DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> توی این خونه یک آرامشی هس ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


توی این خونه یک آرامشی هس ...

سلام !

خوبین ؟من اومدم !

امروز صب ساعت 4 رسیدیم تهران . سفر خوبی بود . ینی بد نبود . من که زیاد اهل مسافرت نیستم . اونم با خانواده ! ولی این بد نبود. دو روزش به من خیلی خوش گذشت . روز اول که بدنم گرم بود و جو مسافرت داشتم و روز آخر که ذوق برگشتن به خونه رو داشتم !

یزد شهر بدی نیس. ولی اصلن و ابدن به احوالات من نمیخوره به دلایل گوناگون از جمله : بسیار خلوته ، عمرا اگه یه مرکز خرید خوب توش پیدا کنی ! شباش سرده . سرویس های بهداشتی تو حیاط خونس . گربه نداره ! چنار نداره .باد که میاد با خاک یکسان میشی و ...

تنها خوبیش اینه که آفتاب گیره و من چون باتری خورشیدی دارم خوب بود واسه روحیم !

البته مردم ذوق میکردن آثار باستانی می دیدن ولی من فقط با شترا ذوق کردم و مارا . همین . کلن من با حیوونا خوشال ترم !جاهای دیدنیشم من همشو خوب میشناختم تاریخ ساختنو مصالحو  معمارو ایناشم میدونستم، بعضیا شو واسه خانواده گفتم ،بعضیاشم حوصله نداشتم بگم گفتم نمدونم ! راهنما ام نداره ، خیلی افتضاحه .

ترمه هاش خیـــــــــــــــــــــــــلی قشنگه . و بسیار گرون من از دوتا مدلش خیلی خوشم اومد یکیش 90 تومن بود اون یکی 115 تومن که خوب من انقد نداشتم بدم واسه یه پارچه 70  در 70 ! البته بسیار نفیس بودن ترمه هاش ! ابریشم خالص !از آقاهه پرسیدم که آیا شبها درب مغازه اش را قفل می کند ! گفت بله ! تازه گف کلا در بازارم قفل میشه ! اونوخ دوتامون لبخند تلخی تحویل هم دادیمو من بیخیال ترمه شدم ! ما فقط کاسه کوزه و آویز دیوار خریدیم با این شیرینیای خیلی شیرنشون که من نم دونم دیابت نمی گیرن اینا اونوخ ؟ من که عمرا نمتونم یه تیکشم بخورم . اصن من کلا با چیزای گرم و شیرین حال نمی کنم ! اون روز تو مغازه ی یه آقاهه داشتم ازش می پرسیدم روغن کنجدو چه جوری میگیرنو اینا ، ورداش یه مش کنجد برام آورد که من ببینم چارتا دونه خوردم ازش سه ثانیه بعد زبونم جوش زد ! به جون خودم ! خیلیم از آقاهه خوشم نیومد . داشتم ازش یه چیزی می پرسیدم برگش گف من خودم ساکن تهرانم ! فقط 13 روز عیدو میام اینجا و اینا ! انگار که عارش میومد یزدیه ! منم گفتم ا؟ منم 365 روز سال تهرانم واسه 6 روز اومدم اینجا ! والا ! نمدونم چه فکری کرد با خودش این حرفو زد.

یه روزم رفتیم میبد . نارین قلعه خوب بود. البته دیگه چیز زیادی ازش نمونده. هیچ راهنما و محافظیم نداره مردم هر کار دلشون میخواد میکنن توش . منم کلا اعصابم بهم میریزه میبینم انقد بعضیا بی شعورن . ترجیح میدم نرم اینجاها .اونم تو عید . بالای قلعه که بودیم باد مییومد در حد بنز ! اونقد منو بلند کرد از رو زمین . البت من خوشم اومد از این قسمتش ! خیلی حس خوبی بود . آسمونشونم انقد تمیز بود که آدم توهم میزد و به چشاش شک می کرد . اونوخ پایین این قلعه هه شتر و اسب بود ملت سوار میشدن . منم رفتم واسه اولین بار از خیلی نزدیک شتر دیدم و بهش دس زدم و کلیم قربون اون چشای خوشگلش رفتم ! انقد که مرده صاحب شتره خندش گرفته بود . به جون خودم ولی خیلی چشای ناز و مظلومی داش. اصن انقد مهربون وایساده بود من هی نازش کردم ! خیلی خوب بود . اونوخ یکی دیگشون بود از این دو کوهان آ! خیلی خنگ بود قیافش . صاحبشم یه پسر بچه بود . اومد به من گف بیا سوارش شو و اینا . منم رفتم پیشش داشتم با پسره حرف میزدم. بعد همین که خواستم برم جلو صورت شتره ییهو شتر محترم یه صدای مهیبی از خودش در آورد و یه تف گنده انداخت رو سر پسره ! وای خیلی افتضاح بود ! البته من و دوستاش کلی خندیدم بهش ! ولی من خیلی خوشال شدم که زودتر نرفتم جای پسره وایسم ! وگرنه معلوم نبود باید با اون تف حسابی چی کار می کردم !

