DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> روی این بلندی غم وایسادم ، شاید بیفتم ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


روی این بلندی غم وایسادم ، شاید بیفتم ...

وختایی بوده توی زندگیم ، که یهویی، خیلی یهویی، یه جرقه ای تو ذهنم ، یه بخشی از عقیده و باورمو آتیش زده. که تو یه لحظه ، توی کمتر از یک ثانیه ، فهمیدم همیشه ، همیشه ی عمرم تا قبل از همین لحظه، وسط جهالت و حماقت زندگی میکردم.

مث وختی که نوشتم " یه روزی ، یه جایی از زندگی، میبینی راههای زیادی جلو پای همه ی آدمای زندگیت هست، که به تو ختم نمیشه. "

میخام بگم ، یه روزی ، یه وختی ، یه جایی ، توی اون لحظه ی طلایی ، میبینی همیشه داشتی اشتبا میکردی که میخاستی "اون جوری" باشی. اون جوری که فک میکردی خوبه. فک میکردی "جوریه" که باید باشی. یه روزی ، یه وختی ، یه جایی ، میبینی انتخابش، انتخابشون، یکیه که هیچ شباهتی به تو نداره. یکیه که اصن نقطه ی مقابله توئه. یکیه که مث تو نیست. میبنی همیشه اشتبا میکردی که فک میکردی "باید بیشتر کتاب خونده باشی، بیشتر فیلم دیده باشی، بیشتر زبان بلد باشی، حتا اونهمه اهمیت دادن به ظاهر و لباس و چاقی لاغر ، همش الکی بوده" میبنی اونی که انتخاب شده، نه لاغره، نه قد بلنده نه فوق لیسانس داره.

یه روزی، یه وختی ، یه جایی از زندگیت میبینی آدما ورای چیزی که میگن، رفتار میکنن . میبینی توی حرفاشون چیزایی میگن که تو فک میکنی براشون مهمه ، ولی انتخابشون چیزی که تو فک میکنی نیست، در بدترین حالت اینکه هیچ وخت، هیچ وخت ، هیچ وخت انتخابشون تو نیستی .

مهم نیس که چقد ، چن روز ، چن ماه ، چن سال با یه آدم زندگی کنی و دوست باشی. هیچ وخت، توی نزدیک ترین و صمیمی ترین لحظه های زندگیت ، فک نکن کسی رو شناختی. هزارتوی شناخت آدما پایانی نداره.

   + نازنین ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٤
comment تو بِبار()