DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش،بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش و اینا... - در گلوی من ابر کوچکیست...


ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش،بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش و اینا...

ساعت سه و نیمه صبه. کمتر از 23 ساعت دیگه مونده تا سال 93 تموم شه. اینکه دوس دارم این ساعتای آخر کش بیان، واسه این نیس که خیلی امسال بهم خوش گذشته مثلن، واسه اینه که کارام تموم شن.

فک میکنم امسال یکی از سالایی بود که خیلی زود گذشت.

اینکه امسال بیستو پنج سالم تموم شد و هییییییچ اتفاق هیجان انگیزی تو زندگیم نیفتاد. یه چیزی که بشه بعدن واسه کسی تعریفش کرد. البته که حماقتای آدم همیشه میتونن دهن به دهن نقل بشن.

امسال بیشتر از هر وخته دیگه ای ، اینجا، دچار خودسانسوری شدم. و بیرون از اینجا کم حرف. حتا یکی از دلایل اختلاف در دفتر، همین بود که تو حرف نمی زنی! سکوتم سیاسی تعبیر شده بود مثلن!

کتاب کم خوندم، فیلم کم دیدم، زبان کم خوندم، هیچییییی رو کاغذ ننوشتم. ولی نقاشی کشیدم.

حدود سه تومن به پس اندازم اضافه کردم، و تنها کاره مثبتم شاید همین بود واقعن!

 بدترین رذیلت اخلاقیی که میتونم در مورد خودم بگم اینه که خیلی بی دلیل و یا به دلایل بچه گانه ! به یه نفر، خیلییییییییییییییی حسودیم شده و میشه. خیلی زیاد. شاید به خاطر اینکه شرایطی رو داره که من هیچچچچچچچ وخت ، عمرن و ابدن بهش نمیرسم. ینی حتا تصورشم نمی تونم بکنم که منم یه روزی ...

اینکه حسودیم میشه ، اونم خیلی زیاد، بده ! میدونم!چون اصلن چیزه خفنی نیس! یه چیزیه که خیلیاااا دارنش!  ولی اینکه من نمی تونم حتا تصورشم بکنم که شاید یه روزی منم همچین شرایطی داشته باشم و این چیزا که حسودی نداره و اینا ، خیلی بدتره !

زیاد خرید نکردم، ولی چیزایی که خریدم چیزای واقعن لازم بودن. البته که هنوز اون ساعت مچی سفید مورد پسندمو نخریدم. و لب تاب هم! ولی به اندوخته ی جوراب ، تی شرت ، کتونی و شلوار جینم چیزای به درد بخوری اضافه کردم! حتا یه بوت و دسکشم خریدم که خوشم میاد ازشون. در پرانتز باید بگم چون من متنفرم از زمستون اصولن هیچ ذوقی ندارم برای خریدن ملزومات این فصل و هیچ وخت خوشال نمیشم از دیدن لباسا و وسایل زمستونی، ولی بوت و دسکشی که خریدمو دوس دارم.

امسال چندین بار کفش پاشنه بلند و پیراهن هم پوشیدم! ولی هنوز وختی جعبه ی کفشا و کاور لباسا رو تو کمد میبینم اولش میخام بلند داد بزنم ماااامااااننننن! اینا ماله کیه؟ بعد لود میشم که آهان! ماله خودمه!

فهمیدم که من یک کارگر فصلی و یه مورچه صفت ! هستم. ینی اون وختی که شما جیک جیک مستون تون هست احیانن ، من فکر زمستونم! و شیش ماه اول سال خیلی افیشنت میتونم کار کنم ولی شیش ماهه دوم چراغ چشمک زن میشم!

امسال خیلی چیزا تو مدرسه بهتر بود. همکارا خیلییییی به نسبت دوسال پیش بهتر و انسان تر! بودن. دوتا از شاگردام توی جشنو.ا.ره خو.ار.زمی رتبه منطقه ای آوردن و میتونن برن برای استانی . رتبه ی منطقه ای چیزه خیلی دندون گیری نیس ، ولی از این جهت مهمه که توی منطقه ی ما کلی هنرستان هست ولی شاگردای من از دبیرستان شرکت کردن و خب جالبه که از بین چندین تا هنرستان ، اینا کارشون انتخاب شده.

امسال با هیچ آدمه جدیدی دوست نشدم. با چنتا از بچه های دفتر فقط، در حده چت های گاه به گاه. همین. کلن خیلی بیشتر از قبل نسبت به روابط انسانی ناامید و بی رغبتم.

شاید یکی از بدترین کشفیات امسالم همین بود. اینکه من چقد نسبت به اکثر مردم، به سختی های زندگی و تلخی های زندگی "عادت" کرده ترم. مثلن وختی که مامان آزیتا فوت کرد، من تنها کسی بودم که اصلن گریه نداشتم! ینی خیلی برام مسجل بود که این اتفاق میفته. البته خب به خاطر خوده آزیتا کمی گریه کردم. ولی میدونستم که واسه "مردن" مامانش نیست. و حتا وختی اون ماجرای پیچ در پیچ آزی و الف ، مطرح شد، من تنها کسی بودم که اصن درک نمی کردم چرا الان آزیتا داره تلاش میکنه. چرا داره به دلیل "دوس داشتن" خیلی کارا رو میکنه.

