریش سه سوت پر میشد. با سواد، منظم ، فوق العاده مودب و باشخصیت و صبور و اصلن یه استاد و یه انسان واقعی.

بعد یه ترم بلخره قسمت شد ما باهاش کلاس گرفتیم ، چارتایی. ترم پائیز بود. ساعت 5 تا 7. فقطم ما چارتا هنری بودیم.همه یا علوم پایه بودن یا الهیات و اینا!

بعد از چند جلسه به این نتیجه رسیدیم که خیلی ساعت گندی کلاس ورداشتیم! چون استاد تا هفت و گاهی هفت و ده دقه هم طول میکشید کلاسش و تا برسیم خونه (من و الی البته ) ساعت میشد 9!

بعد گفتیم بیایم با استاد مطرح کنیم که اگه میشه نیم ساعت زودتر بیاد و نیم ساعتم زودتر ما رو ول کنه بریم! منم خیلی دوستانه تو جمع کلاس اینو مطرح کردم. بچه ها؟ رسمن حمله کردن به من که چقد تو پررویی! نخیر! نمی شه! استاد قبول نمی کنه. اصن ما نمیایم و نمیتونیم و اینا!

منم گفتم خب باشه! پس من فقط از طرف خودم میگم! اونام گفتن بگو!

بعد من رفتم پای تخته نوشتم : "استاد سلام!ببخشید استاد واقعن! ولی ما بابامون گفته شب شد نیومدی ، دیگه نیا! میشه کلاس یکم زودتر تموم شه خب؟"

 اینا هی گفتن پاکش کن! زشته ! بده! فلانه. منم اهمیت ندادم. تا استاد اومد.

 وسایلشو گذاشت و تخته رو نگا کرد و گفت اینو کی نوشته؟ من دستمو بالا کردم و گفتم : من!

گفت باشه اشکال نداره! شما شیشو نیم برو!

قیافه ی بچه ها دیدنی بود !

   + ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment تو بِبار()

احتمالن استادم یه دقه به ما خندیده!

پیروی این پست ، ما یه همسایه ای داریم که هفتو نیم صب ، میاد زنگ خونمونو میزنه قبل از سلامم میگه آخی ! سرده ها! خب من نیم ساعت بود همش بیدار شده بودم ، و با سوئیشرتو موهای باز و افشون پریشون! رفته بودم دمه در و دیده بودم خانوم همسایه هستن . فک کردم لابد اومده بگه چرا بابات وساطت کرده شوفاژا رو ببندن! ما یخ کردیم! بعد گفتم الان خودش میبینه من این همه لباس پوشیدم دیگه! میفهمه منم سردمه به خدا ! و اینا!

خلاصه همینجوری داشتم برا خودم داستان میبافتم ، که گف : خوبی؟ گفتم مرسی. گفت : تو درست تموم شده؟ گفتم آره یه سالو اندی میشه! بعد خیلی همینجوری یهویی گفت: کتاب تنظیم.خا.نو.اده تو میدی؟

من کاملن بیدار شدم از خاب  و سه دور پلک زدم و گفتم : من کتاب نداشتم!!! گف : وا! پس چیکار کردی؟ بعد من که نمی تونستم بهش بگم آخه تنظیم خوندن داره؟ دری وریه همش! گفتم به ما جزوه داد خودش. منم نگهش نداشتم راستش!

ناامید شد و گفت واسه پسرش میخاسته و اینا. حالا انگار من پرسیدم واسه خودت میخای؟؟؟؟

بعدش یاد امتحان خودمون افتادم! تو ادامه مطلب مینویسم بقیشو!

ادامه مطلب
   + ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٧
comment تو بِبار()

البته آخرشم به هممون بیست داده بودین

استاد "ق" عزیز! منو ببخشید که الان اینا رو میخام اینجا بنویسم. امیدوارم شما اون روزو یادتون نباشه! چون ما هنوز یادمونه و هر بار که یادآوریش میکنیم کمه کم سه دقه میخندیم!

شما استاد متوسطی بودید. روز اول یادتون هس از من پرسیدین کدوم هنرستان بودی؟ گفته بودم "من هنرستانی نبودم. دیپلم ریاضی دارم. " بعد شما مثل همه ی استادهای دیگه خوراکتون مهیا شد که هی منو آبزِرو کنید و هی نگران باشید که "هنر را نفهمم".

بعد به ما گفته بودید که باید با شابلون سیلک کار کنیم و رنگ پارچه. روی مقوا! رنگ پارچه خیلی چیز باحالی بود. یک ماده ای مثل ماست خامه ای ! که به خاطر بیس آب داشتنش ، شابلون تمیز کردن هم بسیار کار راحتی بود!

ما سر کلاس شما بلند حرف نمی زدیم. من و راضیه میزهایمان چفت هم بود . الی و فرناز روبروی ما. شما هم که از کنار میز من تکان نمی خوردید. البته که نصف اول ترم درگیر پیدا کردن آتلیه و آرایشگاه برای دخترتان بودید و نصف دومش را هم موبایل به دست پیگیر دلیور شدن کارت های عروسی به فک و فامیلتان!

ولی این مشغولیت ها باعث نمی شد که شما از فضولی کردن توی کار بچه ها دست بکشید.

بعد اون روز من داشتم خیلی دقیق و علمی میزان مورد نیاز آبی کبالتی را که باید به حجم سبز رنگ توی کاسه ام اضافه میکردم ، بررسی میکردم که شما قاشق و کاسه بدست تشیف آوردید بالای سرم و گفتید: داری چیکار میکنییییی؟؟؟؟ گفتم " دارم فیروزه ای میسازم!" گفتین : فیروزه ای ترکیب چه رنگاییه؟؟؟ گفته بودم سبز، آبی، سر سوزن نارنجی. شما تائید کرده بودید و جلوی چشمهای گشاد شده ی من یک قاشق بزرگ آب کبالت و زرد اصلی و قرمز وینستون را ریخته بودید توی ظرفتان و مشغول هم زدن شده بودید. من و راضیه به هم نگاه کرده بودیم و شما قدم زنان دور شده بودید از میز من. و بعد دیده بودم که هر از چندگاهی چند قطره از رنگ های روی میز به کاسه ی تان اضافه میکنید.

من رنگ را ساخته بودم . و شما لبخند زده بودید. و نگفته بودید ثمره ی تلاشتان چی شده بود بلخره! بعد خودم دیده بودمش! کاسه ی حاوی "دسترنج" تان کنار قوطی های رنگ روی میز بود. یک حجم بنفش با رگه های قهوه ای وخردلی و زرشکی و سورمه ای! راضیه هم دیده بود. لبخند زده بودیم به هم.

الی شابلون به دست آمده بود توی کارگاه ، و کاسه ی رنگ را گرفته بود دستش و بلند داد زده بود : این دیگه شاهکار کدوم اُسکُلیه؟؟؟؟

و بال بال زدن من و "هیس" گفتنِ راضیه و "استاد " گفتنِ فرناز هم باعث نشد که جمله اش نصفه بماند. بعد شما قدم زنان تا تهه کارگاه رفته بودید. من و راضیه دویده بودیم توی راهرو و فرناز همانجا پایین میزش غش کرده بود از خنده!

بعد من و راضیه سه بار نفس گرفته بودیم وسط خنده هایمان و گفته بودیم "وای استاد حذف میکنه الی رو!"

بعد از یه رب برگشته بودیم توی گارگاه . و همه ساکت بودند و الی به من نگاه نمی کرد. فرناز هم اصلن رفته بود تهه کارگاه پیش مهسا.

شما ولی اعتماد به نفستان توی حلق من بود وختی رفتید و به پگاه گفتید : گلبهی بلدی درس کنی اونوخ؟

   + ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٥
comment تو بِبار()

بر هر نعمت شکری است واجب

دیروز ساعت دوازده رسیدم پیش راضیه و آزی. شاکی ، از پیشنهاد الی گفتم و راضیه برایم آب خنک ریخت و آزی قاطی کرد که خب من بهش میگم اصن و نمیخاد بیان و اینا! منم گفتم نه بابا حالا وایسا یه جور دیگه بهش میگیم. به فرناز اس دادم و گفته بود فرقی نمی کند کجا ، اما آب و آتش نه! خوب نیست . به الی اس داده بودم :کافی شاپ پس. گفته بود آدرسشو اس کن.

باز آزی هی گفته بود فرحزاد فرحزاد و من و راضیه گفته بودیم حالا عب نداره کافی شاپم خوبه. گفته بودم اصلن از لحن الی خوشم نیومد. ینی چی که ما میگیم اونجا، شمام 5 و نیم اونجا باشین؟ من هرجایی که بقیه گفتنو ، گفتم پیشنهاد اینجاهاس نظرت چیه؟ حالا خوشم نیومد واقعن که فقط نظر خودش و الهام مهم بوده انگار!

بعد فرناز زنگیده بود و آزی آدرس سپهر را داده بود بهش و ما هم نشسته بودیم به حرف زدن و من از مدرسه گفتم و آزی هی وسایل پذیرایی آورد لواشک و شکلات و پولکی و چای و میوه و لیموناد! من فقط نصفه یک بیسکویته شکلاتی خوردم با چایی. آزی یک ظرفی آورد که تویش شامی های خوشمزه ی مامان راضیه بود. خالی خالی خوردیم و من که داشتم به الی میزنگیدم گفته بودم : آزی همشو نخور ا! من میخام باز!

به الی گفته بودم پس چرا برگشتی کرج تو باز؟ مگه نمیخاستی خونه الهام اینا بمونی؟ و گفتم آب و آتش رای نیاورد و خب فرحزاد هم که شما نمی آیید . آزی میگوید کافی شاپ سپهر . شهرک غرب. بلدی؟ گفت اس کن آدرسو.

بعد قرار شد ما با الهام بیایم که خانه شان و دفترش 10 مین با دفتر راضیه فاصله دارد.

بابای راضیه آمده بود و برایمان پلو با مرغ دست پخت مامان راضیه را آورده بود.که مرغش وای یک بوی ادویه ی خوبی داشت. آزی غذا را داغ کرده بود و من و راضیه درباره ی آن آدمهای توی دفتر کاری قبلی الی حرف زده بودیم و راضیه هم گفته بود خیلی آشغال بودند. بعد حرف رسیده بود به آن مشاوری که من سه هفته توی دفترش منشی بودم و می دانستم درآمد روزانه اش قشنگ یک میلیون است ولی اسکروچ است. و راضیه گفت روانیه بابا اصن. سه بار از دوست من پرسید گل چی برات آوردن روز خاسگاری؟ و آزی گفته بود مهمه خب! لابد میخاسته ببینه خسیسن یا نه!

بعد درباره ی بالا رفتن سن حرف زده بودیم و همان "هنوزی" که مریم به من گفته بود. و بچه ای را به سرپرستی قبول کردن. و آزی گفته بود قبول ندارد که می گویند خیلی از بچه های پرورشگاه ح.ر.ا.م.ز.ا.د.ه هستند. من گفته بودم خب نه. معلومه که شاید همشون نه. ولی یه بخشی شون. راضیه گفته بود توی ذات بچه ها میماند. آزی گفته بود وا! چه ربطی داره؟ ینی فقط یه جمله ی عربی ذات آدم را میسازد؟ گفته بودم نه! اصلن بحث جمله و ذات نیست. بحث این است که وختی تو خودت دیپ این ساید میدانی که داری یک کار غلط انجام میدهی، نطفه ای که توی آن شرایط بسته میشود سالم نیست. گفته بودم اصلن دین مهم نیست. لائیک باش. کسی که دین ندارد هم قانون و سر نوشت بچه برایش مهم است. این که بچه اش را قانون بپذیرد. چرا خیلی وختها زن ها بچه را وسیله میکنند تا نسبت خودشان قانونی کنند؟ چون همه برایشان هویت مهم است. بچه شان باید هویت داشته باشد تا قانون قبولش کند. تا به رسمیت شناخته شود.هویت هم پدر میخاهد. وختی رابطه ی دونفر باهم روی هوا باشد بند ناف خیلی ضعیف است برای وصل کردنشان به هم. این وسط اصلن دین مهم نیست. کسی که ز.ن.ا میکند میداند کارش ممکن است یک ثمره ای داشته باشد. ولی وختی نمی تواند نتیجه را قانونی کند بچه را میسپرد به خود قانون. راضیه گفته بود این همه ای که توی همه جا و دین از شرایط رابطه و سالم بودنش میگویند الکی نیست. بحث اصلن یک جمله نیست. بحث این است که آن جمله یک بندی است که شما روی هوا زاد و ولد نکنید. آزی قانع نشده بود و گفته بود اصلن همه ی حرفها درست . آن بچه چه گناهی کرده؟ گفتم هیچی آزی. ولی فک کن که تو توی خانه خابیدی و دو نفر خانه را آتش میزنند. تو تقصیری نداری از همه جا بی خبری اصلن ، ولی توی این آتش میسوزی. نسوزی بوی دود که میگیری حداقل!

حاضر شده بودیم و من یک عکس سه در چاهار هم انداخته بودم بعد از کلی مسخره بازی. ساعت شده بود پنج و الهام حتا یک میس هم نیانداخته بود . دراز کشیده بودم روی مبل و بهش اس داده بودم رسیدی؟کجایی ؟ ما حاضریما! زنگیده بود که من یه ربه پایینم ! ما سه تایی گفته بودیم وا! خب چرا نگفتی؟؟؟

تا سپهر توی ماشین الهام ذوب شده بودیم. کولرش خراب بود. قفل فرمان هم نداشت. ضبط هم.

الی زودتر رسیده بود . یک میز شش نفره دادند بهمان و من و آزی هی کف دستهایمان را چسباندیم روی شیشه ی تمیز و خنک میز. منو را نگاه کردیم. فرناز هنوز نرسیده بود. یک چیپس و پنیر سفارش دادیم که تا آمدنش سرگرم باشیم.بعد الی تریف کرده بود که منه بیشعوره ا.ن چند روز پیش توی یاهو سرکارش گذاشته ام و گفته ام شهریور نامزدیمه! و الی باورش شده و من آخرش گفتم زر زدم! و همه خندیدن و من گفتم انقد حرصش گرفت که دیگه جواب نداد ساین اوت شد کلن!

فرناز آمد و ما با تقلید از پسره میز بغلی که با یک دختره آمده بود لیمون گلاسه سفارش داده بودیم ، در حالی که راضیه میگفت موخیتو است و من گفتم خب موخیتو که توی منوشان ندارند، لابد لیموناد است! و الی گفته بود نه بابا لیمون گلاسه است و الهام نگذاشت بپرسم از کافه دار و گفت ضایس! تازه من و راضیه گفته بودیم به پسره بگویم بدهد یک هورت بخوریم اگر خوب بود سفارش بدهیم!

بعد لیمون گلاسه یک لیوان بلند و باریک بود که رویش سه تا اسکوپ گنده بستنی نمی دونم چه طعمی ، اما خوشمزه و جدید داشت و آبش! هم مزه ی آب فالوده شیرازی میداد. کلن چیز خوبی بود ولی اونی که اون پسره داشت نبود! بستنی شکلاتی الی هم خیلی خیلی خوشمزه و تلخ بود. خیلی .

درباره ی همه چی حرف زده بودیم و فرناز مثل همان وختها ،باحال، یک چیزهایی از انجمن تریف کرده بود که غش کرده بودیم از خنده و حتا گفته بود منیر دانشگاه تهران دارد ارشد میخاند! و من هم گفته بودم پس دانشگا تهرانم خز شد!

میز کناریمان هم 8 نفر دختر بودند که هفتادی اینها بودند گویا و انقدر سر و صدا کردند که سه بار دختر کافه دار بهشان تذکر داد و ساکتشان کرد.

ساعت هشتو نیم زده بودیم بیرون و الی اول گفته بود برمیگردد کرج و ما گفته بودیم دیگه الان شبه! کجا میخای بری؟ و بعد از جیش! که چشمهایش باز شده بود گفته بود باشه نمی رم خب. و با الهام رفته بود خانه شان. راضیه و آزیتا هم رفته بودند و من و فرنازِ شاهکار! که سویئچ را توی ماشین گذاشته بود و تشیف آورده بود ! کنار ماشین ایستادیم تا گلی بیاید و سوئیچ یدک را بیاورد.

یک شبه خوب ، خیلی خوب ، با دوستهایم. خدا را شکر به خاطر نعمت دوست.

+نوشته بود قرآن(به خط عثمان طه ) 600 صفحه است که تقسیم بر 30 میشود روزی 20 صفحه. بیست صفحه تقسیم بر 5 وعده نماز میشود 4 صفحه بعد از هر نماز. این طوری هر ماه میشه یک ختم قرآن داشت. 


 

 

   + ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment تو بِبار()

عکس های نهایی

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
   + ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
comment تو بِبار()

thank u all for ur attention,its finished

با این که دقیقن یک سال ازش میگذره اما انگار یه ماه گذشته!افسوس

ادامه مطلب
   + ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
comment تو بِبار()

!dont give up,u r so close

الان باید برم هسته آلبالو در بیارم ! میخاد مربا درست کنه مامانم. عکسا رو اگه امشب نشه فردا میذارم حتمنلبخند

ادامه مطلب
   + ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment تو بِبار()

!be patient

امروز دوتا پست میذارم. درباره پایان نامه. شایدم سه تا.چشمک

ادامه مطلب
   + ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment تو بِبار()

almost done

دیشب جلو تلوزیون و همپایه عزیزان والیبالیست خوردمااااااا! ینی دقیقن با یه فنجون قهوه و یک کوکی شروع شد و با یک بسته چیپس چی توز با سسه خردله کاله ادامه پیدا کرد و وسطش چند دانه گیلاس و باز چیپس و بعد انبه و بعد چیپس فلفلی مزمز باز انبه ! خوب شد بازی به سته پنجم نکشید! وگرنه مامانم باید ترکیده های منو از رو مبل و در و دیوار جم میکرد و احتمالن پرده هارم دوباره میشست!

امروز میخام برم کادوی تولده دوستمو بدم بهش . خونمون ده دقه با هم فاصله داره. یه ساله ندیدمش! خنثی

 

ادامه مطلب
   + ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۸
comment تو بِبار()

!keep calm

*دمه بر و بچه های تیم ملی والیبال گرم! ایول دارن همشون!تشویقتشویقتشویق

مامانم از پریروز شرو کرده به خونه تکونیه قبل از ماه رمضون و شیشه ها رو پاک کرده و پرده ها و پشت پرده ای هارو شسته. منم دیروز سه ساعت داشتم اتو میکردم .

حالا امروز حین نصبه پرده ها داداشم زنگید که یکی از اقوام فوت کرده و خونشونم شهرستانه . بابامم که نیست با دوستش رفته تفریح!

بعد من رو دور تند واسه مامانم لوبیا پلو داغ کردم و سالاد درست کردمو و لباساشو آماده کردم تا اون نماز بخونه و دوش بگیره و داداشم از مغازه با دوستش اومدن دنبالش و بردنش. حالا جلو در به من میگه بیکار نشین! ویترینای پذیرایی رو بریز بیرون تمیز کن.باید سوم و هفتم برم کارام میمونه!تعجبخنثیکلافهعصبانیزبان

بعد الان نشستم واسه خودم وبلاگ آپ میکنم !

ادامه مطلب فراموش نشه!

ادامه مطلب
   + ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
comment تو بِبار()

?its be come realy long, huh

دیروز با بچه ها رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت. این جمعمون خیلی خوبه و خیلیم جالب تشکیل شده! من و فائزه از دوم دبستان با هم دوستیم و با لیلا توی اولین جایی که میرفتم کلاس زبان آشنا شدم و بعد از اینکه اونجا جم شد دو سالی بیخبر بودم ازش و بعد دوبار یه مرکز جدید باز شد نزدیکمون و منم بهش اس ام اس زدم و اومد و دوباره با هم رفتیم اونجا و با آزاده و سوده و هم توی همین مرکز آشنا شدیم و کم کم جمعمون فیکس شد و الان سه سالی هست که با همیم . البته بازم من از همه کوچیک ترم. ینی لیلا دو سال ازم بزرگ تره و الان ارشد داره می خونه و سوده چاهار سال ازم بزرگتره و ارشد روان شناسی شو گرفته و شهریور امسالم عروسیشه . و آزاده که عینه خودم قشنگ دیووووونسسسس! فک کنم ده سالی بزرگتره از من !

یادش بخیر پارسال منو لیلا بودیم فقط که با پشتکار زبانو ادامه میدادیم و دیگه بعد از قبولی لیلا تو ارشد و پایان نامه ی کوفتیه من ندیدیم همو و کلاسم نرفتیم! ولی دیروز کلی با هم خندیدیم و خوش گذشت. و قرار شد قبل از ماه رمضونم باز ببینیم همو.

بعد این سوده روانشناسه و همیشه به همه به چشمه یه کیس نگا میکنه !نیشخند نه دروغ گفتم ما خودمون همش انگل میشیم بهش که بگو من چمه و اینا و این بیچاره ام همش میخاد کمکمون کنه و من آزاده ام مسخره بازی در میاریم. بیچاره هیچیم نمیگه . عادی رفتار میکنه با ما!

بعد اینکه دیروز ما پنچتایی کیک و میلک شیک خوردیم فک میکنی چقد شد؟ 65 هزار تومن! انقدم مزخرف بود میلک شیکش. قبلن میرفتیم یه کافی شاپه دیگه حداقل کیفیت داشت ولی اینجا با این که امیر شکلات بود ! گویا !خیلی متوسط بود. گول خوردیم!

اما مهم نیست مهم دیدن دوستا و خندیدن و مسخره بازی بود که به نحو احسنت! انجام شد.

ادامه مطلبم که باز دانشگاس!

ادامه مطلب
   + ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٦
comment تو بِبار()

keep reading

دیشب چیز کیک درست کردم . یه نفره . با پنیر لبنه. اما یکم شوره به نظرم. ماسکار پونه ام داشتما! اما نمی دونم چرا لبنه ریختم. حالا خیلیم بد نشده. ولی خب ...

میخایم امروز با دوستام بریم بیرون. بعد گزینه هایی که دوستان برای مکان گفتن ایناس:

1-یه جا

2- هر جا

ینی انقد فعالیم ما! 5 نفری !

ادامه مطلبم طولانیه. در مورد استاداس. اما بهتره قبل از عکسا بخونین. به هر حال راهنمایی میشین!چشمک

ادامه مطلب
   + ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٥
comment تو بِبار()

not finished yet

می خاستم توی ادامه مطلب عکس بذارم ، رمزی. اما گویا پرشین بلاگ این امکانو نداره یا اگرم داره من بلد نیستم. گذاشتم تو پسته پایینی و رمزشم فقط به کسایی دادم که برام نظر میذارن همیشه. چیزه خاصیم نیس. چنتا از کارامه.لبخند

ادامه مطلبم ادامه ی وقایع دانشگاس.

ادامه مطلب
   + ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٤
comment تو بِبار()

کار درستیم میکرد البته!

تو این روزای به قول بچه ها! ارتحالیدیز! همش یاده پگاه میفتم! شاید چون اولین ترم دانشگاه که بودیم ، اولین نفری که این اس ام اسه لاکن اینگونه نباشد که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال! رو برامون خوند. البته اون موق با هم دوست نبودیم. میخاستم بنویسم با هم صمیمی نبودیم ، دیدم الانم نیستیم!

پگاه اینا یه اکیپ چارتایی بودن که کلن تو خودشون بودن. بعدنا شدن سه تا. هر سه تاشونم با این که تفاوت های فرهنگی و هنری! زیادی با من داشتن یه جورایی همیشه بهم وصل میشدن. پگاه یه عالمه اخلاقا و ویژگی های خاص داشت. که من درک نمی کردمشون. اما از اینکه صادق بود همیشه ، لذت میبردم.

تو کلاسایی که دوستاش بودن خب بیشتر پیش اونا بود اما یادمه ترم دو که حجم داشتیم و منو فرناز بودیم و اون و سعیده ، خیلی خندیدیم با هم. منو فرناز که کلن تو پیچ بودیم و نمیومدیم. یا انقد دیر میومدیم که به کاری نمی رسیدیم! بعد استادمونم اون موق معاون آموزشی دانشگا بود زیاد نمی موند تو کارگاه و مام آهنگ میذاشتیم و میخندیدیمو و این کارا ! دوتا ترم بالاییم داشتیم که تداخل داشت کلاسشون نمیومدن سر کلاس بعد شنبه ها میرفتن کار میکردن بیچاره ها اونوخ استاد یکیشونو با من اشتبا گرفته بود گفته بود شما که خیلی زحمت کشیدین واسه این کلاس! هم شنبه هم سه شنبه تشیف آوردین!

استادمون از این خفنا بود. ینی جذبه و درسو اینا. اونوخ ما گندشو در آوردیم انقد مسخره بازی میکردیم. یه بار داشت به فرناز میگفت این گوشه ی هرمتو باید نمی دونم فلان مدلی ابزار بزنی و اینا بعد فرناز برگشت بهش گف :چییییییی مییییییی گییییییییی! ینی استاد هنگ کرد! بعد منو پگاه و سعیده که کلن رفتیم زیر میز انقد خندیدیم! بعدن فرناز گف به خدا اصن حواسم نبود استاده!

یه بارم داشت قالب گیری با گچ و گچ کشته و زنده و اینا رو یاد میداد بعد قالب درست کردنو ترازو اینا رو گفت و کیسه ی گچو گذاشت رو میز که مام مثلن درست کنیم و یاد بگیریم. این پگاه دیوونه ام رفت یه قاشق ورداشت و وایساد پشت میز و شروع کرد قاشق قاشق گچ ریخت تو آب و توضیحم میداد که : آره خانومای عزیز گچو باید اینجوری بریزین که گوله نشه. باید قشنگ دستتونو این جوری تکون بدین گچ به همه جای ظرف برسه! بعد خودش میگفت: ا؟ واقعن؟ من آخه شنیدم بعضیا میگن باید اول گچو بریزی بعد آب اضافه کنی! _نه نه اونجوری از فرم میفته اصن میمیره گچ! بعد دوباره میگفت : آهان! پس ینی اینجوری باید بریزیم؟ آخه من دیدم بعضیا اصن قالب آماده میخرن! –وای نه اصن همه چی دس سازش بهتره و سالمتره و ... .ینی عین دیوونه ها با خودش حرف میزد مام اینوز از خنده کبود شده بودیم استاد بدبختم وایساد یکم نگاش کرد بعد رفت. دیگه تا آخر ساعت نیومد!

یه بار دیگه ام ما زود رفته بودیم تو کارگاه و داشتیم گل میبریدیم واسه خودمون که مثلن ورز بدیم تا استاد میاد کار آماده کنیم این دیوونه یه گوله ورداشت کوبوند به دیوار کلاس. دیوارام سیمان سفید بود چسبید. دو ثانیه بعد استاد اومد و همینجوری داشت حال و احوال میکرد با ما چشمش افتاد به گِله گف آره میبینین؟ شما نگا به خودتون نکنین انقد منظمین ! نگا کنین بچه ها میاد گل و گچا رو میپاشن به دیوار. مریضن اصن. من نمی دونم چرا انقد بیمارن!

خلاصه پدر این استاده رو در آوردیم ما. انقد پیچوندیم و نرفتیمو مسخره بازی کردیم که از ترم بعدش پوست بقیه ی شاگرداشو کند! هر بیس دقه حاضر غایب میکرد و عمرن کسی حق نداشت دیر بیاد و یا غیبت کنه! بعد ما هممون بیستو نوزده شدیم اون بدبختا 17 بالاترین نمرشون بود.

بعد این پگاه زبانش خوب بود. و طراحیشم حرف نداشت. انقد که با رتبه چارصدو خورده ای روزانه قبول شده بود. ولی همیشه وختی تو یه کاری یه بار موفق نمی شد زود میذاشتش کنار. پونصد هزار بار درسای عمومی رو میگرفت و یا با استاد دعواش میشد یا خودش صلاح میدید! میرفت حذف میکرد.یه بارم صب ژوژمان عکاسی اعصاب مصابش ریخته بود به هم زده بود سی دی کارای نهایی شو شکسته بود! ینی گف فک کردم بک آپ دارم ! همون روز خر.د.ا.د 88 بود که فردای انتخا.با.ت میشد. و همه داغون بودن و 30 نفر تو کلاس نشسته بودیم استاد یکی یکی صدامون میکرد میرفتیم کارامونو میچیدیم کفه آتلیه و نگا میکرد نمره میداد. بعد به الی گفته بود تقصیر توئه نرفتی را.ی بدی ! الیم گفته بود : آره نه که اختلاف را.ی یه دونس!آخرشم استاد بهش نمره کار کلاسی داد.

یه بار موهاشو بنفش کرده بود انفد بهش میومد. بعد هی صورتی شد و تا آخر یه رنگ صدفی با رگه ها صورتی شد. بعد فرداش ورداشت مشکیش کرد! در این حد یهویی تصمیم میگرفت.

یه بار با هم نشسته بودیم تو کلاس تاریخ از پسری گفت که دوسش داشت و انگار – مثل همیشه- پسره دوسش نداشت. یه همچین چیزایی. بعد اون موق ما خیلی با هم دوست نبودیم . نمی دونم اصن چرا به من گفت. راضیه ام بود. منم یه چیزایی بهش گفتم . چن ترم بعد بهم گفت یادته اونو؟ وای با هرکیم که باشم واسم اون نمی شه. منم بهش گفتم میفهممت.

سر موضوع پایان نامش اومد با من مشورت کرد که استادش کی باشه. میخاس با استاده من بگیره که پر شده بود ظرفیتش. بعد مجبور شد به قول خودش با "زنیکه ی چاق" بگیره. و چند باریم سر چیدن رساله و ترتیب صفحه ها و مقدمه و این چیزا بهم زنگ زد. آخرین بارم قبل از عید واسه مدارکی که لازمه برای گرفتن مدرک موقت ببری.

حالا این روزا همش یادش میفتم. یاد اون چشمای قشنگش. و اون جسارتش که به استاد طراحی گفت انقد به من نگین. من دماغم از اینم بدتر بود عمل نمی کردمش! یاد عسلم گفتناش. یاده اینکه تا میدیدت میگف خوراکی داری؟ و اینکه همه ی بهارای دانشگاه در حال توت چیدن و توت خوردن بود. و معتقد بود درختا زحمت کشیدن و حیفه! اسرافه. اصلنم براش مهم نبود از درختای توی خیابونم آویزون میشد و میگفت: خب مردم "کِر" (care) می کنن! من نمی کنم!

 

   + ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۱
comment تو بِبار()

I used to laugh alot

استفاده ی used to میدونین ماله کجاس؟ ماله وختی که یه کاری رو در گذشته انجام میدادی. عادتای قدیمی مثلا. حالا من used to خندیدن! ینی اون تایمی که میرفتم دانشگا در کنار همه ی استرسا و بدبختیا و کارای همیشه تموم نشده ، می خندیدیما! ینی میخندیدیم! بعد بیشتر وختایی میخندیدیم که گند زده بودیم به همه چی. ینی حال میداد این الی استرس داشت بعد من میشستم چرت میگفتم هار هار میخندیدیم. حالا لعنتی خودشم میخندید بعد هی به من فش میداد.

غیر از یونی ، تو کلاس زبانمون ترمای آخر آی میخندیدیم. ینی منو لیلا و آزی کلاسو به گند میکشیدیم انقد میخندیدیم. یه بارم که من یه سوتی دادم در حد سال تحویل بعد انقد با آزاده خندیدیم که اشک میریختیم گوله گوله. اونوخ فرداش آزی اس داد که من هنوز یادش میفتم هار هار میخندم. البته تیچرمون بسیار بزرگواری کرد اصلن سوتی منو به روم نیاورد.

بعد دیگه یونی که تموم شد و کلاس زبانم جاش عوض شد و آزی نیومد و اینا ، کم کم خنده تبدیل شد به عادت قدیمی.

الان خیلی وختا دلم خنده میخاد. خنده ی حسابی. قشنگ هار هار. ولی هیچکس نیست که باهاش بخندم.حتا کسی نیست که بهش بخندم! ینی نه که مسخرش کنما ، سوتی بده من بخندم.

اینگونه است که امروز نشستم کلی کلیپ ملیپ سوتی دانلود کردم و اندکی خندیدم. ولی این کجا و آن کجا!

ینی لذتی که در خندیدن با دوستان هست در هیچ چیزه دیگه ای نیست. حالا قراره یه روز یه قرار بذاریم ببینیم همو. ولی عمرا قد یونی خوش بگذره. بعد تازه قراره یکی از بچه هارم بپیچونیم . خیلی ما پلیدیم نه؟ نه! خب وختی کلن طرف تو یه فاز دیگس تصقیر ما چیه؟ لعنت به این فیس.بوک که همه از حال هم خبر دار میشن. البته منکه هنوز افتخار عضویت ندادم ، ولی دوستان همه پیج دارن و هر حرکتی میکنن زرت میذارن اونجا که مبادا متقاضیان منتظر و بی خبر بمونن. حالا باید به همه بگیم که قرار محرمانس و نباید اکران عمومی بشه !

  نوشته بود : دوستا ، وختی میخوری زمین ، خندشونو کنترل میکنن. ولی دوستای خوب انقد میخندن که خودشونم می افتن زمین.

ینی مث منو فرناز!

   + ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٦
comment تو بِبار()

سر سبز زبان سرخ داد بر باد !!!

لعنتی ساعت دهه هنوز! الان دقیقن دو ساعته من شاممو خوردم . الانم چایی مو خوردم و زبونمو به صورت صد در صد به فنا دادم ! ولی لعنتی این ساعت هنوز دهه! متنفرم من از این شیش ماهه دوم سال .

بعدش الان چشام داره میسوزه خیلی و دوس دارم بشینم ادامه کتاب ماهه نو رو بخونم . و هنوز نمی دونم فردا میرم یونی یا نه . قرار بود فرناز اس بده هنوز نداده منم چون از خودم مطمئن نیستم اس ندادم . می خام حسامو ببرم ویندوزشو عوض کنم . باید زود برم . چقد من پررو ام واقعن . بیچاره خانوم موسوی .

بعدش بلخره فرمت نهایی پایان نامم آماده شد ولی من سه سری قبلن ازش پرینت کردم و این سری رو با حداقل قیمتی که حساب کردم بدون صحافی اگه بخام دوباره پرینت کنم هفتادو خورده ای میشه که مامانم گف تقصیره خودمه که اون سری حواسمو جم نکردم و کارمو گذاشتم واسه دقیقه ی نود و تازه به حرف منیر که میدونم خره گوش دادم و حالام خودم باید پولشو بدم . بعد منم در حال حاضر بیستو شیش هزار و پونصد تومن دارم فقط ! نمی دونم چیکار کنم . حوصله ام ندارم دوباره به مامانم بگم . بعد باید ببرم تحویل بدم رسالمو تا نمرمو وارد کنن . اون شب نظر سنجی کردم فقط دوتا از دوستام گفتن همون قبلیا رو ببر بده . چمی دونم . تو روح این پایان نامه و رساله و منیر واقعن . :- (((((((((((((((((

در راستای شغل شریف معلمی میخاستم یه سری جزوه تایپ کنم برا بچه ها هنوز وخ نکردم . هی این کتابه رو در میارم میچینم جلوم هی تایپم نمیاد .

اون روز رفتم اون محل کار کذایی و کارت غذایی که پیشم مونده بودو دادم بهشون و بلخره این بار سنگین از روی دوشم ورداشته شد. به جای حقوق دو سوم ماه کار کردنم بهم یه مثنوی دادن!!! لامصبا پولشو میدادید خب ! من مثنوی رو کجای دلم بذارم آخه؟ اون پسر جدیده رم که آقای دکتر آورده در نقش گرافیست دیدم . به سبک خودم وختی داشتم وب گردی میکردم خم شده بود رو میز و از جواب سلام دادنش ملوم بود که اونم تو حاله خودشه ! بعد جالب اینجاس که آقای س برگشته میگه رفتین دیگه خبری نشد ازتون ! ینی توقع داشته من برم هی احوالشو بپرسم ؟؟؟؟ بعدش هی میخندید به من در حدی که دندوناش ملوم میشد . اون خانوم همکارمم دیدم و بهم گفت چقد بنفش بهت میاد ناز شدی و اینا !

بعدش کلاس اروبیکم میرم . خوبه . ولی احساس می کنم زود خسته میشم انعطافم که اصن ندارم ! ینی احساس میکنم مربی و بیشتر بچه ها از آدامس خرسی ساخته شدن من از ماکارونی ِ خام !!!! البته چند جلسه ای هست که یه دختری تقریبن همسن و سالای خودم اومده و هیکلش خیلی قشنگ و خوبه و خوبی بیشترش اینه که اونم انعطافش داغونه مث من ! بعد نمی دونم قیافش چرا انقد آشناس واسه من . هی نگاش می کنم اما یادم نمیاد کجا دیدمش . بعدش امروز با خودم فک کردم خیلی زشته این کارم اگه یکی هی منو نگا کنه من خوشم نمیاد . لذا تصمیم گرفتم چشمانم را درویش بنُمایم!

بعدش میخام حالا که میرم ورزش حتما رژیم کالری شماریم داشته باشم و تا دی بشم 47 و قال قضیه رو بکنم اما هی نمی شه . البته باز امروز خوب بودم . ایشالا که بشه ادامه بدم .

نکته ی بعدی اینه که مامان بزرگم الان اینجاس و تا اینجاش خیلیم خوبه اما مشکل اینجاس که من تازگیا زیاد حوصله حرف زدن ندارم و مامانم توقع داره من همش برم بشینم بغل دسته مامان بزرگم . خب برم چی بگم بهش ؟ اونم در حالی که گوشاش سنگینه و یه چیزی رو باید صد بار بگی و آخرشم اصن ملوم نیس شنیده یا نه ! البته سمعک داره ها اما سمعک برای مادر بزرگ من به مثابه گلدانهای کریستاله درون ویترین یک شیئه تزئینی به شمار می رود ! کلن فرقی نداره براش . گوش نمی ده . نه که نشنوه ها! گوش نمی ده ! تو حاله خودشه ! بعد راستش من زیاد هم عاشقش نیستم . ینی مامان بزرگم یک سری نوه های دیگری دارد که عاشقشان است و من خیلی هم نوه ی پرفکتی نیستم برایش. یعنی جریان پیچیده تر از این حرفهاست که گفتم و من یک سری دلایلی دارم برای اینکه خیلی هم عاشق مادر بزرگم نیستم . اما مسئله اصلن عشق و عاشقی نیست! مسئله این است که من نمی خاهم و نمی توانم با اشخاص مسن ارتباط برقرار کنم . و بعد می دانید که من متنفرم از اینکه یک نفر یک چیزی را صد بار بگوید و این خاصیت مادر بزرگم است . ینی یکهو میبینی هزار بار از صب تا ظهر می گوید که : امروز خوب خابیدی! تا یازده خاب بودی ! بعد از ظهر تا غروب هم می گوید: ناهار نخوردی ! کوکوی بادمجان که خوشمزه است ! بعد از غروب تا وختی که بخابیم می گوید : امروز تا یازده خاب بوددی ناهار هم کوکوی بادمجان نخوردی و شب تا صبح هم هر بار بیدار شدم چراغ اتاقت روشن بود !!!! بعد من سعی می کنم بیشتر توی اتاقم بمانم و زیاد از جلوی چشمش رد نشوم که هی مرور کند من چه کارها کردم ! آنوخت این می شود یک جور بی ادبی !

