DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> راستی وبلاگم 10000 کامنته شد - در گلوی من ابر کوچکیست...


راستی وبلاگم 10000 کامنته شد

همه ی چیزایی که این چن روز اتفاق افتاد، مث تحویل یه عالمه کار ،که به خاطرش دو روز پشت سر هم فقط 6 ساعت خابیدم ، کلاس مسخره ی چارشنبه ، که کلییییییییییی غایب داشتم و بچه ها با جزوه های فیزیک نشسته بودن سر کلاس و من نقاشی میکشیدم ! دختره دفترشو آورد داد بهم براش بنویسم، من نوشتم "ببین واقعن الان نمیدونم تو زهرایی یا مریم!چون شما همیشه چفت هم بودین و من از جای نشستنتون رو نیمکت، اسمتونو یادم میومد! ینی میخام بدونی همچین معلم شاخیم!" ، ادامه دادن به خوندن اون کتابه ، حرفای خانم مسئول که واقعن اندوه عمیقی میاره واسم، دلم میخاد بهش بگم ببین من اون چیزی که تو فک میکنی نیستم! اونقدی که تو فک میکنی خوب نیستم! اینکه بعد از مدتها خاب "ف" رو دیدم. که اصن دیگه خابم نبرد و گند خورد به کل روزم. خیلی مذبوحانه شمارشو  از سیم کارتم ایمپورت کردم تا وایبرشو چک کنم، که دیگه نبود. بعدشم کلن پشیمون شدم از این کارم و شمارشو از سیم کارتمم دیلیت کردم! یه نفر آدرس وبلاگشو بهم داد و گفت سربزن بهم.گفتم واسه چی آدرسشو به من دادی؟ من اگه وبلاگ داشتم آدرسشو به دوستام نمی دادم! گفت میدونم داری!!! ولی نده عب نداره! نده!

اینکه بهم گفت تو خوبی! والا! خیلی خوبی! معنیش چیه؟ Game on! تیک تاک! درِ یکی از اتاقای روحم، که خیلی وخته بسته بوده ، داره وا میشه انگار...

امروز عصر ،مامانم گفت راستی! "مه.ران دو.ستی" مرد! گفتم واقعن؟ مرد؟! چی یادم اومد ازش؟ یه تصویرخیلی بد.یه خاطره. یه چیزی که همیشه فک میکردم کاش ندیده بودم ازش. خدا بیامرزش به هرحال.

همه ی اینایی که یادمه و نوشتم ، همه ی اونایی که یادمه و ننوشتم ، و همه ی بقیه ای که یادم نیس و ننوشتم ، همشون، به کنار.

میمونه همین اس ام اسه دو خطی امروز ساعت 5 . نوشته بود :سلام نازنین جونم! خوبییییی؟ من یه مدته خیلی به فکرتم ! اوضاع خوبه؟

براش نوشتم من خوبم ، ولی خیلی شرمنده ام که باید بگم این شماره تو گوشی من Mehraboon سیو شده و من واقعن نمی دونم شماره ی استاد "م" است یا خانم "م "!

گفت عزیزمی ! اگه گفتی؟ "م" هنوز خیلی جوونه واسه اینکه دلش برا دختراش تنگ بشه !

گفتم استاد "م" ! عاشقتممممممممممممم ینی !

میدونی مث چی بود؟ یه بار خیلی وخت پیش، شاید 5 سال پیش ، یه اس ام اس دیگه هم دقیقن همین حسو واسم داشت.یادمه ماه رمضون بود. داشتیم از خونه ی یکی از فامیلا برمیگشتیم ، منم اون موقها خیلی "گرامپ" و کلن یک بلو لیدی بودم ! بعد اون اس ام اس فقط یه کلمه بود:

"خوبی؟"

ولی یه جوری یه حسه خیلیییییییییییییییییییییییییییی خاصی واسم داش. یه چیزی شبیه وختی یه جای شلوغ که هیچ کسو نمیشناسی و تنهایی واسه خودت یه گوشه نشستی ، یهو یه دوسته صمیمی بیاد بزنه رو شونت و پیشت بشینه! یادمه براش نوشتم اس ام اس امشب مث این بود که یهو دسمو کشیده باشی! که هی! من اینجام! کجا میری؟

اینکه بعد چارسال ، یهو بهم اس ام اس بده که بهم فک میکنه ، من دانشجویی ام که همیشه تو یادش موندم ، خیلی خیلی حسه خوبی بود. خیلی شیرین بود.

من هیچ وخت تو همه ی این مدت ، فراموشش نکردم ، هیچ وخت. چون رابطه مون با هم استاد شاگردی نبود، دوست بودیم. تو خیلی از پستای زمان دانشگاهم در باره ی استاد "م" نوشتم. ولی بیشترین وختی که به دادم رسید، موق پایان نامم بود. اینکه روز دفاعم پشت میز داورا ، بودنش و حرفاش ، چقد آرامش بخش بود. اون روزی که بهش زنگ زدم واسه فرستادن رساله ام ، که 45 دقه بعد زنگ زد و گفت هیچ نقصی نداره نقدات، ولی خیلی "نازنین واره!" دقیقن انگار خودت نشستی و داری حرف میزنی!

گفت عکس برام بفرست.گفتم "عکسه چی؟که خودم گرفته باشم؟" گفت "خودت؟ مگه عکس میگیری؟ واسه کلاس من که به زور میرفتی !" گفتم هاهاهاها! ملوم بود؟ خیلی ضای بودم نه؟ گفت نه. نبودی. خوب بودی. هنوزم هستی. دوس داشتنی بودی و هستی.

اینکه استاد عکاسیی که میدونسته، همیشه میدونسته من به زور میرم واسه کلاسش عکس میگیرم ، و همیشه وختی تو تاریک خونه بودیم و آنالوگ عکاسی میکردیم ، من ماهی قرمز کلاسش بودم، که میرفتم تا پشت آگراندیسورم و دوباره برمیگشتم که "استاد ببخشید واقعن! یه نفس عمیق بکشید من یه سوالی بپرسم! گفتین با 5 ثانیه کنتاکت بگیرم؟" استادی که یه بار روی مرز "منه واقعی" پا گذاشت و من مثه همیشه ی خدا، مثه همیشه ی زندگیم رفتم توی "زون" حلزونیم و پیچوندمش. استادی که یه بار ، یه روز وسط آفتاب بی رمق بهم گف "خوشبحال اون کسی که تو دوسش داشته باشی".بهم بگه دوس داشتنی هستی، خیلی برام ارزش داش...

   + ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳
comment تو بِبار()