DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ...its a LONER thing - در گلوی من ابر کوچکیست...


...its a LONER thing

با خودم فک کردم، اگه الان با "ف" هنوز با هم دوس بودیم، چیا فرق داش تو زندگیم؟ خیلی بده که من انقد به "ف" فکر میکنم؟ انقد نیس واقعن! ولی خب بعضی وختا یه چیزی میشه یادم میادش! بعد فک میکنم اگه هنوز با هم بودیم چیا فرق داشت؟ مثلن من خوشال تر بودم؟ بعضی وختا فک میکنم آره. بودم. "ف" صمیمی ترین دوسته دختری بود که داشتم. 10 سال با هم دوس بودیم. بعضی وختا باورم نمیشه که واقعن ده سال باهم بودیم. ولی بودیم. از اینایی بود که پایه بود. که با هم کرم میریختیم. آتیش میسوزوندیم. مسخره بازی میکردیم. خیلی پایه بود. خیلی . اون وختی که من یهویی تصمیم گرفتم برم هنر بخونم، "ف" ام اوکی داد! با هم رفتیم دنبال تغییر رشته و این چیزا. بعدش من قبول شدم، اون نشد. اون رفت زبان خوند. مترجمی زبان ایتالیایی. میخاستیم دوتایی با هم بریم ایتالیا. من با بورسیه ی هنر اون با زبان! بعدش اونجا جامونو عوض کنیم! ولی یهویی همه چی خراب شد. نمیدونم چرا! واقعن یکی بزرگترین سوالای زندگیم اینه که چرا اینجوری شد؟ سر چی این جوری شد؟

"ف" آدرس اینجا رو داشت. نمیدونم هنوزم داره و ممکنه بیاد اینجا رو بخونه یا نه. نمیدونم مثلن هنوز من تو کانتکتای گوشیش هستم یا نه! نمیدونم ... بعضی وختا فک میکنم همون بهتر که نمی دونم...

همیشه فک میکنم تقصیر اون پسره بود! سر میدون شیشه ی ماشینشو که من آخرشم یاد نگرفتم اسمش چی بود ، نکسوز؟ایسوس؟لکسوز؟ کشیده بود پایین و شماره داده بوده بهش. بعدم اس ام اس و زنگو و همو ببینیم و اینا. دیده بودن همو ، چن روز بعدش . اونوخ پسره خیلی شیک در جوابش که گفته بوده دیگه داره دیر میشه منو برسون تا فلان جا ، گفته بوده ا؟ من گفتم بیای با هم بریم خونه!!!

بعدش "ف" واسه من تعریف کرده بود. منم این چیزا رو واسه "ف" تعریف میکردم. بش گفته بودم بیخیال. عوضی بوده. بعدش همه چی هی بدتر شد. جواب زنگا و اس ام اسامو نداد. حتا من یادمه که واقعن واقعن واقعن تو دلم نگرانش بودم. ینی اینکه ازش خبر نداشتم، نگرانم کرده بود. ولی وختی بلخره بعد از ده روز جوابمو داد، یه جوری بود که اصن تو چرا پیگیره منی؟! بعدش عروسی لیلا رو نیومد و شبش به من گفت خب تو فقط یه بار! به من گفتی بیا! اصرار نکردی! آخرشم که همون روز تولد 24 سالگیم بود. که منو دید. مطمئنم منو دید. ولی رد شد. من اصلن نمیخاستم اون بیاد بهم چیزی بگه! میخاستم من برم پیشش. ولی اون منو دید و رد شد... ولی من بازم بهش عیدو تبریک گفتم. حتا پارسال تولدشو. و همه چی وختی واسه من تموم شد که در جواب اس ام اس تبریک تولدش گفت مرسی که مث همه ی این مدت به یادم بودی...

میدونی... یه جوری خیلی دلم ازش گرفت. که دیدم همه ی این مدت اس ام اسام بدستش رسیده و دیده و خونده و جواب نداده. چون ما با هم خیلی دوس بودیم. فقط چون با هم خیلی دوس بودیم دلم ازش گرفت. بعد همون موق دیگه برام تموم شد. دیگه به این فک نکردم که ممکنه یه روزی باز با هم دوس باشیم.