خلاصه که زندگی متمایل به قهوه ای است و این حرفها . دیشب یه خاب عجیبی دیدم .دیدم که یکی از دوستام داره از حاله یکی از دوستای دیگم بهم خبر میده . درواقع اون دوتا دوستم اصلن همو نمی شناسن . بعد با خودم فک کردم شاید واسه این باشه که با هـ درباره ی م حرف زدیم .

وای زبونم خیلی بد سوخته . خیلی وخ بود که اینجوری نشده بود . امروز سه بار سوزوندمش . یه بار با چایی بعد از ناهار حدود 50% وب بعد غروب با یه تیکه کلم که از تو مایه ی کلم پلو ورداشتم حدود 30% و آخرشم همین نیم ساعت پیش با چایی 20% باقی مانده رو !

پ.ن : من یک درباره وبلاگ جدید گذاشتم ، خودم نمی بینمش آیا شما می بینید ؟؟؟

 

   + ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠
comment تو بِبار()

گزارش یک میهمانی و مضراتش!

دیدید یک وختهایی یک حسهایی یک جاهایی می آیند سراغ آدم؟ یک جاهای نامربوطی ! ینی مثلن تو اوج خنده یکهو یک حرفی یک برخوردی از یکی یادت می آید و میشود تیغ و فرو میرود توی گلویت ؟ یا مثلن توی اشک و آه یکهو یاد یک روز خنده داری می افتی و هار هار میخندی با صورتی که از اشک قرمز و شور است ! یک حسهای این شکلی منظورم است . برای من پیش می آید خیلی وختها. بیشتر وختی در جمع هستم و دورم شلوغ است و شادم . دیروز هم یکی از همان روزها بود . از این مهمانی های زنانه بود . که الان دقیقن بیستو سه سال است بین دوستان مادرم رواج دارد . و خب تقریبن همه شان حداقل یک دختر را دارند که بیاید در این میهمانی ها. بعضی هاشان که هم دخترشان می آید هم نوه شان !

بعد دیروز همه با من خوب بودند. گفتند که صورتی کالباسی خیلی به می آید و چقدر عالی شده ام با این چتری های کوتاه و گوشواره های استیل مروارید دارم چقدر شیک و ظریف است و خوشبحالم که موهایم لخت است ! و اصلن وای چقدر من خوب و همه چیزی هستم ! بعد من فقط لبخند زده بودم و گفته بودم : ا؟ واقعن؟ مرسی چشات قشنگ میبینه و اینا !

بعد م که همسن و سال خودم است (فقط بیست روز بزرگتر است ) کنارم نشست و احوال پرسی کرد . م دختری بسیار آرام و دوست داشتنی است . خوشگل است و موهایش هم رنگ موهای من است ولی لخت تر. من و م با هم خیلی صمیمی بودیم . درست مثل مادرهایمان. یک رابطه ی فامیلیی هم هست بین مادر من و پدر م . قبلن ها خیلی دوس داشتم مثل م بودم . منظورم سیستم شخصیتی اش است . اما از یک جایی به بعد دیگر نخاستم . م این روزها کلاسهای آموزش کودک با متد مو.نته.سو.ری میرود و می خواهد توی مهد کودک کار کند. همیشه به نظرم می آید خیلی بی انصافی است وختی م خوشگل است و چشمهای روشن دارد و لبهای زیبا و دندانهای درشت و سفید  آنوخت توی مراسم های فامیلی که رفت و آمد زیاد است و شلوغ است با هم  اشتباهمان میگیرند! و یاغریبه ترها میگویند که شبیه هم هستیم!

 بعد با الف و ف صحبت کردم . الف زیباست. جذاب و بانمک است. موهای فرفری خیلی قشنگ و بلندی دارد و دوتا چال کوچولو که وختی میخندد روی لپ هایش ظاهر میشود. الف تمام زندگیش از زبان متنفر بود و همیشه با یک حس چندشی از من درباره ی آموزشگاهم میپرسید . حالا نزدیک به یکسال است که ازدواج کرده و وسط بیکاریهای یک تازه عروس به این نتیجه رسیده که برود زبان یاد بگیرد. حالا میخواهد اصلن فوق لیسانس تیچینگ بخواند! دیروز کلی با هم صلاح و مشورت کردیم درباره اش. الف دوست داشتنی است .

ف هم همسن ماست. فروردینی است . ف دختره خیلی خیلی خیلی خوبی است . آرام است و مودب است و به غایت مهربان . انرژی مثبتی که میگویند از بعضی آدمها ساطع میشود در ف به توان رسیده . دخترک وختی تازه ترم اول دانشگاه بود مادرش را از دست داد. می گفتند یک قطره هم اشک نریخت در میان جمع . و از همه تشکر کرد که برای شریک شدن در غم مادرش آمدند . خاله اش گفته بود تنها کسی که در آن روزهای سخت ، خیلی سخت ، می توانست ف را آرام کند شوهرش ح بوده . فقط با آمدن ح بوده که ف لبخند کم رنگی میزده . ف حالا می خندد و من می دانم که شوهرش، ح ،مثل من آرزو دارد یک اسب توی خانه شان داشته باشد . ف به هردوی ما مهربانانه می خندد و آرام است وختی من با هیجان از آرزوی شش سالگی ام برایش حرف میزنم .

بعد سین آمد . با دوتا بچه هایش. سین فقط بیستو هشت سالش است . پسرش امسال کلاس اولیست و دخترش یک سال دارد. سین به نظر من خیلی شبیه لیلـای خداحافظ.بچه است .مهربان است و عاشق شوهر و بچه هایش . عاقلانه و عاشقانه رفتار میکند با بچه هایش. پسرش اعتماد به نفس بالایی دارد و هوش هیجانی عالی . مودب است و خیلی مهربان . سین به بچهایش از بچگی مستقل بودن را یاد میدهد. در کارهای خانه ازشان کمک میگیرد. همیشه واقعیت را بهشان میگوید. عاشقانه بغل میگیردشان و می بوسد . زندگی را سخت نمی گیرد و شجاع است . خیلی شجاع .سین در آمریکا بدنیا آمده ست. مادرش انگلیسی است . سین را وختی خیلی کوچک بود پدرش از مادرش جدا کرد و آورد ایران تا به خانواده اش نشان دهد . ولی دیگر برنگشت و مادر سین هم هیچ وخت ایران نیامد . پدرش اینجا ازدواج کرد . سین گفته بود مامانِ جوون میخام ! سالها گذشت و سین هیچ وخت سراغ مادر انگلیسیش را نگرفت. پدرش تمام نامه هایی که برای مادرش را نوشته بود و او قبول نکرده بود که بیاید ایران نگه داشته بود . نامادری سین خیلی مهربان است . خیلی . سین خواهر م است. همان که فقط بیست روز از من بزرگتر است . ما از بچگی میدانستیم داستان سین را . م اما تازه توی دوازده سالگی فهمید . که مادرشان نامادری سین است . از آن روز محبت م به سین صد برابر شد. شاید چون فهمیده بود دوست داشتن زنی که بدانی واقعن مادرت نیست به اندازه ی یک مادر واقعی چقدر کار سختی است . سین وختی بچه دار شده بود به نامادریش گفته بود : مامی زندگی خیلی با وجود بچه سخت میشه ! تغییر میکنه ! شما خیلی خوب بودید که از روز اول با وجود بچه حاضر به زندگی شدید! و این به نظر من قدردانی بینظیری بوده از مادری که تمام این سالها مادری کرده و نامادری خوانده شده. سین یک سالی هست که به لطف فیس. بوک و کنجکاوی های م و ع و اصرارشان مادر واقعیش را پیدا کرده و حالا درباره اش حرف میزند . نه مثل یک راز یا رویا . مثل یک آرزوی به ثمر رسیده . نامادری سین خیلی سال پیش گفته بود مگه میشه که نخواد مادرشو ببینه؟ من هنوز بدنیا نیومده بودم که پدرم فوت کرد اگر میدونستم زنده اس ، هرجای این دنیا که بود میرفتم تا ببینمش! دیروز سین با دخترش انگلیسی حرف میزد. شاید میخاهد برود آنور دنیا پیش مادرش!

نزدیک ناهار بود که ر آمد. با آن تیپ خاص خیلی هنریش. من و ر هم رشته ایم . ر بچه ی "سختی" است . سومین دختر خانواده و آخرین بچه است. از آن بچه های ناخواسته . مادرش قرص اعصاب مصرف میکرده وختی بادار شده و خیلی تلاش کرده تا ر سقط شود اما نشده . ر سه ماهی از من بزرگتر است و چشمهای درشت خمار خیلی قشنگی دارد . کلا چهره ی شیک و زیبایی دارد . مثل دو خواهر دیگرش . توی بچگی ر هیچوخت همبازی خوبی نبود . تخس بود بدجنس بود اذیت میکرد. مادرش بارها توی جمع گفته بود که ما ر را نمیخاستیم و مادرهای ما بهش چشم غره رفته بودند که میخاستی حواست را جم کنی ! برای چه بچه ی بیچاره را هی خجالت میدهی که ناخواسته ای ها !!! حالا ر بزرگ شده و دختر خیلی زیبا و خوبی است . البته با اخلاق خاص خودش که انزوا بخش بزرگی از آن است . دیروز همه شگفت زده شده بودند از آمدنش.

بعد دیروز من حس خیلی عجیبی داشتم . با ر حرف زدیم درباره ی پایان نامه هایمان و اینکه استادها چقدر نفهمند واقعن! و از دوستانی گفتیم که میتوانند حسود باشند و بدجنس و از کاشت ناخن و سفید کردن دندان حرف زدیم و من لابلای همه ی این حرفها و لبخندها و چشمهای قشنگ ر یاد آن روزی افتادم که وسط جمع یک چیز بدی به من گفت و من هیچ جوابی ندادم و خواهرش به مادرشان گزارش داد و مادرش یک جوری توبیخش کرد. و با خودم فکر کردم نکند ر هم هنوز آن روز را یادش باشد و به خاطر اینکه در جمع مادرش توبیخش کرد از من دلخور باشد ؟ دلم یکجوری شد .

وختی داشتیم با الف از یونی حرف میزدیم و من از شیرین کاری های استاد تصویر سازی و انیمیشنمان تعریف میکردم و از جواب هایی که به استاد مهربان اندیشه ی دو یمان داده بودم و هر دو از خنده اشک به چششمان آمده بود یاد روزهای دانشگاه افتادم و چقدر یکهو دلم تنگ شد برای دوستهایم  برای چاهار سالی که در یک چشم به هم زدن تمام شد .برای همه ی روزهایی که به خاطر چیزهای بی ارزش در سکوت و سردی و غصه سپری شد. لعنت به من .

دیروز تولد هـ بود قبل از مهمانی رفتم و کتاب یوگایی که میدانستم چشمش پشتش مانده برایش خریدم . جریان اینطوری بود که همان روزهای نهم یا دهم تیر که من در گل پایان نامه گیر کرده بودم و نمیدانستم اصلن تمام میشود این همه کار یا نه هـ آمد و کمکم کرد و با هم رفته بودیم تا تیغ کاتر و فوم و چسب و این چیزها بگیریم از یک لوازم تحریری خیلی خوبی که واقعن لیسانس من مدیون و مرحون زحمات و خدمات ایشان است در خیابان دولت. چهار راه قنات. همان جا چشمش این کتاب را دید و خاست و من هم بهش گفتم که اگر میخاهی برش دار من پول باهام هست که گفت نه و من هم که آن روزها از فرط استرس حواسم به هیچ چیز نبود اصرار نکردم . گفت بعدن اگر خواستم میگویم برایم بخر. من ولی میدانستم که میخواهد. خلاصه که دیروز خیلی خوشحال شد از دیدن کتابش . بعد من یاد خودم افتادم که آخرین باری که انقدر خوشحال شدم از یک هدیه ای وختی بود که پنجم دبستان بودم و پدرم آن یک جفت اسکیت بلبرینگ دار مشکی قرمز را برایم خرید. آنقدر خوشحال شدم و آنقدر بوسیدمش که غر غرش در آمد . وچقدر دلم تنگ شد برای آن روزهایم . فکر میکنم آخرین باری بود که انقدر از یک هدیه ای شاد شدم .  منطورم شاد شدن بخاطر فقط خود هدیه است . وگرنه من همیشه از هدایا شاد میشوم این روزها بیشتر بخاطر مهری که پشت هدیه است. به خاطر یادها . از نشانه های پا به سن گذاشتن است ....

پ.ن : توی خانه ی ما تنها کسی که تیوپ خمیر دندان را از وسط فشار میدهد و دمپایی ها را جفت نمی کند و بدون دمپایی رو سرامیک های کثیف شده ی آشپزخانه راه میرود من هستم ! فکر میکنم شوهرم روانش بهم بریزد از دست من ! مثل مامانم !

پ.ن : ببین من نتونستم بازم برات نظر بذارم ! :- (

 

   + ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment تو بِبار()

خلــــــــــــــــــــــــاص !

دیروز دفا کردم !

ینی بلخره بعد از شیش ماه تموم شد همه چی ! اصن باورم نمی شه ! تا روز آخر و دقیقه ی آخر داشتم کار میکردم . اما بلخره تموم شد . بیس دقه وخ داشتم که دفا کنم از زحمات کل این مدت . بدون اینکه حتا یه نگا به مطالبم کرده باشم بیس دقه یه نفس حرف زدم و توضیح دادم . درحالی که عزیز ترین دوستام نشسته بودن روی صندلی ها و حضورشون بهم آرامش میداد . چقد جای راضیه جونم ، فاطمه جونم و مینا و تندیس و حوریه و سیما خانوم جون خالی بود . همه چی خوب بود . خیلی خوب . داورام خوب بودن . خانوم موذن جونم که واقعن سنگ تموم گذاشت تو این مدت برام . دانشگرم که با همون متانت و وقار همیشگیش نشسته بود . خوشحالم که کارام خوب بود و تونستم خوب توضیح بدم و دفا کنم ازشون . میترام که با نیش باز کلی از تمیزی و خوبی کارم تعریف کرد و گف اصن یه تصویرساز موفق هستی و بهتره تو این عرصه ادامه بدی و اینا . آخرشم شدم 19.83 ! چون به نظر خانوم دانشگر کارام باید 15 تا میبود . که من 11 تا داشتم . اما راضیم . خیلی راضیم . همه چی خوب بود . عالی بود .

بعد از رفتن استادا کلی خوشالی کردیم و عکس انداختیم و شیرینی خوردیم و جیغ جیغ کردیم . صد بار همو بغل کردیم و بوسیدیم . چقد دوستام از کارام تعریف کردن و خوشالم کردن . فرناز خانومم که لطف کرد و یه رب از توضیح دادنمو فیلم گرفت برام . دستش درد نکنه واقعن . فائزه هم برام یه دسته گل خوشگل و بزرگ آورد . الهام و الهه ام یه دسته گل فانتزی از گلای رز صورتی آوردن و تقدیم کردن به میس پینک ! پرستو و سپیده ام بودن . آزیتا هم بود . کلی باهم خندیدیم . خلاصه روز خیلی خوبی بود .

دیشبم عروسی بودیم و بعدش برگشتیم خونه و من از ساعت بو خابیدم تا دوی بعد از ظهر امروز ! کلی حال داد. سه شب بود که رو هم شیش ساعتم نخابیده بودم . بعدش پاشدم وسایلمو جمو جور کردم . اما هنوز انگار قبول نکردم که دیگه تموم شد! احساس می کنم هنوز یه کاره نیمه تمومی دارم ! خل شدم رفت !

فردا باید برم سر کار . اگه جور بشه و قرارداد ببندم از اونایی میشم که هنوز مهره لیسانسم خش نشده کار پیدا کردم !

بعدش الان دو سه تا فیلم هس که باید ببینم و یه مجله که له له میزنم برا خوندش ولی بر خود واجب دانستم که اول بیام اینجا و شادیمو با شما تقسیم کنم . بعدش کلی وبلاگ بود که باید می خوندم و هنوزم تموم نشده . آهان راستی دیروز به همه شیرینی دادم ! حتا به اون آقای حراست دمه دره یونی که خیلی رو اعصاب من بود با اون خانوم کارتت خانوم کارتت گفتنش . دلم میخاس یه چی بهش بگم ! ینی بعد چارسال رفتن و اومدن ما این هنوز هرروز کارت میخاس ! مریض بود دیگه خب ! برا آقا داوودم شیرینی بردم که کلی شاد شد و خندید و تبریک گف . خداییش آقا داووود اگه نبود ما بیچاره بودیم !

دیگه همین دیگه .

پ.ن : 14 تیر سال 87 بود . دو روز دیگه میشه چاهار سال. نمی دونم هنوز منو یادت هس یا نه . نمی دونم دوس دارم که یادت باشه یا نه . بعضی وختا با خودم فک میکنم اصن همون بهتر که یادت نیاد یکی مث من تو زندگیت بوده . اون روز بعد از نزدیک به یه سال دیدمت . به نظرم اومد که پیر شدی . که عوض شدی . چقد فرق کرده بودی . خیلی راه بود از اونی که میدیدم تا اونی که دیده بودم . بعد با خودم فک کرده بود اگه تو بعد از این سه سالی که تو خوشی گذشته برات انقد به چش من پیر شده میای ، پس من بعد از این سه سالی که اصن نمی دونم چیکار کردم چه زندگیی داشتم به چشم تو چی میام ؟ نوشتنش راحته . این که بگم سه سال شد . تو ولی چه میدونی چی گذشت به من . خیلی میخام که ببخشمت . خیلی میخام اما هنوز نتونستم . به خیلیا گفتم که چنتا از بهترین نقاشیا و طرحام پیشت موند. بهم پسشون ندادی . اما به هیچ کس نگفتم که انگار تمام جوونی و شادی و خنده های از ته دل من تمام برق چشمام همه ی شیطنتم همه ی خوبیم همه ی احساسم  لای همون نقاشیا پیش تو موند. پیش تو خاک خورد . شاید با دست تو دور ریخته شد ...

پ.ن : معدل کلم میشه 18.68 از پیش بینیم بیتو چن صدم بیشتر !

   + ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٢
comment تو بِبار()

رنجه عاشقانه

آهنگ عاشقانه زیاد گوش دادم اما این روزا این آهنگ نابرده رنجه احسان خواجه امیری خیلی به نظرم عاشقانه میاد. ینی هست... یکجور عاشقانه ی تلخ . به نظرم باید خیلی عاشق باشی و فقط عاشق باشی که شیرینی این آهنگو حس کنی .

الان سر کارم . نشستم کارت همایش طراحی کردم فرستادم برا آقا بعد زنگیدم که آقای ت جان ! لطفن چک بکنید عکسها را ! برگشته میگه اوا شمایین ؟ من فک کردم امروز نیومدین! الان این زندگیه من دارم ؟؟؟؟ هوار کیلو کار پایان نامم مونده . قشنگ شیش تا کار اجرا نشده دارم و فصل دومم هنوز ناقصه و یه سری مطلب هس که باید به فصل اولم اضافه بشه . اونوخ من دیشب تا ساعت سه و نیم داشتم واسه بابام یه چی طراحی میکردم .  بعدش ساعت 4 خوابیدم و تا ساعت شیشو نیم صد بار بیدار شدم . و الان پس کلم ، قسمت بصل النخاع که هس انقد درد می کنه که نگو . یه چشمم به سلامتی داره کور میشه . قرمزه قرمزه و یازدهم تاریخه دفاعمه و من نمی دونم میترا رو از کجا پیدا کنم بیاد امضا کنه فرممو . داغونم ینی الان . پن شنبه وخته چشم پزشکی گرفتم . الان باید بشینم صفحه داخلی مجله طراحی کنم . بعدش میخام برم به این آقای ت جان بگم که اگه فعلن کاری ندارن این ده روزو به من مرخصی بدن من به زندگیم برسم .

بعدش من هنوز نمی دونم کی رو بذارم به عنوان داورم . تازه دفاعم میفته بعد از ظهر. ینی سه به بعد. اون روز خیلیم شلوغه گویا .ینی قشنگ اند شانسم من .

خابم میاد داغون . می خاستم تا آخر خرداد تموم کنم حداقل قسمت عملیمو اما نشد . ینی می رسم تا یازدهم ؟؟؟ میخاستم بگم دعا کنید بشه و اینا ، اما سوابق درخشان دعا کردنتونو یادم اومد بیخیال شدم . ولش کنید . شما دس نزنین خودم جمش میکنم .

پ.ن : ینی خیلی عاشقانستا ! فک کن فقط به این بیتش :

همین از تمام جهان کافیه ، همین که کنارت نفس میکشم ...

   + ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠
comment تو بِبار()

ذلت نقاشی

امروز فاینال کلاس زبانمون بود . من دیشب ساعت یک تازه نشستم بخونم ! ینی ی کلمه از گرامرا و اصطلاحا و لغتا رو بلد نبودم ! نشستم ینی بهتر بگم دراز کشیدم کف اتاق و سرسری یه چیزایی خوندم و یذره از تمرینای ورک بوک حل کردم و دیدم خب بلد شدم ! بعدش خوابیدم . صبم تا برسیم کلاس یه عالمه طول کشید پاسداران خیلی ترافیک بود. به نظرم خیلی آسون بود امتحان . فقط رایتینگمو  خیلی دری وری نوشتم . این لیلام رفته بود دوتا صندلی اونورتر نشسته بود نمی شد جوابامو چک کنم باهاش ! اما شانس آوردیم تیچر بعد از لیسینیگ رفت بیرون زود پنشتایی جوابارو چک کردیم ! بعدش که از کلاس اومده بودیم بیرون و داشتیم درباره امتحان و ترم بعدو اینا حرف میزدیم ، لیلا داش می گف که آره من میرم به سوپر وایزر میگم این تیچره خیلی گند و افتضاحو اینا بود ! اصن هیچی به ما یاد نداد ! ما رسمن پولمونو ریختیم تو جوب و این حرفا که یهو تیچر اومد ! لیلام کم نیاورد و الکی یه چیزای دیگه گفت که تابلو نشیم . بعد تیچر برگش گف چقد شما دوتا امتحانتونو خوب دادین ! همه رو درس زدین! منم گفتم ا؟ واقعن ؟ گف آره ! منم گفتی دس شما درد نکنه ! گف چه ربطی به من داره ! خودتون خوب بودین ! منم گفتم به هر حال تیچرم موثره ! بعد کلی با لیلا خندیدیم ! گفتیم این فهمیده لابد ما میخایم بریم زیر آبشو پیش سوپر وایزر بزنیم اومده دلجویی می کنه ! خلاصه که خیلی با حال بود .

بعدشم اومدم خونه و از ساعت سه تا الان داشتم رو پایان نامم کار میکردم و شخصیتامو درس میکردم . کمرم داره نصف میشه الان ! امروز فقط دوتاشونو درس کردم . کلی وخ میبره که لباساشون چه رنگی و چه طرحی باشه ! منم وسواسی !!! اما باید تلاش کنم تا آخر خرداد تموم بشه اوایل تیرم بشینم بقیه ی تئوریمو کامل کنم. خدا بخا چهاردهم نهایتن بیستو پنجم تیر برم دفا کنمو خِلاص!

بعدش الان دارم ایندیزاین نصب میکنم . از فردا به مدت دو هفته آزمایشی دارم میرم یه جا برای کار. اگه جور بشه قرارداد ببندم خوب میشه. جای خوبیه و نزدیکه تقریبن.

در شُرُف کور شدن هم هستم و یه چشمم به شدت قرمز شده و میسوزه . هر چقدرم اشک مصنوعی میریزم توش جواب نمی ده ! یادمه یه بار دو سال پیشم اینجوری شده بودم با این تفاوت که دو تا چشمم بود و به شدت هم قرمز میشد و میسوخت و اشک میومد. دلیلشم کار زیاد با کامی و البته مسائل دیگه ای بود. بعد اونوختا من یه برنامه پاچه گیریه حرفه ایم روم نصب بود و کلن قاطی دیگه داداش! اونوخ یه راننده اتوبوسی بود تو مسیری که میرفتم و میومدم میدیمش عمومن . بعد یه بار داشتم پیاده میشدم و رفته بودم جلو تا کرایه بدم برگش گف من انقد خوشم میاد از شما ! مسافر خوش اخلاق و خنده روی مایی ! من ینی فکم تا ی هفته رو زمین بود ! خیلی برام جالب بود که با اون چشمای خون آشامی و اخمو و قیافه ای که میگرفتم واسه همه خیلی به نظر ایشون خنده رو و خوب اومده بوم ! الان همش یادش میفتم خندم میگیره !

خلاصه که من این روزا درگیریم زیاده.

پ.ن :از این تنهایی میترسم ، از این آینده ی مبهم ، از اینکه هر دومون باشیم ولی دور از نگاه هم ...

پ.ن : البته قبلنا میترسیدما ... الان چیزی برای ترسیدن وجود نداره . چرا که از هرچی بترسی همانا به سرت خواهد آمد و ما ترسمان به سرمان آمد ...

پ.ن : الی بهم اس داده که دلم برات تنگ شده عوضی ! بهش میگم منم آره و .. دوباره زده که هنوزم همونقدر آشغالی کثافت ! ینی الان این رفیقه من دارم ؟؟؟؟

   + ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment تو بِبار()

ای جان !

الان نشستم با ر دارم اس بازی میکنم و هر و کرمون به راهه!

فردا میخام برم یونی میترا رو غافلگیر کنم قبل از کلاسش. سه تا از فریمام مونده البته هنوز. اما دیگه امشب نتونستم بزنم! حوصلم نیومد.

امروز تو خیابون یه شاپرک گنده ی زشت از اینا که تنشون پشمالوئه! نشس رو مقنعم ! خیلی خودمو کنترل کردم که جیغ نزدم محکم زدم بهش پرت شد ! اه ! چندش !

فقط یک ماهو ده روز دیگه فرصت دارم تا تحویل پایان نامه! تیک تاک!

یه درصدم ینی احتمال نمی دم که میترا بخاد از کارم ایراد بگیره و بگه ببر اصلاح کن و اینا!

شدم پنجاه اما احساس میکنم هشتاد کیلوام!

خابم میاد! اتاقمو کی جم میکنه ؟

چایی میخام! تشنمه !

وای انقد خمیازه کشیدم دهنم سه سایز گشاد شده !

----------------------------------------------------------------------

الان خیلی شاد بودما ! ینی همین یه ثانیه پیش که تخته شاسی مو انداختم پایین از رو پام و صفه ی وردو وا کردم تا بنویسم خیلی شاد بودم ... اما یهویی همهی شادیه پودر شد و ریخت ...

داشتم آهنگ ای جانه بهنام صفوی رو گوش میدادم و دوسش داشتم ینی یه حس شادی بهم میداد بعدش الان نمیدونم چرا یهویی اشک اومد تو چشمام ! ینی اصن یه حسیا! بگذریم

اون روز نرفتم یونی قراره فردا برم . هر چی بیشتر میگذره بیشتر از تصمیمی که گرفتم پشیمون میشم . آخه منو چه به تصویر سازی؟ یه وختاییم با خودم فک میکنم زیادی دارم سخت میگیرم! اصن مگه چی هس حالا ؟

الان داشتم با خودم فک میکردم که برم پنجره رو باز کنم بعد نگا کردم دیدم بازه ! ینی خیلی وضم خراب شده اصن یادم میره چیکار میکنم چی میگم چی میخورم ...

چن شبه رادیو میگوشم دوباره ... یادش بخیر قبلنا چقد رادیو گوش میکردم چقد خوش میگذشت ... ینی تمام سالای دبیرستان و کنکور و حتا سال اول یونیم همش رادیو گوش میکردم وخته درس خوندن ! الانم که خرداد شده و فصل امتحانا همش یاد اون روزا میفتم که چقد باحال بود. تا ساعت چار پنج صب میشستم مثلن ریاضی بخونم بعد رادیو ام روشن و چاییم به راه ... اصن یادم نیس چی شد که دیگه بیخیال رادیو شدم . اونم رادیو جوان ! یادش بخیر چن بار واسه برنامه های شبانشون نامه دادم  _ نخندین خوب جوونیای من پیامک و این حرفا هنوز مد نبود_ و هر بارم نامم خونده شد .نامم به همین سبکی که الان اینجا مینویسم مینوشتم. یادمه یه بار اول نامم نوشته بودم " آی من الان اومدم این نامه هه رو بنویسم خودکارم افتاد زیر میز رفتم ورش دارم و ختی داشتم بلند میشدم سرم چنان خورد به زیر میز که جف چشام پرید کفه اتاق!" :- ) البته الان دیگه برنامه ها به باحالیه اون موق ها نیس. :- (

دستام خیلی خفن سوخته تو آفتاب. صد درجه تفاوت رنگ پیدا کرده با بالای دستم .

امروز سوار تاکسی شدم برم کلاس زبان راننده یه پسر تپلی بود ینی یکم تپلا ! خیـــــلیم خوش برخورد و مودب بود بعدش انقد شبیه این پسره داودنژاد بود! ینی خیلی منو یادش انداخت و دوباره دعا کردم که خوب بشه بیچاره جوونه گناهیه !

-------------------------------------------------------------------------------------

الان خابیدم رو تختم و لب تابم رو تخته شاسیمه و تکیه دادمش با زانوم. امروز رفتم یونی . میترا کارامو دید و تایید کرد . قرار شد براش ایمیل کنم اجرا شده هاشو. منیرم دیدم امروز. وای یه چیزی میخام بگم از این منیر ینی کفم بریده ها ! روز دفاع الی اینا این نبود چون اینا باهم درگیرن بعد از هم اجتناب میکنن !:- ) ینی یه جا منیر باشه اینا نمیان یه جا اینا باشن منیر نمیاد. بعد امروز منیر اومده بود ینی از من که صندلی اول آمفی تائتر نشسته بودم روز دفا بیشتر اطلاعات داشت ! ریز ریز حرفا و اتفاقایی که افتاده بود میدونست ! حتا اینکه از کدوم کار ایراد گرفتن ! من نمی دونم این شنود گذاشته بود جاسوس داش چی بود جریان ! تو کفم از صب . البته بدم نشد بلخره چنتا از کاراشم دیدم . آخه الان چن ترمه ما تو هیچ ژوژمانی کارای منیرو ندیدیم! ینی یه جورایی واحد پاس کردن منیر مث جفت گیریه کلاغه ! هیچکس نمی بینه چی میشه که این بیس میشه مثلن!

بعدشم رفتم کلاس زبان . سوار یه پرایدی شدم که رانندش زن بود. تاکسی نبودا. بعدش نمی دونم چرا من از لحظه ای که سوار شدم حس میکردم یه اتفاقی میافته . و دقیقنم یه اتفاقی افتاد! نرسیده به چارراه تصادف کردیم . البته کسی چیزیش نشد فقط ماشینه خانومه داغون شد. بعدش دوباره سوار یه تاکسی دیگه شدم که رانندشم خیلی خوش اخلاق بود.

بعدشم که اومدم خونه و رفتم حموم و ناهار خوردیم با علی رضا. اونم الان داره ادبیات میخونه فردا امتحان داره . مامانمم که رفته پی رفیق بازی!:- ) بعدش من الان دلم گوجه سبز میخاد و چایی . اما حال ندارم برم تا آشچزخونه چایی درس کنم . چقد زود ساعت چاهار شد!!!!

امروز رفته بودم یونی تو سایت منتطر بودم تا میترا بیاد منیر اصرار کرد که کارامو ببینه بعدش که دید بچه هاییم که بودن اومدن دیدن کارامو و همشون خوششون اومد و من داشتم برا منیر تعریف میکردم که آهو تحقیر کرده کارامو و گفته خوب نیستو اینا بعدش یه دختره که خیلی موهای نازی داش از اون چتریا که من صدساله میخام برم بزارم برا خودم اما هنوز نشده ! اومد و گفت آره من بودم اون روز تو اومدی سر کلاسمون کارتو نشون دادی و ولش کن آهو چرت میگه و واقعن به نظر ما کارات عالی بودن و اینا. بعدش خیلی شاد شدم که بلخره چن نفر پیدا شدن که فهمیدن آهو خیلی استاد خوبیه اما به شدت و بلکم حدت! سعی داره روش خودشو به بچه ها القا کنه ! ینی فقط کثافت کاری و اکریلیک و کلاژ با دست بریده شده و آبرنگ خیس رو خیس دوس داره !

از دیشب تا الان ینی ریقه آهنگ ای جان بهنامو در آوردم انقد گوشش دادم اما هنوز دوسش دارم !!! کلن من این مدلیم گیر بدم به یه چیزی دیگه ول نمیکنم ! یه مدت گیر داده بودم به همدم معین بعد شبه سورمه ی احسان خواجه امیری بعد آکادمی گوگوش ! بعد تصمیم و راهروی علی لهراسبی! الانم این! :- )))

کلن آقا خوبم الان ... فقط چایی میخام!

اولین قسمت مال شنبه بعدی دوشنبه و آخری مال امروزه .

   + ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢
comment تو بِبار()

سرندی پیتی

دیشب بعد از مدتها تا پاسی از شب بیدار بودم و اتود میزدم ! ساعت سه و نیم اینا بود که خوابیدم فک کنم . بعدش صب میخواستم زود برم یونی آهویی رو ببینم . اما گوشیم که زنگید خاموشش کردم بعد یهو بیدار شدم دیدم ساعت هفتو نیمه ! اونوخ انقد خسته بودم دلم میخاس بمیرم ! ینی چون یادم افتاد که مانتو و شلوارمو مامانم دیشب انداخته ماشین و باید اتو کنم اشکم داش در میومد. اما بلخره بیدار شدم و تا لباسامو اتو کردم و جمو جور کردم وسایلمو شد هشتو نیم یه رب به نه ! بعدش دیگه تا رسیدم تجریش و بعدش یونی ساعت شد یه رب به یازده !!! آهان یه چیز باحال داشتم سوار بی آر تی های تجریش راه آهن میشدم یه پسره رو دیدم ینی یه لحظه نگامون افتاد به هم و من احساس کردم چققققققققققققققد آشناس قیافش ! بعد دوباره اونم برگشت منو نگا کرد . خلاصه سوار شدم و دوباره دم یونی که پیاده شدم اونم پیاده شد و دوباره به هم برخوردیم و اونم برگشت گفت خانوم شما خیلی آشنایین برا من ! منم گفتم شما هم !!! بعد گفت هم دانشگاهی هستیم احیانن؟ منم گفتم نه ! البته شاید قبلن بودیم الان که شما دماغتونو عمل کردین من به جا نمیارم !!! آخه دماغش چسب داشت و ملوم بود تازه ی تازه عمل کرده. خندید منم رفتم .  بامزه بود !

بعدش رفتم یونی و دیدم آمفی تائتر توش همایشه ! زنگیدم به الی گف بیا ما دمه آموزشیم دفامون عقب افتاده و اینا. رفتم و دسته گلاشونو دادم و کلی الکی با هم جیغ جیغ کردیم و فش دادیم به همو ماچ و موچ اینا. مریم و معصومه و رضا ام بودن و دیگه ی کمم با اونا سر و صدا کردیم و یکم بعدشم مهی اومد. تو این هاگیر واگیر یهو آهویی اومد و منم  گفتم استاد بیا بریم کار منو ببینو اینا اونم گف باشه و رفتیم سر کلاسش . بعدش کارامو دید و برگش گف آره یادته سر کلاس من اصن کار نمیکردی همش مسخره بازی میکردی با اون دوستات ؟ منم گفتم وا ! استاد کی ؟؟؟ من اصن سرکلاس شما نمی اومدم !!!! بعدش گفت آره یادمه همش میشستی اون ته با دوستات هرو کر میکردین و اینا ! منم گفتم نه استاد !من خیلی آدمه جدیی هستم و با هیچکسم شوخی ندارم ! اصن شما تا حالا ی لبخند دیدین رو لب من ؟ اونم گفت خیلی پررویی !!! پاشو پاشو برو هر وخ کار کردی بیا و اینا ! خلاصه خندیدیم دور همی و من به این نتیجه رسیدم که نمی توانم با آهو کار کنم چرا که سبک کارهایمان متفاوت است ! بعدش دوباره اومدم پیش بچه ها و فرناز جونم اومده بود و شیدام بود. همشونم گفتن چقد لاغر شدی چقد عوض شدی و اینا ! خانوم موذن که برگشته می گه : سلام لاغر! خوبی ؟ چقد لاغری خوشبحالت!!!! منم بهش گفتم اولن خانوم موذن جونم کی گفته من لاغرم ؟ من اصلن در دسته ی لاغر ها قرار نمیگیرم ! و دومم اینکه حالا بر فرض هم که لاغر باشم ! کجا رو گرفتم؟ دلت خوش باشه بابا! اینا کشکه ! والا !

بعدش دیگه ساعت یک اینا جلسه دفا شرو شد و کارا عالی بود واقعن. عالی. من خیلی دوس داشتم کاراشونو. ینی با سیستمه من جور بود. از این کارای تر و تمیز و شسته رفته. اما یکم ناداوری شد در حقشون و نمره ی خوبی ندادن ! مشکل اصلیم استاد راهنما بود که اصلن یه کلمه ام دفا نکرد. خلاصه مسئولیت پذیرایی رو منو مهسا بر عهده گرفتیم و شیرینی و آبمیوه دادیم به حضار. اما الی و الی! (الهام و الهه ) خیلی ناراحت بودن. ولی دیگه بعد از رفتن استادا وایسادیم کلی عکسای مسخره بازی انداختیم و خندیدیم باهم. همه ی شیرینیایی که مونده بودم خوردیم من و رضا و معصومه و مریم ! ینی افتاده بودیم روی شیرینیا ! بعدش صد بارم من از رو سن پریدم پایین و صد بارم از همون جلو پامو دراز کردم رفتم بالا !آخه پله هاش رو اعصابم بود!  الان انقد پاهام درد میکنه که نگو! کش اومده عضلاتم !!!

