DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> همون قاقم! همیشه! - در گلوی من ابر کوچکیست...


همون قاقم! همیشه!

1-اون موق ها که دانشگا میرفتیم، الی همیشه حرف پسر که میشد ، میگف از این پسرا که شیکم دارن بدش میاد! متنفره! بقیه رو یادم نیس چی میگفتن، اصن چیزی میگفتن یا نه! من فقط برام مهم بود که پسره همسن و کوچیکتر از خودم نباشه، و اینکه قدش بلند باشه! قاعدتن برای بقیه این نکات مهم نبود، چون یادمه آقایون الف! کمی تا قسمتی چاق بودن، و آقای "ک" و بعدش آقای "ب" هم ، همسن و کوچیکتر بودن! البته "ب" قدش بلند بود. ولی کلن معیارهای دوستان فراتر از این چیزای سخیف بود!

به غیر از شیدا، که تمام چهار سال دانشگا در حال عوض کردن کیس های مورد نظرش بود، و سعیده که با دومین پسری که دوس شد، ازدواج کرد، بقیمون پیشرفتی نداشتیم. من ، فرناز ، مهسا و الهام که کلن از دور رقابت ها کنار گذاشته شده بودیم.

یادمه همون موقع ها هم یه پستی نوشتم اینجا، که اونایی که یکیو دوس دارن ، همه چیزشون با بقیه فرق میکنه، منظورم یه دوس داشتنه معمولی نیستا، از اون دوس داشتنای خاص! همون مخاطب خاص و اینا! مثلن من یادمه هفت صبایی که منو فرناز با ساسی میرفتیم دانشگا، کل مسیر دری وری میگفتیم. درباره ی استادا و کارامون حرف میزدیم یا چیزای معمولی. ولی همون موق شیدا و سعیده چشماشون برق میزد و اس امس سلام صبت بخیر عزیزمو اینا واسه هم میفرستادن. فرقمون از همین جا شرو میشد. تا ظهرایی که ما میشتیم رو پله ی جلو ساختمون نقاشی فلافل/هات داگ/آب آلبالو میخوردیم و اونا با مخاطب خاصشون در نایبِ ساعی زیر باد کولر نشسته بودن. همه ی شبایی که ما تاصب میشستیم سر کارامون و تمام مدت با م اس ام اس بازی میکردیم که بیداری هنوز؟ چرا تموم نمیشه اینا! تو روحه استاد! و اونا، این باکسشون پر بود از اس ام اسای عزیزم شب بخیر! بوس بوس! یا چرا نخابیدی هنوز؟ عزیزم برو بخاب!

دقیقن از روزی که ترم هفتمون تموم شد، از شیدا و سعیده خبری ندارم. ولی بقیه مون...

الی، دوسالی هس با یه پسره با همن. حالا گس وات! پسره هم چاقه هم ازش کوچیک تره! ینی وختی بهم گفت با یکی ام، گفتم الی مطمئنم شیکم داره! هاهاهاها خندید که آره! چاقه!! با هم خوبن ولی. فک کنم پارسال آذر اون موق ها یه بار با الی رفتیم ناهار بیرون، دوتایی ، نشست کلی درباره رابطه شون باهام حرف زد. من طبق معمول هیچ چیزه جدیدی نداشتم براش تعریف کنم. از کارم گفتم و از لیتل بیچ این آفیس! حتا الی به جمع این خوشالایی پیوسته که از میز شام دوتایی شون عکس میگیره میذاره تو اینستا، از این "ما دوتا، یهویی " آ!

بعدنش یه شب فرناز اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون. تعریف کرد که شیش ماهی با یه پسره بوده، که چقد همه چی رویایی بوده. چقققققدددد با هم خوش بودن و به قول فرناز همه چی گل و بلبل. گس وات؟ یهو پسره رفت. همینجوری بی دلیل. همینجوری بی هیچ توضیحی. بعنا یه بار فرناز گف" حتا واسم ماهگرد گرفت! نازنین من اصن فک نمی کردم یه روزی ، یه کسی واسم ماهگرد بگیره!خیلی همه چی از رویاهای منم رویایی تر بود!"

بعدش همه چی قاطی شد تو ماجراهای آزی و دوستش.

2-اینا رو چن روز پیش نوشتم، اون موق یه چیزی تو سرم بود که میخاستم در ادامه ی اینا بنویسمش، الان نیست دیگه.

3-اونوختش بش گفتم، از یه جایی به بعد، جای آدما تو رابطه عوض میشه! یه وختی میبینی اولش اونه که دوست داره، تو سگ محلش میکنی، بعد از یه جایی تو دوسش داری و اونه که میپیچونت. گف آره! واقعن! بودی تا حالا تو این شرایط؟ گفتم نچ. من همیشه یا قاقم یا ...

   + ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٢
comment تو بِبار()