DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> خدایا ببینم دیگه چیکار می تونی بکنی با من ... - در گلوی من ابر کوچکیست...


خدایا ببینم دیگه چیکار می تونی بکنی با من ...

سلام . خوبین ؟ من خیلی خوب نیستم امروز ... نه که خوب نباشما ... پرفکت نیستم !... می دونی آخه دیشب خوب نخوابیدم با دلشوره و استرس خوابیدم بعد صبم صد بار بیدار شدمو دوباره خوابیدم کلا اعصاب مصابم بهم ریخت .کلافهعصبانی

اما باز غروبش بهتر بود . با مامانم رفتیم بیرون منم واسه خودم یه ماهی سیاه خریدم که خیلی خوشحالم باهاش . آوردم گذاشتمش رو میزم !خجالت همشم به همه گفتم بیاین "ماهیات" منو ببینین ! "ماهیات" جریان داره . جریانشم بامزس . من یه دختر خاله دارم که یه پسر داره به اسم یاسین . اونوخ این فک کنم تنها کسیه که تو این دنیا قدر منو میدونه ! چشمکسه چار سالشه . پارسال خالش رفته بود واسش دوتا ماهی گلی خریده بود که تو خونه تکونی سرش به اونا گرم باشه نیاد زیر دستو پا . بعد هر بار که این میومده یه چیزی می گفته اینا بهش می گفتن حالا تو برو با "ماهیات" بازی کن ! برو به "ماهیات" غذا بده و اینا . اونوخ اینم فک کرده اسم اونایی که تو تنگه "ماهیاته" خنده! بعد برگشته به خالش گفته خاله بیا "ماهیاتمو "ببین چه جوری غذا می خوره ! بعد دیگه از اون موق منم به ماهی میگم ماهیات ! خلم من ! می دونم ! زحمت نکشین شما !

بعدشم اینکه امروز جمعه بوده مث که . من نمی دونم ولی چرا اصن حس جمعه نداشتم... امروز رفته بودم بیرون میدیدم همه خوشالن با خودم فک می کردم من چرا اینجوری نیستم پس ؟ کلا من به نظر خودم آدم ناسپاسی هستم ! به نظر خیلیا هم آدم کمال گرایی هستم ! حالا نمی دونم این دوتا ربطی به هم داره یا نه!متفکر ولی من از اوناییم که خیلی کم از زندگیشون لذت میبرن. فک نکنین از قصد اینجوریما ! نه ! خداییش یه دوره ای بود منم خیلی خوش بودم ... اما الان سه چار سالی هس که همیشه یه مشکلی دارم ... یه دردی یه غصه ای ... نمی دونم یه چیزی که نمیذاره خوش باشم ... البته الان مدتیه تصمیم گرفتم دیگه به این چیزا فک نکنم اما هنوز گاهی برام سخته ... می دونین من کلا تو این چن سال فقط یه چیزی برام پیش اومد که خیلی دوس داشتم ادامه پیدا کنه اما نشد ... اونوخ از اون به بعد دیگه هیچی واسم مهم نیس ... ینی همیشه فک میکنم اگه فلان چیزم نشه بدرک ! وختی اون اتفاق به اون مهمی نیفتاد حالا دیگه بقیش عب نداره ... البته کلا من عادت ندارم چیزا رو با هم قاطی کنم ... ینی مشکلاتو به هم ربط نمی دم ... الان داشتم حالو روزمو توجیح میکردم ! از توجیح هم متنفرم ! لذا ادامه نمیدم ...خنثی

میدونی ! من از اون آدماییم که فقط کافیه یه چیزیو بخوان ! ینی فقط اراده کنم که میخوام اینجوری بشه میشه ! ینی زورشو دارم که برم تا بهش برسم ! خودم می دونم . اما الان یه مدته که دلم اصن هیچی نمی خواد ... چم دونم ... حالا شاید امسال یه چیزی بشه که منم درس شم ...خیال باطل

می دونی ! شنیدی می گن لحظه ی سال تحویل هر جا که باشی و هر کاری که بکنی تا آخر سال همون حالو روزته ؟ من پارسال تو آسمون سالمو تحویل دادم و سال جدیدو تحویل گرفتم ، فک کنم واسه همینه که تا همین الان که دو روز مونده به آخر سال هنوز لنگ در هوام و نمیدونم چی کارم ! حالا امیدوارم امسال که رو زمینم یه فرجی بشه ...سال تحویلم که ساعت دو ئه فک کنم ...تو خونه ی مام که همه می خوابن ... سالای پیش که این جوری بود ... من معمولا سالمو تنهایی و با رادیو تحویل می کنم ... البته بسیار هم راضی هستم از این روش ... کلا من آدم تنهاییم ! هرچیم تنها باشم حالم بهتر تره ! البته امسال تنهای تنها نیستم "ماهیاتم" هس ... کاشکی یه سگی گربه ای موشی خرگوشی چیزیم داشتم ! بیخیال ...ناراحت

میدونی باز دلم گرفته امشب ... خدایا یه کاری کن من حالم خوب بشه دیگه ! بابا جان منکه گفتم بهت دیگه هر کار خودت خواستی بکن ! البته تا الانم که هر کار خواستی کردی . فقط جون من دیگه تموم کن این روزای خیسه شوره تلخ و تاریک منو ! من خسته ام دیگه ! به خدا من اصن دیگه نمی دونم چی بگم و چی بخوام ... خودت یه کاریش بکن ...

   + ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment تو بِبار()