بعدشم با فرناز اومدم تا تجریش و کلی حرفیدیم با هم و کلن خیلی روز خوبی بود. دوستامو دیدم شاد شدم . البته یکمم استرس داد بهم آهو ! اما همه گفتن بیخیال تو که نمیخای بذاریش واسه داوری پس به نظرش اهمیت نده و کار خودتو بکن و کار خودت خوبه و اینا . منم سعی دارم همین کارو بکنم.

آهان یه چیزیم بگم الان یادم افتاد. امروز تو آتلیه نشسته بودم داشتم با خانوم موذن میحرفیدم بعد دوتا دختره اومدن کنتاکت نشون بدن یکیشون از این قد بلند چارشونه ها بود و دستای بزرگی داشت. مث دستِ باباها. بعد بنده خدا دستش سوخته بود! خیلی ناجور. ینی انگشتاش و تا آرنجش اینا . روی دستش کامل پوستش سوخته و جم شده بود. بعد من در نگاه اول به نظرم اومد دستش مصنوعیه ! ینی یه شکل خیلی غیر طبیعیی بود. بعد که دستشو آورد تا کاغذ عکسو بده به استاد و انگشتاش تکون خورد من یه شکل خیلی بدی جا خوردم ! یه جوری که خانوم موذنم فهمید. فقط خدا رو شکر خدارو صد هزار مرتبه شکر که پشتم به دختره بود. چون خیلی شرمنده میشدم اگر قیافمو میدید! بعدش دیدم که اون یکی دستشم همین جوریه و یه تیکه ی کوچولو از صورتش. خیلی شرمنده شدم از خودم. دسه خودم نبود آخه خیلی سایز و قیافه ی دستش غیر طبیعی بود و من توهم داشتم که مصنوعیه یهو که تکون خورد خیلی ترسیدم !

الانم باید برم مسواک بزنم و آرایشمو بشورم چون چشام داره کور میشه احساس میکنم . بعدش امروز یه دختره رو دیدم تو یونی از این چتری زیادا گذاشته بود و موهاشو بالا بسته بود خیلی ناز شده بود ! دوباره وسوسه شدم که برم موهام این شکلی کنم منم. البته ایشالا ماهه دیگه . چون دیگه پولی برام باقی نمونده که خرج این قرتی بازیا بشه !

پ.ن: از الف چشمای درشته شفاف مثل تیله اش خوب توی ذهنم مانده. دختره نازی که مهربان بود و حساس و پر از زنانگی. یادم هست آن روزی که داشت از یک جویای کاری که معلول بود و برای مصاحبه آمده بود پیشش تعریف میکرد اشکهایش ریخت و با همان چشمهای درشت خیس پر از اشک گفت امروز بدترین روز زندگیم بود! رفتم نشستم تو آبدار خونه سه ساعت گریه کردم ! و همینطوری هم اشکهایش می آمد وختی داشت از قد کوتاه خیلی کوتاهه آن آدم میگفت و اینکه عاشق زنش بوده و زنش میخواسته جدابشود ازش و مرد خیلی کوچک غمگین با دوستش روی یه تخت روان آمده بوده دنبال کار . و الف دلش خیلی گرفته بود. امروز شنیدم ک میخواهد جدا بشود از شوهرش. بعد یاده اسمش افتادم در دفترچه تلفن گوشیم : سرندی پیتی ! به خاطر چشمهای درشت شفاف مثل شیشه اش ...

سرندی پیتی ینی نگهبان دریا، یکبار جایی خواندم .

   + ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٦
comment تو بِبار()

ایشالا که خدا همکاری میکنه !

دقیقن از نُهِ صب امروز دارم دعا میکنم ! هی دعا میکنم دعا میکنم دعا میکنم که کلاس زبانمون این ترم تشکیل نشه !

اون شب که اون پستو تو حالت مرگ گذاشتم بعدش تقریبن تا صب مردم و زنده شدم ! ینی انقد حالم بد بود بد بود که نگو ! اولش تب کردم بد لرز کردم بعد هی حالت تهوع و اسُخون درد شدید ! بعدشم تهوع تا حده بالا آوردن دل و روده !!! اونوخ افت فشار و سردرد شدید و استخون درد تو قفسه سینه ! ینی نه میتونستم بشینم نه بخابم نه را برم نه دراز بکشم به خودم میپیچیدم رسمن ! یونیم نشد برم باز یه هفته عقب افتاد کارام! بد فک کن تو این هاگیر واگیر بهم خبر دادن که پاس شدم فاینالمو و منم به ل گفتم که پاس شدیم و بعدش انقد مفاصل انگشتام درد میکرد نتونستم اس بزنم بهش !!!* زنگیدم که اگه قرار شد همه ثبت نام کنن بهت میخبرم برو ثبت نام. بعدش مریم زنگید که آره مدیر موسسه گفته تعدادتون کمه ثبت نام نمی کنم . منم واقعن دیگه انقد حالم بد بود اصن نمی تونستم بزنگم ب ل بگم . ینی با خودمم فک کردم که اگه من بهش خبر ندم احتمالن خودش زنگ میزنه میپرسه دیگه! ساعت هفت اینا که یکم حالم بهتر شد به سختی بهش اس زدم که اینجوری شده اونم جواب داد که من رفتم ثبت نام کردم!

دیروز رفتم یونی که این میترای لعنتی رو ببینم . دو دقیقه قبل از تموم شدن کلاسش رسیدم ! تا رفتم تو گروه و اومدم دیدم رفته ! هرچقدم بهش زنگیدم جواب نداد ! فک کن از یازده تا یک من منتظر موندم و صدبارم زنگیدم تا بلخره جواب داد و گف سه میاد ! منم بمونم که ببینیم همو.  نیومد! ینی من سه ساعت با اون حال خرابم که حتا نمی تونستم درست نفس بکشم انقد دنده هام درد میکرد منتظر خانوم نشستم و از سه تا سه و نیم کل سایتا و کلاسای دانشگاهو گشتم و سیصدبارم بهش زنگ زدم اما جواب نداد! مثلن انگار من دوس پسرشم میخاد بره تو طاقچه واسم ! بیستو چارساعت یا گوشیش خاموشه یا ور نمیداره ! خلاصه که با الی کلللللللللللللللللللللللللللللللللی فش دادیم به استادامون و رفتیم ونک . بعدشم رفتیم آسمان و من از تین پوش یه مانتوی خاکستری خنک گوگولی خریدم ! بعدش اومدم تجریش و رفتم بازارچه تجریش و چنتا چیزی که خیلی وخ بود مامان لازم داش خریدم واسش و یکم شکلات تلخم خریدم واسه خودم . البته دیروز که خوردم به نظرم یذره عجیب بود مزش !

اونوخ دیروز دیدم که دوتا فرصت دفا دارم ! یا بیستو سه ی خرداد یا یازده تیر ! خاک تو سرم ینی! هیچ کاری نکردم !

بعدش اگه بخام این ترمم کلاس زبان برم  ینی بدبخت _تر _ میشم ! واسه همین نشستم هی دعا میکنم که کلاسمون به حد نصاب نرسه کنسل بشه ! چون اگه الان بخام انصراف بدم باید هفتادوچاهارتومن الکی بدم بره !!! ینی خیلی زور داره واسم ! فقط چون دوساعت دیرتر به ل گفتم الان یا باید گند بزنم به پایان نامم یا هفتادتومن الکی بدم بره ! جون من بیاید دعا کنید کلاسمون کنسل بشه من به زندگیم برسم ! آخه این چه وضشه خب ؟؟؟؟؟؟!!! هان ؟

*من آدم اس ام اسیی هستم ینی خیلی به ندرت میزنگم . تو این سه سال و خرده ای که گوشیمو دارم بیستو پنج هزارتا اس ام اس فرستادم باهاش و هفتادو خرده ای ساعت حرف زدم که فقط شیش ساعتش تماس از طرف خودم بوده !!!

   + ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٠
comment تو بِبار()

خدا قوت !

دقیقن الان احساس می کنم لب تابم داره التماس می کنه که خاموشش کنم یه نفسی بکشه بدبخت ولی من با وجود اینکه دارم کور می شم و سرم از درد داره منفجر میشه و انقد خابم میاد که حالت تهوع دارم ! ول کنش نیستم. امروز فاینال کلاس زبانمون بود بعدش من دیروز که از کلاس اومدم یه عالمه خوابیدم و تازه دوازده شب نشستم به گرامر خوندن و تمرین حل کردن . بعدشم یکم در مورد رایتینگمون سرچ کردم و شصتاد لیترم آب خوردم بعدش تازه ساعت چاهار خابیدم و صبم همون بازیه مسخره که تو پست قبلی گفتمو با گوشیم را انداختم و البته اینبار دیگه نهو نیم از بالشتم دل کندم و رفتم یه دوش گرفتم  و یه صبونه ی مشتی زدم یذره با بابام چرت گفتیم سر صبی به همو یه زنگم به میترا زدم که ور نداش . بعدش حاضر شدم و رفتم کلاس . بچه هامونم که همه فک میکردن الان من خدای زبانم هی گفتن بیا پیش من بشین بیا پیش من بشیم اما من همون تهه کلاس گوشه ی دیوار نشستم و تا تیچر بیاد آستینای مانتوی گوگولی سفید تابستونیمو قشنگ تا آرنج تا زدن  که نماله به صندلیم کثیف بشه. وسواس دارم من . خیلیم چرت بود امتحانمون . این لیلام که صد بار لیسنینگشو پاک کرد گزینه هارو عوض کرد نزدیک بود جیغ بزنم سرش! البته آخرین بار که چک کردم باهاش جوابامون مث هم بود. بعدشم قرار شد دوسته ارمنی مون فردا بیاد جوابارو چک کنه و من بهش بزنگم ببینم پاس شدیم خیر سرمون یا نه . بعدش دیگه با لیلا رفتیم تا نا.رون تا چنتا عطرو تست کنه . به الی زنگیدم گف مغازه داووده بش گفتم صب زنگیدم به میترا ور نداشته سر کلاس بوده احتمالن اگه دیدیش ازش بپرس تا کی هس ببینم میرسم بیام . بیس مین بعدش زنگید گف دیده میترا رو و ازش پرسیده میترام گفته بیاد . اما با هم به این نتیجه رسیدیم که چرت گفته من تا برسم قطعا اون فر داده رفته. دیگه اومدم خونه و دقیقن از ساعت سه و نیم افتادم رو این لب تاب بدبخت و یه عالمه فیلم دیدم و ینی وسطش اس دادم به فافا که با هم بریم بیرون یه هوایی به سرمون بخوره گف داره میره حموم . اس دادم به آزی گف رفته سوارکاری ! منم دوباره خوابیدم فیلم دیدم و چاقاله بادوم خوردم و چایی . بعدشم یه عالمه سالاد ماکارونی درس کردم خوردم و بعدش یه فنجون عرق نعنا سر کشیدم . ینی اول با شیشش سر کشیدم مامانم دوام کرد منم ریختم تو فنجون خوردم. اونوخ الان مامانم سبزی پلو درس کرده بوش خونه رو ورداشته ولی من انقد حالم بده میخام بالا بیارم از بوش. فردا باید برم یونی کارامو به آهو نشون بدم بعدش میخاستم برم پیش هـ اما الان دارم تصمیم میگیرم که نرم. حال ندارم اتودامو دور خودم را بندازم ببرم اونجا . تازه احتمالن باید سه شنبه برم یونی این میترای لعنتی رو ببینم. شاید سه شنبه برم حالا. کلاسمونم که قراره چارشنبه شرو بشه باز.

دیشب اس دادم به الی گفتم نمی شه اسم منم تو پایان نامتون بنویسین مثلن منم بودم ؟ حساب میکنم باهاتون. اونم برگش گف احمق! حالا چقد میدی ؟ منم گفتم چقد میخای  دهنت بسته شه ؟ گف دو تومن ! منم گفتم بیشین بابا فک کرده شا.دی قدیر.یانه ! والا ! ولی خدایی خیلی خوب میشد اگه میشد اسممو بنویسن منم تو این هاگیر واگیر این هش واحد مسخره رو پاس میکردم میرفت پی کارش ! فک کنم باید برم نمایشگا کتاب ! متنفرم ازش! بسکه شلوغه ! تازه باید برم غرفه کودک که قیامتیه برا خودش.

 چارشنبه رفتم یونیه هـ اینا . بچه هاشون افتضاحن. اییییییییی! کارامو به استادشون نشون دادم گف خوب شده خیلی . فیگورا خیلی خوبه و اینا. اصنم نگف که زاویه ها تکراریه تازه خیلیم خوشش اومد که خنگ و احمقن کاراکترام. استادشون خوب بود. مث محبوبه. کاش فردا محبوبه رم ببینم. آهان بعد یه استاد داشتن خدا ! وکیل بود جوون . اما از این زبرو زرنگا که تیزن و ملومه خوب به کارشون واردن. بعدش داش درس میداد مث بنز ! ینی داش موارد حقوقی رو در مورد پک و پک برگشتیو اینا میگف هلو ! اونوخ ییهو دوست هـ بهمون گف که استاد باباش صب فوت کرده ! ینی من شاخ در آورده بودم قد عاجه فیل ! ینی اصن هضم نمیشد برام ک چجوری اونوخ ؟ به نظرم اومد چرت گف مثلن دختره . اما آخر کلاسشون که داش میرف نزدیک در که رسید برگش گف بچه ها اگه تونستین یه حمد و قل هو الله برا بابای من بخونین. من که تا شبش فَکَم لق بود! آدما چقد بنیه دارن خدایی !

 

   + ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٧
comment تو بِبار()

فرق آدمها به جایگاه نیست به شخصیت است جانم !

فک کن رفته باشی عروسی بعد تو هاگیر واگیری که داری با دوستت سر چاک لباست و گوشوارت که پشتش نفهمیدی کی افتاده و رنگ پنکیک و سایه ی چشم بحث میکنی یهو چارتا از معلمای دبیرستانتو ببینی! من ک خفقان گرفتم و با چشم و ابرو به آزی اشاره کردم که هیس بذا اینا برن بعدن من بهت میگم که چاک لباس من بدتره یا قد پیراهن تو! حالا لا مصبا نمیرفتن که! منم تا تونستم پشتمو کردم بهشون و خودمو با تا کردن شال و مانتوم مشغول کردم! اونا رفتن و منو آزی داشتیم آخرین قر و فرامونو درس میکردیم که ییهو ناظممون اومد تو! و خب منو شناخت و منم سلامو اینا! البته این ناظممون خیلی گوگولیه و تقریبن همسایمونه من زیاد میبینمش. بعدش رفتیم تو سالن و نشستیم و من داشتم برا آزی توضیح میدادم که اون که کت دامن بادمجونی پوشیده معلم هندسه مون بود و همش میخاس حال منو بگیره و اون یکی معلم زیستمونه چقد با چتری باحال شده! اون که کت دامن سفید پوشیده و موهای کوتاه داره معلم عربیمون بود  و همیشه ما با هم کل داشتیم .اون یکیم معلم ریاضیمونه و خدایی باحال ترین معلمیه که من تا حالا داشتم و اینا و همینطور که داشتم اینا رو تعریف میکردم یهو دیدم ای وای معلم ریاضیمون داره میاد طرفم ! منم مث برق از جام پریدن و رفتم جلوشو گفتم سلام ببخشید من داشتم خودم میومدم و اینا! خلاصه رفتم و با جمع معلما احوال پرسی کردم و همشون کلی شاد شدن و معلم عربیمونم گف من تو رو هیچ وخ یادم نمیره از اون بچه پررو باحالا بودی! معلم هندسمونم گف آره از اون حاضر جوابا بود ولی درسشم خوب بود! خلاصه پرسیدن که چی میخونیو چیکار میکنیو اینا . منم گفتم و بعد برگشتم سر جام ولی تا آخر شب همش حواس این معلم هندسه مون بهم بود. سر کلاسشم لامصب همیشه حواسش به من بود و منتظر بود یه لحظه من با فافا بحرفم تا صدام کنه پای تخته! خلاصه که عروسی صمیمی ترین دوست دوران مدرسم که از دوم دبستان با هم دوستیم و از قضا ی دانشگاهم میرفتیم با هم خیلی خیلی خاطره انگیز تر از اونی که فک میکردم شد! ایشالا ک خوشبخت باشی دوس جونم!

خب به سلامتی امروز نهم فروردین بود و من هنوز هیچ حرکتی در راستای پایان نامم نکردم.

امروز شونزدهم فروردینه. ینی بود. تقریبن 20 صفه از پایان نامه مو تایپیدم و ایشالا تا بیستم فصل اولمو میبندم و میبرم میترا بخونه. بعدش باید یکم بشینم سر اتودام و سر و سامونشون بدم. هی میخام برم ازشون پرینت بگیرم تنبلی میکنم. شاید فردا برم. البته اگه نخام با لیلا برم واسه ثبت نام کلاس زبان. از شانس گندمون این ترم فقط یه کلاس تو level ما هس و اونم ساعت یازده صبحه! ولی امشب اس ام اسی با لیلا به این نتیجه رسیدیم که بریم . بهتر از اینه که مدرک قبلیمون اکسپایر شه و مجبور شیم دوباره اینترویو بدیم. تازه بدتر از یازده صبح بودنش اینه که هر روزه و من بشدت دوس داشتم سه روز در هفته میبود. دیگه اینکه دوباره دارم رژیممو با جدیت ادامه میدم و میخام تا 20 اردیبهشت بشم 48 . این هفته ای که میاد دوشنبه مهمون داریم خونمون و چارشنبش میخام با هـ برم یونیشون با استادشون راجبه پایان نامم بحرفم . و یه جایی هس که من نزدیک یه ساله میخام برم و هر بار به قول فرناز سپلشک افتاده و نشده. حالا اگه بشه آخر همین هفته ای که میاد میرم. دیگشم اینکه باید برم بانک و یکم قرضو قوله هامو صاف کنم! هنوز برای اتاقم تابلوهایی که میخاستمو نکشیدم . رو میزیمم عوض نکردم.

پاورقی های پایان نامم تایپ نکردم! الان چشمم افتاد به پایان نامه ی مینا که بغل دستمه! یهو یادم افتاد.

از سیزده بدر به خاطر تاب بازی کردن تو هوای سرد و همزمان مکیدم لبم و کندن پوستش ، لبام خشک شده به شدت و خوبم نمیشه. آهان راستی امسال بعد از خیلی سال ! سیزده بدر رفتیم به دامان طبیعت. حالا از من نخاین که بگم عالی بود و خوش گذشتو اصن یه چیزی بود عجیب! من اصولن از بیرون رفتن اونم با خانواده و فک و فامیل زیاد حال نمی کنم. و بشدت هم از باغ و بوستان فراریم چون پوستم به سرعت به خاک و غبار حساسیت نشون میده و خارش میگیره و قرمز میشه. حالا فک کن رفتیم باغ هـ اینا ! من که از جام تکون نخوردم و تمام مدت آفتاب گرفتم و منت کشیدم تا یکی بیاد باهام یه دس حکم بازی کنه ! از اول قرار بود با مهندس بازی کنیم  اما نیومد. علیرضا هم که نشست به کتاب خوندن بابامم که جو باغداری گرفته بودش و مشغول آبیاری و تمیز کاری بود. این هـ ی خنگم که حکم بلد نیس! صدبار یادش دادما باز یادش میره. پسرا هم که برا خودشون رفته بودن یه جای دیگه. خلاصه ناکام شدم و نشستم با یاسین پفک نمکی و کرانچی فلفلی و چیپس خوردم ! این یاسین مث بنز از کرانچی فلفلی میترسه ! ینی فک می کنه چون روش نوشته تند و آتشین الان بخوره آتیش میگیره ! همش حواسش بود دسشم نخوره بهشون ! چارسالشه ! به باباش رفته دیگه ! ینی این مهندس با چنان چندشی به من و هـ که در حال خوردن کرانچی فلفلی بودیم نگا میکرد انگار داریم مور و ملخ میخوریم خام خام ! والا ! مهندس مسخره ترین مردیه که من تا حالا دیدم ! یه عالمه چیز هس که دوس نداره و نمی خوره ! فلفل دلمه ای نمی خوره ! سیر و موسیر میخوره ! پیاز خام نمی خوره ! خدا نکنه فلفل از بغل یه چیزی رد شه ! عمرن اگه لب بزنه بهش ! یه غذایی یکم ترش باشه نمی خوره ! خلاصه فیلمیه واسه خودش! هر دفه ام که من سس سالاد درس کنم اون برا خودش مایونز خالی میاره سر سفره ! اصن یه بار با هم بحثمون شد سر سس! البته خدایی خیلی مرده خوبیه و ما کلن با هم شوخی داریم  !

بعدشم مامانم اینا روی آتیش آش رشته پختن و بعد از تناول آش و اومدن پسرا و عکس دسته جمعی انداختن کم کم عزیزان رضایت دادن که جم کنیم بریم . و بعد چون من از صب سر مهندسو خورده بودم که باید منو ببری خونه مامانت اینا تاب بازی اون بیچاره ام به خاطر تاب بازیه من و البته قلیون کشیدن خودش مارو برد اونجا . منم حسابی تاب بازی کردم و حالشو بردم. خیلیم شلوغ بود خونشون! کل فکو فامیل اومده بودن اونجا. وختی رو تاب بودم و بچه ها و مامان باباهاشون یکی یکی میومدن سوار ماشینشون میشدن و میرفتن کلی با خودم حال کردم که لازم نیس فردا برم مدرسه و دلشوره ی درس و مشق داشته باشم!

آهان راستی مسودی بود استاده یونیمون ، گفتم میخام برم بهش یه چیزایی بگم ، رفتم گفتم . ینی الهه هی گف نرو این لیاقت نداره و اینا اما الهام گف برو به خاطر خودت برو نه به خاطر لیاقت داشتن یا نداشتن اون. منم رفتم و بهش گفتم حالا میدونی پرو خانوم برگشته چی میگه ؟ میگه اوووو! من اصن یادم نبود همچین اتفاقی بین ما افتاده ! الان که گفتی یه شبحی از اون روزا اومد تو ذهنم! ینی به قول الهه می خواستم بگم گ.ه نخور تو دیگه ! اگه شبح شده واست برا چی هنوز پشت چشم نازک میکنی و جاسوسی منو از دوستام میکنی؟ واسه چی اولین جلسه سر کلاست زرتی بحث ترم هفت و منو وسط کشیدی؟ اما هیچی نگفتم. یدونه از اون لبخندای دیمن تو سریال ومپایر دایریز تحویلش دادم و خدافظی کردم. واقعن چقد بعضی آدما بی لیاقت و عوضین ! البته اینجور آدما که شامل نصف بیشتر آدما میشه ، به قول محدثه به لگن خاصره ام هستند! و به همین دلیل اون روز بعد از این حرفا با بروبچز رفتیم دو نی نی و دوتا چیپس و پنیر و سیب زمینی و پنیر سفارشی گرفتیم و تهشو در آوردیم و در مورد پایان نامه هامون با هم بحث کردیم .

   + ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧
comment تو بِبار()

چرا سیب ؟ چرا سیب سبز؟

پیرزن هشتادو چند سالش بود. زال بود با چشمان خاکستری. من نوه اش نبودم. دوستم داشت ولی. میگفتند جوان که بوده سیگار میکشیده ، سیگار برگ داشته توی جعبه ی فلزی . خودش یک بار گف از آن مادر ق... ها بودم! حواسش جمع بود و مهمان نواز بود و دلسوز و دست و دل باز. سهم لواشک ترش من هرسال محفوظ بود پیشش. اسکناس درشت عیدی لای قرآن هم. و آن نان نخودچی های نرم و شیرین. پیرزن زال بود و یک چشمش نمیدید و غذایش اندازه یک گنجشک. غصه میخورد. غصه آن نوه اش که چرا زنش را طلاق داده و تمام دارایی اش را ب حساب مهریه به دخترک داده و حالا توی سی و چند سالگی باید از صفر شروع کند. غصه ی پسر بزرگش را که بقیه خواهر و برادرها بایکوتش کرده اند. غصه ی آن یکی نوه ی زیبای جوان دوست داشتنیش را که شب قبل از عروسیش ماجرایی پیش آمد و عروسی بهم خورد. غصه ی آن ته تغاری دختر بزرگش را که سی سالش شده و به همه خاستگارانش نه میگوید و انگار نمی ترسد که تنها بماند. غصه میخورد. حتا غصه میخورد که بعد از مردنش دختر بزرگش که این همه سال با هم زندگی کرده اند تنها میشود... پیرزن توی دلش غصه زیاد داشت و حالا سه روز بعد از مردنش آمده به خواب بچه هایش و شاد است و سرحال و اصلن فکر کنم دوتا چشمش میبیند و دیگر غصه هایش تمام شده اند.

امروز رفتم یونی. دفاعیه بود. کارای تندیس عالی شده بود. عالی. سمانه ام یه سری پوستر تبلیغاتی کار کرده بود که محشر بود. کلاژ سه بعدی با مواد غذایی. خیلی عالی بود کارش. کارای تندیسم که بیلبورد تبلیغ مواد غذایی بود و خیلی ایده هاش عالی و فانتزی و باحال بود. نوزده شدن دوتاشون. کارای چرتم داشتیم. مثلن کاره فریده واقعن در حد کارای ترم دو یا سه بود. خیلی ضعیف بود. اونوخ مسودی که خودش استاد راهنماش بود ب جای دفاع برگش گف آره کارات خوب نیس خیلی ! جای کار داره! خب نابغه پس چرا بهش وخته دفا دادی؟ خلن همه به خدا. بعدشم اینکه سالن آمفی تائتر خیلی سرد بود و از اول تا آخر منو آزیتا چسبیده بودیم به شوفاژ. ولی در کل خوب بود خیلی بدردم خورد. چون دیدم حتا تو جلسه ی دفا هم ممکنه استاد مهم ترین درگیریش این باشه که چرا کادرتو افقی انتخاب کردی؟؟؟ ینی مثلن به نظر استاد میشه بیلبورد و عرشه ی تبلیغاتی رو عمودی طراحی کرد و خیلیم خوب خواهد شد! کلن استادای ما خیلی خلن. یه بار من بسته بندی طراحی کرده بودم واسه آب میوه بعد یکیش آب سیب بود. سیبه هم سبز بود. اونوخ همین مسودی در انتقاد به کار من برگشت گفت خب! حالا چرا سیب؟ چرا سیبه سبز! ینی من هنوز که هنوزه نمی دونم داش شوخی میکرد یا جدی میگف.

بعدشم رفتیم تو سایت و مث که امروز روز ثبت نام ورودی جدیدا بودو همشونم با باباشون اومده بودن. چه باباهای خوبی واقعن . یکمم رفتم پیش خانوم موذن جونم و خانوم موسوی و با هم حرف زدیم. بعدشم آزی گف بیا بریم آسمان ونک حراج زده و چیزاش خوبه. مام رفتیم و یه سری مغازه ها واقعن جنساشون خوب بود. یه سری مانتو های بافت و پالتو اینا بود که مانتوها 18 و 24 و پالتو ها از 30 تا 50  بود. منم که از خونه خالم اینا رفته بودم یونی و پول نبود باهام. آزیتای خنگم کیف پولشو جا گذاشته بود. حالا شاید فردا بریم بخریم.

بعدشم دیگه ساعت 5 بود ک رسیدم خونه و یکم ناهار خوردم و رفتم حموم و منیر زنگ زد و غرغر کرد درباره دفاعیه ها و گف مثکه قراره این دختر جدیده که من نمیدونم چ جوری هیئت علمی شده دیگه تو همه ی دفاها باشه. خداییش خیلی چرت میگه. امروز به همه گف کارت خیلی چیز خاصی نیس! ما دیدیم از اینا. مسخره

از زمستون متنفرم. وختی میخای بری بیرون باید صدتا لباس بپوشی وختیم بر میگردی باید یه عالمه لباسو در بیاری از تنت و جم کنی. الان من حال نداشتم لباسامو جم کنم هر جا یه چی افتاده. بدرک

هی میخام به لیلا اس بزنم نمیشه. رساله ی مینا رو گرفتم بخونم ببینم باید چی بنویسم واسه اینا! میترام که باباش به لقالله پیوست حالاحالاها فک نکنم بیاد یونی. این دو هفته ام که من نرفتم دانشگا تهران. مهم نیس میرم حالا تز دکترا نیس که بابا! ی پایان نامه زیقیه دیگه!

 پ.ن: رهام جان حاجی بی زحمت یه سر برو تنظیمات عمومی وبلاگت اون کد امنیتی رو غیر فعال کن من نمیتونم نظر بذارم برات. ثبت نمیشه!

 

   + ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()

نات تو بی لیزی انی مور

دیشب فک کنم ساعت چار بود که خابیدم و شیش بیدار شدم و یه ده دقه مدیتیشن کردم که باید چیکار کنم الان خب؟ بعد رفتم صورتمو شستم و دیدم بابام میخاد چایی دم کنه و پرسید که منم میخورم یا نه منم گفتم اگه تا ده دقه دیگه حاضر شه آره میخورم. ی تیکه تست آفتاب گردون برداشتم و اومدم تو اتاقم و حاضر شدم. موهامم سفت با کش بالا بستم و خب هنوز سرم درد میکنه! اول از همه معرفی نامه های یونی رو ورداشتم بعدش کارت ملیو پولو اینا. تن تن لباس پوشیدم و سویی شرت ورداشتم که اگه ! سرد بود بپوشم. و خب میدونی سر کوچمون که رسیدم برف شرو شد! میخاستم خیلی شیک برگردم خونه و کلن کنسل کنم رفتنمونو اما گفتم بیخیال میخام برم انقلاب ایشالا اونجا هوا خوبه ! نُه اینا شایدم ده بود که با ر رسیدیم جلو فرهنگستان و رفتیم دیدیم که بله ! اینا دیدن بچه ها هی میان اینجا واسه سرچ منابعو اینا شاخ شدن میگن باید عضو شین واسه استفاده از امکانات! کلیم مدارک میخاستن دختره میگه پرینت انتخاب واحدتو بیار که من ببینم پایان نامه داری این ترم ! ینی مثلن به ما میومد که هلاک خوندن مقاله های دری وری تجزیه تحلیل آثاری که خودشون دری ورین باشیم برا پر کردن اوقات فراغتمون ! اونم ساعت دهِ صب! نمیدونم واقعن چ فکری کرده بود با خودش که برگش گف اصن دانشکده هنر دانشگاتون کتابخونه داره ؟؟؟ گفتم آره بابا داریم ! گف پس بیا این بروشورا رو ببر بگو بزنن رو بردتون بچه هاتون با مدارک بیان اینجا که چیز نشن مث شما ! ما چیز شده بودیم!!!

بعد رفتیم مترو و بعدش دانشگا تهران. اول رفتیم در پنجا تومنی! که مرده گف نمیشه که خانوم از اینجا بری تو! برو در شونزه آذر! رفتیم اونجا و حراستشون میگه اون ساختمون بلنده رو میبینی؟ اون که آنتن بلند داره ! اون اون اوناهاش! اونه کتابخونه مرکزی! به قول ر انگار مثلن ساختمونه داش در میرفت این انقد گف اوناهاش اوناهاش! خلاصه رفتیم اون در و باز حراستش گف نمیشه برین کتابخونه مرکزی فقط به ارشدا سرویس میده! بعدش داشتیم میومدیم میگه حالا برو در پایینی در مهمانه! شـــــــــــــــــــاید راتون دادن! رفتیم در مهمان آقائه هی میگه کارت ملی داری ؟ کارت دانشجویی داری؟ گواهی نامه داری؟ شناسنامه داری؟ همه مدارک اثبات هویت منو میخاس بگیره که من یه دقه برم کتابخونشونو ببینم فقط! خلاصه کارت ملی مو دادم بهش و یه چیزی شکل ژتون! داد بهم و مام کلی را رفتیم تا رسیدیم به کتابخونه  دوباره اونجا مرده میگه معرفی نامتو بده کارت شناسایی بده! چه خبره واقعن فک کردن؟ همینه که ما پیشرفت نمی کنیم دیگه! واسه یه سرچ منابع کارشناسی فقط باید انقد بدبختی بکشی! آخرشم اون خانومی که قرار بود معرفی نامه هامونو امضا کنه گف فقط دوبار میتونین بیاین تا آخر تابستون اینجا ! الان یه ساعت تا دوازده و بعدشم دوساعت تا سه وخ دارین به نظر من برین یه روز دیگه بیاین که به یه کاری برسین حداقل. دیگه مام گفتیم باشه و برگشتیم. حالا از اونموقع دارم حساب میکنم که من هفته دیگه کی را بیفتم که هشتو نیم اونجا باشم؟ از خونه ما تا نزدیک ترین ایسگاهه مترو در بهترین حالت 40 دقه راهه! :- (

بعدش ر امروز برام یه شالگردن خیلی خوشگل خیلی خوشگل خیلی خوشگل ! بافته بود و آورده بود که من هنوزم نمیدونم باید چ جوری تشکر کنم به خاطرش. ینی احساس میکنم به قد تموم دونه هایی که بافته ام اگه تشکر کنم کافی نیس. خیلی الان خوشالم. مرسی دوس جونم .

اومدم خونه و اول یکم با این آزی لامصب چت کردم و کلی دری وری گفتیم بهم. اونم حسابی ناامید شده از زندگی!:- ( بش گفتم از سوده خبر داری؟ گف یه چن بار زنگ زدم جواب نداد بعدش اس داده که من خوبم سرم شلوغه خودم باهاتون تماس میگرمو اینا. سوده کمتر از چهل روز پیش باباش فوت کرد. سرطان داش. بعدش من نمیدونم چرا این مدلی شده. ما کلی بهش زنگ زدیم برای مراسم هفتم و اینا جوابمونو نداد اونوخ فرداش اس داده ب آزی که مراسممون دیروز بوده و من نمیخاستم تو زحمت بندازمتون. کلن این روانشناسا یه چیزیشون میشه ! (نو آفنس نگار جان" آ مثله کلمه" البته !) البته سوده روانشناس خالص نیس. ینی ارشد داره روانشناسی شخصیت میخونه ولی کارشناسی فیزیک خونده . به خاطر همون فیزیکم اصن فک کنم تعطیل شده! همشم به من میگه تو خیلی استعداد داری تو خیلی الی تو خیلی بلی ولی بیا گروه درمانی و اینا ! من آخر نفهمیدم چمه!

غروبی شکیبا بهم اس داد! ینی اس داد که تو نازنینی؟ منم اس دادم که آره من نازنینم تو شکیبایی ؟ من شمارشو داشتم. بعد دیگه کلی ابراز مسرت و خوشبختی کرد که منو پیدا کرده دوباره و باید یه قراری بذاریم ببینیم همو و این صبتا. با شکیبا تو پیش دانشگاهی دوس شدم. میز اول میشستیم باهم همشم میخابیدیم دوتامون. دختر خوبی بود . حداقل بین اون دخترای مزخرف یکم شبیه من بود. چقد با هم تو را پله ی پشت بوم اون مدرسه ی مث زندون نشستیم و های بای خوردیم و حرف زدیم. چقد سر کلاس تو کتابمون برا هم نوشتیم که اه این زنیکه چرا خفه نمیشه ؟ چن صد بار من براش ریاضی توضیح دادمو ساده کردن کسر و فیزیک نور و اینا و چن صد بار وسط توضیحای من برگش گف تو اگه مژه هات مشکی بود خیلی چشمات قشنگتر میشدا!!! وای تو اردوی عید یه خروار بیسکوییت شکلاتی و شکلاتو کافی میکس با خودش آورده بود کلن مشغول خوردن بود چقد به من میخندید که میگفتم باباجان من تا خواص گچو کامل نخونم و یاد نگیرم چایی تلخم نمیخورم نکن اون بیسکوییتو تو چش من! انی وی ! رتبش شد 42 شایدم 14 نمیدونم یادم نیس ولی عکاسی دانشگا هنر قبول شد. نمیدونم کارشناسی ارشد میخونه الان یا نه. چون متمرکز بوده الان فک کنم یه ساله درسش تموم شده. یادم رف بپرسم ازش! الان یهویی به نظرم اومد چقد شکیبا شبیه آزیتاس! آره ها! خیلی !

حوصله ندارم حتا یه اتود ساده برا شخصیت داستانم بزنم. شکلات تلخمم تموم شد بسکه نشستم مث اسب جوییدمشون هی !خدایا چرا من انقد تنبل شدم آخه؟ هیچ تصویری از داستانم ندارم اصلن! هرجام ک میرم برا کار میگن پایان نامتو کی میدی؟ بابا تو چیکار داری به پایان نامه من ؟ میدم دیگه! اه! چاییم که نداریم دیگه. برفم که داره میاد و بیرون خیلی سرده. بیچاره سگو گربه های خیابونی یخ میزنن امشب. تو کوچه ما همیشه تو زمستون چارپنشتا گربه یخ زده پیدا میشه !:- (

وای من قول میدم دیگه فردا انقد نشینم پای لب تاب و یکم اتود بزنم برا پایان نامم و یکم لغت بخونم از 504 و دراز نشست برم و آب بخورم به جای چایی و اتاقمو تمیز کنم و ناخونامو مرتب کنم و دختر خوبی باشم و به این زندگی جغد گونه پایان بدم! خب میدونی ! قول نمیدم! اما تلاشمو میکنم!

   + ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
comment تو بِبار()

همچین دیزاینت کنم که شیش تا این دیزاین از بغلت در بیاد!

مثل اغلب جمعه های عمرم جمعه ی کاملن مزخرفی رو پشت سر گذاشتم. و بابت اینکه دل گیری غروبشو اصن نفهمیدم ینی اصن نفهمیدم کی غروب شد به خودم افتخار میکنم.

