DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> دوس دارم فقط یادم بیاد عید اونسال سم سم بهم دادش ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


دوس دارم فقط یادم بیاد عید اونسال سم سم بهم دادش ...

اینکه هیچ حال خوشی ندارم. هیچ حال خوشی ندارم. هیچ ...حال...خوشی...ندارم.

دیشب که رسمن رو به جنون بودم. الان نه. ولی خوبم نیستم. دیشب از ساعت 9 اینا فک کنم تا 3 با هـ تو تلگرام حرف زذیم. ینی بیشتر من گفتم. همشم دری وری. همشم حرفای بیخود. ولی واقعن حالم بد بود و باید با یکی میحرفیدم.

وسطاشم یکم با راضیه حرف زدم و حالم بدتر از چیزی که بود شد. کلن زندگیم گره خورده تو هم انگار. اونوخت من دقیقن میدونم کدوم نخو باید بکشم تا گره باز شه ، ولی نکشیدم هنوز.

دیشب واسه اثبات بعضی چیزا مجبور شد یه سری از پستای وبلاگمو دوباره بخونم. به این فک کردم که وختی اونا رو نوشتم چه حسی داشتم ، چقد سریع تایپشون کردم؟ اصلن چرا نوشتمشون؟

اینکه قدیما، خیلی اینجا بی سانسور بودم. خیلی ، خیلی .ولی الان ، شاید ده درصد! نه اینکه دلیل خاصی داشته باشه، کلن تو زندگیم اینجوری شدم. خصوصی شدم. عرضه و علاقه ی شر کردن احساستمو ندارم. خیلی به ندرت.

نه اینکه چون اینجا کسی منو میشناسه ، یا کسی که منو میشناسه اینجا رو میخونه ، نه! کلن ولی دیگه اون حسه قدیمو به وبلاگم ندارم و خیلی کم واسه دل خودم فقط و فقط واسه دل خودم مینویسم. بیشتر فقط مینویسم چون احتیاج دارم که بنویسم. چون رایتینگ ایز فیری دم. قبلنا ولی یه خط صافی از قلبم، از مغزم وصل بوده به اینجا. چیزی رومینوشتم، که باید مینوشتم!

اینکه چی شد و چرا ، که اینجوری شد، یادم نیس. ولی شده. و حالا برعکس عمل کردن بهش ، سخته!

اینکه الان خرداده، هوا گرمه ، من باید خوشال باشم. ینی دلایل خوشال بودن تو زندگیم، این روزا، اصلن کم نیس! ولی من خوشال نیستم. یه لوپ احمقانه ای شده که یه روز و یه ساعت خوشالم و یه روز و یه ساعت به شدت به شدت به شدت داغون. نمیدونم چرا.هیچ وخ تو زندگیم اینجوری نبودم واقعن . بوده وختایی که خیلی خوشال بودم، هر چند کوتاه، ولی همش خوشال بودم، و وختایی که زیاد و طولانی غم گین. اما اینجوری ، اینکه تویه یه روز از صب تا شب موج سینوسی خوشالی ناراحتی سرخوشی غم تکرار بشه ، اولین باره. و آی دنت هو انی آبجکشن.

بگذریم.

این حرفا رو هر چقد بزنی ، بازم هستن و کم نمیشن. و تموم نمیشن. و بیشتر و بیشتر میشن.

یه آهنگی داشتم تو گوشیم، همیشه ، همیشه ی همیشه ، وختی بش میرسید من میزدم بره ترک بعدی! فک کنم سم سم بهم دادش عید امسال. نه ! عید پارسال!!! او مای گاد! الان یادم اومد که عید پارسال بود که من لبتابم ترکیده بود بعدش رفته بودیم خونه سم سم اینا من باید یه چیزی برا یکی میفرستادم و فایلش تو گوشیم بود و رو تخت سم سم نشسته بودم، ولو بودم ، تو بی اگزکت، بعدش این اهنگه رو با یه آهنگ از کامران هومن ، بهم داد. من دوتاشونو هیچ وخ گوش نکردم!!! ولی دیشب، که مجنون وار نشسته بودم رو مبل تو هالمون و داشتم نقاشی میکشیدم و موزیک پلیر گوشیم در حالت شافل قرار داشت، یهو این (+)آهنگه پلی شد و الان از دیشب رو ریپیته!

 بعدنا این آهنگو ، هروخت که گوش کنم، یاده این روزای سال 94 ام میفتم. و نمیدونم دقیقن کدوم حس این روزام برام تکرار میشه. شاید همون حس جنون دیشب. یا حس شاده امشب ساعت 8. یا این حالت خنثای الان. نمیدونم. نمی دونم که وختی گوشش کنم ، بازم یادم میاد که اولین بار نیمه ی شعبان فلان سال بود که شنیدمش؟ یادم میاد که تو دلم ترسیده بودم و خوشال بودم. و ترس و شادی یه جنگ نابرار داشتن با هم؟ یادم میاد که کلی با هـ حرف زدم؟ یادم میاد که همش با خودم فک کرده بودم کاش همه چی یه جوره دیگه بود؟ بعد توی دلم نمیدونستم اگه همه چی، چه جوری بود ، من حالم خوب بود! یادم میاد که همچین شبی توی تختم چقد از آقای الف بدم اومد؟ یادم میاد که برای راضیه قسم خوردم؟ سه بار به جونه خودم قسم خوردم؟ یادم میاد که تا 4 صب نان استاپ توی گوشم تکرار شد تو هر شهر دنیا که بارون بیاد...

 

و من با یه بغض گنده توی گلوم مچاله شدم تو خودم؟ چون روتختی و رو بالشی مو تازه شسته بودم و هنوز بوی خوبه نرم کننده میدادن و من دلم نمیخاس، دلم نمیخاد دیگه هیچ وخت روی بالشتم گریه کنم...

   + ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٤
comment تو بِبار()