DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> چی شد که اینجوری شد؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


چی شد که اینجوری شد؟

میخاستم یه چیزای دیگه ای بنویسم، ولی یه پستی تویکی از وبلاگا خوندم که به نظرم جالب بود، دوس دارم منم دربارش بنویسم. اینکه چه اتفاقایی در گذشته برات افتاده که مسیر زندگی تو عوض کرده، که اگر اون موق انتخابشون نمی کردی، الان یه وضیت دیگه داشتی ...

اولیش ، خب فک میکنم دقیقن سال اول دبیرستان برام اتفاق افتاد، وختی بعد از سه سال دوستی با زهرا، مدرسه هامون از هم جدا شد و من قبول کردم که به مدرسه ی دیگه ای برم و دوتا پیامد داشت برام : کمرنگ شدن محکم ترین رابطه ی دوستانم تو اون سالها و بیشتر شدن تلاشم در درس خوندن و اصطلاحن "خرخون" بازی. :))) شاید اگه اونسال اینجوری نمی شد و زهرا باهام بود، من هیچ وخت پیدا کردن راههای تازه و آدمهای تازه و تنهایی تلاش کردنو یاد نمی گرفتم.

دومیش هم انتخاب رشته ی دبیرستانم بود. که برخلاف نظر همه که میگفتن برم هنرستان، ریاضی رو انتخاب کردم. شاید اگه از اول میرفتم هنرستان،  نگاهم به خیلی چیزا متفاوت تر بود.

سومیش انتخاب کردن بین کلاس زبان و کلاس اسکیت بود. شاید اگر اونسال تابستون به جای زبان خوندن ، میرفتم اسکیت رو ادامه میدادم ، الان یه اسکیت باز خیلیییی حرفه ای میشدم. شاید به جای درس، میرفتم دنبال ورزش. ولی نرفتم. اسکیتای مشکی مو واسه همیشه توی انباری گذاشتم و رفتم سر کلاس زبان نشستم.اینکه کلاسی که توش ثبت نام کردم به حد نصاب نرسید و منو فرستادن تو یه کلاس دیگه ، ینی گفتن میتونم پولمو پس بگیرم یا برم توی کلاس روزای فرد. و من گفتم میرم، عب نداره! تجربه ی زبان خوندن با سخت گیر ترین معلم آموزشگاه، که از جلسه ی اول تند تند و فقط انگلیسی باهامون حرف میزد سخت، عجیب ولی دوس داشتنی بود. انقددررررر کلمه های جدید و متن های مختلف بهمون میداد که خیلیا وسط ترم انصراف دادن و نیومدن، ولی من سه سال تموم سر کلاساش نشستم و هنوز که هنوزه فکر میکنم یکی از بهترین انتخابای زندگیم زبان خوندن با همچون معلمی بود. معلمی که با سخاوت یاد میداد و با جدیت پیگر یاد گرفتنمون بود. شاید اگر من اون روز میگفتم نمیام! و پولمو پس میگرفتم هنوز که هنوزه از زبان متنفر میموندم و فرق هی و شی رو تشخیص نمی دادم.

چهارمیش ثبت نام برای کلاسای نویسندگی رادیو جو.ان بود.تو با.شگا.ه خبر.نگا.ران. آشنایی با آدمایی که خیلی چیزا یادم دادن ولی من جزو تجربه های خوبم نمی دونمش. شاید چون به قول مامانم باعث شد زودتر از موعد "جوون بشم ، و خیلی زودتر از موعد هم پیر! و خب این تنها اتفاقی نبود که افتاد. میتونم بگم این انتخاب یک نقطه ی عطف بود. ولی بعدش من با سرعت زیادی نزول کردم و تصمیات مهم بعدیمو به خاطر جبران خسارتی که از این اتفاق دیدم، گرفتم. شاید اگه هیچ وخت اون فرم رو پر نمیکردم، یه زندگی خیلی خیلی متفاوت تری داشتم.

پنجمیش، تجربه ی از دست دادن خیلی خیلی خیلی ناگهانی یه دوسته. که هنوز که هنوزه بعد از نزدیک ده سال، احساسم توی اون روزا هنوز یادمه ، و بخشی از شخصیتم تحت تاثیرش شکل گرفت. یادمه توی اون دوره خیلی در مورد مردن خوندم و نوشتم و فک کردم. و برای اولین بار توی زندگیم، تنهایی درد کشیدم و تنهایی توی این درد بزرگ شدم و تنهایی توی این درد یاد گرفتم. یه جورایی بعد از این اتفاق خیلی چیزا برام بی اهمیت شد. درونگرا تر شدم. نوشتاری تر شدم. شاید اگر این اتفاق یک ماه زودتر میفتاد، من حالا آدم شادتری بودم، احساساتی تر بودم، نمی دونم، ولی مطمئنم آدمی که الان هستم ، نبودم...

