DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> شما بگین ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


شما بگین !

می دونی ! یه چیز خیلی جالبی که تو این بیس سال زندگیم فهمیدم اینه که بجه ها منو دوس دارن ! حالا رو چه حسابی نمی دونم ! اما دوس دارن . و جالب تر اینه که پسر بچه ها منو بیشتر از دختر بچه ها دوس دارن ! ینی من نمی دونم چی میبینن تو من که به نظرشون واسه همبازی شدن گزینه ی مناسبیم !!! امروز دوست قدیمیه بابام که خیلی آدم باحالیه و من خیلی ازش خوشم میاد اومد خونمون . یه جف پسر دوقلو داره . سه سالی بود که ندیده بودمشون . زیاد بزرگ نشده بودن اما به نظر اونا من خیلی بزرگ بودم ! در حد خانوم معلمشون لابد ! اولش یکم باهام غریبی کردن مثلن . ینی من دوس داشتم که بوسشون کنم ولی ایشان به دست اکتفا کردند . انقدم که دستای من یخ بود . ولی سه دقه بعد دیگه شروع کردن به تعریف از مدرسه و آقای طاهریشونو سه تار زدن قل کوچیک و فوتبالی بودن قل بزرگ ! بعدش بحث رسید به ماهی عید و اینکه دانشگا چیه ؟ من توش چیکار میکنم ؟ امتحانام کیه ؟

قل کوچیکه اسمش امیر حسینه و فوق العاده پسر با احساسیه ! نقاشی دوس داره سه تار میزنه معدلش بیسته علومش بهتر از ریاضیشه و دوس داره یا خلبان بشه یا پلیس . کلن رومنسه خفن ! سه سالش بود دوس داش من زنش بشم !

قل بزرگه امیر رضاس قدش یه مترو چهلو دوسانته ، ریاضیش خوبه ، دیکتش خوب نی ، نقاشی دوس نداره ، اکشنه ، دوس داره هافبک چپ بازی کنه طرفدار رئاله و ساسی مانکن و تهی و تتلو گوش میده !

امیر رضا خیلی سر زبون دار تره ، مغز منو کار گرفته بودو داش شیطونیای مدرسه شو تعریف می کرد ، منم دیدم بیچاره این امیر حسین ول معطله ورداشتم گوشیمو دادم بهش تا نقاشیامو ببینه ! و اینگونه بود که به دست خودم خودمو بیچاره کردم ! چونکه اولش ذوق مرگ شد از دیدن دری وریایی که من کشیده بودمو هی میگف چه جوری اینا رو کشیدی ؟ کجاس الان ؟ چن شدی ؟ با چی کشیدی ؟ بعدش من بردمش تا یکی از کارامو بدم بهش اونوخ گیر داد که باید اینو برام اینجا بکشی . منم دلم نیومد بگم نه . بعدش اینم هی کف می کردو می گف : چقد خوب میکشی ! بعد یهویی گیر داد که کی میای خونه ی ما ؟ سیزده بدر بیا ! منم گفتم نه دیگه الان همو دیدیم من یه هفته دیگه میام ! یهو دوتایی گفتن آره خوبه ! ما تولدمونه ! باید بیای ! منم گفتم باشه حالا ! میام ! اونوخ پسره ی دیوونه برگشته به مامانش میگه ما اینو دعوت کردیم تولدمون ! مامانشم گف آره دیگه باید حتما بیای و اینا ! تازه پسره برگشته میگه فقط خودت بیایا ! اینا رو ( داداشامو) نیاری ! بعدشم منو گذاشتن تو رو دروایسی که باید برا اتاقمون یه تابلو بکشی بیاری !

حالا امیدوارم که تا یه هفته دیگه منو یادشون بره ! چونکه من هنو کارای واجب الوجود خودمو نکردم کی حال داره تابلو بکشه ! من نمی دونم بعدن مامانشون چه فکری کرده که میگه بیا ! کسی نیس ! دوستای مدرسشونو دعوت میکنیم ! من چه صنمی با یه مش پسره ده یازده ساله ممکنه داشته باشم خودم نمی دونم !

ولی می دونیین کلن یه حس خوبی میشم همیشه از این محبتی که بچه ها دارن . به نظرم خالص ترین محبت تو دنیا مال بچه هاس . ینی وختی میگن دوست دارم بی هیچ توقع و چشم داشتی میگن . به من که خیلی مزه میده !

پ.ن : وای عید تموم شد من امروزم هیچ کار نکردم ! میفتم این ترم ! مطمئنم !

   + ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢
comment تو بِبار()