بعدشم روز آخر رفتیم نمایشگاه مار . خیلـــــــــــــــــــــــــــــی به من خوش گذشت ! به یکی از آرزوهای کوچیک اما هیجان انگیزم رسیدم ! که همانا دیدن و لمس کردن یه مار بزرگ از نزدیک بود ! خیلی باحال بود ماره ! خیلی حس خوبی بود .

دیگشم اینکه یزد مردم خوبی داره فک کنم ! البته ما زیاد مردم ندیدیم ! جمعیتش خیلی کمه . حدود 900 هزار تا اینا مث که یه راننده تاکسیه گف . بعد از همه جالب ترش این بود که راننده تاکسیه به من گف خونتون چرا انقد دوره از مرکز شهر ؟ گفتم مگه چقد راهه ؟ گف یه رب ده دقه راهه با ماشین ! من مرده بودم از خنده اونوخ ! فک کن که خیلی دورشون یه رب ده دقه اس ! خوشبحالشون واقعنی .

یه روزم که رفته بودیم اردکان یه پسره مثلا راهنمای گردش گری بود از طرف میراث فرهنگی بعد نمدونم چرا داش چیز میزا رو توضیح میداد همش منو نگا میکرد و هی هول میشد ! دلم واسش سوخت ! آخه یه بار یه چیزیو اشتبا گف من یواش درستشو گفتم فک کنم ناراحت شد. نم دونم ! ولی کلا یه حس بدی شدم . نمیخواستم ناراحت شه ! یه سی دیه طرز تهیه ی حلوا ارده ام داد به من ! لابد به نظرش اومده من خیلی کدبانوام ! چم دونم !

اونوخ داشتیم بر میگشتیم تو نمازخونه ی راه آهن یه خانومه داش  پوشک بچشو عوض می کرد من دلم غنج رف واسه بچش ! انقد ناز بود . وایسادم تا خانومه کارش تموم شد داش میومد بیرون رفتم جلو بهش گفتم چقد نازه دخترتون ! اسمش چیه ؟ گف آتنا ! منم یه دونه پشت کله ی کوچولو و نرمشو بوس کردم . انقد حس خوبی بود. دلم میخواس بغلش کنم ! یه بوی خوبی میداد .

کلا سفر خوبی بود . دوتا قسمت خوب دیگه ام داش ، یکیش یه دونه گربه ی خوشگل بود که تو یکی از کوچه پس کوچه ها دیدمش و دوتا عکس خوب ازش گرفتم یکیشم یه حرفی بود که یه پسره بهم گف. جلو در یه مسجد وایساده بودم منتطر مامانم اینا با موتورش از بغلم رد شد بعد گف ناراحت نباش ! ایشالا میگیری حاجتتو ! یه حس خوبی بهم داد حرفش . با اینکه می خواس کرم بریزه . ولی یه حس خوبی بهم داد. ولی خوب خوشم نیومد که از قیافم معلوم باشه ناراحتم . اونقد که مثلا یه آدم تو خیابون بفهمه ...

بعدشم تو این چن روزه با بچه های یونی تبادل اطلاعات کردیم  و خدا رو شکر هممون لنگه ی همیم کسی کاری نکرده هنوز . منم که تازه امروز فهمیدم مثکه 5 روز بیشتر به پایان تعطیلات نمونده . فردام داریم میریم خونه خالم اینا . بعدشم که اونا میان . کلن من فک نکنم برسم کاری انجام بدم . حالشم ندارم ! دروغ چرا !

تازه واسه کلاس زبانمونم باید یه کتاب داستان می خوندم مثکه تیچر میخواد بعد از تعطیلات یه حالی بهمون بده اصول دین بپرسه ! حالا که من هنو کاری نکردم . لذا بهش فکرم نمیکنم.

همین دیگه . خوشالم اومدم خونه . به قول اون تیچرمون :home, sweet home!

 

   + ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩
comment تو بِبار()