شیشمیش تصمیمم واسه تغییر رشته توی پیش دانشگاهی بود. شاید اگه مامان و بابای سخت گیری داشتم ، که بهم اجازه نمیدادن به این راحتی کاری که میخامو بکنم، الان زندگی متفاوتی داشتم. راستش اینم جزو تصمیماییه که همیشه بهش مشکوکم. چون از سر عقل بود! ینی خیلی صد در صد با خودم به این نتیجه رسیدم که با این وضیت نمیتونم اونقد که لازمه روی درس خوندن تمرکز کنم، و اینجا شروع دست کشیدن از رویاهام بود. رویای معماری خوندن. مهندس معماری و یا عمران شدن. چیزی که دوسال براش زحمت کشیدم، علارغم نظر همه که گفتن برو هنرستان، نشستم ریاضی و فیزیک و حسابان و جبر خوندم، بعد یهو فک کردم نمیخام! میخام با تلاش کمتری موفق بشم، حتا اگه موفقیت مساوی با رسیدن به رویایی که از ده سالگی بهش فک میکردم نباشه ...

هفتمیش ،شرکت توی اون جشنواره بود. که باعث آشنایی من با وبلاگ نویسی شد و راه انداختن این وبلاگ . این اولین و آخرین وبلاگیه که از 18 سالگی ساختمش و توش مینویسم. تجربه ی خونده شدن نوشته هام و کامنت داشتن از مردم. خوندن دست نوشته های کسایی که ندیدی و ممکنه هیچ وختم نبینی شون، اما ممکنه کلی عقاید و احساساته مشترک داشته باشی باهاشون. حتا سالها بدون اینکه از نزدیک ببینی شون، باهاشون دوست باشی. اون روزی که این وبلاگو ثبت کردم، هیچ وخت فک نمیکردم نگهش دارم و توش بنویسم ، اونم انقد طولانی. اینکه بواسطه ی این وبلاگ و وبلاگ نوشتن با آدمای زیادی آشنا شدم. که شاید توی دنیای واقعی! هیچ وخت این اتفاق نمی افتاد.

هشتمیش ، نوشتن شماره ها بود، اینکه کد گرافیک رو بالاتر از طراحی صنعتی زدم. شاید اون شب اگه انقد با بی میلی فرم انتخاب رشته رو پر نمیکردم، و تند تند تائید ها رو نمیزدم تا پرینت انتخاب رو بگیرم، به جای گرافیست شدن، طراح صنعتی بودم.جالب اینجاس که شیشتا انتخاب بیشتر نبود، ولی من همون شیشتا رو خیلی از سره "پر کنم بره " نوشتم!

 نهمیش ، وختی بود که تصمیم گرفتم بیخیال یه آدم عوضی و همه ی بدیهاش بشم. حتا وختی "م" زد تو گوشم به خاطره اینکه گفتم نمیگم! هیچی نمیگم! وختی بهم گفت تو فقط بگو به من ،که میخای اینکارو بکنم! من پدرشو در میارم! کاری میکنم که نتونه پاشو اونجا بذاره! و من تصمیم گرفتم که بیخیال بشم. بعد از اینکه بیخیال شدم، هیچ وخت فک نکردم که کاش نشده بودم، کاش گذاشته بودم "م" آبروشو ببره. هیچ وخت. طول کشید تا ریکاوری بشم. ولی در طی مدتی که گذشت خیلی خیلی عوض شدم. نگاهم به آدما به روابط انسانی و توقعاتم از بقیه به نقش آدما تو زندگیم به احساسات و به همه چی ، خیلی خیلی عوض شد. شاید اگه اون روز به جای اینکه بیخیال بشم ، میگفتم آره برو حالشو بگیر، "لذت" انتقام ، لذت "خوبه ؟ چه حالی داره آدم با مغز بخوره زمین" باعث میشد انقد فک نکنم فقط من بودم که باختم. فقط من بودم که ضرر کردم. الان نمیدونم اگه باز برگردم به اون روز ، بیخیال میشم یا نه ، ولی میدونم که خیلی وختا اگه تو بگذری هم، خدا نمیگذره، یه روزی ، یه جایی یه وختی میبینی که "با سر خورده زمین"

دهمیش، گوله انتخاب کن انتخاب کنه بقیه رو نخوردن ، وختی واسه ارشد مجاز شدم بود. راستش ارشد دادن فقط برا این بود که ببینم با فقط زبان خوندن و یذره بقیه ی چیزا رو بلد بودن، میشه مجاز شد یا نه! و دیدم آره میشه. فک میکنم تصمیم خوبی بود که برم کار کنم تا اینکه دوسال دیگه هم درگیر تئوری های دانشگاهی باشم، تئوری هایی که در فرایند کاری من، نقش خیلی خیلی کمرنگی داره.

یازدهمیش، قبول کردن پیشنهاد مدرسه برای تدریس بود. اون روز آخر شهریور که فقط واسه فان و برم چون یکی معرفیم کرده و بده مسخره بازی کنم و نرم ، با خانوم مسئول حرف زدم، و بهم گفت طرح درس بنویس، هنوز باور نشده بود که دارم قبول میکنم "تدریس" کنم. چیزی که توی تاریک ترین گوشه های ذهنم هم هیچ وخت بهش فکر نمی کردم. ولی حالا فک میکنم انتخاب خوبی بود و اصن چقد به درد من میخوره ! 

و دوازدهمیش، روزی بود که تصمیم گرفتم کلید احساساتمو،اهمیت دادنمو،دوس داشتنو پیدا کنم و  off کنمش. تصمیمی که بابتش خیلی سرزنش شدم،قضاوت شدم، حتا نادیده گرفته شدم، ولی هنوز معتقدم که کاره درستیه.

   + نازنین ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٤
comment تو بِبار()