میدونی ! من آدم اهل فخر فروختنی نیستم. ینی خوشم نمیاد وختی پیش یه کسیم که برای اولین باره که میبینمش و قراره براش کار کنم فخر داشته هامو دونسته هامو بهش بفروشم. ولی بعضی آدما خودشون مید می سو کرانکی که من مجبور میشم عقب بودنشون از دنیای نرم افزارو به رخشون بکشم! زنیکه خنگ اصن نمی دونه کُـرِل چی هس برگشته به من میگه آخه ما تا حالا با کرل کار نکردیم نمی دونیم ! من اگه تو دوستام کسی به کرل آشنایی داش بهت میگفتم کارت چقد می ارزه! آخ ینی انقد دلم میخاس اون دهنشو یه نوازش محکم بکنم براش که اولن بفهمه چه جوری باید حرف بزنه و در ثانی دلم میخاس اطرافیان قشنگشو بنشونم پشت اون مانیتور فلت ال جیش و بهشون بگم پیلیز دو می ا فیور! و این نقشه ی پرینت اسکیرین شده از گوگل مپو عین خودش تو "این دیزاین" برام اجرا کنین! تو زندگیش فک کنم فقط اسم این دیزاینو شنیده و فک می کنه خیلی برنامه کار درستیه و همه چی ازش بر میاد. دیوانه هنوز فرق بین رستر و بیت مپ و وکتور رو نمیدونه برگشته میگه تو کرل کار به پیکسل میرسه زوم میکنی! هنوز نمی دونه هیچ کس یه کاری رو که قبلن با کیفیت متوسط چاپ شده  دوباره اسکن نمی کنه و دوباره ازش خروجی اُفسِت نمی گیره! حداقل بعد از اسکن میبره تو فتوشاپ یکم هیو سچوریشن و کالر بالانسو های لایت شدو شو دس کاری میکنه! بعدم چاپ دیجیتال میگیره که لا اقل پیکسلا کمتر گِل بشه ! هیچ طراح عاقلی ور نمی داره یه عکسو تو فتوشاپ دوربری کنه بعد ورداره بیاره تو کرل چار برابرش کنه باهاش جلد کتاب طراحی کنه! خب نابغه پیکسلات منفجر میشه اونوخ خروجی کارت فولو میشه ! یه کدوم از اینا رو نمیدونه بعد هی تو چش من نگا میکنه میگه حالا گرافیک داری میخونی بهت بگم اگه طراحی صفه و این دیزاین بلد نباشی هیجا کار پیدا نمیکنی! گرافیک ینی صفه آرایی! بعد منم اصن نمی خاستم تمام پاراگراف قبلی رو بهش بگم ولی از اونجایی که داش زیادی زر زر میکرد و فک میکرد منه بیس ساله ی تازه از دانشگا در اومده گوشام درازه و دم دارم ! مجبور شدم با یه تک سرفه و یه لبخند ام پی تیریه مسخره بهش بفهمونم که : او! ریلی؟ هو یو اور هرد وی هو سام تیپز بیفور پِرس؟ هو یو اور لیسن اصلن ؟؟؟؟ اونوخ نان استاپ تمام این نکاتو ریختم بیرون براش و تهشم اینو اضافه کردم که خانوم ح عزیز! اصن کورل به خاطر این تو دنیای گرافیک شناخته شدس که برنامه وکتوره و کاری که توش اجرا بشه چ روی کارت ویزیت چاپ بشه چ روی بدنه هواپیما به پیکسل نمیرسه. ینی میخاستم جرش بدم حقیقتن. حرصم میگیره فک میکنه خیلی بارشه و هی اون چشاشو که به زور خط چشم گربه ایه پهن درشتشون کرده رو خمار میکنه و منو میپاد که مثلن ازم سوتی بگیره. و خب میدونی الان یه کاری میخام باهاش بکنم که فک کنم باید مدتها تشت آب یخ رو استعمال خارجی و شاید داخلی بکنه! ورداشته سی و چاهار فریم کار برای من فرستاده که هر کدومش کلی ریزه کاری داره و من بهش کفتم که فقط کار خام و بدون لی اوت رو حدود شصت میگیرم انجام میدم اونوخ دیشب دیدم ایمیل زده که ما با 50 تا 60 تومن تقریبن مشکلی نداریم! به شرطی که کار کامل تحویل ما بشه! منم گفتم آره عزیزم رو چشم! منم ورداشتم براش میل زدم که من تلفنی هم گفتم 60 تومن برای کار خام. و در ضمن من اگر میخاستم این کارو فریمی حساب کنم و فریمی 7 تومن هم میگرفتم میشد 240 تومن! پس فک نکنم شص تومن زیاد باشه. اونوخ با پررویی تمام زنگ زده میگه حالا شما اجرا کن ما آخر کار به توافق میرسیم. ومنم اون لحظه زبونمو گربه خورده بود بهش چیزی نگفتم. اما امروز نشستم یک چاهارم کارشو اجرا کردم و بردم تو فتوشاپ عین این سایتای خز صد بار اسممو مهر کردم رو اقسا(؟) نقاط کار و خیلی شیک رزولشون رسوندم به 72 و یه سیو فور وب مدیوم براش گرفتم که قشنگ ببینه فتوشاپ چه امکانات خوبی داره برای قهوه ای کردن آدمایی که فک میکنن خیلی زرنگن! عمله ! والا

بعدشم فردا بهش میزنگم یه حال دیگه هم بهش میدم و میگم که اصن فریمی برات کار میکنم فریمی 7 تومن. ببینم چی میخاد بگه . هی میگه کارت چقد می ارزه ! دیـــِــر میس ح یو نو وات ؟ دیس ایز نات دِ وِی آی وُرک! آی میک دِ دیـــِل فِرست ، فیکسد دِ پرایس دِن ، اَت دی اِند یول گیو می د مانی اند آی ویل گیو یو د فاینال پروجکت بات نِوِر د اوریجینال فایل. یو نو ؟ ایتز نات سیف. اند اِ وِری ایمپورتنت تینگ اِ باوت می ایز دَت آی آلموست آلویز فاک د گایز هو میک می مد. دِن بی کرفول اِباوت انی تینگ یو وانا دو. پویزن بیچ! والا دهن آدمو وا میکنه ! این مامانمم هی میگه باهاشون مودب حرف بزن! یکی نیس بگه آخه مادر من ... بیخیال

بعدش امشب نشستم فیلم فرندز ویت بنفیت رو دیدم. من عاشق این دختره ام که توش بازی میکنه. اسمش یادم نیس ولی اگه عکسشو پیدا کردم میذارم. بعدش یه جاش یه یارو یه چیز باحالی گف که من همیشه باهاش موافق بودم :

Every body wants a short cut in life, my guid book is very simple:

U wana lose weight? Stop eating fatty!

U wana lmake money? Work u’r ass off lazy!

U wana be happy? Find some one u like, and never let him go, (or her)!

   + ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment تو بِبار()

چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من ...

آقا شاید باورتون نشه ! اما بلخره این ینی اون فتوشاپه تموم شد! ژوژمانشم با خوبی و خوشی برگزار شد. البته منو فرناز طبق معمول شب ژوژمان تا صب بیدار بودیم و صدبار به هم زنگیدیم و کلیم فشو فضیحت بار استاد کردیم. و هی کارامونو برا هم میل کردیم و به هم امیدواری دادیم که خیلیم خوبه ! اصن از سر این 2 واحده اختیاریم زیاده! والا! لامصب دو واحد بود همش به قده یه پایان نامه ازمون کار کشید استاد. البته کلی به علممون اضافه شدا! بعد از واحده ارتباط دو و طراحی وب این سومین واحدی بود که واقعن ی چی یادمون داد.

بعدش دیروز که رفته بودیم گروه این زنیکه لویی ِ چاق برگشت ب من گفت فرم پایان نامت مرجوع شده باید موضوع رساله نظری تو عوض کنی. البته نه که فک کنین این لویی خیلی آدمه پیگیر و وظیفه شناسیه ها ! نه خیر. خیلی اتفاقی وختی داش سر فرناز و آزیتا جیغ جیغ می کرد اینم از دهنش پرید .شانس آوردم میترا یونی بود. ژوژمان داش. فرممو گرفتم و رفتم سر کلاسش دیدم wow! چه جیر جیری را افتاده تو کلاس. داش از بچه ها امتحان خط نستعلیق و ثلث میگرفت! رفتم پیششو گفتم استاد اینجوری شده . گف آره رسالت شبیه یکی دیگسو باید عنوانتو عوض کنی. منم گفتم اِ استاد آخه من رفتم مطلب جم کردم و اینا. اونم ورداش تیتر رسالمو عوض کرد و گف همون مطالبتو بیار بسه.

بعدش رفتم فرممو بدم به لویی برگشته میگه نباید لاک بگیری فرمو. خلاصه مجبور شدم دوباره یه فرم پر کنم و دوره بیفتم تو ساختمون آموزش تا امضا جم کنم. بعد منشی معاون دانشگا میگه چرا تو اومدی امضا بگیری؟ اینا کاره لویی ِ! میخاستم بهش بگم عزیزم از درخت چنار توقع داشته باشی آناناس بده خیلی محتمل تره تا اینکه از لویی توقع داشته باشی از صندلیش دل بکنه!

ببین میدونی! اصن بذا یه چی بگم بهت ! این لویی قبل از اینکه بیاد تو گروه گرافیک منشی گروه پژوهش هنر بود. بعد رئیس گروه پژوهش هنر ما خودش یه آدمه تعطیله به تمام معناس. ینی تعطیلا! ما بهش می گیم دُلمه. :- ))) البته بخاطر استایل مقنعه سر کردنش . چون میشه شکل دلمه ای که محتویاتش ریخته بیرون. ینی دلمه ی ترکیده ! بعد فک کن اون که خودش تعطیل بود ی بار سر کلاس بودیم ریموت پروژکتور گم شده بود به یکی از بچه ها گف یا برو یه تیکه چوب بلند بیار اینو از دکمه خودش روشن کنیم یا برو بالا از لویی ریموت بگیر. بعد یه ثانیه بعدش گف البته چوب از لویی بهتر کار میکنه !:-)))) ینی میخام عمق فاجعه رو بدونی.

 کلن ما هر وخ میریم آموزش فقط حسرت میخوریم به گروهای دیگه . ینی مدیر گروه دارنا! طراحی صنعتیا ، نقاشیا ، صنایع دستیا حتا طراحی لباسا بهترین برنامه ریزی رو دارن مدیر گروهاشون.اونوخ مدیر گروهای ما هر کی از اونیکی ... خل تر. وای مدیر گروه قبلی مون که فک کنم یه جور ماهی بود! ینی من یه بار ندیدم این به یه چیزی عکس العمل نشون بده. یه بار به منو چار پنشتا دیگه از بچه ها تو انتخاب واحد فقط شیش واحد رسیده بود و ما رفته بودیم جیغ جیغ میکردیم سرش بعد این هی میگف چرا استرس دارین ؟ تازه ترم سه هستین شما ! پاس می کنین این واحدا رو! ینی نمی فهمید شیش واحد ترم محسوب نمیشه ! خب من چی باید بگم الان ؟

بعدشم که خیلی خوشالم که دیگه کاری برا انجام دادن ندارم. الانم دوتا بلو ری فیلم دارم که میخام بشینم این چن روزه ببینم. و البته یه سفارش کارم گرفتم که امشب براشون اجرا کردم و میل کردم. حالا اگه بپسندن باید ی سری دیگه هم براشون کار کنم.

میخام تو بازی رهام اینا شرکت کنم و عکس چیزایی که برام مهمه رو بذارم هنوز وخ نکردم عکس بگیرم. فردا میذارم.

آهان امروز سوار تاکسی شدم بعد مرتیکه پررو به هر مِیدونی که میرسید میگف پیاده میشی؟ منم هی میگفتم نه بعد یهو زد بغل گف آخه من اینجا کار دارم ! انقد حرصم گرفت از دستش . مرتیکه ی الدنگ عوضی! مرض داری خب هی بوق میزنی؟

دیگشم اینکه امشب انقد دلم چیپسو پنیر و هات داگ و سالاد ماکارونی و ایستک استوایی و ذرت مکزیکی و این چیزا میخاس. ب جاش سه تیکه شکلات تلخ خوردم! چقدم واقعن جای اینایی که دلم میخاستو پر کرد برام!:- )

امروز اومدم شماره فرنازو بگیرم یه شماره پسو پیش شد یه پسره ورداش. منم گفتم ای وای آقا ببخشید اشتبا شد. شرمنده و اینا. اونم گف خواهش میکنم. یه رب بعدش زنگ زده میگه مطمئنی حالا با من کاری نداری؟ :-|

   + ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
comment تو بِبار()

for the first time after a long time

چشمم کور شد دیشب تا حالا افتادم رو فتوشاپ اینو درس کردم. هفتا دیگه هنوز از این کارا مونده.

این اولین باره عکس میذارم تو وبلاگم!

   + ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
comment تو بِبار()

ایف آی ور این یور شوز...

از دیشب تا حالا دارم فک میکنم اگه من یه روز 176 کیلو باشم بعدش باید چیکار کنم؟

میخام برم برا خودم گوشی بخرم اما فعلن پولشو ندارم. دلم ایکسپیریا میخاد. البته سامسونگم گوشیاش خیلی قشنگه ولی من سونی اریکسونو بیشتر دوس دارم.

فرم پایان ناممو بلخره پر کردم ولی چارشنبه معاون دانشکده و مدیر گروه و میترا تشیف نداشتن منم رفتم جزوه ت.ن.ظ.ی.م خانواده مو از دفتر فنی گرفتم بعدشم کارت ورود به جلسه مو گرفتم و اومدم خونه. بدرک که فرمم هنوز امضا نشده.

دیروز با فرناز داشتیم میرفتیم یونی اومدیم از میون بر بریم ولنجک بعد گم شدیم! بعد هی رفتیم بالا و بالاتر و باز هم بالاتر! و نرسیدیم! در آخر تو یه سربالایی فرناز به سختی وایساد تا من از یکی از مهاجران افغان راه رسیدن به ولنجکو بپرسم. لامصب مث کف دس میشناخت اونجارو. سه تا آدرس گف بهمون بعد آخرش دید به ما امیدی نیس گف ببین ماشینتو آخر کن برو دنبال این تاکسیه این میره سمت راست شما برین سمت چپ ! عاشق "آخر کن " شدم ینی!.

سه شنبه رفتم پیش میترا تا باز موضوع تئوری پایان نامه مو عوض کنم بعد یه مش غزل خوندم براش و آخرش گفتم استاد به نظرم بهتره که اصن من رو این کار کنم! گف ینی موضوتو میخای باز عوض کنی؟ قیافش شده بود شبیه سنجاب عصره یخبندان وختی پلک چشمش میپره!:))))

ی دوستی دارم اسمش صدفه خیلی دختره خوبیه. ینی اصن ماه.کلن همه چیزاییه که من نیستم! خوشگل خانوم هیکل توپ آروم مودب از اینا که دخترونگی ازشون میباره! هش ساله کلاس ایروبیک میره و پارسالم کارت مربیگری شو گرفت . تو پیش دانشگاهی با هم دوس شدیم. بعدش صدف رتبش تو کنکور خوب نشد و قبول نشد. سال بعدشم نشد. منم هی بهش گفتم بیا به جای گرافیکو این دری وریا برو تربیت بدنی بخون تو ک انقد ورزشو دوس داری و اینا. تا اینکه بلخره امسال دس از حماقت برداشت و تو کنکور تربیت بدنی رو انتخاب کرد و قبول شد.چن وخ پیش داشتیم با هم میحرفیدیم گف که نامزد کرده و من کلی بهش تبریک گفتم و گفتم میدونی صدف من انقد همیشه دوس داشتم جای تو باشم. یهو برگش گف چی می گی تو ؟ من همیشه آرزومه جای تو بودم. :| ینی عمرن تو حتا روشن ترین گوشه های ذهنمم هیچ وخ به این فک نمیکردم که یکی _یکی مث صدف_ یه وخت دلش بخاد جای من باشه!

این پاراگرافه آخر به مناسب اسی بود که الان از طرف صدف برام اومد و من یادش افتادم. ارزش دیگری ندارد.

 

   + ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۸
comment تو بِبار()

98% ایز لودٍد...

باید ترم هشته گرافیک باشی 123 تا واحد پاس کرده باشی .سردو گرم یونی رو چشیده باشی تا بفهمی این حسی که الان من دارمو.چارشنبه به صورت تقریبن رسمی آخرین روزی بود که اکیپ شیش تایی ما تو یونی سر کلاس بود. ینی دیگه تموم شد. حالا فقط تحویل پایان نامه ها مونده و دفاع.

ینی دیگه تموم شد. دیگه هیچ شب انتخاب واحد و حذفو اضافه ای در کار نیست دیگه ژوژمان نداریم دیگه قرار نیس تا صب بیدار بمونیم مقوای پش طوسی ببریم بچسبونیم دور کارامون. دیگه هیچ درس عمومی مزخرفی نیس که براش دنبال کتاب بگردیم و حرص بخوریم که امتحان ستاشون باهم افتاده تو یه روز و چرا موقع انتخاب واحد چشامون وا نکردیم؟ دیگه قرار نیس با استادا چونه بزنیم که کلاس ساعت هشتو بندازن ساعت 9 .دیگه قرار نیس تو اون کارگاهای مبانی سرد و سفید به زور شیش تا صندلی رو دور ی میز بچینیم و به جای اتود زدن وراجی کنیم و آهنگ بلوتوث کنیم برا هم.دیگه قرار نیس سه ساعت تو سایت بشینیم و با کامپیوترای نفتیش فتوشاپ کار کنیم و جونمون دربیاد تا یه سیو از پی اس دی از کارمون رو دسکتاب بگیریم. دیگه هیچ واحد عکاسی رنگی یا دیجیتال یا پایه ای نداریم که من نصف باقی مونده موهام بریزه به خاطرش. دیگه میرزایی مهر و تاریخ هنر نداریم! وای دیگه قرار نیس من صبا شصتاد ساعت پشت چراغ قرمز فرمانیه و نیایش معطل بشم! دیگه تموم شد فلافل و کلاب و الویه خوردن. پچ پچ و نکتار انبه و پاستیل نوشابه ای و خلالی ذرت کچاپ ! دیگه شیش تایی نمیریم تو بانک دانشگاه و با فش و فضیحت شهریه نمیریزیم به حساب دانشکده هنر .دیگه یه ساعت قبل از ژوژمان نمیریم تو مغازه و آقا داوود بیچاره رو دق نمیدیدم که وای تورو خدا آقا داوود زود بفرستین فایل مارو استاد رفته سر ژوژمان! دیگه الی و شیدا و فرناز قرار نیس از کارای منیر حرص بخورن و منیرم قرار نیس زرتو زرت به من بزنگه گله و خبر چینی کنه از الی و شیدا! دیگه قرار نیس شیدا هی به من غر بزنه و چرت بگه که خاک تو سرت انقد غیبت کردی استاد میخاد حذفت کنه! دیگه ساعت سه شب منو فرناز به هم اس نمیدیدم که دووووستم! من هنوز هیچ گ.ه.ی نخوردم برا فردا ! تو روحه استاد! دیگه ساعت 4 صب با هم هماهنگ نمیکنیم که من هفت نیاوران باشم ! دیگه ساعت هفتو نیم من به فرناز نمیزنگم که کجایی دوستم ؟ من خاب موندم! دیگه با پرستو وسپیده کلاسو به گند نمی کشیم با خنده هامون و مسخره بازیامون. دیگه گروه اکرم اینا برامون پشت چشم نازک نمی کنن که من برگردم بگم حالا انگار من خوابگاهیم اینا بچه تهرون! والا ! دهن آدمو آخه باز میکردن جمیعن! دیگه با راضیه واسه استادا اسم نمیذاریم و سوتی نمیگیریم که کل ورودی خودمون و ورودی بعدیم استاد بیچاره رو به همون اسم صدا بزنن! دیگه دعا نمی کنیم که امتحانای عمومی تو یونی خودمون باشه نه طبقه ی شصتمه ساختمون مهندسی ! دیگه به جیغ جیغای این دختر سوسولا واسه گربه های دانشگا نگاهه عاقل اندر سفیه نمیکنیم! دیگه نمی شینیم رو پله های جلوی ساختمون نقاشی و با آزیتا و پگاهو تکتم چرت بگیم و بخندیمو آفتاب بگیریم. دیگه کارگاهه چاپو نمی پیچیم بریم تو تئوری 5 چوب شور بخوریم و حرفای خاله زنکی بزنیم. دیگه نمیریم دونی نی و چیپس و پنیر سفارش نمیدیم با دوغ! دیگه با هم سوار تاکسی نمیشیم و تا ونک سر دادن دنگ کرایه کولی بازی در نمیاریم. دیگه نمیریم سوپر مارکت اون ور خیابون و در یخچال بستنی و آبمیوه ها رو صد ساعت باز نمیذاریم تا مهم ترین تصمیم زندگیمونو که همانا انتخاب نکتار انبه یا آلبالو و بستنی یخی فالوده ای یا ژله ای دایتی است اتخاذ کنیم! خب میدونید اینا همه ی چیزایی بودن که منو یاد یونی و دوستام و روزای تلخ شیرین این چارسال مینداختن. هیچ وخ فک نمی کردم به این زودی تموم بشه. انگار همین دیروز بود اون 24 بهمنی که اولین روزه یونیه دانشجویان گرافیکه ورودی بهمنه 86 بود .

الانم من خیلی شادم که امتحان تنیس روی میزمو که همون تربیت بدنی 2 بود و کلی سرش بدبختی کشیدم هم تو یونی هم کلاس زبان با نمره 19 پاس کردم. و کلاس زبان عمومیم با ساناز عزیزمم هم به پایان رسید  منم بدون ترس از حذف شدن توسط ایشان که خیلی ادعایشان میشد قیافه ی حضار یادشان میماند 7جلسه غیبت کردم. و کنفرانس فتوشاپمان را هم ب خوبی و خوشی برگذار نمودیم و برای آخرین بار هات داگ مخصوص دونی نی را در جوار دوستانمان تناول کردیم . و الان غصه هر چیزی را که بخواهید داریم الا مطالب پایان نامه تئوریمان که میترا جان فرمودند برایشان قبل از تعطیلات بین دو ترم ببریم و ما به هیچ کجایمان حساب نکردیم و فقط گفتیم دارم استاد آمادس میارم یشنبه! حالا به سوده زنگیدم و قرار شد دوشنبه بگیرم ازش و تنها اتفاق خاصی که افتاد این بود که یه کاغذ یادداشت دیگه با این عنوان که مراحل رشد اریکسون،دوشنبه ، ساعت 9، اس بدم به سوده به 5 تا کاغذ دیگه ای که دقیقن همین اریکسون و مراحل رشدو این دری وری هارو نوشتم روشون و تازه هایلایت هم کردم اضافه شد. کلن فقط دوس دارم کاغذ بازی کنم! در عمل چیزی تناول نمیکنم!نیشخند

   + ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment تو بِبار()

خوبه که آدم شانس داشته باشه !

امروز از اون روزای خوب بود. دیشب داشتم اس ام اس میدادم خمیازهکه از خستگی خابم برد و گوشیم تا صب رو صفه کانورسیشن باز موند!ساعت هش بیدار شدم دیدم 20 درصد شارژ داره و داشتم با خودم فک میکردم که بزنمش به شارژ که باز خابم برد تا ساعت ده.نیشخند بعد دیگه میخاستم برم حموم ک تا یک برسم یونی . اس دادم به فرنازو الی و راضیه و آزیتا که ببینم کجان . راضیه که آتلیه بود. فرناز نجوابید. الیم صب بعد از کلاس رفته بود خونه الهام اینا. آزیتا یونی بود. منم به راضیه گفتم پس بذا مام دیر تر بریم! قرار شد دو  اینا یونی باشیم. خلاصه چون امروز روز تقلب رژیمم بود یه ناهار تپل خوردمو چشمکحاضر شدم برم یونی. چون آفتاب بود بیرون منم زیاد لباس نپوشیدم. یه تاپ و سویشرت پوشیدم روشم مانتوی کلفت. انقد حرص میخورم واسه تربیت بدنی باید شلوار ببریم عوض کنیم !عصبانی حالا مثلن با هفته ای یه ساعت من میرم تیم ملی پینگ پونگ! زبانوالا. خلاصه با همین غرغرا حاضر شدم رفتم. تجریش بودم که فرناز زنگید کجایی؟ منو شیدا روبروی بــِنـِـتون تو ماشینیم بیا با هم بریم. با هم رفتیم یونی و دیدیم استاد به تلافی دو هفته پیچش! این هفته زود تشیف آوردن و دارن نرمش میکنن. مام همچین اسلو موشن شیطانلباسامونو عوض کردیم و همش 45 مین بازی کردیم که اُسی گف بسه دیگه جم کنین برین. من اصن یدونه سرویس درستم فک کنم نزدم! خجالتاستادمون خیلی تو پیچه! هفته ی دیگرم برا خودش تعطیل اعلام کرد! زورشم زیاده ! امروز دسه منو گرفته بود مثلن به بچه ها نحوه ی بک هندو یاد بده احساس کردم مچه دستم داره خرد میشه !

بعد دیگه من همین منه بدبخت! داشتیم لباسامونو عوض میکردیم گفتم بیخیال بچه ها من دیگه شلوارمو عوض نمی کنم ،میخام با فرناز برم دم خونه پیاده میشم دیگه!  مانتومو پوشیدم. سوئیشرتمم روش. از سالن تربیت بدنی تا یونی ِ ما با قر دادن دوستام تقریبن 10 دقه راهه. تا رسیدیم یونی خودمون آزیتا یادش اومد که باید از رو فلشه من یه چیزی کپی کنه. رفتیم تو سایت. میترام اونجا خوشنویسی طراحی حروف داش. اونوخ من با اون شلوارم مجبور شدم از لای صندلیا رد بشم برم واسه آزی دوتا فایل کپی کنم منتظر.کل کلاس ینی تو کفه شلوار من بودن.آبروم رف جلو میترانگران. استاد راهنمامه مثلن. حالا از یونی اومدیم بیرون این خُلا سه ساعت وایسادن بحث میکنن که بریم بستنی بخوریم یا نه! بلخره تصویب شد که بریم بخوریم. آزی و الی و راضیه و شیدا رفتن عقب نشستن من جلو. رسیدیم جلو مغازه میگن تو پاشو برو بخر!منتظر ما به زور جا شدیم الان پیاده شیم دیگه جا نمیشیم. بعد من با همین شلواره قشنگم مجبور شدم برم اونوره خیابون بستنی بخرم. منتظرکه از شانسم این یارو یخچالش خراب بود بستنی نداشت. بعد من مجبور شدم دوتا کوچه برم پایین تر! بچه ها بستنی خوردن رفتن منو فرناز موندیم. فرناز میخاس بره مغازه داوود پرینتای گلنازو بگیره رفته تو مغازه بعد به من زنگ زده که کیف پولمو بیار من یادم رفتهمنتظر. دوباره من با اون شلوار رفتم تو مغازه داوود. بعد داشتیم بر میگشتیم الی زنگ زد که من مجله هام تو صندوق فرناز جامونده بیاین ونک بدین بهم منتظردوباره رفتیم ونک و من با همون شلوارم پیاده رفتم دمه ایسگاهه تاکسیای کرج مجله هارو دادم به الی. خونمونم که رسیدیم من چون حیاط بالا یخ زده برفا توش، بعده صدسال از پارکینگ رفتم دوتا از همسایه هامونو دیدم . ینی یه آدمایی که من صد سال بود ندیده بودمخنثی. حالا وایسادن به سلام و احوال پرسی و هی میپرسن از دانشگا میای؟ میخاستم بگم نه با این شلوارم رفته بودم دیسکو!والا! آخرشم تو آسانسور پسره همسایمون و نامزدشو دیدم و روزم کامل شد!کلافه ینی یه روز ! فقط یه روز من با شلوار ورزشی بودما! آبروم رفت. الان همه با خودشون میگن این دختره چقد شلختس! البته بگن بدرک!چشمک حالا خوبه شلوارم سرمه ایه! ینی سرمه ایه کنارش دوتا خط خاکستری داره! از این تریکو کفتا! تو شون کرک داره گرمن خیلی! بعد با خودم گفتم خوب شد سوییشرتشو رو مانتوم پوشیدم یکم ست شدم حداقل! البته من خودم اصن حس بدی نداشتما اما همین که از در اومدم تو مامانم با چشمای گرد میگه با این شلوار اومدی از یونی؟ انگار حالا با مینی ژوب اومدم!عصبانی والا! شلواره دیگه ! اصن کلن مامان من نسبت به پوشیدن اینجور شلوارا آلرژی داره . یه بار گفتم بذا از خونه بپوشم برم گف وای نه ! ضایس! زشته ! مث شلخته ها!

آخ جون هفته دیگه یونی نمیرم!از خود راضی البته یکشنبه فک کنم باید برم. امروز پگاهم دیدیم یونی.کلی ب من روحیه دادکه چقد با این شلواره باحال میشیو ایول! پگاه خودش بیشتر وختا از همینا میپوشه.

فرنازه خنگ امروز صب تو مقدس اردبیلی پنچر شده ، آژانس گرفته رفته یونی بعد از کلاس اومده یه بنده خدا براش عوض کرده با زاپاس. بعد زاپاسشم پنچر بوده! ینی من عاشقشم! میگه با سرعته ده تا ماشینو بردم تا تمیرگا. تمیر کاره گفته خانوم این اصن پارَس!فک کن! ینی سوژه ای شده بود امروز. انقد ما بهش خندیدیم! :- ))))

استاد تربیت بدنیمون امروز میگه جم کنین برین میخان تو سالن مراسم عزاداری بگیرن. شیدا برگشته میگه میخاد دسته بیاد ینی؟ خلن ینی دوستای من. منو راضیه انقد بهش خندیدیم اشک اومد از چشمامون. استاد که اصن هنگ کرده بود فقط نگا میکرد شیدا رو!:- )  :-)

بعد کلن من امروز خوشال بودم. خوش گذشت. هم یه عالمه خابیدم هم بعد از حموم موهام خوب بودن هم هوا آفتاب داشت .دیگه اینکه صدتا چایی نخوردم و یه عالمه ام با فرناز و الی دویدیم تو سالن و یه بارش من اول شدم دوبار فرناز.کلیم لبه ی جدول جوب را رفتم . بعدِ صد سال یه بستنی قیفی خوردم که خیلی چسبید. پگاهو دیدم . کلن روزه خوبی بود. علیرضا هم دوباره مجله خریده برم بشینم بخونم یکم اطلاعاته سینماییم اوزوده شه. :-)

   + ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment تو بِبار()

زمستون برای من قشنگه ، پشت شیشه ....

آقا هوا سرده ها ! از اون سرماها که سگ پشمش میریزه ! سرمای گدا کُش!

بعدش من امروز تو این سرمای گدا کُش پاشدم رفتم یونی ! اونم واسه کی؟ واسه ساناز! ینی من بیگ پــِــرابلمه زندگیم الان این کلاس زبان عمومیه یشمبه هاس! انقد زورم میاد برم ! حالا میخاستم امروز برم تازه صب پاشدم متنی که باید میخوندم و کلمه های جدیدشو می یابیدم و از دیکشنری معنی شو مینوشتم ریختم رو فلشم تا ببرم پرینت کنم بعد یادم افتاد که باید فرم درخواست پایان نامم دوباره پر کنم و رفتم از سایته یونی گرفتم. بعد حاضر شدم که برم حالا خواستم یه ده تومنی با اهل خونه خرد کنم خدارو شکر هیچکس نداشت ! من افتخار کردم به وض ِ مالی خانواده که همه تراول دارن ! خوشبحالشون واقعن. آخرش دوتا پنش تومنی پیدا کردم و یه مش صد تومنی دیویس تومنی.

با تاکسی رفتم که مثلن زود برسم تجریش اونوخ این راننده خنگ که من واقعن نمی دونم چرا قریب به اتفاقه راننده های این مسیر همین قد خنگن و به جای اینکه از نیاوران برن تجریش که تهش نیم ساعت میشه همیشه از فرمانیه و اندرزگو میرن که در حالت عادی و بدون ترافیکش چلو پنج مین طول میکشه . این خنگم از اندرزگو رف و خورد به شلوغی و در نتیجه من یه رب به دوازده رسیدم تجریش. تازه صدبارم پرسید سر پل میرین؟ میخاستم بگم نه پس 900 تومن دادم  ک هرجا دیگه سختت بود کلاچ ترمز کنی منو پیاده کنی ! پررو! البته کلاسم ساعت یک بودا ولی میخواستم زود برم متن راضیه رو بخونم براش و کمکش کنم. تا رسیدم یونی دیگه دوازدهو نیم بود. راضیه اس داد که من تو سایتم و رفتم دیدم الهامو الهه ام هست اکرمو مونا شایدم مینا ! نمی دونم من آخر اسم این دختره رو یاد نگرفتم بودن. سپیده و پرستو ام بودن. بعد دیگه صدبار همه از هم پرسیدیدم خوبی چ طوری چ خبر چیکار میکنی تا اینکه ساعت شد ی رب به یک. راضیه ام گف من نمیام سر زبان هیچی حالیم نیس. منم هی گفتم بیا بابا کاری نداره من هستم فوقش متن خودمو میگم میگم با هم کار کردیم استاد. بعد الهه اینا گفتن بریم بالا ما با افضل بحرفیم واسه پایان ناممون و با میترا هم بحرفیم واسه معرفی به استاد که منم یادم افتاد باید برم موضوعه تئوریمو به میترا بگم.

باهم رفتیم بالا و دیدیم اساتید جمیعن جلسه دارن تو دفتره گروه مام وایسادیم پشت در به مسخره بازی. بعد ی استادی هس تو یونیه ما این بنده خدا ظاهرن استادِ طراحیه نقاشیاس اونوخ من ترم پیش یه بار رفته بودم تو آبدار خونه واسه استادمون آب جوش بگیرم اینم بود من فک کردم این آبدارچیه ! به جون خودم خوب استایلش عین آبدارچیاس.هرکس دیده میگه حق داشتی اشتبا کنی! بعد بهش گفتم یه لیوان آبجوش میدین به من لطفن ؟ آقا اینو میگی یهو یه حالی شد گف من ؟ منم دیدم سوتی دادم نافرم گفتم نه ینی منظورم بود خودم برم بریزم! بعد ظهرش واسه بچه ها داشتم تریف می کردم یهو اومد رد شد، گفتم ا! ایناهاش این بود! الهه گف خاک توسرت این استاد پ است! حالا امروز صدبار باهاش چش تو چش شدم خدا کنه یادش نباشه منو. انقد شرمنده میشم میبینمش. امروزم واسه الهام تعریف کردم بی جنبه انقد خندید به من !

بعد صد ساعت ما وایسادیم پشته در و م که قبلن مدیر گروهمون بود هی میومد میرفت میگف 10 دقه دیگه تموم میشه. دیگه ساعت یکو رب بود من گفتم الان ساناز پدرمونو در میاره راضیه ! داشتیم این حرفارو میزدیم که یهو اون مریمه که خیلیم دختره لوسیه و  با میترا کار داش و پیش ما وایساده بود و با ما زبانم داره گف استاد اومد رفت ! کلاسو کنسل کرد! منو راضیه ینی دیدن داش قیافمون. فک کن من این همه راه اومده بودم فقط بخاطره کلاسه این حالا ورداشته کنسل کرده چون: درب کلاس قفل بوده و ایشان در شان خود ندیده اند که بروند از آموزش کلید بگیرند و کلا فحش را کشیده اند به دانشکده هنر که نِـور اند اِوِر نظم و ترتیب ندارد و بهتر است که ایشان هم بروند به کارهای شخصیشان رسیدگی کنند.  اونوخ من میخاستم... الله اکبر... بیخیال

بعد دیگه آهان یه استادی بود اون ترمی شده بود بیگ پرابلمه زندگی من ! مسودی! اونم تو این جلسه هه حضور به هم رسانیده بود و جلوی در نشسته بود و هر بار در باز میشد منو میدید. بعد یه بارش قشنگ داش منو نگا میکرد منم دیدم ضایس گاو بازی در بیارم بهش سلام کردم و روشو برگردوند. بعد که جلسه تموم شد اومد از جلو ما رد شد و الهام اینا بهش سلامیدن و بازم خودشو به نشنیدن زدو منم گفتم بدرک. رفتم پیش میترا و فرممو بهش نشون دادمو دیدو خوندو گف خوبه موضوعه تئوریتو قطعی کن بنویس بیار ب امضایم. بعد تا افضل با الی اینا بحرفه من رفتم پیش خانم موسوی جونم. بهاره ام بود. ارشد انیمیشن میخونه دانشگاهه هنر و رتبش یک شد تو کنکور عملی و تئوریشم 14 بوده رتبش گویا. کارشم عالیییییییییییییییییییی. بعدشم سیما خانوم اومدو یکم یا هم درباره کلاس زبانو اینا حرفیدیم. اونوخ وسط حرفمون دوباره این مسودی اومد تو اتاقه خانوم موسوی و من وسیما جلو پاش بلند شدیم و بهش سلام کردیم که بازم جوابمونو نداد. من واقعن نمیدونم چشه این. اون ترمی من باهاش بسته بندی داشتم بعد این خب رو اعصابه من بود. کلن من اگه یکی صدبار یه چیزیو بگه خیلی حالم بد میشه کلافه میشم. اینم از این مدلیا بود که از ساعت هشته صب تا چاره بعد از ظهر میخاس مارو نگه بداره یونی و درباره کارا بحرفه. اونوخ کل کلاس بیستو دو نفر بود این از صب تا ظُر کاره سه نفرو میدید فقط ! بعد سر هر کاریم یه چیزیو صد بار میگف. منم اون ترم خیلی رشته های اعصابم نازک شده بود اصلن نه میتونستم خودشو تحمل کنم نه سبک کار کردنشو. ینی چی که میگف مثلن بسته بندی صنعتی میخاین بزنین باید تا هفته دیگه بیارین. من خوب شاید الان صنعتیم نمیومد! خلاصه نرم افزارش رو ویندوزه من نصب نمیشد.منم دیدم نمی تونم رفتم بهش گفتم آقا جان من میخام برم سر اون یکی کلاس اینم گف خب برو ! من اصن فقط دانشجو برام مهمه و برو هرجا ک راحتیو این حرفا. منم رفتم . بعد دقیقن هفته بعدش که منو تو حیاط دید اومد جلو ازم حال و احوال پرسید که رفتی اونور و چ خبره و همه چی خوبه و اینا. بعدش فرداش رفته سرکلاسشون به بچه ها گفته که آره اون دختره بود اینجا میشِست ! دوسته اینا بوده! اون از کلاس ما رفت به بهانه اینکه میخام برم سر کلاس افسر و من زنگیدم از افسرم پرسیدم اونجام نرفته این! کلن میخاسته بپیچونه! بعد بچه ها مرام گذاشتن گفتن که نه استاد این رفته کارم برده کارشم تایید شده. حالا اینا بماند. این بنده خدا انقد رو دلش مونده که من اون ترمی از سر کلاسش رفتم بخاطر سبکِ کارش این ترمم برگشته سر کلاس الهه اینا گفته آره من سبک کارم اینجوریه بچه ها و تا حالا نشده با بچه ها مشکل داشته باشم به غیر از ترم پیش که یکی از بچه ها که دوست اینا بود از کلاس من رف یه کلاسه دیگه و کلن این اولین بار بوده تو شونزه سال تدریسه من که همچین اتفاقی افتاده و این حرفا. حالا انگار من زورش کردم که بذاره من برم ! من فقط رفتم بهش گفتم خودش گف برو بعد مثکه فک نمیکرده من انقد وقیح باشم که واقعن برم ! خیلی دوس دارم یه بار بهش بگم بابا تو خوبی! من مشکل دارم!

