DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> هیچوخت - در گلوی من ابر کوچکیست...


هیچوخت

زندگی ، در بدترین حالت ممکنش قرار داره و من در بدترین حالت برای قرار گرفتن در این شرایط! تو این یه ماهه اخیر یک شرایط به هم پیچیده ی مسخره ی رو اعصابه خب که چی هر روز انتظارمو میکشید تا با هم چلنج کنیم! نتیجه؟اینگورش کردم.

میدونی! دیگه از من گذشته بخام واسه یه سری چیزایی انرژی بذارم. آخرین باری که یادمه به یه چیزی چسبیده بودم باهاش میجنگیدم که بازنده نباشم، دفترچه ی سوم کنکور کارشناسی ام بود. خواص مواد. 15 تا یا 20 سوال بود که من یدونه شم بلد نبودم. ینی از جوابم مطمئن نبودم  میدونستم اگه این درسو صفر بزنم، خیلی بد نمیشه چون میانگینش منفیه! ولی نمیخاستم صفر بشه. اینکه چن بار دونه دونه سوالا رو خوندم و روگزینه هاش فک کردم واقعن یادم نیس. بار آخر یه سوال چسبی! رو دیدم که انگار دفعه های پیش تو لیست سوالا نبود. همون یدونه رو بلد بودم و از جوابم مطمئن بودم. گزینه ی مورد نظرو مشکی کردم و پاشدم پاسخنامه مو دادم.

کلی وخت روی اون صندلی ناراحت توی اون بعد از ظهر گرم نشستم و هی دفترچه مو بالا پایین کردم تا بتونم یه امتیاز بگیرم ازش، اون اصرار و اون پافشاری و اون نه نه نه ! نمیشه که ولش کنم، دیگه هیچ وخ تو زندگی من اتفاق نیفتاد.

 

   + نازنین ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱
comment تو بِبار()