DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مثلن گروه سنی الف -ج - در گلوی من ابر کوچکیست...


مثلن گروه سنی الف -ج

دختره دختر خالم، 6 سالشه ، عاشق پیراهن و دامن و صورتی و باربی و ایناس. بعد رو تبلتشم پراز از این بازیاییه که یه دختره هس میرن براش لباس میخرن و خوشگلش میکنن و اینا. اینکه چقد من ناامیدش میکنم وختی خونشونم ، گفتن نداره! ولی بیچاره بازم از دیدن من ذوق میکنه و همش چسبیده بهم و حتا بهم میگه "خاله". البته هر بار کلی کنکاش میکنه در مورد نسبت من با مامانش! و مامان بزرگش.

دختر اون یکی دختر خالم، بیشتر ترجیح میده به جای انتخاب من برای بازی کردن ، شاهده بازی کردن من و داداشش با لگو ها و حیوونا باشه.

پسره ولی ، هیچ مشکلی در همبازی شدن با من نداره. هروخت اونجا باشم از بازی با حیوونای جنگل گرفته تا ساختن ماشین و آدم آهنی و  برج و بارو با لگو ها و پیچ مهره ها و بازیای خشن و بُکُش و بُکُش توی تبلتشو در لیست قرار میده و دونه دونه باید انجام بشه! و اگه یکیشم از قلم بیفته دمه رفتن حتمن یادآوری میکنه که ولی فلان بازی رو نکردیما! دفه ی دیگه اومدی باید اول فلان کارو کنیم.

حتا یکی از پسرای فامیل که ایشالا امسال دانشجو میشه دیگه ، یکی از خاطراتی که همیشه تا منو میبینه تعریف میکنه اینه که یه بار اومده بوده خونمون و با هم کلی تفنگ بازی و گرونگان گیری و اینا اجرا کردیم!

اونوخ امروز تو مترو ، یه پسر بچه ای پیش من نشسته بود، که خاهرشم اونورش بود. گوشی خاهره رو گرفت و همینجوری خیلی خودجوش به من گفت ببین "پو" گشنشه! بعد بهش غذا داد، بازی کرد باهاش و بردش حموم و اینا. بعدم هی به من توضیح میداد که انقد تومن! پول داره تو حسابش آقای پو! منم بهش گفتم برو واسش لباس بخر. گفت 29 سالشه ماله من! مال تو چن سالشه؟ گفتم من پو ندارم تو گوشیم. گفت ا؟ خب بذار یه بازی بیارم که تو داری! ولی هیچ کدوم از بازیای خاهرشو من نداشتم. اخرش فیفا آورد و تیم انتخاب کرد. من آلمان بودم اون پرتغال! البته همه کارا رو خودش میکردا ، فقط به من خبر میداد که اینجوریه و اینا! یازده تام گل زد به من! منم 6 تا گل زده بودم انگار! خلاصه بازی میکرد و گزارش میکرد و کلن یه جوری صمیمی شده بود که انگار سیصد ساله میشناسه منو. بعدشم که میخاستن پیاده شن گفت حالا توام تیمت خوب بود! ولی من ترکیبمو بهتر چیده بودم!

بعدشم مامانم هی میگفت چی میگفت بهت؟ تو بهش چیزی گفتی؟ چرا با تو حرف میزد؟ تو ازش میپرسیدی؟ منم هی میگفتم نه مامان! نه ! این خودش سر صحبتو باز کرد!

ینی میخام بگم هرکسی یه مخاطبی داره به هر حال. آدم باید راضی باشه به قسمت خودش :)))))

   + ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۳
comment تو بِبار()