بعدشم دیگه تا رسیدم خونه ساعت پنج شد. مامانم روزه بود منم نشستم یکم باهاش چایی مایی خوردم. بعد باز هی چایی خوردم. ینی قشنگ هفتا لیوان فک کنم خوردم. الانم جاتون خالی یه نارنگی خوردم خیلی خوشمزه بود فقط کوچیک بود زود تموم شد. کلن من نارنگی زیاد نمیدوستم. خیلی چرته به نظرم !

چن روزه افتادم رو فتوشاپ یه کارای خفنی میکنم توش که خودم کفم بریده. ینی فک کن این بدبخ انقد امکانات داشته من  برنامه حسابش نمیکردم تا الان! با فشو فضیحت همیشه بازش میگردم دوتا کار توش انجام میدادم. حالا از این هفته میخوام برم بشینم سر کلاسه محبوبه جونم ایلسترایتورم یاد بگیرم دیگه پکِ گرافیکم کامل بشه !

آهان راستی کلاس زبانم این ترم هر روز ثبت نام کردم.پنج تا هفت. خوبیش اینه که آزاده جونمم هس کلی با هم میخندیم.

الان داشتم تلفنی واسه هـ توضیح میدادم که چه جوری تو فتوشاپ انیمیشنه جی آی اف بسازه بعد یه لحظه به نظرم اومد چقد من تند حرف میزنم! واقعن خیلی بده. ولی من مدلمه! تا حالام خیلی وختا بخصوص سر کلاس زبان واسم مشکل شده. ینی به غیر از تیچر کسی نفهمیده من چی گفتم! باید یکم تمرین کنم!یه بار یکی گف اونایی که تند فکر میکنن تندم حرف میزنن ینی سرعت دریافت و پروسس داده ها تو مغزشون بالاس. من البته همیشه وختی دارم یه چیزی توضیح میدم مثلن کنفرانسی چیزی دارم قبلش به حضار محترم میگم که عزیزان من تند صحبت میکنم احیانن اگر جایی رو متوجه نشدیدن بپرسین. ولی خب کلن بده. رو اعصاب بعضی آدمام لابد !

   + ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment تو بِبار()

.........

دیروز که دوشنبه بود هیچکس خونه نبود منم واسه خودم تخــــــــــــــــــت خابیدم تا ساعت دوازده!{#emotions_dlg.e7} بعدشم همونجا تو تخت چندین تا اس ام اس زدم و شرایطو چک کردم بعدشم به دوستم یکسری سفارشات دادمو تازه پاشدم رفتم دستو صورتمو شستم. از پارسال تا حالا من هر وخ می خام برم تو دسشویی مون اول درو تا ته باز میکنم و با فاصله ی نیم متری از چارچوب وای میستم بعد چراغشو روشن میکنم و خوب بررسی میکنم که یه وخ سوسکی چیزی نباشه !{#emotions_dlg.e20} آخه پارسال یه روز خونه تنها بودم رفتم برم دسشویی بعد یادم اومد دیشب دسمال توالت تموم شد برم بیارم بذارم در دسشویی باز بود برقشم روشن . بعدش که اومدم یهو دیدم وای یه سوسک گنده ی بیریخت چندش ک.ث.ا.ف.ت اومده رو چارچوب و داره اون شاخکای نکبتشو{#emotions_dlg.e6} تکون میده وای ینی قلبم داش وایمیستاد! {#emotions_dlg.e52}میترسیدم برم تو اتاق سوسکه بیاد تو خونه گم و گور شه که در این صورت من قطعن میرفتم هتل میموندم ! میترسیدم اونجا بمونم بیاد طرفم که در این صورتم قطعن من سکته میکردم. خلاصه رو مبل روبروی دسشویی نشستم و حواسم بهش بود تا یه ساعت بعد که مامانم کلید انداخت بیاد تو!تا بنده خدا درو باز کرد من با جیغو داد گفتم وای مامان سوسک اومده و کولی بازی دیگه بیچاره مامانم همونجا زود با دمپایی زد تو سر سوسکه و سه ساعتم طول کشید تا اونجاهارو بشوره تمیز کنه. اینه که من از اون روز با استرس میرم دسشویی!

بعدش واسه خودم چایی دم کردمو آیدی کالرو چک کردم دیدم یکی دو نفر زنگیدن که من شمارشونو نمیشناختم اصنم صدای تلفنو نشنیده بودم!{#emotions_dlg.e28} بعدش دو سه تا چایی خوردم با یه تیکه کیک و مخشای کلاس زبانمو نوشتم و به هـ اس دادم که میای خبرت یا نه ؟ ک گف میاد . بعدش دوستم اومد دم خونمون و کلی با هم حرفیدیم و خندیدیم . دیگه ساعت دو و رب اینا بود که یکم عدس پلو داغ کردم خوردم. عدس پلو تنها غذاییه که صد روزم تو یخچال بمونه بعد داغش کنن من میخورم غر نمیزنم! بعدش تا کتونیامو اسپری بزنمو کتاب متابامو جم کنم و پول خورد واسه کرایه پیدا کنم ساعت شد سه ! مامانمم که نمیدونستم کجا رفته می ترسیدم هـ بیاد پشته در بمونه گفتم میرم کلید میدم به همسایه دیگه. خلاصه با ترس و لرز ساعت 3 بعد از ظهر رفتم در همسایه پایینیمونو زدم که خدا رو شکر بیدار بودن و کلید دادم بهش و بعدم ب هـ اس دادم که کلید دس اوناس برو بگیر پش در نمونی.

کلاس زبانمونم که مث بقیه روزا چرت بود . فقط کوییز داشتیم که امیدوارم گند نزده باشم ! {#emotions_dlg.e54}بعدشم داشتیم بر میگشتیم یه آقاهه تو کوچه وایساده بود شیر کاکائو و شیرینی میداد دید منو دوستم داریم از این ور کوچه میریم برامون آورد اینور.بعدش کلی طول کشید تا اتوبوس اومد و آخرشم ساعت نزدیک هف بود رسیدم خونه.

دیشب کلی با هـ حرف زدیم خندیدیم! کلن ما دوتا همیشه یه چیزی داریم واسه هم تریف کنیم و بهش بخندیم. دیگه تا بابام اینا اومدن و شام خوردیم ساعت دوازده شد. بعد شامم مامانم اینا جلو تلویزیون نشستن به میوه و شیرینی و تخمه و چای خوردن و من ه ام رفتیم تو اتاق من . تا 5 اینای صب بیدار بودیم  و من یکم کورل به هـ یاد دادم و بعدشم خابیدیم.

امروز صبم هـ بیدار شد رف خونشون. هرچی گفتم بمون با هم خوشالی کنیم قبول نکرد منم دیگه کنه نشدم. بابام و داداشامم که نبودن .رفتم حموم بعدش اومدم کاهو شستم واسه ناهار و نشستم پای نت تا همین الان. امروزم مامانم رکورد زد ساعت چارونیم تازه ناهار داد به من ! داداشم روزه بود! خیلی بعید بود از مامانم این ساعت ناهار بخوره! کلن ما نصف درگیریای خونمون سر همین تایم ناهارو شامه که مامان میگه باید زود ناهار بخوریم از اونورم مثلن ساعت 9 شام بخوریم اما بیشتر وختا بابام اینا دیر میان مامانمم شاکی میشه ! حالا چه فرقی داره ؟ من نمی دونم ! من خودم زیاد واسم مهم نیس. الانا که خونم هر وخ گشنم باشه یه چیزی میخورم  حالا شامم حاضر نباشه من یه چیزی میخورم سیر میشم دیگه شام برام مهم نیس. اون وختام که زیاد یونی میموندم ناهارو که یه چیزی سر هم بندی میکردیم کیکو ساندیس یا چیپس یا فلافلو هات داگ شامم که دیگه من انقد خسته بودم ترجیح میدادم زودتر بخابم! نمیدونم مامانم چرا انقد واسه این چیزای الکی حرص میخوره !

دیشب داداشم تخمه کدو خریده بود منم که عاشق خوراکیای شور! یه عالمه دیشب خوردم الانم یکم آوردم خوردم بعد پشیمون شدم چون نمکش خیلی زیاده ! البته بدرک! من که هر روز نمی خورم!{#emotions_dlg.e50}

میخام ارشد ثبت نام کنم هنوز مطمئن نیستم ! آهان راستی یه شنبه ای که زبان داشتم یونی قرار بود زود برم که باز صب خابم برد و بعدشم که پاشدم حاضر شم برم بابام گف بیا با هم بریم بانک و تا کارمون تو بانک تموم بشه ساعت شد دوازده و منم یک کلاسم شرو میشد تازه 5 دقه به یک رسیدم تجریش{#emotions_dlg.e45} تا برسم یونی ساعت یکو بیس دقه شد. بعد این استاد زبانمونم از این هیستیرکاس که 5 دقه دیر میری کلی چرت بارت میکنه حالا فک کن من میخاستم بیس دقه بعد از کلاس برم خلاصه همین که رسیدم تو حیاط ییهو دیدم واو مــــــــــــــــیترا!{#emotions_dlg.e3}بعد یکم با خودم فک کردم که خب میترا استاد راهنمای منه و من با گذشت دو ماه از شروعه ترم هنو اینو ندیدم الان وایسم این تلفنش تموم شه برم باهاش بحرفم یا برم سر کلاسه این سانازه چرت بزنم ؟ خلاصه دیدم این تلفنش طولانیه دیدم بهتر برم سر زبان. رفتم و بر خلافه تصورم این سانازه لامصب یه کلمه ام نگف چرا دیر اومدی! تازه با لبخـــــــــــــــــــــــــــــند ینی به همین شکلی که نوشتما! گف بیا تو! منم رفتم تهه کلاس و پیش راضیه نشستم و دیدم که باید یه درس از کتابو بخونیم و سوالاشو جواب بدیم دیگه منم تن تن خوندم و سوالای چرتشو جواب دادم و برگمو دادم به راضیه و اون دوتا دوختره دیگه که از روش بنویسن و خودم رفتم تا میترا رو پیدا کنم. خلاصه رفتم دیدمش و کلیــــــــــــــــــــتا منو تحویل گرفت که ینی من کف کرده بودم! خلاصه بش گفتم که با شما پایان نامه دارمو فرمم هنو امضا نشده و اینا! اونم خونسرد گف هر وخ بودی بیار برات می امضایم و ایمیلو شماره تلفنشم داد و بای! وای عاشقش شدم ینی ! گفتم الان ی چی میگه بگم موضوعه تئوری ندارم هنو! اما هیچی نگف!{#emotions_dlg.e21}

بعدشم ساناز کلاسو زود تموم کرد و من کلی  حرص خوردم که سه ساعت تو ترافیکو شلوغی اومدم واسه 45 دقه! داشتم میرفتم تجریش تو اتوبوس پریچهرو دیدم. چقدم که خوشگله واقعن .ینی من عاشق صورتشم! ابروهای پهن و پر با چشمای مشکی درشت اصن انقد صورتش نازو قشنگه که من روز اولی که تو کارگاهه حجم دیدمش بش گفتم ببین واقعن چقد اسمت به صورتت میاد. خیلی دختره نازیه فقط یه کم تپله.

بعدشم من خیلی خجسته ام الان. چون شنبه فاینال کلاس زبانمه و من هنوز هیچی نخوندم و میدونم احتمالن این ترم میفتم و اگه بیفتم دیگه نمیرم و خیلی دلم میسوزه اکه بخام دیگه نرم! حوصلمم سریده این پرویزم بیس ساعته داره ارور باتری ندارم میده لامصب خاموشم نمیشه ! دیگه چی؟ آهان راستی زیر گودی چشم هس ! اونجا که پوستش خیلی نازکه ! دقیقن روی استخون حفره چشم هس ! همه پیدا کردن کجا رو میگم ؟{#emotions_dlg.e28} نمیدونم چی شده ! جوشه؟ پشه خورده؟ عنکبون گزیده نمیدونم چی شده چارتا برجستگی قرمز کوچولو ک متورمم هس و دردناکه از دیشب پیدا شده روش! ینی از دیروز صب! اما شب بیشتر شد! مامانم میگه شاید حساسیت دادی به یه چیزی! البته آی دونت کر ابوت ایت! کلش قد یه عدسه و به راحتی با کمی کرم پودر پوشانیده میشود!{#emotions_dlg.e21}

پ.ن: دیشب تا صب تو بغلم بودی. هر بار که لای چشممو باز کردم صورت نرم و مهربونتو دیدم و دستامو محکم تر دورت حلقه کردم.الانم نشستی رو تختم و داری نگام میکنی ! من عاشقتم خرگوش سفید ناز نرمم! بوس{#emotions_dlg.e11}

   + ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment تو بِبار()

×آقاجان یه گندی زدی پاش وایسا دیگه!

باید خیلی ... باشم که این ساعت شب نشستم پای لب تابو شصتا وبلاگو با آرشیواشون خوندم در حالی که هنوز کارای فتوشاپ روز سه شنبمو انجام ندادم ، درس روز یکشنبه مو نخوندم و کارای کلاس زبانم مونده !

باید خیلی ... باشم که بعد یه ماه هنو نرفتم امضای استاد راهنما و مدیر گروهو بگیرم واسه پایان نامه. فرمشو نمی دونم کجا گذاشتم اصن !

با شلوار ورزشی و مانتوی کوتا. با کتونی کانورس صورتی با یه صورت رنگ پریده که فقط دوتا چشماش واقعی نبودن  رفته بودم جلو میزش وایساده بودم. گفته بود نمی شه. گفته بودم بذا بگم من اول ! سرشو کرده بود تو زونکنه زیر دسش که ینی من خیلی سرم شلوغه ! گفته بودم ما ... شیش نفریم یه مشکلی برامون پیش اومده ! گفته بود چرا اومدین اینجا ؟ گفته بودم چون گفتن شما می تونین کمکمون کنین! توضیح داده بودم . صدام لرزیده بود شاید. سرشو بالا نکرده بود. گفته بود که نمی شه ! لبمو گاز گرفته بودم نفس عمیق کشیده بودم . برگه هایی که دسم بود گذاشته بودم رو دفتر زیر دستش. گفته بودم یه مرحمتی بکنین اینجا رو نگا کنین! نگا کرده بود. اونجا رو نه . منو. که انقد پررو بودم که بعد از ساعت اداری ، اونم دو هفته بعد از تموم شده حذفو اضافه رفته بودم دفتر آموزش کل تا به کارم رسیدگی کنه. انقد پررو بودم که گفته بودم کوتاهی از دانشکده تربیت بدنی بوده. کوتاهی از آموزش کل بوده که چار جلسه بعد از شروع ترم لیست داده به استاد. گفته بودم نمی شه که درست نشه ! گفته بودم من نباید تاوان اشتباهات دفتری بین دوتا دانشکده رو پس بدم . گفته بودم که اصلن دکتر اتقیا خودش گفته بیام. گفته بودم که باید یه چیزی بنویسی اینجا تا برم . اینجا تا مدرک نداشته باشی کاری برات انجام نمی دن. اگه اینو نداشتم شما خودتونم باورتون نمیشد. نگام کرده بود. گفته بود فقط می تونم یه چیزی بنویسم قولی نمیدم. گفته بودم شما لطف می کنین. اونوخ شیش تایی با شلوار ورزشی و مانتوهای کوتاه پشت در اتاقش وایساده بودیم . که فقط رو پرینت کارنامه کاملمون بنویسه : خانم دکتر رحیمیان لطفن به درخواست دانشجویان رسیدگی فرمایید. امضا و تاریخ

شدم یه آدم همین جوری ! کلن نمی دونم برنامم چیه ! صبا همینجوری بیدار میشم تو خونه میگردم تا ظهر. بعد وخت ناهار میشه ناهارم نمیاد ! حاضر میشم میرم کلاس زبان. بعد یه عالمه تو ترافیک میمونم میرسم خونه . تا لباسامو در بیارم و جمشون کنم سه تا لیوان چایی میخورم ! بلخره با اولی یا دومی یا سومی زبونمو میسوزونم و تا فردا مزه هیچی حالیم نمیشه ! همه شام میخورن تموم میشه من تازه گشنم میشه . همه میخان بخابن من تازه میخام برم نت و فیلم ببینم. بابام واسه نماز صب پا میشه من تازه لب تابو خاموش کردم ! داداشم داره میره مدرسه من از صدای بازو بسته کردن در کمدش بیدار میشم. باز میخابم تا ساعت ده. ساعت ده پا میشم حاضر میشم میرم یونی. چیپسو و کیکو آب انبه و خنده و آفتابو گربه و بسته استاد جون مادرت بریم ! ساعت 5 میرسم تجریش. ساعت هفت خونه . میرم حموم . میام. اس میزنم. با تلفن میحرفم. چایی میخورم. به غرغرای مامانم گوش میدم. بابام میاد. شام میخوریم. همه میخابن من میام نت ...

 پ.ن:×روی سخنم با آقای رضایی مسئول آموزش کل هست!

   + ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۳
comment تو بِبار()

مای فرندز اند آی.

الان نزدیکای ساعتِ دهه پیشنبه شبه. منم نشستم تو اتاقم پای لب تاب نون سنگک با پنیر کیبی می خوردم! چقدم که نونش بی نمکه .

دیروز رفتم یونی ! صب زبان عمومی داشتم ساعت ده. یه حسیم بهم میگف که تشکیل نمیشه اما من می دونستم اگه صب نرم عمرن واسه کلاس بعد از ظهرم برم ! چقدم که ترافیکه این روزا !

اول از همه آزیتا رو دیدم و کلی با هم فشو فضیحت کشیدیم به یونی بعدم پگاهو دیدم که باز طبق معمول تو انتخاب واحدش سوتی داده بود. من نمی دونم چرا این دختره این جوریه ! هر ترم یه گندی می زنه ! الان ترم هشته فک کنم هنوز پنجاهتا واحدش مونده ! هر ترم 17 تا واحد بر میداره 4 تاشو تو حذفو اضافه حذف می کنه دوتا شو میفته چارتاشم تو حذف اضطراری حذف می کنه !ماجرایی داره با گروه و آموزش! بعدشم که رفتیم پشت در کلاس الی اینا وای سادیم تا بیان. وختی اومدنم همشون به خصوص این فرنازو الی هی منو بغل کردن بوسیدن هی می گم بابا جان بی ریلکس ! نکن ! من سرما خوردم بچه جان ! مگه گوش می دن ؟ شیدا که زیاد خوب نبود چون دوس پسرش پیچوندتش و داره میره خارج زیاد مارو تحویل نگرفت فقط به سلام و دست بسنده کرد. الهامم که خاله شده بود کلی بهش تبریک گفتیمو عکسای نی نی شونو دیدیم. بعدشم دوس جونم راضیه جونم اومد و رفتیم دیدیم رو در کلاسمون زده کلاس چارشنبه ها بر گزار نمی شه و فقط شنبه یکشنبه ها بیاین. حالا من یه کلمه به بچه ها گفتم  مثکه پاساژ ونک حراج زده این دیوونه هام گیر دادن که باید بریمو اینا ! که منو راضیه نرفتیم و با شیما و مهسا نشسیم حرف زدیم. مهسا به اصرار مامانش اینا رفته دماغشو عمل کرده و به قول خودش الان تو مرحله ی غلط کردم چیز خوردمه ! ولی به نظرم خیلی دماغش خوب شده بود و طبیعی بود. اما همش میگف نه بابا ! الان چسبشو که ور دارم یه گندی ازش در میاد! دیگه همونجا رو پله نشسته بودیم یهو من زهرا رو دیدم و پریدم جلوشو بوسو بغلو این جلف بازیا ! زهرا دوست دوران راهنماییمه. بهترین دوستم بود اون موقها! الان از هم دور شدیم . شاید من بیشتر. اما کلی ذوق کردیم همو دیدیم و تبادل اطلاعات گردیم بعد دیگه اون میخاس بره پیش دوستاش اون ور خدافظی کردیم.اونوخ منو راضیه رفتیم من کتابمو دادم به اون دفتر فنی جلو در اصلی که برام سیمی کنه و کلیم پسره تحویلم گرفتو اینا. کلن خیلی پسرای خوبین . دیگه بهش گفتم برام چنتا ورق آ چارم بذار بین این صفه ها و اینا  بعد یکیشون هی گف نمی شه و اینا اون یکی گف چرا میشه ! تا کی می خای ؟ منم گفتم تا دو سه . گف باشه برو برات درس می کنم بیا ببر. یه کاسکو ام آوردن تو مغازشون انقد بلند جیغ میزنه ! من اول ندیدمش یه جیغ زد منو راضیه سه متر پریدیم هوا!

بعدش  آزیتا کلاسش تموم شد اومد فرناز اینام که هنوز برنگشته بودن دیگه ما رفتیم ناهار بگیریم واسه خودمون مهسا و آزی گیر دادن به من که بیا بریم قرمه سبزی بخوریم هی من می گم بابا جان من سرما خوردم سایلنت شدم قورمه سبزی نمی تونم بخورم هی اینا گیر دادن. راضیه ام که همش میگف شما ها مث مردا عشق قورمه سبزی دارین ! بلخره اون دوتا رفتن قورمه سبزی خریدن منو راضیه ام رفتیم سوپر کیکو ساندیسو اینا خریدیم. چقدم که آب انارش بد مزه بود ! مزه گندیدگی می داد.

خلاصه تا سه بیکار بودیمو همش حرف زدیم. بعد دیگه فرناز اینا اومدن و کلی ضای شده بودن رفته بودن میلاد نور و کلی طول کشیده بود تا جای پارک پیدا کرده بودنو هیچیم نخریده بودن. رفتیم تو سالن تربیت بدنیو دیدیم رو برد زده کد 91092 کد شنا هست نه تنیس رو میز. دیگه الی و فرنازو آزیتا نزدیک بود بزنن زیر گریه ! منو راضیه رفتیم بالا پرسیدیم بعد زنه گف آره اشتبا شده و اینا اما الان شما اگه تنیس ور داشتین همون تنیسین. منم رفتم پایین به اینا گفتم آره زنه میگه اشتبا شده بوده ما به همه گفتیم تو حذفو اضافه درستش کردن شماها کجا بودین تا الان ؟ دیگه باید برین همون شنا و سه جلسه ام تشکیل شده و اینا ! ینی فرناز رسمن نزدیک بود گریه کنه ! و برگش به من گف بگو به قرآن ! منم هر هر خندیدم و اینا هرچی از دهنشون در اومد بهم گفتن. چنتا ترم پایینیم اونجا بودن کلی تعجب کرده بودن از کارای ما. بعد دیگه رفتیم تو سالن و دیدیم به به همه لباسو کتونیو ! کلن برو بچز اومده بودن اعزام شن مسابقات جهانی انگار! مام خوشال با مانتو و کوله دوستانم که با کفش تق تقی ! انقد خندیدیم که نگو!استادمونم یه دختر جوون و خیلی ناز بود با دسنای سفتو عضله ای که من آرزومه یه روز بازوام اون شکلی شه. بعد برگش به ما گف اسماتونو بگین رشته تونم بگین دیگه تا فرناز گف ما گرافیکیم گف آره خودم فهمیدم ! معلومه انقد خوشالین این جوری اومدین!ولی چه حالی بده این ترم شیش تایی! می ترکونیم ینی ! ترم پیش که چارتا بودیم استاد تربیت یکمون فقط میخندید به ما! خلش کرده بودیم ینی. خلاصه استاده یه ذره حرف زد بعد دیگه ما گفتیم لباس ندایمو این صبتا گف باشه برین.منم رفتم ازش اجازه گرفتم که بذاره سه جلسه نیام گف باشه . عاشقشم ینی. بعدش دیگه شیدا با یکی قرار داش رف کلی گریم کرد خودشو. من موندم این چه جوری می تونه سه لایه رژ مایع بزنه رو لباش ؟ منم یه دختره رو دیدم که مثکه با منو راضیه زبان عمومی داره و گف کلاس سه جلسه تشکیل شده و مثکه ساناز خیلیم رو غیبت حساسه ! منم گفتم بدرک! دختره کف کرده بود ینی.

دیگه فرنازو راضیه با هم رفتن آزیم تنها رفت شیدام که میخاس بره شهرک غرب .منو الیم رفتیم من کتابمو بگیرم از دفتر فنی و پسره رف بیاره بعد هی گش دید نیس خلاصه با دوستش کلی استرس گرفتن بعد که پیدا شد یکیشون برگش به اون یکی گف فک کردم اشتبایی دادم رفته! قلبم داش وای میستاد ! انقد من خندم گرفته بود که نگو . هزارتومنم بیشتر نشد.

دیگه با الی تا ونک با هم رفتیمو کلیم الی غصه خورد که این ترم فقط هفته ای یه بار با همیم. بعدشم من هفت شب رسیدم خونه. دو ساعت تو راه بودم ینی.

ولی خدایی خوش گذشت بچه ها رو دیدم و خندیدیم.خوب بود.

آهان راستی مثکه استاد راهنمای من با دانشگا دواش شده رفته ! فک کن ! من پایان نامه مو چیکار کنم ینی ؟؟؟؟؟؟

پ.ن: یه دختره تو کلاس زبان برگش بهم گف ناخونات خیلی خوشگله تقویت می کنیشون ؟ منم گفتم نه بابا! خودش این شکلیه من کاریش نمی کنم. از اون روز ر...ده شده به ناخونام. زرتو زرت می شکنن. مرده شور چشم شورتو ببرن !

پ.ن : آبریزش بینی دیوونم کرده ! سه تا بسته آنتی هیستامین خوردم پاسخگو نبوده ! پوستم موهام وحتی چشمام احساس می کنم خشک شده اما این مماخ لعنتی نه ! اون روز به این نتیجه رسیدم دارم از ریشه خشک می شم! با دوستام مطرح کردم خندیدن. گفتم بگم شاید شمام بخندیدن!

   + ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٤
comment تو بِبار()

کنسرت داشتم ! ندیدمت!؟

الان که دارم مینویسم ساعت نزدیکه یکِ شبِ. بعد من خیلیم ناراحتم! نه خیلیا! اما خب ناراحتم دیگه! ناراضیم! چونکه امشب حذف و اضافمون بود بعدش من میخاستم ساعت تربیت بدنی مو عوض کنم اما نشد. ینی این مدیر گروه خنگمون تو انتخاب واحد ساعت 3تا 5 بعد از ظهرو ارائه داده بود و ماهم گرفتیم به این امید که تو حذف و اضافه حتمن ساعت 1 تا 3 ارائه می شه. چون پاییزه و روزا کوتاه. اما امشب در کمال ناباوری دیدیم که فقط یه ساعت دیگه تو روز چارشنبه ارائه شده اونم 5 تا 7 بعد از ظهره! ینی من نمی دونم این زنه چه فکری با خودش کرده! دیوونس اصن ! حالا فرناز گف مثکه عوض شده مدیر گروه میترا اومده به جای این پری خانوم! اما چه فایده ؟ من که این ترم کارم تمومه.بیخیال

ینی نه که فک کنین واسم خیلی مهم بودا! اما چون قراره سه روز در هفته ام برم کلاس زبان و چارشنبه یکی از اون روزاس و این ساعتم دقیقن ساعت شروعو پایانش با کلاس زبانم یکیه می خواستم عوضش کنم که نشد. حالا فردا باید برم ثبت نام کلاس زبان با تیچره بحرفم ببینم میذاره یه جلسه نیام یا نه .

بعدشم امروز رفته بودیم تولد بچه دختر خالم و منم چن روزه سرما خوردم اساسی و صدام خَنج شده انقد اونجا حرف زدم با این بچه ها لال شدم رسمن! البته هرکی ازم می پرسه صدات چرا گرفته می گم کنسرت داشتم خب !

دختر خالم یه نی نی دوباره آورده! دختره. اون پسره که بدجوری به دل من نشسته و عاشقشم. امیدوارم این دختره ام مث اون باشه. البته چون اون پسره ام منو خیلی دوس داره نمیشه زیاد جلوش با این نی نی جدیده صمیمی شم قلبش میشکنه! اما امشب وختی پسره خاب بود حسابی نی نی فینگیلی رو بغل کردمو کف پاهای کوچولو و نازشو بوسیدم. انقدم پشمالو و قرمزه که نگو! ولی خیلی فینگیلیه! اسمم که هنوز نداره و من بِیبی صداش میکنم.

دیگشم اینکه این یکی دوماهه افتادم رو دور سریال دیدنو نشستم چن قسمت از سیزن یک نیکیتا و هاوایی رو دیدم بعد چند سیزن از لاستو دیدم که به نظرم خیلیم چرت بود. بعدشم نشستم به دیدن سریال ومپایِر دایری(خاطرات خون آشام) که خیلی خوبه و می دوستمش. حالا مثکه سیزن سِش (سومش) اومده قراره دوستم دانلود کنه بده بهم.

آهان راستی یه مجسمه خرگوش نازو گوگولی اولین کادوی تولدم بود از طرف دوست روان شناسم ! دوس جونمم برام یه عروسک گوریل یا به قول پسره گولیر آورده که خیلی تپلو نرمه عاشقش شدم. یه جفت گوشواره بلند و جینگولیم بود. شاد شدم.بقیه اعضای خانواده ام که به تبریک بسنده کرده اند تا به حال. سیزده چارده نفر از دوستای دانشگاهو و کلاس زبان و مدرسه ام نفری چار پشنتا اس ام اس عشقولانه فرستادن و تبریک گفتن. دسشون درد نکنه واقعن که به یادم هستن!

فرناز امشب گف بیا یشمبه بریم یونی . منم گفتم باشه میام. اما الان که فک میکنم می بینم چرت گفتم! حالش نیس عمرن! حالا نمی دونم چرا همه گیر دادن به این یونی رفتن من! اون روز دوست مامانم زنگیده خونمون می گه چرا نرفتی یونی پس؟ منم خندیدم گفتم صلاح ندیدم هنوز ! خندید! ولی من جدی گفتما !

دیگه اینکه یه خرید اساسی باید برم مانتو و کتونی لازمم شدید! بعدشم اینکه باز دوباره این پاییز لعنتی شروع شد و علاوه بر دستو پای همیشه یخ زده افسردگی و دپرسی هم همراهش اومد. حالا من موندم با این حالم چه جوری میخام این ترم پایان نامه ام ارائه کنم. خجسته ام واقعن.

خیلی گلوم خنج شده واقعنی! دیشب تو خاب یه سرفه کردم تا نیم ساعت ادامه پیدا کرد. نفسم بند اومده بود ینی ! بعد انقد خسته بودم و خابم میومد نرفتم یه لیوان بخورم تموم شه ! روش تمرکز کردم و نفسمو نگه داشتم تا درس شه . خلم من میدونم! شما زحمت نکشین! اونوخ من با این گلوی خنج همشم دلم بستنی میخاد. ینی من تو کل تابستون دو بارم بستنی نخوردم اما الان هر روزو هر ثانیه هوس بستنی شکلات تلخو نعناییو کره ایو نسکافه ایو این چیزا می کنم. اضافه کنید سیب زمینی سرخ کرده و ترشی هفته بیجارو! ینی امروز واقعن دلم از اون گل کلمای تو ترشی میخاس!

در هفته ای که گذشت توفیق اجباری بود که در محضر چند روان شناس روان پزشک و روان سنج محترم باشیم و تشخیص ایشان از شرایط ما این گونه بود که شما دارای ...و ... اساسی میباشید و از تنهایتان لذت میبرید و نسبت به ... نظر خوبی ندارید و به این دلیل بسیار فحش لازم هستید و خاک بر سرتان که اینگونه هستید. و نظر روان سنج محترم این بود که ما هوش کلامی و رفتاری بالایی داریم و EQما بالا هست و باید IQمان هم بالا باشد و ما باهوشیم کلن و هر چه می کشیم از همین هوشمان است! و در کل نظر جمع این شد که تقصیر خودته که زیاد می فهمی ! چرا که اگر کمتر میفهمیدی... بهتر و راحت تر و بی غم تر بودی. آخرشم هرچی ما اصرار کردیم که بابا لامصبا یه قوطی از این قرصای نشاطانه به ما بدین ندادن!

پ.ن: می دونین مُضطَر به کی میگن ؟ مضطر به بچه ای میگن که تو رحم مادره و حالش بده ، هیچ کس حالشو نمی دونه ، نمی تونه به کسی چیزی بگه و فقط خداس که حالشو میدونه و اونوخ به دل مامانش میندازه که هوس فلان خوراکی رو بکنه و بخوره تا نی نی حالش خوب شه !

پ.ن: تا حالا تو زندگیت مضطر بودی ؟

   + ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٩
comment تو بِبار()

تموم شد...

فک کن بعد از چار پنج روزی که روی هم 10 ساعتم نخابیدی ، با این خیال که ایول فردا تا لنگ ظهر میخابم  رفته باشی تو تختت بعد سر صبی گوشیت مث تراکتور ویبره بزنه ! اونوخ ببینی که بله ! منیر خانومه! زنگ زده تا به بهانه ی پرسیدنه املای صحیح آلوئه ورا به انگلیسی آسمون و ریسمون به هم ببافه و بگه که آره ! شنیدم که دیروز سر ژوژمان عکاسی فلانی برگشته فلان چیزو در باره من گفته !ینی نیم ساعت مخ منو سالاد کرد! اونوخ فک کن منم تمام مدت داشتم به خوابایی که از دیشب ساعت 3 تا امروز ساعت 10 دیده بودم فک می کردم ! ینی این منیر سی سالشه ! من نمیدونم کی میخاد دیگه بزرگ شه انقد دنبال این خاله زنک بازیا نباشه ! حالا اصن فلانی گفته که گفته ! منو سننه آخه زن حسابی ؟ برو به  خودش بگو ! والا!

بعدش دیگه خوابم نبرد. پاشدم رفتم حموم. بعدشم اومدم اتاق مث طویله و بلکم بدتر از طویله مو تمیز کردم ! آخه این چن روز 4 تا ژوژمان پشت سر هم داشتم اصن وخ نکرده بودم خودمو تو آینه ببینم ! سر ژوژمان بسته بندی که پیر شدم واقعن ! فک کن شنبه ساعت 10 صب ژوژمان بود اونوخ من ساعت 8 شب در به در دنبال یه فتوکپی بودم که مقوا کتد داشته باشه کارمو پرینت کنه واسم ! از شانسم هیجا کتد آ 3 نداشت ! آخرش رفتم پیله ی یه پسره شده بیچاره  گف برو اشتنباخ بگیر بیار برات میبرم میذارم تو دسگا ببینم میشه یا نه ! خلاصه رفتم مقوا گرفتم و بنده خدا دوستش برام برید و گذاش تو دسگا . اما نشد . آخرش انقد ور رفتیم با دستگا و فکرامونو ریختیم رو هم سه تایی به این نتیجه رسیدیم که پرینت بگیریم رو آ 3 و کپی رنگی بکنیم رو مقوا. اونوخ پسره همشم میگف میخام تا ده برم خونه مختار ببینم ! منم بهش گفتم آقا جون مادرت بمون این کار منو درس کن ! شیش واحده! من سی دی مختارو میارم برات ! آخرش ساعت دهو نیم بود کارم تموم شد و اومدم خونه! بعدشم تا 4 صب نشستم هی بریدمو چسبوندم.

 فرداش تا ساعت 5 تو یونی بودمو تا عکسامو دادم چاپ و آماده شد اومدم خونه ساعت 7 شده بود . بعدشم فقط یه حموم رفتمو یه دوساعت خابیدم و از ساعت یازده تا سه و نیم عکس گرفتمو کلیپ درست کردم واسه ژوژمان عکاسی فردام ! تازه همون روز امتحان آشنایی با هنرهای معاصرم داشتم که یه کلمه ام از جزوش نخونده بودم !اونوخ از ساعت سه که کار عکاسیم تموم شد در همون حالت بیهوشی که بودم یه دو صفه خوندم از جزوم و بعد خابم برد.صب ساعت هشت بیدار شدم و واقعن با سختی آماده شدمو رفتم یونی . چقدم که این مامانم بهم غر زد که داری فس فس حاضر میشی و به کارت نمیرسیو اینا. بعد از ژوژمانم دیگه ساعت یازده بود که یه کلاس خالی پیدا کردمو نشستم به خوندن جزوه . چقدم که مزخرف بود ! ولی مث بنز خوندم و دو بارم دوره کردم تا ساعت یک که امتحان شرو شد. استاد خلمون که فقط دو تا سوال از جزوه داده بود! همون بهتر که بیشتر وخ نذاشتم  واسش! بعد از امتحانم تا ساعت 5 تو یونی و سایت علاف رایت کردن سی دیو این چرتو پرتا شدیم بعد تازه ساعت پنجو نیم رفتیم فست فود دمه یونی ناهار خوردیم. آشغال ترین پیتزا پپرونی عمرمو خوردم ! اصن معلوم نبود چیه !وای خیلی بد بود! بعدشم که دیگه ماچو موچو این حرفا با دوستان خدافظی کردیمو تازوندیم سمت خونه. منو فرناز.

بعدشم الان که نشستم اینجا و دارم اینا رو مینویسم هنوز به 5 صفه سایتی که قراره طراحی کنم تا 5 شنبه فک نکردم. کاسه ی چشمم درد میکنه ! ینی کلن استخونای صورتم درد میکنه! گردنمم تازه یه ذره خوب شده!بعدشم که تو این ترم کلن من داغون شدم نصف موهام ریخته ! امروز فرداس که پوستیژ لازم بشم !

پ.ن: الان که دارم مینویسم شنبس. سایتمو طراحی کردم و تحویل دادم. 4 تا از نمره هامونم اومده. سه تا 19 و یه 20.این طوفانی مسخره ام 0.5 نمره ازم کم کرده چون آدرس سایتمو با جی میل براش فرستادم نه با ایمیل سایتم! مسخره !

بعدشم الان میخام برم واسه دوستم که تولدش اول تیر بود کادو بگیرم چونکه اونموق انقد سرم شلوغ بود وخ نکردم! فقط بهش اس تبریک زدم و زنگ زدم. خب چیکار کنم ؟ همیشه روز تولدش من ژوژمان دارم!