اینکه من تو رابطم با یکی به اینجا برسم، یه چیزه خیلی نادره. البته من اصولن با آدما زیاد صمیمی نمیشم_شاید بعد از این اتفاقا،شایدم یکم قبلش، دقیقن یادم نیس از کی_ ولی وختی با یکی "دوست" باشم، عمرن امکان نداره اینجوری رفتار کنم . که اس ام اس شو ببینم و جواب ندم. یه بار.دوبار.سه بار! عمرن همچین چیزی پیش نمیاد تو زندگی من. کلن من تکست بک، فست! فقط و فقط دوبار تو زندگیم شده که یکی بهم اس ام اس زده و من جوابشو ندادم، یه بارش سیما بود، که اعصاب نذاشت برام سر یه کاری، و یادمه پن شیشتا اس ام اس داد بهم که معذرت خواهی و نمیدونم درستش میکنم و اینا بود فحواشون، من هی خوندم و گوشیمو پرت کردم رو تخت. ولی بعدن آخر شب براش نوشتم بیخیال! اوکی کردم خودم.حله! و یه بارشم، یه کسی بود که یه حرفه خیلی نامردیی بهم زد ، چون عصبانی بود! من دلم ازش نگرفت. ازش عصبانیم نشدم. اون موق تو زندگیم به درجه ای از عرفان رسیده بودم که دیگه هیچی و هیچکس برام مهم نبود. فقط دیدم دیگه لازم نیس و دیگه دلم نمیخاد با این آدم حرف بزنم.

میدونی! همین حالا، هربار که اتود میگیرم دستم تا نقاشی بکشم، وختی خطامو پررنگ میکنم، یادم میاد "ف" استاد دسن گیری بود. یادم میاد با هم میرفتیم شهر کتاب اتود و دفترچه و پاک کن میخریدیم. نوک اتود b2 استدلر. ینی اون چی از من یادش مونده؟ ما که ده سال، ده سالی که چهار سالشو، نصف بیشتر روزو با هم بودیم، چقد شبیه هم شده بودیم؟ خیلی! به خدا خیلی! بعد از "ف"، دیگه با هیشکی اونجوری و اونقد صمیمی نشدم. مثلن راضیه الان خداس واسه خودش تو دوستای من. الی رفیقمه!ینی رفیقه ها! ولی هیچکس، هیچکس، هیچکس واسه من "ف" نمیشه. نمیخامم بشه. اون جور دوستی مال اون موق بود. الان دیگه من خودم دلم نمیخاد با یکی خیلی صمیمی بشم. تو زندگیم فقط با "ف" انقد ندار بودم و با "م" . حالام دوتاشون دیگه باهام دوس نیستن. و میدونم از وختی که نیستن، من خیلی تنها شدم. خیلی خالی شدم. خیلی خیلی خیلی فرق کردم با چیزی که بودم. خیلی . ولی خب کاریش نمیتونم بکنم. "م" که عمرن دیگه امکان برقراری ارتباط باهاش وجود نداره. "ف" ولی حتا اگه برگرده، بر فرض محال! فک نکنم همه چی مث قبل بشه. هیچی مث قبل نمیشه. هیچ وخت نمیشه. قبلنم اینجا نوشتم. بدیه زندگی فقط اینه که "ایتز نِوِر گانا بی دِ سِیم اگِین. نِوِر!"

امروز، که پن شنبه بود و من کار داشتم و از صب پای لب تاب چمبره زده بودم، دلم میخاس یکی بود که باهاش اس ام اس بازی میکردم. "ف" و "م" ، خدای اس ام اس بازی بودن. بعضی شبا که تا 3 صب با هم اس بازی میکردیم. یادش بخیر واقعن. الان ولی رو هیچ کسی نمیتونم حساب کنم که بیشتر از 3 بار جواب اس ام اسمو بده. ینی هیچ کس! البته راضیه پایس. ولی خب سرکار بود اونم. خوبیت نداشت. "م" ولی حتا سره کارم که بود عمرن کوتا نمی اومد.

میدونی! من دیگه خیلی وخته که به خیلی چیزا اهمیت نمیدم. ینی تو دلم ، دیگه واقعن برام مهم نیس. آدما زود از چشمم میفتن. ینی به محض اینکه "خلافش ثابت بشه"، دیگه اون جایگاه قبل از خلافی رو ندارن واسم. هرچقدم که قبلش به چشمم جذاب بوده باشن، وختی یه حرکتی میکنن یه حرفی میزنن که من تا تهشو دستم میاد، دیگه برام اهمیتی ندارن. دیگه تو دلم ذوق نمیکنم واسشون. دیگه تو دلم نگرانشون نمیشم. بیخبر بمونم ازشون هول ورم نمیداره که چی شده!

اصن خیلی وخته که من نگران هیچ کس نمیشم. شاید خیلی وختم هس که هیچ کس، هیچ کس، هیچ کسه هیچکسم واسه من دلتنگ و دل نگرون نشده. مهم نیس واقعن. مهم منم! اینکه من دیگه خودمو بخشی از زندگی کسی نمیدونم. که بخام برا خودش و برا زندگیش و برا بودنش نگران باشم.

اینکه بعضی وختا یه جایی از دلم، دوس دارم یه چیزه مسخره ی باحالو واسه یکی بگم، با هم بخندیم. ولی نمیدونم اون کس کیه؟ وختی "ف" بود، همه کس بود! وختی "م" بود، کسی لازم نبود! ولی حالا، هیچکس نیس.

   + نازنین ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٢
comment تو بِبار()