بعدشم دیروز با دوستای کلاس زبانم رفتیم بیرون. خوش گذشت.از شهر کتاب نیاوران دوتا دفتر یاداشت خوشگل با دوتا لاکپشت گوگولی خیلی کوچولوی چوبی خریدم  که گذاشتمشون رو میزم هی شاد میشم میبینمشون. خنگن!

خلاصه اینکه خلاص شدم بلخره.

پ.ن: الان از مامانم پرسیدم گف مث که یکشنبس امروز!

   + ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment تو بِبار()

خوشالم!

سلام استاد !

سلام نازنین خوبی ؟

خوبم استاد شما خوبین ؟

مرسی، کجایی ؟

خونه!

خوش میگذره خونه ؟

ای ! بد نیس ! استاد !!!

جونم ؟

استاد من میخوام یه چیزی بگم بهتون ، خیلی دوس دارم شما بگین باشه ! ینی بگین باشه لطفا !

چی ؟

استاد من میخوام بیام سر کلاس شما !

خوب بیا !

واسه همیشه !من این واحدو با خانوم مسودی دارم

ا؟ ایشون که خیلی خوبن !

آره ولی من اصن نمی تونم با سبک تدریسشون خودمو وفق بدم ! از اول ترم تا الانم هیچ پیش رفتی نکردم ! بیام ؟؟؟

آره ! بیا !

وای استاد مرسی ! عاشقتونم ینی !

شنبه بیا !

نه استاد من دوشنبه ها میام ! شنبه ها کلاس زبان دارم !

باشه ! بیا !

مرسی استاد ! خدافظ !

خدافظ!

 

بعدن این جوری شد که من بلخره از شر مسودی راحت شدم و رفتم تو کلاس افسر جونم ! ای جان ! عاشقشم ینی !

کلا این هفته خوب بود! البته نمی دونم چی شده باز دوباره همه به من گیر میدن که چرا انقد شیطونی می کنی ؟ دیگه حتا سر کلاس زبانمونم تیچر هی می گه نازنین ! نازنین ! نازنین ! حالا من اصن هیچ کار نمی کنما ! فقط یه ذره با این آزاده می خندیم ! آخه آزاده خیلی باحاله ! اهله دله خفن ! همش با هم یه چیزی پیدا میکنیم گیر بدیم بهشو ریسه بریم از خنده !

بعدن اون روز تو یونی این طوفانیم همش به من گیر داد که چرا انقد می خندی ؟ چرا انقد شیطونی می کنی ؟ چرا انقد اس ام اس میزنی ؟ بعدشم بهم گف باید بری واسم چایی بیاری! منم می خواستم بگم والا اون سیاه بود ! اما نگفتم ! بعدشم در راستای یک سری اهداف رفتم واسش کافی میکس و کیک شکلاتی خریدم ! اونم خواس پولشو حساب کنه منم گفتم نه استاد شما فقط بذا من اس ام اسمو بزنم ! اونم گف حله ! برو ! با 900 تومن استادو خریدم ینی !

بعد از ظهرشم  معین الدینی داشتیم منم قبلش با فرناز کل خیابون ملاصدرا رو بالا پایین رفته بودم واسه عکاسی و حسابی آفتاب خورده بود به کلم و داغون شده بودم ! یکو نیم رفتیم سر کلاسش و منم دیدم دختره که جلوم نشسته مجله سیب سبز خریده ازش گرفتم اونو خوندم بعدم هی انقد گفتم استاد بسته بریم بریم ! اونم گف خوب تو برو ! کلن تو نمی تونی یه دقه یه جا بشینی ! منم از خدا خواسته پاشدم رفتم ! بعدن فرناز گف واسم حضوریمو زده سه جلسه ایم که استاد غیبت زده بوده تیک زده واسم ! کلن استاد خله ! خوبه هر دفه من تو چشش می شینم برگشت اون روز به من گف مهمونی شما ؟ منم میخواستم بگم هممون مهمونیم استاد ! گفتم نه ! بودم ! گف ا؟ من ندیدمت تا حالا !

بعدشم دوشنبه ام نرفتم یونی ! خیلی حالم بد بود . فقط زنگیدم به افسر و کلاسمو عوض کردم ! بعدشم نشستم تا بوق سگ واسه اینانلوی مسخره علیمیشن ( الیمیشن) ساختم ! کلاس زبانمم نرفتم ! اونوخ امروز دیگه حتی خانوم موذنم بهم گف خیلی شیطونی میکنی ! به خدا من اصن کاری نمی کنم ! خوب فقط یه چیزایی میشه که ینی من یه چیزی میگم بعد بچه ها میخندن اونوخ همه میگن تو شیطونی می کنی ! خنده که شیطونی نیس ! امروز یه استیتمنت باحال واسه موذن نوشتم که فک نکنه من از این خوشالامو فقط میام دانشگاه می خندم .

بعدشم برگشتنه خانوم موسوی گیر داد بهم که بیا من برسونمت با هم می خندیما ! منم نرفتم ! اونوخ اونم گف اصن نمیام بگیرمت ! قلبمو شیکستی ! عاشقشم ینی !

تازه امروز سر کلاس تربیت بدنی رو تخته نوشتم : تیچر ! ما می دوستیمت ! شاید باورت نشه ! بعدن وختی داش می رف بهش گفتم استاد دیدین رو تخته واستون یادداشت گذاشتن ؟ یه عالمه خندید گف آره دیدم! الان با خودش می گه این دختره مخش تاب داره ! بگه ! من الان انقد خوشالم که دیگه نمی خوام برم سر کلاس مسودی که هیچی واسم مهم نی ! حالا نه هیچی ! خیلی چیزا !

امروز راضیه گف تو فیلم اون جلسه ای هم طوفانی همش داشته به تو میگفته دل بده به درس ! انقد اس نزن ! منکه یادم نیس !

آقا ! من الان شادم ! همین !

   + ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٧
comment تو بِبار()

همیشه نه ، بعضی وختا ...

بعضی شبا وختی میخام بخوابم ، احساس میکنم خیلی خسته ام . بعد همین که چراغو خاموش می کنم خواب از سرم میپره . هی با خودم صبت میکنم که بابا بگیر بخواب ! ساعت 3 الان ! 6 باید پاشیا ! ولی خوابم نمیبره . اونوخ هی موبایلمو زیرو رو میکنم . اس ام اس آمو دوباره می خونم عکس نگا میکنم آهنگ گوش میدم  بعد ساعت میشه 4. آلارم گوشیمو فعال میکنمو میخوابم ، به سختی . اونوخ یه ثانیه بعدش موبایلم زنگ میزنه . منم هی ور میدارم اسنوزش می کنم . بعدشم یه رب تو تختم با خودم حرف میزنم که پاشم حاضر شم برم یونی . وختی از جام پا میشم چشام سیاهی میره .قبل از اینکه از اتاق برم بیرون لب تابو روشن میکنم که بیام کارامو سی دی کنم . بعدشم فس فس میکنم تا حاضر شم . هی فک میکنم خاکستری بپوشم با آبی یا آبی با مشکی ؟ بعد آخرش خاکستری میپوشم با مشکی ! موهامو مث دیوونه ها تا جایی که میشه سفت میکشم بالا و می بندم . صد بارم میرم آشپزخونه میام اتاق . اصن هی دلم میخواد مثلا یه زلزله ای چیزی بیاد من امروز نرم یونی ! ینی حالا حالاها نرم ! اونوخ مامانم میاد رد میشه از دم اتاقم میگه نمی ری ؟ هفتو بیس دقه اسا ! منم میگم چرا می رم . دارم میرم .

بعدش تو را پله که دارم میرم هی به خدا عجزو لابه میکنم که جون من امروزو یه کاریش کن ! من داغونم . اونوخ تو ایسگاه اوتوبوس یهو ریشه ی موهام تیر میکشه . بعد پیشونیم درد میگیره بعد شقیقه هام یه ثانیه بعدشم حدقه ی چشمام. این جور وختا میدونم که روز شادی در پیش است !!!

یه وختایی میشه که من صب فرنازو از خواب بیدار میکنم . بعد وختی میرسم تجریش بهم اس میده که من دوباره خابیدم الان بیدار شدم چیکار کنم ؟ دیر میرسم ! اونوخ من تمام شعورمو جم میکنم بهش میگم عب نداره پاشو چاضر شو بیا ! دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است ! اونوخ اونم میگه عاشقتم دیوونه !

بعدش اتوبوس که میرسه زیر پل پارک وی ، من یهو یادم میاد که مثکه دیشب خواب دیدم . یه خوابی که توش کفش دوزک چسبونکی و یه عروسک بود . یه آویز . یه عروسک شیر ... بعد اصن نمیدونم باید چیکار کنم . اصن نمیونم چرا باید الان این یادم بیاد .

بعضی روزا دانشگا ساعت نه خیلی خلوته ... بوی چمن میادو بهار . یه بویی که من دلشوره میگیرم باهاش. بعضی روزا ترم پایینیا میشینن تو چمنا و هی با هم بلند بلند حرف میزننو میخندن . فشای ناجور میدن . جیغ جیغ میکنن . جوونی می کنن . دلشون خوشه به دانشگاهو لابد اون تخته شاسی های بزرگشون که تو خیابون به همه میگه اینا هنرمندن ! ما ترم اولم بودیم نه تو چمن نشستیم نه ذوق کردیم ! خوشبحال اینا ...

یه وختایی چراغ سایتو که خاموش میکنن تا اسلاید ببینیم دلم میگیره . انگار میخوام بالا بیارم . از فضای خفه ی سایت حالم بد میشه . وختی سیما بهم نگا میکنه و منم فقط نگاش می کنم وختی اون داره درباره ی سیندی شرمن کنفرانس میده و من فقط نگاش میکنم یاد این میفتم که به نظر سیما من از همه وحشی ترم ! پاچه میگیرم ! به بچه ها باج میدم که باهام خوبن . خودمو واسه همه میگیرم ! چه آدم ناجوریم من تو ذهن سیما ...

یه روزایی میشه که یه ساعت میشینیم رو پله ی دم بوفه تو آفتاب با آزیتا و پگاه و تکتم دری وری میگیم میخندیم . که پگاه لاک میزنه و منو آزیتا جک میگیمو هر و کر میکنیم . بعضی روزا با خودم فک می کنم که عمرم به هدر میره اگه این دوساعتو بشینم سر کلاس انیمیشن . که ترجیح میدم بمونم تو ترافیک پارک وی ، اصن پشت چراغ قرمز فرمانیه ولی دانشگا نباشم .

بعضی وختا بیشعور بازی در میارم . ینی نه که فک کنی از قصد ،بلکه از عمد ! مثلن پیش میاد که مهمون اومده خونمون من میرم یه چایی باهاشون میخورمو دختر بچه ی خیلی شیطونشونشو میپیچونمو در اتاقمو میبندم میخوابم . نه که فک کنی بی شعورما ! نه چون که کلاسمو پیچوندم که بیام بخوابم خوب !

بعضی وختا از خواب که بیدار میشم نه سر دردم خوب شده نه دردای دیگم . بعضی وختا حالم از ساعت نهو نیم بهم میخوره از ساعت دهو ده دقیقه بیشتر ! بعضی وختا خل میشم چارتا چایی پشت هم میخورمو میرم حموم . اونوخ  هی با خودم فک میکنم که اصن میرم فردا به موذن میگم دیگه نمیخوام از اینا عکس بگیرم . اصن میرم همه چیو بهش میگم . بعد میترسم مثلن گریم بگیره پیشش . که بگه تو چرا انقد روانی بازی در میاری از خودت ؟ که بگه باحال نوشته بودی تکس تو  !

بعضی روزا ، زود شب میشه . من بازم کارام میمونه واسه وختی همه میخوابن . بازم فرناز اس میده که من هیچ گ.ه.ی نخوردم واسه مسودی ! تو چی ؟ منم میگم : چه فکری کردی خوب ؟ منم ! وای فرناز متنفرم از مسودی .

بعضی روزا باز ساعت چاهار میشه تا من بخابم .

امروز یکی از این روزا بود.

   + ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment تو بِبار()

نمی دانم چه میخواهم بگویم ، زبانم در دهان باز بسته اس ...

دیدی یه وختایی آدم یه چیزایی میگه بعدش عین اسب تو گل می مونه ؟ من الان همونم ! اون آدمه نه ها ! اون اسبه ! ینی انقد عصبانیم الان انقد قاطیم انقد روانیم که نگو ! ینی نه بگو نه بپرس !

 می دونی ! من هر ترمی که عکاسی دارم دیوونه میشم ! نم دونم چرا ! ولی اصن بهش فک میکنما مغزم میخاد بترکه ! متنفرم از این واحد ینی ! حالا فردام عکاسی دارم . وای داره گریم می گیره الان !

 سرما ام که خوردم دیگه هاپویی شدم واسه خودم . یه قلاده بولداگ هستم در خدمت شما !

 اصن می دونی همش تقصیر خودم بود که برگشتم گفتم از اینا عکاسی می کنم . چم دونستم این جوری میشه خوب . کاش فردا کلاس کنسل میشد . اصن اولش قرار بود کنسل شه ! بعدش دوباره استاد پشیمون شد گف بیاین ! اه ! تف تو این شانس ینی .

 می دونی ! یه چن وخ بود خوب بودم . امروز باز داغون شدم . ینی صب که بیدار شدم دیدم سرما خوردما ، انگار که جواب آزمایش ایدزم مثبت  باشه ، غم عالم ریخ تو دلم . آخه من اگه الان سرما بخورم دیگه تا شهریور خوب نمیشم ! می دونم . بعدش من امروز نرفته بودم یونی که عکاسی کنم اما چون اصن دلم نمیخاس این سرما خوردگیه بیشتر شه یه نصفه کلد استاپ و یه آنتی هیستامینو  دوتا آدولت کلد انداختم بالا ، نیم ساعت بعدشم مجبور شدم بخوابم بسکه این کلد استاپ لامصب خواب آوره . بعدشم که الی اس داد عکاسی فردا کنسله منم خوشال پاشدم کارای کلاس زبانمو کردم  رفتم کلاس . بعدش سر کلاسم همه گفتن چرا دپرسی ؟ اگه اون موق من دپرس بودم الان چیم اونوخ ؟ بعد از کلاس فرناز زنگ زد بهم که کلاس فردا تشکیل میشه . ینی من دلم میخواس وسط خیابون بشینم موهامو بکنم ! آخه خدایا این چه کاریه با من میکنی ؟ مسئله داری با من ؟ والا !

 بعدشم که هی نشستم این آهنگ آفتاب مهربانی اصفهانی رو گوش میدم . ده تا فریمم بیشتر عکس ننداختم . اگه خانوم موذن انقد با من خوب نبود نمی رفتم . ولی یه جورایی تو رو دروایسی موندم این ترم . بعدشم خیلی پشیمونم از موضوعی که انتخاب کردم . چون که قشنگ معلوم میشه من چه آدم روانی داغونیم ! نه که مثلن بترسما ! نه ! حال نمیکنم . اصن خوشم نمیاد مثلا موذن بفهمه من سر کلاس تصویر سازیم داشتم به فلان آهنگ فک کردم یا با الی در مورد دوس پسرش حرف میزدیم . اصن اینا مهم نیستا ! مهم اینکه که من آقا دوس ندارم یادم بیاد پارسال این موق چی کار میکردم . حال نمی کنم بشینم این جزوه ها رو بجورم ببینم گوشه ی جزوه ی " شناخت و تحلیل آثار ارتباط تصویری " نوشتم : قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من ... اصن دوس ندارم یادم بیاد که سر کلاس تصویر سازی آهویی من رو همه ی برگه های اتودم نوشتم : از دیو و دد ملولمو انسانم آرزوست . که مثلا تو جزوه های تاریخم پره از عکس گل . گلای کوچولوی آویزون . که اگه واسشون صورتم کشیدم دهنشون کج و کولس! میدونم الان اینایی که من گفتما واسه شما خیلی مسخرس ! ولی همشون رو اعصاب منه . همشون حال منو بد میکنه . اصن واسه دیدن همیناس که من باز گلوم درد گرفته باز اشکام گوله گوله میاد . واسه دیدن همیناس که من نزدیک بود سر یه چیز الکی سر مامانم داد بزنم . اما به جاش هی دندونامو رو هم فشار دادم و الان فکم درد میکنه . به خاطر همیناس که من دوساعت نشستم پشت لب تاب هی آفتاب مهربانی گوش کردمو دستای یخمو گذاشتم پیش فن لب تابو چایی پشت چایی ... واسه همیناس که باز شام امشب کوفتم شد . که باز دلم خواس یهو از سر میز پاشم . که الان هی معده ام تیر میکشه . که قلبم تند میزنه . واسه همیناس که من حالم بده که انگار نمیخواد خوب شه .

همین .

 پ.ن : دوستان قالب جدیدو تبریک میگن ، والا ما که خودمون نمیبینیمش ! انتخابش کردیم ! ولی واسه خودمون نمیاد ! کلا من تو زندگیم همه چی همین جوریه ! دیگران حالشو میبرن !

 

   + ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۳
comment تو بِبار()

اوپس!

الان که دارم مینویسم ، خوابیدم رو تختم لب تابو گذاشتم رو دلم ! چن وخته این جوری کارامو انجام میدم ! بهتر از پشت میز نشستنه ! هوا آفتابیه . چقد من این هوا رو تو این وخت از سال دوس دارم ! همش دلم میخاد برم بیرون ! برم خرید ! دلم تیشرتو شلوار جین جدید میخاد . فک کنم باید ریمل و شامپو ام بخرم . شیر پاکنمم تهشه . وای دلم یه عروسک خنگم میخاد . فرناز اون روز گف تو قائم یه سوسمار دیده خیلی خنگو باحاله . شاید رفتم خریدش .

چقد خوبه امروز نرفتم یونی !البته دیروزم زیاد بد نبود. مسودی کارمو تایید کرد . میدونستم میکنه . کلا سلیقش اومد دستم . ولی خودم اصن دوس ندارم طرحمو . حالا شاید یکم تغییرش دادم . تازه خیلی بهمون حال داد کلاس بعد از ظهرو پیچوند . مهسا کفش بریده بود ! میگف عمرا مسودی از این آدما نی ! اون ترم که مهسا اینا باهاش داشتن تا هفت بعد از ظهر نگهشون میداش ! هیچ کاریم نمیکنه ها ! فقط حرف میزنه ! یه چیزیو صد بار میگه ! واسه همین انقد ازش بدم میاد ! اعصابمو خورد میکنه بسکه سر هر کاری انقد حرف میزنه ! دیروز که داش کار منو میدید برگش بهم گف : نه خوشم میاد !جنبه شوخی داری ! من هیچی نگفتم . لبخند زدم . نم دونم چرا استادامون همشون با من شوخی دارن .

با فرناز برگشتم . دیوونه هرچی بهش گفتم نذاش تجریش پیاده شم . منو تا خونه رسوند . تو راهم همش همدم معینو گوش کردیم . فرناز عاشقش شده بود . منکه داشتم از خاب می مردم ! این الهه ام هی اس میداد بهم من نمیفهمیدم چی میگه ! بهش گفتم الی بیخیال من الان شعورم در حد کرفسه ! بعدن بگو . بعدشم که اومدم خونه رفتم حموم و ناهار خوردم . میخاستم کتاب داستان کلاس زبانمو بخونم که خابم برد. بعدشم که رفتم کلاس زبانو یه عالمه خندیدیم با بچه ها . کلی حال داد.

دیروز مسودی داش کار الهه رو میدید برگش بهش گف آفرین ! خدا پدرتو نگه داره ! الی هیچی نگف. ما هممون یه جوری شدیم . من دلم خیلی یه جوری شد . بابای الی ترم یک بودیم تصادف کرد فوت کرد . اردیبهشت بود . درست شبی که نوه اش به دنیا اومد . کسری . چه روزای بدی بود ... هیچ وخ چشمای الی رو تو اون روزا یادم نمیره ... تو چشاش دیگه هیچ نوری نبود . حتا زیر آفتابم چشاش برق نمیزد ... الان خوبه ... البته بعضی وختا بازم بهم میریزه ... سر یه چیز الکی ... یاد باباش میفته و ... اینجور وختا به من اس میده ... مث ترم پیش ... بگذریم ... خدا پدر مادر همه رو نگه داره واسشون .آمین .

میخاستم امروز برم فلش مموری بگیرم برا خودم . نرفتم هنو . عکسای دوربینم خالی نکردم . موضوع عکاسیمم انتخاب نکردم ! اون گربه خوشگله ی یونی ، قبل از عید حامله بود . اون روز خانوم موسوی گف زاییده ولی بچه هاش مردن ! وای من عاشقشم ! فک کنم اونم هس ! تا منو میبینه میدوئه میاد خودشو میماله به کفشامو هی میو میو میکنه ! دیروز 10 دقه دیر رسیدم به کلاس داشتم میرفتم تو سایت اومد جلوم نشست دلم نیومد برم ! یه ذره نازش کردمو قربون صدقش رفتم بعد رفتم دسامو شستم رفتم سر کلاس . خوب شد استاد یادش نموند که منم دیر اومدم ! چون واسه فاطمه و پروا تاخیر زد . البته میزدم من واسم مهم نبود . کلن از این مسخره بازیای استادا خوشم نمیاد . مثلن که چی ؟ الان تاخیر میزنی واسه من خوشالی ؟ خوب بزن ! اگه تو بااین خوشال میشی بزن ! والا !

شاید امروز بشینم نقاشی بکشم . شاید با آبرنگ ! حالا ببینم حال دارم یا نه .

دیگه همین دیگه . برم من . خوب باشین . تا بعد .

 پ.ن : اوپس ینی من نم دونم چی بگم !خنثی ینی این شکلی !

   + ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸
comment تو بِبار()

من و یونی !

یونیم عذابیه واسه خودش ! خوش میگذره ، میخندیم ! ولی خدایی خیلی سخ شده این چن ترم آخر. بخصوص این چن روز که تعطیلات تموم شده و استادا منتظرن پروژه هارو تحویل بدیم . این دو روز که خدارو شکر من سربلند بودم . به خصوص امروز که استاد خیلی خوشش اومد از کارم . خداییش خودمم دوسش داشتم . دیشب تا چار چارونیم طول کشید ! ولی خوب شد . فردام که بچه ها گفتن انیمیشن تشکیل نمیشه ! خیلی خوب شد. عکاسی هیچکار نکردم خیلی بده ! اما یه جوری درستش میکنم .

فقط همین مسودی میمونه که اونم یه خاکی تو سرم میریزم . از چارشنبه ام کلاس زبانم شرو میشه. ولی من امروز فقط دو فصل از کتاب داستانمونو خوندم . اونم تو اتوبوس ! وختی داشتم از یونی بر میگشتم ! بعدشم اینکه وای من عاشق ارسطو شده بودم تو این فیلم پایتخت بود ! حالا دو شبه نیست حوصلم سر رفته ! خیلی باحال بود . دیوونه !

دیگه همین دیگه !

پ.ن : نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه ،

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه ...

پ.ن : به جون خودم !

 

   + ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٦
comment تو بِبار()

دنیا ما رو نخواس ما هم نخواستیم !

آقا ما یه مدتیه حالو روز خوشی نداریم ! ینی نه که خوب نباشیم ! خوب خوب نیستیم ! ینی یه دو سالی هس که ما " متوسطیم " ! بعد وختی ما متوسطیم به بقیه کاری نداریم ! کلا خودمون با خودمونیم . اونخ یه مدتی هس که ما " خوب نیستیم "! خداییشم تلاش کردیم که به بقیه نشون بدیم که خوبیم ! اما مثکه موفق نبودیم ! حالا الان دوستامون که خدایی چقدم همشون خوبن ! هی جدا جدا به ما اس ام اس می دن که خوب چته ؟؟؟؟ ما ام نه که نخوایم بهشون بگیما ! نمی تونیم ! ما کلا آخه آدم خصوصیی هستیم !

آقا ما سرمون تو کار خودمون بود ! داشتیم زندگیه خودمونو می کردیم ! با خوب و بدو سختو آسونو تلخو شیرینش می ساختیم ! خوش بودیم ! همین جوری خودمون با خودمون ! نه مث بقیه ! نه قد بقیه ! مث خودمون ! قد خودمون !

بعد ما کلا از اوناییش بودیم که می گفتن عشق ماله بچه گربه اس ! ما اصن اینو بهتون بگیم ! دوز زنانگی ما آقا پایینه ! ما از اون جور دخترایی هستیم که تا حالا دامن نپوشیدن ! کفش من نمی دونم چیه ! انگشتر گردنبند اینا نمی تونم بندازم! بعد بیس سالم رفتم گوشمو سوراخ کردم همش همون دو ماهه اول گوشواره انداختم ! من آقا از این دخترایی نیستم که بگن اینجا کثیفه من نمیشینم اینجا غذاش بده من نمی خورم ! وای گربه ! آخ اون اینجوری من اونجوری ! من آقا فش می دم ! بی ادبم ! بددهنم ! چرتو پرت می گم ! همه جا ام راحتم ! من همچین آدمیم !

حالا همه ی اینایی که هستم به کنار ، یه خوبیه دیگمم اینه که من نمتونم وختی دپ زدم به بقیه نشون بدم ! اصن من به مامانمم نمی تونم بگم بابا جان من داغونم ! کلا من وختی تو جم باشم ملیجک دربارم ! ینی من کلا پارک شادی دوستان هستم !

حالا ! می دونیین ! من الان خیلی حالم بده ! ینی واقعنی خیلیا ! بعد نمی خوام خوب بقیه رو درگیر کنم ! اما دیگه حقیقتا بنیه ی الکی شاد بودنم ندارم ! من خودم می دونم که درس میشه ! اما الان خوب خرابه ! الان سونامی زندگیه من اتفاق افتاده ! خوب طول می کشه تا اوکی شم دیگه ! بعد مثکه بقیه خیلی ناراحت شدن من دپ بودم ! اینه که من می رم تو ادامه ی مطلب می نویسم که چی شده اما خوب رمزی ! من مرضم دارم در کنار بقیه ی خوبیام !

حالا بگذریم از این حرفا ! بریم سراغ آخرین روز یونی ! دیشب راضیه ورداش اس داد به من که : من این وبم درس نمیشه نمیام ! منم گفتم نه دوستم پاشو بیا ! من خودم زود میام بهت یاد می دم ! حیفه به خاطر یه وب چرت از امتحان بمونی . اونوخ پاشدم رفتم حموم و تازه زیر دوش که بودم یادم اومد عکسا رو ببرم واسه الی ! بعد که اومدم بیرون دوباره بدیو بدیو لب تابو روشن کردمو عکسارو ریختمو اومدم بخوابم که دیدم پتوم نیس ! مامانم شسته بودش ! منم به سختی رفتم از زیر رختخوابای کمد دیواری یه پتو کشیدم بیرون و اصلنم تا صب خوابم نبرد . ساعت سه خوابیدم ساعت شیش بلن شدم و تازه با چشای بسته وایسادم لباسامو اتو کردمو هفت از خونه زدم بیرون . بعد هش رسیدم یونی و یذره واسه راضیه رف اشکال کردم تا استاد اومد . یه امتحان مسخره ایم از ما گرفت ! البته خدایی من اولش هنگ کردم ینی اصن یادم رفته بود که چه جوری تیبل مادر رو می ذارن وسط صفه ! استادم هی میامد از بغل کامی رد میشد و می خندید و به من می گف میفتی خوب ! این چیه الان ؟ داری امتحان میدی ؟ از وضت معلومه ! منم اصن به روی خودم نیاوردمو کارمو کردم . وخت نمره دادن که شد فقط یه سوال ازم پرسیدو گف : فولدر عکسای یوزر چرا نداری ؟ منم گفتم استاد به نظرم همش عکس اصلی بود ! یوزر نداش ! اونم خندیدو گف شیش شدی ! پاشو جم کن برو !

بعدشم مجبور شدم شص بار برم تا کپی بیرو یونی واسه کپی و فکس ! بعدشم که رفتم بانک پول ریختم ، اونوخ اون آقای مسئول باجه که ترم پیش روز آخر با من دوا کرده بود هی ازم حرف می کشید که اینا جریانش چیه ؟ واسه چی داری این پوله رو میریزی؟ منم می خواستم بش بگم ببین بی خیال ! من ناراحت نیستم از دستت ! راحت باش ! حواست جمه کاری باشه که داری می کنی ! تازشم آخرش نشد کارامونو فکس کنیم ! حالا باید فردا ببرم همینجا دمه خونمون !

تو راهه برگشتنم که همش بارون اومدو من کلی خیس شدمو یه عالمه به خودم دری وری گفتم که ورداشتم لب تابو با خودم بردم تا یونی !

الانم خیلی ، هوارتا! گشنمه و خوابمم میاد موهامم انقد مث دیونه ها سفت بستم تمام سرم سر شده !

دیگه الان چیزی ندارم بگم ! یونیم که دیگه تموم شد رف تا 15 ، 16 فروردین ! فقط فردا باید پاشم اتاقمو تمیز کنم که بسیار حال بدی میشم از تصورش !

الان دارم عین دیونه ها in love again ، massari رو باهاش هوار می زنم !خلم من ! می دونم !

الان دوستان میان می گن چرا تو انقد فک می زنی و ایضا واسه کی خوب ؟ !

من جوابی ندارم به دوستان بدم ! شرمنده ام فقط !

 

   + ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
comment تو بِبار()

دردم کم خوابیه الان !

امروز صب عکاسی داشتم. بازم خیلی سختی از تخت دل کندمو حاضر شدم . تازه ساعت ده دقه به هش رفتم سر کوچه و اس دادم به راضیه که من الان را افتادم ! کلاس ساعت نهه دیگه؟ اونم گف : آره دوستم منم تازه را افتادم ! بعدش یه 15 مین مطل اتوبوس شدم که نیومد منم با تاکسی رفتم تجریش . بخاری ماشینم روشن بود من فقط دلم میخواس بخوابم . رانندشم یه پیرمرد ماننده خیلی مهربون بود . نهو نیم رسیدم یونی . تو راه سیما خانومو دیدم . یکم با هم حرف زدیمو داشتیم می رفتیم تو یونی فرنازو دیدیم که سوار بر ساسی دنبال جا پارک می گشت . استاد مث که نهو رب اینا اومده بود . یکم حرف زدو  درباره موضوعات و کارایی که باید بکنیم یکمم عکس اینا نشونمون داد .بعدشم منو راضیه و آزیتا نشسته بودیم پیش هم هی می خندیدیم .  صندلی من لق بود راضیه هی تکونش می داد می گف بگیر بخواب ! این مثلا گهوارس الان ! منم گفتم والا اونجور که تو تکون می دی این بیشتر مث مشکه ! آزیتام برگش گف الان نازنین کره می شه ! خلاصه هی دری وری گفتیم خندیدیم ! اونوخ استادم منو خفت کرد که اصن تو موضوعت چیه و تکس داری واسشو اینا ؟ منم گفتم من نه ! ینی من فضای شخصی خودمو ترمای پیشم کار کردم به نظرم تکراری می شه کارم . خلاصه یکم افاضات کردم براش اونم گف خوب تو فضای ذهنی خودتو کار کن . منم گفتم فضای ذهنی من اصن هیچ ربطی به چیدمان اتاقمو اینا نداره ! ما کلا دوتا چیز متفاوتیم . من فضای ذهنی واقعیم تو جزوه هامه ! که مثلا وختی استاد داره درس می ده و من تو حال خودمم ور می دارم وسط جزوه هام حال خودمو می نویسم و حتا مثلا به استاد دری وریم می گم ! یا مثلا تو کلاس زبان می شینم یه چیزایی تو کتابم می نویسم . اونم گف همینا خوبه ! از تو همینا کار کن . بعدشم یه رب به یازده ولمون کرد بریم . مام همه چپیدیم تو سایت. یکم بعدشم ایمانه اومدو دی وی دیامو دادو سوالای علمی ازم پرسید منم گفتم ببین من اصن این برنامه ها رو وا نکردم هنوز! فقط ریختمشون ! حالا می رم باهاشون کار می کنم میام می گم بهت . خدایی پشتکار داره این ایمانه ! ساعت یازدهو نیم بود که آزیتا هی گف ناهار بخوریم منم چسبیده بودم به کامی هی می گفتم باشه ! دیگه مهسا اومدو من جمو جور کردم با هم رفتیم ناهار بخریم. بعد زهرا بهم زنگ زد که تو بیا با من بریم اونور تو بوفه یه چی بخوریم من گفتم زهرا خیلی من بدم می دونم، اما الان سه ساعت دوستامو مطل خودم کردم امروز با اینا این ور می مونم فردا میام با تو . که اون گف فردا نمیادو قرارمون افتاد یه شنبه . زهرا دوست دوران راهنماییمه . ولی من خیلی بی معرفتم ! می دونم ! همش تو این چار سال سه بار باهاش رفتم ناهار . خیلی بده ! خودم میدونم .

بعد از ناهارم منو الی رفتیم تو یه کلاس دیگه لباسامونو عوض کردیم واسه تربیت بدنی . دیدنی شده بودیم ینی ! مانتو و مقنعه با شلوار ورزشی ! اونوخ صورتی ! فک کن ینی ! خلاصه تا باغ نو بدیو بدیو رفتیمو دیدیم استاد نیومده هنوز .یذره با بچه ها حرف زدیم تا اومد چون سالن کوچیکه جای بدیو بدیو نداره آمادگی جسمانی کار می کنیم . استادمون خوب بود خیلی .

بعدشم که تصویر متحرک داشتیم با استاد اینانلوی عزیزم ! این زنه ها آی اسکله آی اسکله ! شما نمی دونین من چی میگم ! من ترم دو باهاش تصویر سازی یک داشتم بعد این ور می داش ما رو می برد تو یه کلاس سرد اونوخ من که می رفتم دمه شوفاژ وایمیستادم بر می گش می گف تو نه که سفیدی ! طبعت سرده ! به مامانت بگو واست کاچی بپزه بخوری ! عسل بخور ! ترشی نخور ! روز ژوژمان برگش به من گف تو خیلی خوب بودی ! کاراتم بیسته بیسته اما یک و نیم جلسه تاخیر داری من بهت می دم نوزدهو هفتادو پنج ! من اونوخ تو کف یکو نیم جلسه تاخیرم هنوز ! ینی چی آخه ؟ حالا امروزم ما هی نشسته بودیم ازش سوتی می گرفتیم می خندیدیم : میگه کپی کن رو دکستاب! راج کات بزن ! دری وری می گه خوب ! بعد ورداشته یه مش انیمیشنه خدا آورده به ما نشون می ده ، نمی گه جلوه های بصری رو ببینین حال کنین ! می گه تیتراژش خیلی عالیه ! ینی لیست اسمای عوامل چیش دیدن داره من نم دونم ! حالا خدا پدرشو بیامرزه سیریش نشد ! زود جم کرد اومدیم . البته منکه اصن حرفاشو گوش ندادم . اولش که داشتم فیلمای طوفانی رو رایت می کردم بعدشم با الی بلوتوث بازی کردیم . ولی یه بار برگش به من گف تو چرا هی می خندی ؟ منم گفتم استاد خوشالم انیمیشن دارم این ترم !!!

بعدشم با الی و راضیه پیاده اومدیم تا ونک . اونوخ من هفت شب رسیدم خونه . الانم دارم از خواب میمیرم . تازه فردا فایناله کلاس زبانمه هیچی ینی هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــچی من نخوندم هنوز . واسه این مسودی امینم کار نکردم . اه ! انقد دلم می خواد فردا نرم ! اما باید چارتا فریم عکس ببرم برا این الی ! اه دهن منو ...ده ! شصتاد بار اس داده که بیار عکسای تولد مهسا رو ! من می دونم اگه فردا پاشم برم یونی گند می زنم فاینالمو ! مطمئنم ! حالا الان اس دادم به راضیه که بیام به نظرت فردا ؟ اما گوشیم خاموش شد ! نم دونم اون چی جوابمو داده ! حال ندارم الان پاشم برم شارژرمو بیارم ! آخه الان خوابیدم دارم تایپ می کنم ! بعدشم ولی فک کنم باید برم ... چون فردا مامانمم خونه نی من اعصاب ندارم با علیرضا بمونم تنها . علیرضا داداش کوچیکمه ! ما با هم مشکل داریم اســـــــــــــــــــــــــــــــــــاسی! کاردو پنیرو از رو ما ساختن ! این پرویزو ( گوشیمو ) یه شنبه ای شارژ کردم نم دونم چرا خاموش شد الان ...

من برم دیگه ... احتمالا الان میشینم یه چی می زنم تو کرل می برم واسش. ولی کلاس بعد از ظهرو نمی مونم ! من کی بخوابم خوب؟

آهان راستی امروز دوتا دوست جدیدم پیدا کردم تو یونی یکیشون اسمش شهپر بود طراحی صنعتی می خوند ، اون یکیشونم اسمش صبا بود زبان و ادبیات انگلیسی می خوند .

وای خدا ! کاش یه چی می شد فردا تطیل می شد ! اه ! متنفرم از مسودی ینی !

راضیه اس داده که بیا فردا بعدا هی نمیایم ! الی ام الان باز اس داد که سی دی عکسا یادت نره!!! اونوخ می گن تو چرا اعصاب نداری !

   + ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
comment تو بِبار()

ینی من اینجوری به نظر میام ؟!

آقا من یه داداش دارم ، ینی دوتا دادش دارم ، الان دارم یکیشونو می گم ! این ینی بی آزار ترین موجودیه که من تا حالا تو زندگیم دیدم . ولی نمی دونم چرا با من فامیل در اومده . این داداشم بیچاره فقط چارده ماه از من بزرگتره بعد ینی خدای بی آزاریو خوبیو ایناس . از این پسرایی که عمرا اگه فش بدن ! عمرا اگه مثلا به یه چی پیله کنن . اصن یه چیز خاصیه . چم دونم از اینا که نمازشونو سر وخ می خوننو مسجد میرنو هی روزه ی مستحبی میگیرنو احسان به والدین میکننو اینا . مثلا اند پرخاشگریش دیگه اینه که میاد به من میگه لب تابو تحویل بده زود من امشب کار دارم . یا مثلن اند بدجنسیش وختیه که میگم فلشتو بده من کارامو بریزم روش می گه نه . اند گیر دادنشم اخبار ورزشیه شبکه ی شیش و نودِ . در این حده مثلا. البته خدایی من زیاد کاری به کار داداشام ندارم . ینی اصن نمی بینمشون . چون نصف بیشتر روز که من دانشگاهو کلاس زبانم نصف دیگشم که خوابم . بیشتر مکالمه ی منو داداشم اینه مثلا : خوبی ؟ شیکم چی میگه ؟! لب تابو میخوای تو امشب ؟ هه ! نمی دم چون خودم دارم باهاش کارامو اجرا میکنم ! جوابای اونم اینه : خوبم تو خوبی ؟ چه خبر ؟ هیچی میگه به توچه ! بسه دیگه ! تعطیل کن کارو من لازم دارم ! مثلا فک کن چی بشه ما غیر از این با هم حرف بزنیم . سالی ماهی یه بار میاد از من آهنگ می گیره یا میگه فلان فیلمو گرفتم اگه میخوای ببین یا این کارت اینترنته شبانش مونده بیا مال تو. ولی من با تمام قوا هر وخ که بتونم کرم میریزم بهش . روزی یه دونه ام حتما باید بزنمش ! البته داداشم یه دونه منو بزنه من شوت می شم سه متر اونورتر ولی چون نمیزنه من پررو شدم ! حالا ! این داداشم امروز پاشده جم کرده با پسرخالم که لنگه ی همن برن تو این کاروانای راهیان نور و اینا خدمت کنن . بعد صب مامانم داش ساک می بست واسش اونوخ اومده منو از خواب بیدار کرده می گه تو میدونی کدوم از اینا مسواکشه ؟ من خوب چی باید بگم به مامانم ؟ گفتم نه مامان جان نه فدات شم من نم دونم ! بعد تازه مامانم شاهکار زده لیف منو داده بهش ببره ! تازه می گه ا؟ لیف تو بود ؟ عب نداره! آره خوب منم بودم می گفتم ! بعدش منم چون خواب بودم داداشمو ندیدم که باهاش خدافظی کنم بابام داش ساکشو می برد ، اون بسته ی چیپس پیاز جعفری مو که دیروز خریده بودم تو یونی دادم ببره واسش ! خوب چیزی که واسم مهم بود دادم به اون ببره دیگه ! بیشتر از این توق دارین ؟ والا !

بعدشم تازه ساعت نهو نیم از تخت دل کندم و پاشدم حاضر شم برم یونی . اونوخ با خودم فک کردم که من چی دارم امروز ؟ بعد یادم اومد که طرح جامع عملی دارم و یه خطم نکشیدم واسش . بعد رفتم گشتم از اتودای ترم چاهارم بردم واسش. تازه هوا هم امروز آفتابی بود من خیلی خوشال بودم . فک کنم من باتریم خورشیدیه! چون روزای برفی و ابری من تطیلم واقعا!

تو راه یونی که بودم الی اس داد که من گشنمه تو تا کی میرسی ؟ منم گفتم فک کنم سر یک ! تو برو ناهار بخور . وختی رسیدم استاد اومده بود داش کار بچه ها رو میدید . فرنازو راضیه ام مث من کار نداشتن . ما سه تا ینی خوشالای دانشگاهیم . بعد چنتا از بچه ها رفته بودن از این جینگیل بینگیلا چم دونم گوشواره و انگشتر و اینا هس با مفتولو مهره و ... می سازن خریده بودن . از سالن پروین اعتصامی یونی . بعد استاد خوشش اومد کلاسو تطیل کرد رف بره اینا رو ببینه . منم رفتم بیرون با اون گربه ی عزیز دلم بازی کنم اونوخ استاد فک کرد من منتظر اون وایسادم بیاد با هم بریم ! حالا هیشکیم نه من ! خلاصه منم تو رو دبایسی بردم سالنو نشونش دادمو خودم پیچیدم اومدم بیرون ! جلو در پرستو و نگارو دیدم دیگه یکم با اونا حرف زدم بعدم رفتم جلو بوفه تا ایمانه بیاد دی وی دیا رو بگیره ازم. بعدش تندیس و تارا و آیدا اینا اومدنو کلی با هم خندیدیم . بعد رفتم تو کلاس دیدم راضیه تنهاس . گفتم پاشو بیا ما بریم ناهار بخریم ! رفتیم از این فست فوده دمه یونی سه تا فلافل گرفتیمو اومدیم . کارامونم به استاد نشون دادیمو استاد کلی از یه آرم گل که من زده بودم خوشش اومدو گف اند مدرنیسمه و اینا . بعد دیگه منم همچین نرم پیچوندمش گفتم حالا بعد از عید اهدافو پروپوزالو اینامو میارم واست . بعد دیگه با فرناز اینا جم کردیم اومدیم بیرون . فرنازو شیدا رفتن خونه منو الی و راضیه ام رفتیم ناهار خوردیم . بعدناهار هی من راضیه گفتیم نکتار انبه نکتار انبه ! خلاصه الی رو بردیم تا سوپر و راضیه یه انبه گرف من یه آلبالو ! یهو دلم یه چیز ترش خواس . بدش با هم رفتیم تا ونک . من مثلا با خودم کتاب زبان آورده بودم لغت بخونم اما دریغ از یه کلمه !

ساعت پنجم بود تازه رسیدم خونه و دیدم مامانم داره آشپزخونه رو تمیز می کنه و چایی مایی در کار نیس . منم رفتم دراز کشیدم و مثلا لغت خوندم . بعد ییهو دیم چقد خوابم میاد خوب . اونوخ به زور حاضر شدم رفتم کلاس زبانو هی تو کلاس ناله کردم که تیــــــــــــــــــــــــــــــچر ! بیچاره تیچرمونم همش با من عادی رفتار می کنه . از کلاسم که اومدم همین جوری افتادم وسط پذیاری خونمون و تی وی نگا کردم بدشم شام خوردم رفتم حموم . الانم که باز اومدم نت . عین بی کارا . واسه فردام نه واسه عکاسی کاری کردم نه واسه تصویر متحرک .

دیگشم اینکه گردنم نمدونم چرا همش درد می کنه ؟ موهامم خش نکردم . مسواکم نزدم . دیگه الانا باید برم بخوابم . آخ جون فردا با خانوم موذن جونم کلاس دارم و آزیتا هم میاد کلی خوش می گذره . فقط کاش هوا خوب باشه  !

آهان این خانوم موذن چون فردا با ما کلاس داره صب، دنبال یکی میگرده که اون ساعت بمونه تو لابراتوآر ، اونوخ هی به من می گه کسیو نمی شناسی ؟ دختر خوب سراغ نداری؟ می خواستم امروز بش بگم خدایی خانوم موذن فک می کنی من همجنس بازم هی میای سراغ دختر خوب از من می گیری ؟! من چم دونم خوب !

   + ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment تو بِبار()

قلبی که تاب نداره ، چشمی که خواب نداره ، اشکی که بیشماره ، حرف حساب نداره !

الان که من عیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن خجسته ها نشستم دارم وبلاگ می نویسم باید مث بیچاره ها یکی بزنم تو سر خودم دوتا تو سر این کامی ! اما نمی زنم چون جون ندارم ! ینی چون واسم مهم نی ! فردا طوفانی دارم . طراحی وب . اما هیچ کاری واسش نکردم . مثکه هفته ی دیگه ام امتحانشه ! بدرک ! من کلا این ترم از اول زدم به بیخیالی که بعدا مدیون نشم! بعدشم فقط کارای این نیس که ! من اگه الان بخوام بشینم واسه این وب طراحی کنمو عکس درست کنم تو فتوشاپو این کثافت کاریا ، اونوخ باید بشینم بسته بندیم طراحی کنم ، لوگوی شرکتم بزنم طراحی شخصیتم بکنم واسه انیمیشن بعد به موضوع کنفرانسم فک کنم سوژه ی عکاسیم پیدا کنم ! خوب فک کن اونوخ ! همین بهتر نیس که من بشینم وبلاگ آپ کنم ؟ والا !

حالا بی خیال ! میایم بیرون از بحث یونی ! الان من نمدونم چرا همین جوری الکی دو نقطه دی شدم ! همچین کاملا اتفاقیا . ینی خودم چار چنگولی موندم تو این حالم ! غریبی می کنم با خودم ! کلا من این مدت روزهای بسیار بسیا بسیار و تاکیید می کنم بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــار گندی داشتم . لذا الان چرا و چگونه شده که من خوشم نمی دونم . و چون من از اون دسته آدمای افتضاحیم که معتقدن : هروخ قراره اتفاق بدی بیفته خدا می ذاره قبلش خوشال باشی، لذا من never & ever حال نمی کنم با این خوشحالیای موضعی !

دیگشم اینکه امروز رفتم کلاس زبان و خوب شد یکم حالم ! کلا من باید تو خارج به دنیا می اومدم ! به جون خودم ! البته امروز اصلا صب خوبی نداشتم . ینی صب که کلا نداشتم . ساعت 1 بود فک کنم پاشدم.بعدشم مث این خوشالا واسه خودم آب پرتقال گرفتمو نشستم ورک بوک حل کردم . تا ساعت 4 ام طول دادم این چارتا صفه رو ! بعدشم اتاق مث طویله مو جم کردمو رفتم حموم . یه عالمه ام تو حموم موندم زیر دوش آب گرم . بعدشم اومدم یه چایی خوردمو یه لیوانم شیر کاکائوی خیلی غلیظ درس کردم که فقط دوتا قلپ ازش خوردم . چون حالت تحول داشتم . اونوخ بدیو بدیو حاضر شدم رفتم کلاس زبان . تازه بعد از مدتها از حیاط بالای ساختمونمون رفتم و این جوری بودم WOW! چون که تا مچ پام رف تو برف و خیلی قلبم شکست وختی دیدم پله ها یخ بسته ! تازه اون کوچه باریکه که محل تردد منه هم کاملا یخ بسته بود . کلا خیلی به سختی عبور و مرور کردم امشب . تازه عین این احمقا ورداشتم باز این جین فاق کوتاهمو پوشیدمو یخ زدم ! بعدشم دوشنبه تیچرمون می خواد امتحان لغت بگیره ازمون . خدایی دمش گرم چون من این ترم هیـچــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نخوندم . ینی فقط رفتمو برگشتم ! شاید واسه این امتحانه نشستم یکم خوندم یه چی فهمیدم .

وای الان می دونین چی شد ؟ بعد از سالها به داداشم گفتم یه چایی واسه من بیار بعد وختی آورد من یادم رف که عزیزم این خوب داغه الان ! اونوخ یه قلپ گنده خوردم ازش دهنم به قا رفت ینی ! وای خیلی بد شده الان ! تازه راضیه ام الان اس داده که من هیچ کار نکردم واسه فردا بیام ؟ منم گفتم منم کاری نکردم اما فردا میام . یه چی می خواستم بگم الان یادم رف !

بی خیال ! آهان می خواستم بگم من اصن فیلمای این یارو رو نذاشتم ببینم اجرا میشه یا نه ! همچین آدمیم من ینی ! دیگه الان باز سرم داره درد می گیره . پاشم جمو جور کنم بخوابم فردا باید زود پاشم . اه ! این برف چیه اونوخ ؟ من به حد مرگ متنفرم از اینکه تو سرما برم بیرون . این خدا ام نم دونم چرا این یه ماه که من تو خونه تمرگیده بودم برف نداشت همین که من قصد دانشگا کردم باز یادش اومد هنوز زمستونه بزار برفشو ببارونه ! والا ! حالا الان نگین مثلا عجب آدم بیشعور ناشکر لاییک تروریست نفهمیم من ! نخیر ! من اصن اگه همه ی اینام باشم دلیل دارم واسش ! من اگه می گم از برف بدم میاد واسه اینه که کلا من هر چه قدم لباس بپوشم عمرا گرم نمی شم . بعدشم وختی سردم میشه این دندونام مث بنز می خوره به هم و اگه فکمو نگه دارم که اینا نلرزه اونوخ کشکه زانوهام می لرزه . بعدشم من وختی بهم باد سرد می خوره پوستم کهیر می زنه . ینی تیکه تیکه قرمز و برجسته می شه بعدشم که خوب میشه ورم می کنه و قرمز میشه و میخاره . اصلا اگه همه ی اینام نبود من بازم از برفو زمستون حالم به هم می خورد ! حرفیه ؟ والا !

همین دیگه . برم من . خوش باشین و ایضا با شما هم هستم خدایا ! این خوشی رو نگیر از ما !

   + ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment تو بِبار()

همین حالا که من تنهام ...

پیشاپیش از کلمات و اصطلاحات زشتی که در متن به کار رفته عذر می خوام . من تعادل روانی ندارم الان که دارم می نویسم اینا رو . البته در حالت عادی از این بدترم !

چارشنبه رفتم یونی . صب با تاکسی رفتم تا تجریش. یه پسره بغل دسم نشسته بود . وای دلم می خواس لهش کنم ! انقد پرو بود پرو بود که حد نداش ! وای من داشتم از پنجره می رفتم بیرون بسکه خودمو کشیده بودم کنار این بشرم عین خیالش نبود ! همین جوری لنگشو می آورد طرف من ! منم یکی دوبار نگاش کردم دیدم نه ! طرف کلن راحته ! منم محکم کوبیدم به زانوشو گفتم بی زحمت جم بشین ! بعدم کولمو گذاشتم وسط !خوب کردم نه ؟ بیشعور ! خوب شد که نیاوران پیاده شد ! وگرنه من حتما یه چیزی بهش می گفتم ! آخه بگو هفت صبی از جون من چی میخوای ؟ اصن چه سودی بهت می رسه ؟ اونم از رو شلوار جین ؟؟؟ روانین خوب ! منم که قبلا اذعان کرده بودم خودمم روانیم !

بعدشم تو یونیا دلم می خواس همه رو خفه کنم ! مخصوصا اونایی که صد بار هی بهم گفتن چراااا دیروز نیومـــــــــــــــــــــــــــــدی؟ بگو آخه به تو چه ؟ آقا من حال می کردم بمونم خونه ! تو رو سننه ؟ تازه اه ! این ترمی افتادم با اون گروه لامصب اکرم اینا ! آقا اینا آی خودشیرینن ! آی خودشیرینن ! یه چی می گم یه چی میشنوی ! باید ببینی شون ینی ! استادم که معلوم الحال ! انقد حرف زد اون روز که من خل شدم ! تو سایتی که بودیم هوا خیلی گرم بود بعد بیرون انقد سرد بود که مردم تا از سایت برم تو ساختمون بوفه ! این شیدام گیر داده بود که امروز بریم دارکوب ناهار بخوریم ! حلا دارکوب کجاس ؟ ته دانشگا ! من می مردم از گشنگی عمرا نمی رفتم ! البته بقیه هم حال منو داشتن ! واسه همین نرفتیم ! من نمی دونم مردم چی میخورن و چیکار میکنن که انقد خوشالن ! والا !

بعدشم کلاس بد از ظهرمون پیچیده شد ! چون در کلاس وا نشد ! آی حال کردم ! آی حال کردم ! من اصن از اون کلاس تئوری 12 ها متنفرم ! ترم 3 توش با دلمه کلاس داشتیم ، تجزیه تحلیل آثار هنری ! وای انقد روزای گندی بود ! فک کن تو پاییز ! روزا کوتاه ! هوا سرد ! بعد این درس آشغال ! صبشم که ما با مدیر گروه ارتباط 3 داشتیم ! من دیگه روانی کامل می شدم اون روزا ! اصن من کلا از اون ترم داغون شدم ! ترم 5 ام که باز تو همین کلاسه با میترا تجزیه تحلیل آثار ارتباط تصویری داشتیم ! خدا رو شکر که من همون ترم اینا رو گرفتم تموم شد رفت ! وگرنه الان مث فرناز اینا بیچاره شده بودم !

بعدشم بهروز اومد دنبالمونو منم تا خونه رسوند ! آخیش ! خدایا واقعنی شکرت که نذاشتی اون روز من رو زمین بمونم ! دست بهروزم درد نکنه با این دس فرمونش ! 3 از یونی را افتادیم 3 و 24 دقیقه من خونه بودم ! بعدشم که رسیدم یکم وب گردی کردمو  بعد گرفتم خوابیدم تا 6 ! اونوخ مامانم اومد صدام کرد که کلاس زبان نمی ری ؟ منم کلا آماده بودم که بزنم زیر گریه ! اصلا نمی دونم هوا که برفی میشه من چرا هی بغضم می گیره ! خلاصه کلی مردانگی به خرج دادمو گریه نکردم ! بلن شدم رفتم یکم آب خوردمو یه ذره فک کردم دیدم عمرا ! من اصلا بنیه شو ندارم تو این هوا برم بیرون و بخوام دو ساعت تمرکز کنم به زبان بیگانه حرف بزنم ! این شد که نرفتم ! اومدم دراز کشیدم تو تختمو هی مجله خوندم . بعدشم که ددی ام و دادشم اومدنو شام خوردیم ! این دادشمم که هی رف رو اعصابم که بزن 3 من می خوام فوتبال ببینم ! حالا انگار این پرسپولیس چه تحفه ای هس ! والا !

بعد از شامم باز هی مجله خوندمو یه ساعتیم با تلف حرفیدم . ساعت نم دونم دو بود سه بود چن بود که بلخره خوابیدم . خداییم خواب خوبی بود ولی کلا روز مسخره ای بود چارشنبه . امروزم که ظهری با تلفن دوستم بیدار شدم و تازه فهمیدم که ساعت دوازدس ! بعدشم یکم تی وی نگا کردمو دیدم اعصابم خیلی داغونه عمرا نمی تونم اینجا بشینم ! واسه همین رفتم سه تا قرص انداختم بالا و خوابیدم تا 8 شب ! بعد که بلند شدمم دلم می خواس بشینم دونه دونه موهای سرمو بکنم ! من آخر یه روز می رم موهامو از ته می زنم ! ببین کی گفتما ! بعدش رفتم حموم و نفهمیدم چه غلطی کردم ! اصلا یادم نیس لیف زدم یا نزدم ! ولی موهام بوی شامپو میده ! مثکه اینا رو شستم ! بعدشم تن تن لباس پوشیدم اومدم بیرون ! انگار که حلوا خیر می کنن ! موهامم خش نکردم یه حوله کوچولو پیچیدم دورشو رفتم تو آشپزخونه یه لیوان گنده چایی ریختمو با سه تیکه شکلات تلخ خوردم ! داغ داغ ! تازه عین اسب شکلاتا رو جوییدم ! بعدشم ارمغان تاریکی دیدمو کلی با سارا همزاد پنداری کردم ! از نظر روحی !بعدشم شام خوردیم که من مث این چن وخ کوفتم شد ! بعدشم دیدم کم کم داره لرزم میگیره رفتم موهام سشوآر کردمو دوباره یکم مجله ورق زدم . بعدشم اومدم آشپزخونه رو جمو جور کردم . یه لیوان دیگه ام چایی ریختم واسه خودم که الان یادم نیس کی خوردمش ! لیوانش اینجاس هنوز .

الانم که ساعت دو و نیمه . فک کنم خوابیدن همه . من ام پی تیری تو گوشمه صدایی نمی شنوم از بیرون . البته واسم مهمم نی ! اون روز به بچه ها گفتم ! نمی خواستم بگم اما دیدم هی گیر می دن گفتم بذا روشنشون کنم ! برگشتم بهشون گفتم من اصن دیگه یونی و درسو این صبتا واسم مهم نی ! کلا دایورت کردم یونی رو به یه ورم ! هر چیزی ام درباره اش بهم می گن خود به خود رو همون ورم ذخیره می شه ولی دیگه فایلش باز نمیشه ! بکشین بیرون از من لطفا ! والا ! آدمو مجبور می کنن که روی سگش بیاد بالا ! البته دوستام روی سگه منو ندیدن هنو ! خیلیا ندیدن !

الانم باز دلم چایی می خواد یا آب خنک . ولی حال ندارم پاشم تا آشپز خونه برم . بیرونم که هنوز سرده و آسمون قرمزه . اتاقمم تمیز نکردم هنو . بدرک ! گردنم نمی دونم چرا درد می کنه همش .

می دونی خدا ! قیامت خیلی دیره ! بعدا خیلی دیره ! اگه می خوای یه کاری بکنی همین الان بکن ! ببین کلا دوتا راه بیشتر نیس ! یا باید این غصه ها نباشن یا من ! خودت یکیشو انتخاب کن ! من ببین می دونم که می گن هروخ به آخرش برسی خدا خودش یه کاری می کنه اما فک کنم من از آخرش رد شدم تو ندیدی ! من اصن چیز زیادی نمی خوام . من می دونم اگه یکی بتونه یه کاری بکنه فقط تویی ! خودتم می دونی که تا همین حالا هم عمرا نشده به یکی دیگه رو بندازم ! چون متاسفانه این آدمات همشون یا بیشعورن یا کثافت . کلا من از همشون بدم میاد ! نه که مثلا خودم استثنا باشما ! خودمم لنگه ی همینام ! اصن از همشون بدتر خودمم ! من فقط خدایا خیلی خسته ام ! خیلی ! من فقط می خوام کمکم کنی ! می خوام بیای ! میخوام بهم نشون بدی که حرفامو می شنوی که منو میبینی . من فقط می خوام این آتیشی که تو دلمه خاموش کنی . من فقط می خوام این گریه ها تموم شه این بغض تموم شه من فقط می خوام تو معجزه کنی ... خدایا نذار دیر بشه . اگه می خوای یه کاری بکنی الان وختشه . همین حالا ...

پ.ن مهم : این عکس درباره ی وبلاگو خودم کشیدما ! پارسال ! من اون بودم این شدم !خنثی وا می شه واسه شما ؟

   + ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment تو بِبار()

روانی .... منم !

امروز نرفتم یونی ... کلا این ترمم حال ندارم برم ! به خصوص امروز که هوا برفی هم بود و من اصلا نمی تونستم تصور جایی بیرون از خونه رو بکنم ! مردم گریز هم شدم ! خودم می دونم ! کلا عصاب مصابم تعطیله . خدا رو شکر که هفته ی دیگه تموم می شه یونی ... وگرنه من میمردم ! البته هیییییییییچ ذوقیم واسه اومدن عید در خودم نمی بینم ... امروز مامانم گف حالا که نرفتی یونی پس حداقل  پاشو زیر تختتو تمیز کن . منم گفتم خوب ! اما هنو هیچ کار نکردم . زیر تخت من پره مقوا و کاغذو پوشه و این آتو آشغالاس . البته خدایی همشون مرتبن و تو کاور و این حرفان اما چون من مجبورم مقواهامو از زیرشو بکشم بیرون یکم الان به هم ریخته شده ! کلا بعد از پاسپارتو کردن کارای ترم پشیم به مقواها سرو سامون ندادم . اضافی شون هنوز زیر گبه ی کف اتاقه . می دونی ! زیر تختم یه چیزی هس که من اصلا دلم نمی خواد ببینمش ! یه چیزیه که منو یاد روزای خوشم میندازه ! واسه همین ازش بدم میاد ! یه کار تصویر سازیه ! خیلیم قشنگه ها ! اما من اصن دوسش ندارم . چون دقیقا تا قبل از تموم شدن اون من خیلی خوب بودم ... اما درست بعداز اون روز ... بعد از اون ژوژمانه لعنتیه تصویر سازی همه چی داغون شد... کاشکی هنوز تو اون روزا بودم ... کاشکی هنوز داشتم اون پروانه های نیم سانتی رو می بریدم . کاشکی هیچ وخ تموم نمی شد این تابلویه 50 در 70 ...

بی خیال ! حالا من یه امروز نرفتم یونی از صب شونصد بار همه زنگیدن بهم که کجایی و کلاس کجاس ؟ امروز تربیت بدنی داشتیم منم بلند شدم رفتم دوش گرفتم و اومدم حاضر شم که برم اما این برفو که دیدما غصه ی دنیا ریخت تو دلم ! واسه همین بیخیال شدمو زنگ زدم به فرنازو گفتم من نمیام ! اونم گف منم نمیام ! با پرستو اومدم بیرون ! البته فرناز صب عکاسی رو رفته بود من اونم نرفتم . کلا نمدونم انگیزم چی بود وختی این واحدا رو می گرفتم . خدا کنه استاد تربیت لیست نداشته باشه بچه ها اسم منم بنویسن ! مثکه فقط یه بار می شه غایب شد واسش ! تصویر متحرکم داشتیم امروز . بهتر که نرفتم ! چون استوخونام درد می کنه ! سرمم که همش گیج میره ! دیشب چارتا تیکه ظرف شستم پشت سینک هزار بار آشپزخونه دور سرم چرخید ! الان مامانم اگه بفهمه می گه واسه اینه که مث آدم غذا نمی خوری ! منکه به مامانم نمی گم چرا ! به هیچ کس نمی گم .

واسه فردام هنو هیچ کار نکردم . مثکه این مسعودی خیلی کار می خواد از آدم . الان انقد ناراحتم که با افسر ور نداشتم این واحدو ! خدایی هتل بود ! تازه اون روز به این نتیجه رسیدم که شاید پایان نامه با دانش ور دارم . چون زیاد حرف نمی زنه ! منم الان کلا دیگه حوصله ندارم با کسی بحث کنم ! البته دانش همیشه واسه یه نقطه هم که تو کار می زاری توجیه و توضیح می خواد . ولی من فک کنم باهاش وردارم . او اصلا کو تا اون موقع ! تا فردا کی مرده کی زنده ! والا ! راستی صب یه قرص کلد استاپ خوردم نمدونم چرا خوابم نمی بره ؟

دیگه اینکه بچه ها با منیر این ترم حسابی کات کردن . فک کنم فقط منم که باهاش غیر از سلام و خداحافظی حرف می زنم ! خدایی منیر خیلی اخلاقای زشتو بدی داره . ولی من دوس ندارم با آدما مث اشیا برخورد کنم . شاید منم هزارتا اخلاق گند داشته باشم که دوستام به روم نیارن ! والا ! البته من هیچ وخ با منیر زیادم صمیمی نمیشم ! چون جنبه شو نداره ! بی خیال !

باید برم یه دیکشنری پاور هم بگیرم . اس ام اسم به بچه ها دلیور نمی شه ! نمدونم آسمون چرا انقد خاکستری شده ! دلم می خواد بخوابم ! چون می خوام مغزم استراحت کنه ! اما نمی شه ! انقد همش خوابای داغون می بینم ترجیح می دم بیدار بشینم ... وای خدا من چرا این جوری شدم ؟

تازه یه کوه لباس و جوراب نشسته دارم که نمی دونم باید چی کارشون کنم ! الان الی اس داد که غیبت خوردین تو و فرناز ! به درک ! خوب من حال می کردم که امروز خونه بمونم ! از کجا معلوم انقد زنده می موندم که میتونستم از یه جلسه غیبتم یه وخت دیگه استفاده کنم ؟ والا ! تا کی غصه ی اینارم بخورم ؟اصلا من خودم انقد دارم که به یونی قد نمی ده !

ورداشتم گوشی مو سایلنت کردم . چون صدای زنگو اس ام اسش رو اصابم بود ! حالا ویبره که می زنه دلم می خواد خفش کنم ! من الان یه فقره روانیم می دونم ! اصلا من خیلی وخته روانیم ! معلوم نی !

پ.ن : میدونی ! سخته ... یه وختایی به خودت می گی می گذره ... صبر می کنی ... اهمیت نمی دی ... چشماتو می بندی ... رو همه چی ! یه جوری که انگار نه خانی رفته نه خانی اومده ... یه جوری که انگار آب از آب تکون نخورده ... که انگار خوبی . خوشی . به یه ورته !سرتو گرم می کنی ! با هرچی که بشه . با هرچی که هس . به روت نمیاری .

می دونی ! بهت فشار میاد . دندوناتو رو هم فشار مید ی و لبخند می زنی . تلخ ترین حرفا تو ذهنت می چرخه ولی شیرین زبونی می کنی . گاهی فک می کنی حتی یه ثانیه هم نمی تونی فضا رو تحمل کنی ، داری خفه میشی ! اما می مونی ! جا نمی زنی ! گاهی هی اشکو تو چشات می گردونی که نریزه . که نبینن . که نفهمن . گاهی دلت می خواد داد بزنی . فحش بدی . بلند بلند گریه کنی . ضجه بزنی . گاهی دلت می خواد بمیری . که همه ی این تلخیا و سختیا تموم شه . اما نمی شه . می خندی . صبر می کنی . هی می گی درس میشه! درس می شه . اما نمی شه ...

می دونی ! از یه جایی به بعد دیگه نمی شه ... دیگه می بری . دیگه ... خوب آدمه دیگه ! یه ظرفیتی داره ! وختی این ظرفیته پر بشه دیگه نمی شه کاری واسش کرد . اونوخته که همه ی بدبختیات همه ی دردات همه ی غصه هات همه ی اون چیزایی که تا الان ریخته بودی تو خودت می ریزه بیرون . نمه نمه . کم کم . این جوری می شه که گند زندگیتو بر می داره . که لجن خاطره ها دستو پاتو می بنده . که زمین گیر می شی . که زنده به گور غصه هات می شی ...  

 

اینو خیلی وخ پیش یه جا نوشته بودم . اما حالمه . حال الانمه . اصلن حال همیشمه ... بدرک ! همینه که هس ! من اصلا نه می تونم و نه می خوام که عوضش کنم ! چون نمی دونم غیر از این حال آدما چه حاله دیگه ای دارن ! من اصلا دیگه خوشالی و خوبیم یادم نمیاد ! خیلی وخته که همین جوریم . باهاش راحتم ! نباشمم مشکل خودمه !

وای من دلم می خواد داد بزنم ! احساس می کنم دیگه دارم می ترکم از غصه !

 

   + ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
comment تو بِبار()

این پست مخصوص توئه ... مهرداد زندی عزیز

سلام ! خوبی ؟

این دفه می خوام به جای غرغرو چرت و پرت گفتن درباره ی دانشگاهو بچه ها و آدما و استادا و اینا ! یه کار فرهنگی بکنمو و دوربین عکاسی بهتون معرفی کنم ! البته همه می دونن ! می گم که شما ام بدونین ! من به شخصه از عکاسی متنفرم و عمرا نمی خوام عکاس بشم ! اما 10 واحد عکاسی شامل 4 واحد پایه و 4 واحد تخصصی و 2 واحد هم رنگی تو دانشگا پاس کرده - می کنم ! تو اون 4 واحد پایه که من هیچی از دوربین آنالوگ نفهمیدم ! اما خدایی کار کردن با آگران دیسور و ثبوت و ظهور و این حرفا خیلی جالبه ! بخصوص اگه واسه دل خودت کار کرده باشی ! کلا ما تو تاریک خونه خیلی با بچه ها بهمون خوش می گذشت ! همش می خندیدیم ! اما بعدش که می اومدم خونه یه پا دردی می گرفتم که واقعا باید سینه خیز می رفتم ! چونکه کار آنالوگ خیلی زمان می بره و ما از ساعت 2 تا 6 بعد از ظهر می رفتیم لابراتوار ! گاهی تا 7 هم  سرپا می موندیم اما بازم وخ کم می آوردیم !

اما ترم بعدش که کارمون دیجیتالی بود خیلی بهتر شد . کلا عکاسی دیجیتال هم خیلی راحت تره هم خیلی با کیفیت تر . اینکه می گم با کیفیت تر خیلیم به دوربین ربط نداره ! بیشتر به آدمش و تجربش ربط داره . دوربینای عکاسی کلا به دو دسته ی آنالوگ و دیجیتال تقسیم میشن . اونوخ دیجیتالا خودشون دوتا دسته ی جداگانه دارن که  میشه اس ال آر و کامپکت . اس ال آر دوربینای دیجیتالین که لنز قابل تعویض دارن ، بزرگترن و حرفه ای تر . اما اونارم میشه رو اتومات گذاشت و عکاسی کرد و بعضی از دوربینای اس ال آر که خیلی حرفه ای هستن فلاش ندارن. دوربینای کامپکت همین دوربینای کوچیک و خونگین . که خیلی طرفدار دارن و کار کردن باهاشون بسیار ساده اس و نتیجه ی کار هم عالیه . فلاش دارن و فلاش قوی ترم میشه روشون نصب کرد. لنزشون زومه . ینی هم در محدوده ی واید و هم تله می شه باهاش عکاسی کرد . دوربینای دیجیتال از 5 مگاپیکسل تا 21 مگاپیکسل تو بازار هست . اینجا یه نکته ای هس که من باید حتمنی بگم ! اونم اینکه دوربین خوب حتما دوربینی نیس که 25 مگاپیکسله ! شما باید دوربینو متناسب با سایز عکسی که می خواین بگیرین و چاپ کنین انتخاب کنین . مثلا با یه دوربین هف هش مگاپیکسیلی میشه یه عکسو کاملا فوکوس تا سایز کارت پستال و شاید یکم بزرگترم چاپ کرد . هر چه قدر رزولوشن دوربین میره بالاتر عکس خروجی هم ابعادش بزرگتر می شه ! ینی دست عکاس واسه سایز چاپ نهایی بازتره . با یه دوربین 15 مگاپیکسلی میشه یه عکسو تا سایز 50 در 70 هم چاپ کرد . این حالا یه سری اطلاعات کلی بود درباره ی دوربین . اما در مورد مارک و مدل . خوب کلا در صنعت دوربین دوتا برند canon و Nikon خیلی مطرحن . البته برند های دیگه ای مث سونی و سامسونگ و ... هم هستن اما  دوتا برند اول مثل نایک و آدیداس تو برند های ورزشین ! هم قدیمین هم با کیفیت هم مطمئن . یه استاد داشتیم ترم سه ، که از عکاسای خوب و مطرح بود . اون به ما گف کنون و نیکون دوتاشون خوبن اما عیب هر کدومشون یه چیزه : کنون همیشه عالی فوکوس می کنه ولی رنگو یکم تغییر می ده . نیکون آدمو میکشه تا فوکوس مورد نظرو بده اما رنگو عالی در میاره . البته این رنگو فوکوس که من میگم اصلا چیزی نیس که مثلا بابای من یا یه آدم عادی دیگه بتونه تشخیص بده که آره این قرمزه فرق داره یا اینجای این گله فوکوس نیس مثلا ! اینا یه سری اشکالتین که فقط عکاسای حرفه ای می فهمن و بهش اهمیت می دن . ( من خواستم زکات علممو بدم مثلا ) ! اینم از معرفی برندها !

حالا میرسیم به پیشنهاد سر آشپز ! من خودم دو سال پیش این دوربینو گرفتم و بسیار راضیم ازش . چون هم کوچیکه هم سبک هم کاراییش عالیه هم یه عالمه منو های مختلف واسه شرایط مختلف داره هم منو ی فارسی داره هم انگیلسی فلاش داره فیلتر قرمزی چشم داره از همه مهمتر مایکرو هم میشه باهاش عکاسی کرد ! و یه عالمه ویژگی های دیگه که من چون باهاش کار نداشتم پیداش نکردم ! اسمش canon G 10 هست و خیلی هم دوربین خوبیه هم پسر خوبی ! جزو دسته ی کامپکت هاست . از این سری G مدلهای دیگه ایم هس که تقریبا همشون مشابهن . یکی از دوستام G9 شو داش که فک کنم تنها فرقش این بود که اون بیشتر لنزش واید بود ولی G10  بیشتر تله هست . اما هردوشون 14.7 مگاپیکسل رزولوشن دارن و باتری لتیوم . یه چیزیم بگم در مورد باتری . الان قیمت دوربینا خیلی به باتریم ربط داره . چون یه سری دوربینا از این باطریای قلمی شارژی دارن و قیمتشون شاید حتا صد تومن فرق داشته باشه با مشابهی که باتری لتیوم می خوره بهش . اما من به شخصه اصلا اونارو پیشنهاد نمی کنم چون بدرد نمی خوره ! مثلا ممکنه که فروشنده بگه باتری شارژی بهتره و میشه همیشه همراهت چنتا داشته باشی و هروخ باتری داش تموم می شد زود عوض کنی اما من می گم نه ! چون اولا باتری لتیومو یه بار که شارژ کنی می تونی تا مدتها باهاش عکاسی کنی حتی با فلاش. اما باتریای شارژی فقط بار اول خوبن . شارژ دی فالتشون که تموم بشه و خودت شارژ کنی مفت نمی ارزه ! ینی به 20 تا فریمم نمی رسه که ارور تعویض میده ! تازه با فلاش بخوای عکاسی کنی که دیگه واویلاس ! بنابراین بی خیال اون چن تومن ارزون تر بشین و یه چی بخرین که وسط کار دقتون نده ! یه چیزیم بگم در مورد گارانتیو این صبتا ! که الان خیلی مد شده دوربینا رو بیمه می کننو در ازای این بیمه ی یه ساله حدود 100 تومن میاد رو قیمت اصلی دوربین . به نظر من این گارانتی هم به هیچ دردی نمی خوره ! اول چون اینجا ایران است و هنوز فرهنگش نیومده . دومم اینکه امکان نداره یه دوربین تو یه سال انقد داغون بشه که تعویض قطعه و این صحبتا بخواد . مگه اینکه از دستت بیفته له شه یا به اصطلاح خوار مادرش یکی شه ! که خوب اگه فک می کنین شما از اون جور آدما هستین که مستعد این اتفاقا هستین گارانتی بکنین . در غیر این صورت نه .

دیگه الان چیزی یادم نمیاد بگم ! آهان چرا راستی قیمتش ! من دوربین + کارت حافظه 8 گیگ + کیف ضد ضربه + بند دور گردن + بند کیف و برچسب ال سی دی رو آخرای اسفند87 ، پونصدو ده تومن گرفتم . تا الانم نمی گم مث اسب ازش کار کشیدم اما باهاش عکاسی کردم هم الکی هم تو مسافرت هم واسه دانشگاه . به نظرم یکی از بهترین دوربینای کامپکته . چون یکی از ویژگیای اصلی کامپکتا کوچیک بودنو سبک بودنه که این به نظر من خوبه . البته الان مدلای خیلی زیادی تو بازار هست که می تونین بین اونام انتخاب کنین ! این فقط یه پیشنهاد بود و یه سری اطلاعات . آهان راستی تو بعضی سایتا هم دوربین معرفی می کنن فقط زیاد به قیمتایی که زیرش می نویسن دقت نکنین چون اون فقط قیمت بدنه اس ! ینی دوربین و باتری ! پول کارت حافظه و کیف و این صبتا جدا حساب می شه و به مدل و جنس کیف و حجم کارت حافظه بستگی داره . مشابه دوربین منو دوستام تا 540 و 550 هم خریدن . که دیگه این به مهارت شما در چانه زنی و گرفتن تخفیف بستگی داره ! سوالم داشتین بپرسین اگه بلد بودم می جوابم !

همین دیگه . مرسی

   + ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
comment تو بِبار()

منو این همههههههه خوشبختی ....

الان که دارم اینا رو می نویسم یه آدم از درون دپرسه از بیرون بسیار خوشالم ! چونکه من کلا درونم دیگه خوب نمی شه اما هنو یه چیزایی بیرونمو شادان می کنه ! مثلا همین حذفو اضافه ی عالللللللللیییییییی امشب که من تونستم توش تربیت بدنی یکم یا همون امادگی جسمانی رو بندازم سه شنبه ها بین عکاسی و تصویر متحرک ! و وای! فقط خدا می دونه که چقد خوشالم ! چونکه بازم تونستم این ترم شنبه پنج شنبه هامو خالی کنم ! وای خدا هوارتا مرسی !

دیگشم اینکه فردا باید برم یونی و خدایی بعد از یه ماه تعطیلی خیلی ستمه ! اما حالا می رم دیگه !

تازه یه چیزی ! این غزاله بود هی می گفتم ؟ استاد عکاسی مون ! این ترم تشیف برده مسافرت خارجه کلاسمونو دادن به خانوم موزن جووونم ! ینی من چه عکاسیی پاس کنم این ترم !

دیگه الان باید برم بخوابم ! ینی اول یه بار دیگه این شعر رگ خواب محسن یگانه رو گوش می کنم بعد می خوابم !

خدایا بازم مرسه خیلی ! فقط لطفا یکم به دیگر خواسته های منم ...

 

   + ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
comment تو بِبار()

از رنجی که می برم ...

میدونی ! این زندگی خیلی چیز عجیبیه ! گاهی من اصلا نمی فهمم چرا اینجوریه ؟ چرا اینجوری میشه ؟ چه جوری می شه که آدم اینجوری میشه ؟ که انقد یهو همه چی واسش عوض می شه ! ینی دچار دگر دیسی می شه ! احساس می کنم یه فرایند عجیبی توم رخ داد که باعث شده همه چی 180 درجه برام فرق کنه ! ینی الان گاهی تو یه شرایطی قرار می گیرم و یه واکنشایی _ عموما خنثی _ از خودم نشون می دم که برام عجیبه ! ینی بعدا که بهش فک میکنم می بینم من عمرا آدمی نبودم که تو این جور مواقع از این کارا بکنه ! می گم دگردیسی ، چون واقعا هست !

یه مدتی بود که طاقت کوچکترین تغییر و حرفو عکس العملو نداشتم ! یه جورایی پرخاشگر شده بودم ! دلم می خواس پاچه ی همه رو بگیرم . انگار که رشته های اعصابم رو زمین پخش بودن و ملت روشون تردد می کردن ! ینی همه رو اعصابم بودن ! اما حالا ... احساس می کنم دچار یه جور خلسه ی روحی شدم ! چمدونم یه جور بی حسیه روحی ! یه جوری اصلا دیگه نمیشنوم بقیه چی میگن و چرا میگن ... یه جورایی سِر شدم نسبت به همه ...

همه ی اینا رو گفتم که بگم مطمئنم اگر این دگردیسی تو من اتفاق نیفتاده بود ، امروز یه دعوای حسابی با اون مسئول باجه ی بانک دانشگاه می کردم ! یه جوابی به الهام می دادم که دیگه تو کاری که بهش ربطی نداره دخالت نکنه ! میشِستم مث بقیه عزا می گرفتم که 4 تا عکسو تو امتحان تاریخم اشتباه نوشتم و هر کدوم شیرین یه نمره دارن وای ! با اون مرتیکه ی طلبکار حراست مث خودش حرف میزدم ! جواب زنگای سیما رو نمیدادم ! می رفتم به استاد می گفتم که گروهمون 4 نفر بود ولی عملا 2 نفر کار کردن !

اما امروز هیچ کدوم از این کارا رو نکردم ! به مسئول باجه لبخند زدم و گفتم : ببخشید ! حالا چرا دوا می کنین ؟ عب نداره ! این پول اینم فیش !بعدشم به دوستم که باهاش بحث میکرد گفتم عب نداره ! بیخیال ! پیش میاد ! به الهام گفتم ببخشید ! اما نباید میگفتم ! چون اصلا به اون ربطی نداشت ! من فقط نمیخواستم دیگه بحث بشه ! نمیخواستم باهاش حرف بزنم ! از امتحان که اومدم بیرون به خودم گفتم چه خوب چه بد ! تموم شد ! برو خوش باش که بالاخره این ترم س.گ.ی تموم شد ! حالا مثلا مگه من می خوام برم مورخ بشم که برام مهم باشه چرا نتونستم تشخیص بدم اون عکس داغونه سیاه سفید سه در چاهار مجموعه ی چاهار باغ بوده نه مسجد مدرسه ی آقا بزرگ ! من اصلا دیگه اعصاب ندارم که بخوام به خاطر اخلاقای عجیب غریب بقیه خودمو تو زحمت بندازمو مث اونا عجیب بشم ! من نمی تونم ! اعصابم کشش نداره که هی به خودم یاد آوری کنم فلانی فلان روز فلان کارو کرد فلان حرفو زد ! پس حالا من می تونم که ب.ر.ی.ن.م بهش ! حوصله ندارم که به خاطر یکی دو نمره بالا پایین برم با استاد بحث کنم ! با دوستام بحث کنم ! بدرک ! مگه این نمره ها کجا میره ؟ مگه حالا این واحد در پیت آموزش نرم افزار ما چی بود که من خودمو به خاطرش بکشم ؟

می دونی ! یه وختایی یه جاهایی از زندگی آدم یه اتفاقایی می افته ، که انقد پررنگه ، انقد خاصه ، انقد مهمه کلا بقیه ی زندگیتو تحت تاثیر قرار می ده . ینی یه جورایی همه چی در قیاس باهاش بی ارزشو مسخره به نظر میان . یه جورایی که آدم همش به خودش می گه : اون چیزی که نباید می شد شد ! من دیگه حرص چیو بخورم ؟ غصه ی چیو بخورم ؟ دنبال چی باشم دیگه ؟ این اتفاق گاهی انقد دردش زیاده که آدم درد خیلی چیزا یادش میره . اصلا درد خیلی چیزا رو حس نمی کنه دیگه ...

می دونی ! آدم از یه جایی به بعد دیگه نمی تونه ! دیگه نمی شه ! دیگه ترجیح می دی بکشی کنار ! وایسی یه گوشه نگا کنی ! بعد از این لبخندای همه چی آرومه هم بزنی که بقیه هی به پروپات نپیچن ! هی یه جوری نگات نکن که چته ؟ حالا اصلا چیزیمم باشه ! مگه تو می تونی کاری بکنی ؟ خوب وختی کاری از دسِت برنمیاد واسه چی سیریش می شی ؟ واسه چی وختی من نشستم تو تاکسی و سرم داره از درد  میترکه و چون تمام دیشب زل زده بودم به مانیتورو میل به میل کارامو کراپ می کردم چشام داره خون می باره ازش و یه دقه سرمو میارم تا رو زانوهام یه جوری نگام می کنی که انگار من ازت کمک خواستم ! که انگار بهت گفتم به جای سر پل تجریش بیا با هم بریم یه چایی قلیون بزنیم ! واسه چی وختی میام تو مغازت یه جوری باهام برخورد می کنی که انگار من به دوستت گفتم تو مداد فروشی ! انگار من بهش گفتم بره ! انگار که ارث بابات با پول تو جیبی من قاطی شده ! واسه چی وختی دارم از سرما سگ لرز می زنم به زور منو سوار ماشینت می کنی و بعد وختی می دونی من کجا پیاده میشم میگی من این وری میرما ! واسه چی خوب این کارا رو می کنین ؟ من مگه کاری به کار شما دارم ؟ منکه سرم تو لاکه خودمه ! منکه تو لاک خودم گریه می کنمو خفه میشم ! منکه تو لاک خودم زندگی می کنم ! غصه می خورم . حرص می خورم . دلتنگ می شم . کم میارم . میمیرمو زنده میشم . منکه تو لاک خودمم ! شما چرا هی بهم سیخونک میزنین ؟ منکه خوبیم ماله شماس . خندم ماله شماس . خوشیم ماله شماس . بیخیالیم ماله شماس . صبرم ماله شماس . پس چرا اصرار دارین یه چیز دیگه غیر از اینا ازم ببینین ؟ اونم وختی عمرا تحملشو ندارین ؟ مریضین دیگه خوب !نکنین بابا نکنین ! وختی یکی تو لاکه خودشه کاری به کارش نداشته باشین !

پ.ن : یکی دیگه از دگردیسی های وحشتناکی که توم رخ داده " هنری " حرف زدنمه ! اینو اون روز که داشتم واسه تکتم آگهی آژانس طراحی میکردم فهمیدم ! از این اصطلاحاته : به کار نمی شینه ، فنتو می خوره ، چشمو نمی چرخونه ، سیال نیست ، سنگین میشه ،و این دری وریا متنفر بودم متاسفانه بشدت داشتم به کار می بردمشون !مث همه ی این گرافیستای دغل که می خوان بگن ما حالیمونه داره چی میشه ! تو بشین کنار بذار من کارمو بکنم !

پ.ن : امروز که ترم شیشم تموم شد، نشستم تمام 1550 اس ام اسی که تو کل این ترم با دوستام رد و بدل کرده بودم پاک کردم تا کلا یادم بره چی بود و چی شد !نصف بیشتر اس ام اسامم " کجایی ؟ " ،" استاد اومده ؟"، " من کار نکردم واسه فردا /واسش"، " نه من فردا نمیام " ،" بدرک !" و " خواب موندم " بود ! غزاله و گیسو هم بالاترین تعداد کاربرد در اس ام اسامونو داشتن . علاوه بر به درک ، به یه ورم ، بنداز جلوش ، گ.ه خورد گفت ،" به استاد چه " نیز زیاد به کار رفته بود . قریب به اتفاق اس ام اسام با سلام دوستم شرو شده بود !

پ.ن : اصلا دوس نداشتم تعطیلاتم از 20 ماهه میلادی شرو بشه ! اما شد ... 

 

 

   + ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
comment تو بِبار()

همینجوری....

من الان نشستم اینجا پشت میز آشپزخونمون دارم می نویسم .  چون که بابام ورداشته این شوفاژ اتاق منو تا ته وا کرده و من نمی تونم گرمای اتاقمو تحمل کنم ! اومدم ببندمش پیچش داغون شد ! حالا باید صب کنم تا خودش بیاد درستش کنه !

 دوستم بهم اس داده که کارای ژوژمانه یکشنبه رو کردی ؟ منم بش گفتم نه ! امشبم نمی کنم ! شاید از فردا برم سرشون ! من نمدونم این دوستام که انقد درسو زندگیو نمره براشون مهمه ،چرا برنامه هاشونو با منه معلوم الحال چک می کنن ! من نمی گم واسم درس مهم نیست ! اما اولویت اول زندگیم نیس ! من فقط کارامو انجام می دم چون دوس ندارم آدم بی مسئولیتی به نظر بیام ! چون واقعنم نیستم ! اما اعصاب اینکه بخوام خودمو بکشم تا بهترین کارو ارائه بدمو چشمو هم چشمی کنم با کل هم ورودیام ندارم ! چون به نظرم خیلیییییییییی کار سفیهانه ایه !

 مثلا همین غزاله که تو پستای قبلیم ازش واستون گفتم ، همون روز ژوژمان انقد به بچه ها ر.ی.د که نگو ! یه جوری درباره ی عکسا نظر میدادو ایراد می گرفت که انگار تا حالا اینا رو نه دیده و نه تایید کرده ! منکه برام مهم نبود چون اصلا این ترم واسه عکاسی تلاشی نکردم ! اما خوب بقیه خیلی بهشون برخورده بود ! اونوخ فک کن واسه همچین آدمای دمدمی مزاجی که خودشون پای حرفو کارشون نمی مونن جون بکنی ! والا ! آهان راستی یه چی بگم درباره غزاله ! اونروزی داشتم با دوستم حرف می زدم بعد هی می گفتیم آره غزاله خیلی دری وری می گه ! می گه عکسارو ببرین فلان جا فلان قد بدین ! خیلی فلانه و اینا . بعد که حرفم تموم شد مامانم برگشته می گه : به غزاله چه ربطی داره که می گه شما عکساتونو کجا ببرین ؟ برین از استادتون بپرسین !!!! من این شکلی بودم اونوخ !تعجبقهقهه

 بعدشم اینکه امروز رفتم ترم جدید کلاس زبانمو ثبت نام کردم  احساس خاصی ندارم . تازشم قرار شد به جای 27 از 4 بهمن شرو شه که خیلی خوب شد به نظرم !وای یه نیم ساعت پیش ورداشتم مقادیری گل کلم سرخ کردم خوردم الان معدم داره از درد پاره میشه ! من فک کنم زخم دوازدهه _ عثنی عشر _ دارم  ! چون یه بار داشتم علائمه شو می خوندم دیدم اِ! اینا که منم همش ! ولی دکتر نرفتم واسش !

 دیروز چون من به خاطر پاسپارتوی کارای غزاله تا 5 صب بیدار بودم ،خیلی حالم بد بود از بیخوابی . بعد دیشب از 12 خوابیدم تا 12 ظهر امروز .اونوخ بیدار که شدم حالم خوب بود . یه جوری بود که دلم میخواس مثلا بشینم نقاشی بکشم ، چم دونم یه کارای باحالی بکنم ! اما نکردم ! به جاش رفتم وب گردی کردم ! کلا یه مدته یه کارایی رو دلم می خواد انجام بدم اما فقط دلم میخواد ! انگیزم انقد زیاد نیس که بلندم کنه ! که برم بشینم سرش ! با رویاشون خوشم !!! قبلنا زیاد نقاشی می کشیدم . همه جا . رو جزوه های تاریخم ، تو کتاب زبانم . رو کاغذ یادداشتای تلفن . همه جا ! اما الان ! اصلا الان دیگه جزوه ام نمی نویسم ! این نقاشیم که گذاشتم جای عکسم ! پارسال کشیدم ، زیرش نوشته بودم بهمن 88 ! کنار اتودای لوگوی ارتباط 4 ! خودم جاخوردم وختی دیدم ماله پارساله ! باورم نمی شد تو این یه ساله انقد تغییر کرده باشم ... که بخوام با خودم فک کنم من چه جوری اینو کشیدم اون موقِ ؟ ساعتِ یکو پنجاهو پنج دقیقه ی شب من چرا هنوز داشتم اتود می زدم ؟ به چی فک می کردم که اینو اینجا کشیدم ؟ چم دونم ... اینم زندگیه منه دیگه ...

 آهان راستی دیروز بچه ها می گفتن دوس پسر یکی از بچه های یونی تو اون هواپیمای تهران ارومیه  بوده ! بعد دختره تازه فهمیده بوده و داشته خودشو می کشته ! من که ندیدمش. از آدرسای بچه هام نفهمیدم کیه . طراحی پارچه لباس می خونه گویا . ولی دلم خیلی براش سوخت ! خیلی ! خدا نصیب هیچ کس نکنه!

پ.ن : می دونی ! همه یا خوشبختن یا خوشبخت می شن . منم یه روزایی خوشبخت بودم . خوش بودم . فک کنم حالا دیگه نوبتم نیس ... خدایا ! خوشبختی خیلی خوبه ! فقط وختشو بیشتر کن !

   + ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
comment تو بِبار()

یه روز برفی

امروز یه روز برفیه ... که من صبش رفتم امتحان انقلاب اسلامی ایران دادم و فک کنم ١٧ اینا بشم ! خداییش استاد سوالای چرتی داده بود اما من مث کل این ترم هیچ کار نکردم واسه امتحان ! ینی ٩ تا فصل بود که من جمعه فقط سه فصلشو جلو تی وی نشستم خوندم و بقیه شو شنبه ظهر شرو کردم به خوندن و بعدشم رفتم کلاس زبان و وختی اومدم خیلی حال درس خوندن نداشتم . اما تا ساعت ٣ بیدار موندمو بالاخره ٢ دور کتابو خوندم . اما بیشتر اون جاهایی رو خوندم که بلد بودم ! حوصلم نیومد زمان رضاشاه و گفتمان توسعه ی بعد از انقلابو بخونم . اینا رو صب تو تاکسی خوندم !زیاد یاد نگرفتم چون خیلی خوابم میومد و زیادم برام مهم نبود نمرش . بعدشم وختی رسیدم یونی دیدم باید برم کیفمو به یه جا تحویل بدم بعد برم سر امتحان . ساعتم ٨و رب شده بود و من سردم بود . لذا حال نکردم تو صف وایسم و رفتم آقای خاویانو پیدا کردم و ازش کلید کارگاه چاپو گرفتم و کیفمو گذاشتم تو کمدو رفتم سر امتحان . فقط حیف که وخ نشد یه دور دیگه تفکر التقاطی لیبرال و رادیکال و نقد وارد بهشونو بخونم ! استاد سوال داده بود ازشون . خلاصه با مهی رفتیم کلاسمونو پیدا کردیم و نشستیم . همه عین بنز داشتن می نوشتن اما من دسام یخ زده بود و پاهامم گیز گیز می کرد .آروم آروم یه چیزایی نوشتم و هی دورو ورمو نگا می کردم . گوشیمم  تو جیبم هی ویبره می زد و من نمی تونستم در بیارم نگاش کنم ببینم کیه . ٨ تا سوال بود همش . اما من ۵ تاشو کامل بلد بودم و ٢ تا شو تا نصفه می دونستم یکیشم از خودم دری وری نوشتم . همون گفتمان های توسعه بود !

بعدشم زود برگمو دادم و رفتم کیفمو برداشتم و اومدم خونه ! البته یه ساعتی تو راه بودم . بلکه بیش !

بعدشم چارشنبه که آخرین روز یونی بود من خیلی خوشال بودم ! ینی یه جوری بودم که هی الکی خندم می اومد و یه حال خوبی داشتم ! فک کنم قرار بود ترور شم ! :دی ! اونوخ غزاله ام داشتیم اونم بدتر از من خوشال بود که این ترم بالاخره تموم شد ، زرت زرت عکسامونو تایید می کرد ! کلا غزاله استاد خوبیه ! پایس ! اهله دله ! فقط من باهاش زیاد حال نمی کنم ! ینی کلا با اینا که زیادی تریپ آرت و آرتیست بودن ورشون می داره حال نمی کنم ! غزاله ام این سیستمی بود ! ولی یه اخلاقای باحالی داش که من زیاد ازش بدم نمی اومد ! چن باریم با هم شوخی کردیم ولی نه که من از عکاسی خوشم نمیاد کلا از اونم خوشم نمیاد ! حالا ترم دیگه ام دارم باهاش باز !

ا ! الان باز داره برف میاد ! من امروز زیاد از برفم ناراحت نشدم ! چون من اصلا با زمستون حال نمی کنم . ینی دوس دارم تو خونه باشم و برف بیاد ! نه که من وسط خیابون منتظر تاکسی سگ لرز بزنم و پاهام از سرما تو کتونی قندیل بشه و دستام کبود ! والا ! اونایی که هی زرتو پرت می کنن بارونو برف رحمت خداس خودشونو سه دقه بذاری وسط میدون تجریش یا ونک که سگ صاحابشو نمیشناسه وختی زمین خیس می شه اونوخ دیگه از این افاضات نمی کنن ! اما امروز بازم خدا خرق عادت کرده بود با من و حالم خوب بود . تازه یه گوله برفم درس کردمو پرت کردم تو آسمون ! یادم نمیاد آخرین باری که به برف دس زده بودم کی بود !

دیگشم اینکه فردا فایناله کلاس زبانمه و باید عکسای ت.خ.م.ی غزاله رم ببرم چاپ کنم بدجوری دارم میسوزم از پولی که باید بابت چاپ و پاس پارتوشون بدم ! خوش اشتها تازه می گف باید با مقوا ماکت پاس کنین کارارو ! منم می خواستم بهش بگم غزاله جونه من تعارف نکن یه بارکی بگو کارارو شاسی کنیم یا رو بوم بزنیم بیاریم تو خوشال باشی !والا ! نفسش از جا گرم در میاد ! من که اصلا نمی دونم باید با این عکسا چیکار کنم بعد از ژوژمان ! احتمالا چارشنبه سوری بسوزونمشون !

کلا این که خیلی خوشالم این ترم لعنتی و آشغال تموم شد ! خیلی افتضاح بود خدایی ! من که نصف ترمو نرفتم سر کلاس ! ولی به نظرم زود تموم شد . نمی دونم شایدم الان به نظرم این طوری میاد ... نم دونم .... به هر حال من امروز حال خوبی دارم ! خدایا این خوشی رو از ما نگیر !

پ.ن : اونکه هی بهم می زنگید سر امتحان دوستم بود ! از امتحان جا موند ! چون از کرج میاد ! فک کنم خودشو بکشه ! چون از این خر خوناس و از اول که این درسه رو با هم برداشتیم هی از من می پرسید جزوه نوشتی ؟ خط کشیدی کتابو ؟ منم که این ترم زندگیه نباتی داشتم سر کلاس ! تازه چارشنبه مهی برام کتاب خرید ! در این حد بودم ینی ! بعد این دوستم  صدبارم از پنج شنبه تا دیشب منو چک کرد که چقد خوندمو اینا ! بعد امروز به امتحان نرسید ! من اصن نمی دونم چرا همیشه این بلاها سر این میاد آخر ترما ! از ترم اول همیشه یه اتفاقی می افتاد واسه این سر تحویل کارا ! یه با کارش تموم نمی شد، یه بار فایلش می پرید ، یه بار هم گروهیاش دورش می زنن امروزم که این جوری ... اون روزی راضیه گف به خاطر اینه که در طول ترم همش بچه هارو می چزونه ! خدایی راس می گه! همیشه به آدم استرس می ده ! این ترم صدبار به من گف غزاله می خواد تو رو حذف کنه ! فهیمه اسمتو خط زده از لیست . افسر بهت نمره کلاسی نمی ده ... گیسو میندازت ... چم دونم ... خدا می دونه ...

   + ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
comment تو بِبار()

این روزای من ...

الان که دارم می نویسم مث تمام این یه ماهه اخیر ، بدجوری سر گیجه دارم ! امروز روز خوبی نبود ! مث تمام دوشنبه های این ترم لعنتی ! ینی دهنم سرویس شده این ترم ! امروز از ساعت ٩ که رسیدم یونی تا خود ٢ روی یه صندلی جلو کامپیوتر نفتی سایت ارشد نشسته بودمو برشور و عرشه طراحی می کردم ! دیشبم تا ٣ همین کارو داشتم تو خونه می کردم ! تازشم امروز امتحان ایلسترایتور داشتیم ! منم که معلوم الحال ! بعد فک کنم استاد خودش فهمید این نرم افزاره دری وریه، نشست پای ویدئو پروجکشن سایت خودش مرحله به مرحله توضیح داد ما انجام دادیم ! حالا فک کن من در چه حدم که بازم نتونستم ! اصلا من کلا نمی فهمم اینا که استاد می گه ینی چی ؟؟؟؟

بعد این کلاسمون ساعت ١١ تموم شد و من چون هنوز هیچ چیز قابل عرضه ای برای ساعت بعد نداشتم بازم پای کامی موندمو کم کم ایده هامو عملی کردم . جالب اینجاس که هیچکس کارای این واحدمونو تو خونه نمی کنه ! همه سر کلاس نرم افزار می شینن عکس سرچ می کنن واسه کلاس بعد از ظهر! بعد امروز سایت اینترنتش قطع بود ، بدبخت شدیم ! خلاصه یه چی زدم واسه استاد ، اونم کلی حال کرد !

بعدشم الان چن شبه که من همش ساعت ٣ ، ۴ می خوابم ، صبم ۶ اینا بلند می شم ، خیلی حالم بده الان !دیروزم که چاپ داشتیم ، بعد این گیسو هی با من غرغر می کنه که ٢۶ دی ژوژمانه ! تو چرا تازه می خوای چاپ سه رنگ بزنی ! بعد من خیلی دلم می خواست بزنم تو دهنش بگم مثه اینکه جناب عالی پنج جلسه از کلاسو به بهانه ی رنگ نداریمو ، شابلون آماده نیستو ماده حساس فاسده پیچ دادیا ! اما نگفتم ! به جاش یه لبخند ملیح زدمو گفتم :اوووووو! استاد ! امروز تازه ٢١ آذره ! کو تا ٢۶ دی ؟؟!! بعد تازه دیروز اومد دره رنگای پوسترو باز کنه ، دوتا قطره رنگ پاشید به صورتش ، داش خودشو می کشت ! تا آخر کلاس صد بار گف رنگ پاشید به صورتم !!! تازه رف به خاویانم گف از این به بعد دره رنگارو باز کنین بذارین تو کارگاه ! خطرناکه !!! میخواستم بش بگم استاد واسه دوتا قطره رنگ داری خودتو می کشی ، بعد از ما توقع داری هر دفه تا ارنج بریم تو نفتو تینر شابلونمونو تمیز کنیم !

یه واحدم گرفتم این ترم ، یه بار بیشتر نرفتم سر کلاسش ، نمدونم منو میندازه یا نه ! اصن نمدونم چرا گرفتمش ! اون دفه ام که رفتم ، یه ترم دومیه برگشته می گه شمام ماله این کلاسی؟؟؟ پس چرا من تا حالا ندیدمت ؟ میخواستم بش بگم چون من مثه شما به شعرو شاعری علاقه ندارم ! پیگر شعر گفتنای این مرتیکه سر کلاس نیستم ! والا !

این هفته ام کنفرانس چاپ ماشینی دارم ، مدیونی اگه فک کنی یه خط خوندم ! تازه باید فیلمشم تدوین کنم،پاور پوینتم بسازم ! من کلا خوشالم ! می دونم !

دیگه اینکه واسه عکاسیم یه پروژم کامل مونده ، کنفرانسمم ٨ دیه ! تازه این استاده گفته هر هفته برین یه نمایشگاهو ببینین بعد کاراشو نقد کنین برام بیارین ! منم تا حالا یه خطم براش ننوشتم ! ینی کلا جایی نرفتم که بخوام چیزی بنویسم ! من اصولا با گالری مالری حال نمی کنم ! حالا چه جوری باید اینو به این غزاله حالی کنم نم دونم ! تازه امروز الهه گف غزاله گفته واسه ژوژمانتون نباید وردارین کارارو پاسپارتو کنین ! باید دیزاین بشه کارا ! فک کنین می خواین پرزنتیشن بدین تو پاریس!!!! ینی این چی فک کرده با خودش خوب ؟؟؟ اه ! حالم بهم می خوره از این تریپ آرت بازیش !

آهان تازه امروز به لطف فرنازو مهسا و سپیده من کلی فتوشاپ یاد گرفتم! ینی کل کلاس امروز دست به دست هم دادن تا من سه تا عرشه بزنم واسه این فهیمه !

امروز فرناز گف میرزا ، استاد تاریخمون ، انیسو چون داشته سر کلاسش نقاشی می کشیده حذف کرده ! فک کن ! وای خوبه منو ندیده تا حالا ! من که یه خطم سر کلاسش جزوه نمی نویسم ! همش یا زبان می خونم یا خوابم ! البته یه بار ترم ٣ که بودم بهم گفت که تو مگه تاریخ اسلام یکو پاس کردی که این یکی رو گرفتی ؟؟؟ منم گفتم بله ! گف چن شدی ؟؟ منم با افتخار گفتم ١٣ !!!وای ولی فک کنم این ترم ٣ ام نشم ! چون اصلا گوشم نمی دم چی می گه !

وای خدایی دیگه این ترم من شورشو در آوردم ! ولی هرچی نگا می کنم می بینم خیلیییییییییییییی کار دارم ! به جون خودم باید روزام به جای ٢۴ ساعت ۴٨ ساعت باشه تا من به همه کارم برسم ! چم دونم ! تا حالاش که به خیر گدشته ! از اینجا به بعدشم خدا بزرگه ! دیگه برم بخوابم پون سرم خیلی داره گیج می ره ... 

   + ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment تو بِبار()

اعصاب من

1-    (آهنگ آنه شرلی همراه با ویبره ! ) وای خدا ! ساعت هفته ! چرا انقد زود صب شد ؟ من تازه 3 ساعته خوابیدم ! بی خیال ! یه چرت می زنم ، ده دقیقه دیگه پا می شم !

2-       ده دقیقه دیگه ! : وای ساعت هشته ! باز خواب موندم ! بذا یه زنگ بزنم ببینم دوس جون کجاس !

3-       دوس جون هم مث من چون تا پاسی از شب بیدار بود خواب مونده بود و خونه بود ! بنابر این قرارمون از ساعت هشت به 9 موکول شد !

4-       ساعت هشت و هفت دقیقه ، مامانم : تو که هنوز خونه ای ! مگه ساعت هشت با دوستت قرار نداشتی ؟

5-       بالاخره بلند می شم و دست و صورتمو می شورم ! می بینم که  چشمم هنوز قرمزه و خوب نشده !

6-       چایی نداریم ! پس حاضر می شویم و به امید چای بوفه ی دانشگاه راهی می شویم !

7-    ساعت نه می رسیم تجریش . به دوس جون می زنگیم ! وی تازه سه راه یاسر است ! ما می رویم در پایانه روی نیمکت های چوبی منتظرش می مانیم !

8-       از بس خمیازه کشیدم فکم درد گرفته !

9-    در مدت ده دقیقه ای که ما منتظر دوستمون نشسته بودیم و هی خمیازه می کشیدیم ، پنجاه نفر رد شدن و پرسیدن  : تو هم واسه اتوبوس دربند نشستی ؟ عصبی شدم !

10-   دوست جون اومد ! سوار اتوبوس شدیم ! حیف که ما در هنگام حرکت خوابمان نمی برد !

11-  دوستم از فعالیت های هنری ! اخیرش می گوید و تند تند عکس کارهایش را نشان می دهد ! با چشمان خواب آلویم شبحی از آنچه نشانم می دهد می بینم ! خدایی معرکه شده تابلوی گل رزهای آبرنگیش !

12-   دوستم ماجرای ندا آقا سلطان را برایم تعریف می کند . کمی تا قسمتی خواب از سرم می پرد .

13-   دوستم می گه : چشم راستت چرا انقد قرمز شده ؟ می خوام جواب بدم خمیازه مانع می شود !

14-    نک و نال کنان سر بالایی راه دانشگاه را می پیماییم ! می رسیم !

15-  حراست جلوی در : کارت دانشجویی لطفا ! کیف پولم رو در میارم و می گیرم جلوش ! می گه : کارت دانشجویی ! می گم خوب اینه دیگه ! بعد به کیفم نگاه می کنم . می بینم که جای کارت خالیه ! آخ ! آقا تو اون یکی کیفم جا مونده ! می گه : کارت کتابخونه ؟ همراهم نیست ! کارت غذا ؟ ندارم ! پرینت انتخاب واحد ؟ همراهم نیست ! کمی بیش تر عصبی شدم ! میگه : هیچ کارتی نداری ؟ می گم چرا ! کارت تلفن !

16-   بالاخره میریم تو !

17-   سایت کارشناسی شلوغ نیست اما هوا دم دارد ! دوست دیگرم هم می آید !

18-   دوستم می پرسه : چرا چشم راستت انقد قرمز شده ؟

19-   کامپیوتر اول را روشن می کنیم ! کمی ور می رویم ! موسش خراب است !

20-   کامپیوتر دوم را روشن می کنیم ! کمی ور می رویم ! کلا خراب است !

21-   کامپیوتر سوم را روشن می کنیم ! کمی ور می رویم ! خودش خراب است موسش درست است ! عصبی تر می شویم !

22-   موس سومی را به اولی وصل می کنیم ! عجب چیزی شد ! هورا میکشیم ! سه تایی !

23-   دوستانم کار کمی کنند ! من نقش استاد راهنما دارم !

24-   دوست دوستم می زنگد و می پرسد که کی کارش تمام می شود ! دوستم به من نگاه می کند ! می

 گویم : یه ساعت دیگه !

25-   انقدر خوابم می یاد که وقتی را می رم زمین زیر پام موج داره ! و دست و پام انقد کش می یاد که فکر میکنم هر آن از تنم جدا می شه !

26-   دوستم پیشنهاد می کنه یه چایی بزنیم !    اوکی می دهیم ! پولش را هم البته ! میرود و دست خالی بر می گردد ! فروشنده دستش بند بوده !

27-   دوست دوستم دوباره زنگ می زند و باز همان سوال را می پرسد !

28-  ساعت یازده شده ! هنوز خوابم می یاد . چشمم می سوزه . کارای دوستام تموم نشده ! کم کم دارم از دست این دوتا دختره که سر پسر عمو هاشون بحث می کنن عصبی می شم !

29-  ساعت یه رب به دوازدهه ! دوستم برای سومین بار می رود بوفه و با چایی بر می گردد ! حالم کمی بهتر می شود ! هرچی اصرار می کنیم پولش را نمی گیرد ! می گم : داری عصبیم می کنیا !

30-  ساعت یکو نیم شده ! معده ام ارکستر سمفونیک راه انداخته ! کارای دوستام هنوزم تموم نشده ! هوا گرمتر شده ! موس کامپیوتره داره بازی در میاره ! چشمم می سوزه و اشک می یاد !

31-   دوست دوستم میزنگد ! دوستم بدون مشورت با من میگوید : چهل و پنج دقیقه ی دیگه !

32-   مجبور میشیم کامپیوترمونو عوض کنیم ! تقریبا آخرشه ! ناگهان کامپیوتر خاموش می شود !

33-   دختره می گه : ببخشید ! می خواستم مال خودمو خاموش کنم !

34- انقدر عصبانیم که می تونم بکشمش ! اما لبخند می زنیم ! سه تایی !

35-دوباره شروع به کار میکنیم ! ساعت دو نیمه ! معده ام خیلی درد می کنه ! کارای دوستم که داریم با هم انجام می دیم تموم نمی شه ! چشمم درد گرفته ! کارو تا یه مرحله ای سیو می کنیم و بعد می ریزیم رو یه کامپیوتر دیگه !

36-دوست دوستم زنگ می زند ! میگیم یه رب دیگه ! خسته شدیم ! سه تایی !

37-ساعت یه رب به چاهاره ! کارمون تموم می شه ! دوست دوستم اومده دم دانشگاه !

38-دوستم می رود ! من و دوست جون نیز می رویم تا کارهایمان را پرینت بگیریم !

39-ساعت یه رب به پنجه که از مغازه می یایم بیرون ! چنتا از فایلام باز نشدن ! خیلی عصبانیم ! خسته ام ! دوتا پاکت پر هم ورق باید با خودم ببرم خونه ! معده ام ، سرم و چشمام خیلی درد می کنه !

40-دم ایستگاه از دوست جون جدا می شم ! اون میره خونه آذر جون من می رم تجریش !

41-سوار تاکسی میشم . جلو می شینم ! راننده سرشو می کنه تو گوش من و رو به مردم تو خیابون داد می زنه : نیاوران ، اقدسیه ، مینی سیتی ! تقریبا جوش آوردم !

42-یه دختره عقب نشسته تمام مسیرو تقریبا با فریاد با موبایل حرف می زنه !

43-میگم : آقا دور برگردونو دور نمی زنید ؟ می گه نه ! تو دلم بهش فحش خواهر مادر می دم و پیاده می شم ! فکر کنم به مرز جنون رسیدم !

44-سوار تاکسی می شینم ! همون دختره بغل دستم نشسته ! سعی می کنم خون سرد باشم !

45-هنوز چهار متر هم نرفتیم که میگه : ممنون پیاده میشم ! مجبور میشم با دوتا پاکتم و کیف سنگینم پیاده شم تا اون پیاده شه !

46-یکم جلوتر دوتا مسافر دیگه پیاده می شن . یه متر دیگش یه خانومه دست تکون میده ! واسش نگه می داره . من یکم بالاتر می خوام پیاده شم ! این خانومه هم کلی خرید کرده ! عقل حکم می کنه که پیاده شم برم جلو بشینم !

47-ممنون آقا من پیاده می شم ! یه هزار تومنی می دم بهش ! کرایش 250 تومنه . می گه پول خرد نداری ؟ می گم : نه ! می گه : حالا بگرد! می گم: ندارم ! اگر داشتم می دادم خدمتتون ! می گه حالا یه نگا بکن ! سعی می کنم که تمام عصبانیت امروزمو رو سرش خالی نکنم اما نمی شه ! تقریبا با هوار می گم : آقا پول خرد ندارم !

48- در کسری از ثانیه بقیه پولمو می ده !

49- ساعت پنجو نیمه و ما سر انجام رسیدیم خونه ! هنوز لباسمو نپوشیدم که تلفن زنگ می زنه . دوست خیلی خوب و قدیمیمه ! حرف می زنیم ! درباره ی همه چیز تقریبا ! ما بین صحبتها ما سیب زمینی سرخ کرده هم می خوریم ! معده مان سپاسگذاری می کند !

50- بقیه ی ناهارمونو ! جلویه کامپیوتر می خوریم ! نه از نهار چیزی می فهمیم نه ازوبلاگ هایی خواندیم ! فقط چشممان بیشتر درد می گیرد !

51-بابت ناهار شکر گذاری و سپاس گذاری می کنیم و تصمیم می گیریم بخوابیم ! ساعت شیش و نیمه ! روزنامه ی اعتماد ملی رو می گیریم دستمون برای مطالعه قبل از خواب !

52-با صدای نامفهومی از خواب بیدار می شم ! از فاصله ی دور صدای تکبیر می یاد ! ساعت نهو نیمه ! من  هنوز خوابم می یاد اما دیگه خوابم نمی بره ! عصبانیم از دست این داد و هوارا کنا !

53- بالا خره روز تموم می شه ! ساعت سه دقیقه ی بامداده ! چشمم هنوز قرمزه و می سوزه ! نشستم رو تختم و به این فکر می کنم که امروز هم گذشت و من بازم یه عالمه از کارام مونده ! واسه همین امشبم خواب بی خواب ! اگه بخوام الان بخوابم کارام هیچ وقت تموم نمی شه ! نفس عمیقی می کشم و می شینم سر طرح هام .

54- ساعت چهارو نیمه !  کارام تقریبا تموم شده ! چشمم دیگه خیلی می سوزه ! کر که بودم خدا رو شکر کورم دارم می شم ! می افتم رو تختم و سعی می کنم بخوابم ! خوابم نمی بره چون دارم به روزی گذشت و روزی می خواد بیاد فکر می کنم ! ساعت پنج و ربه ! دو ساعت دیگه باید پاشم ! سعی می کنم بخوابم ! اما نمی شه ! عصبی می شم ....

 

   + ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٧
comment تو بِبار()