اینکه بفهمی از درک "عشق" و "دوس داشتن" عاجزی. اینکه بفهمی انقد همیشه تو روی تلخه زندگی بودی که "مردن" آدما واست هیچ اندوهی نمیاره، اصلن چیزه خوبی نیس.

دوس داشتم منم مث راضیه و فرناز و بقیه کیلو کیلو اشک میریختم پا به پای آزیتا ، یا مث اونا حتا یه درصد احتمال میدادم که "الف" آزی رو دوس داره. ولی هیچی نبود. هیچی. هیچی ، حتا اس ام اسای پر از ناله و قسم الف که آزی رو دوس داشته و داره و خیلی سخته همه چی الان براش، هم، برای یک ثانیه باعث نشد من فک کنم "شاید" واقعن اینطوریه که میگه.

فک نمی کردم به این زودی به اینجا برسم که بگم واقعن اعتقادی به عشق و دوس داشتن ندارم. ولی انگار رسیدم. نه اینکه بگم من بهش فک نمیکنما. نه بابا. منم فک میکنم. ولی راستش باور ندارم که "دوس داشتن" هیچ وخت بتونه کاری واسه آدم انجام بده. حتا عشق. هیچ وخت هیچ مشکلی رو حل نمی کنن. هیچ وخت دلیل نمیشن. اینکه مثلن تو یکی رو دوس داشته باشی و اون فقط به خاطر اینکه تو دوسش داری ، کاری رو بکنه یا نکنه! میفهمی چی میگم؟ حداقل تو زندگی من که اینجوریه. خدا رو شکر دوس داشتنای من همیشه عبثه! همیشه یه اشتباهه از طرف من. زندگیه من پره از آدمای اشتباهی .

اینکه امسال ، دوبار تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم. تو همه ی این شیش هف سالی که مینویسم ، امسال اولین بار بود که به "ننوشتن" فک کردم. و راستش راضی کردن خودم برای نوشتن ، سخت بود. اما اینکارو کردم ، شاید چون تنها چیزیه که دارم . نمیخاستم تنها چیزی که دارم و آرامش میده بهم ، از دست بدم. به این فک کردم که اینجا ماله منه! اینکه چقد عصبانی و ناراحتم ، اینکه چقد ناامید و خسته ام ، حتا اینکه چقد تنهام ، هیچ وخت نباید دلیلی بشه واسه اینکه تنها چیزی که ماله منه ، بذارم و برم. چون میدونم وختی یه چیز رو بذارم و برم ، دیگه هیچ وخت واسه ورداشتنش بر نمیگردم.

به رفتن فک میکنم. به مهاجرت. خیلی جدی. یه روزی یه کسی بهم گفت ، هیچ وخت با یه خارجی ، با یه نا -هم- زبون ، ازدواج نکن. تو زندگی چیزایی هست که طرفت فقط باید همزبونت باشه تا بفهمه! اینکه چقد درسته ، واقعن نمی دونم . ولی همزبونی و این چیزا ، دلیلی نیس که من بخام بخاطرش بترسم از رفتن. اینکه امروز با رزلوشن 300 میدونم هیچ دلبستگیی اینجا ندارم. اینکه هیچ آدمی نیس که من فک کنم ندیدن و نداشتنش میتونه یه کمبود بزرگ باشه واسم، که بخام بترسم از دلتنگی برا بودنش ، یه بخش بزرگی از قضیه رو حل کرده ، آدمی هم نیستم که درگیر چنارای ولیعصر، کوچه های دربند و درکه ،بازار تجریش ، شلوغی و همهمه ی بازار ، دوغ آبعلی و دیزی ، غروب خورشید کنار دریای جنوب و جوجه کباب خوردن وسط جنگلای شمال باشم! ینی درک نمی کنم چرا باید واسه این چیزا دلتنگ شد؟ اینکه چرا باید به چیزایی که چشممون بهش عادت داره دل ببندیم؟  من وسط این همه آدم فارسی زبون تنهام. همزبونی ، دلیلی نشده تا کسی منو بفهمه. واقیت اینه! من ترجیح میدم تو یه جغرافیای دیگه از تنهایی حرف بزنم، نه در مرز های پر گهر کشورم!

خب بله! در انتهای این سال ، بعد از این همه خودسانسوری ، براتون اعتراف کردم که چه آدمه تنهای نا امیده بدبینه غمگینی ام. حتا حسود.

نمی دونم. ولی امسال که سال من نبود. حالا الان نیاین بگین آه! ناشکری نکن ، آه تن سالم و خانواده و فلان و بهمان! اینا چیزایی نیس که من به خاطر داشتنشون سپاسگذار نباشم ، ولی چیزاییم نیستن که منو راضی به ادامه ی زندگی کنن. زندگی فقط این نیس که من فک کنم خب سالمم ، وای خوشال باشم پس!

اگه برم که رفتم ، اگرم نرم ، تصمیم دارم ارشد بخونم. روانشناسی. احتمالن بالینی. هرکسی هم مث آزاده بخاد بپرسه چرا ؟ جواب دیفالت من اینه که " عزیزم میخام وختی بستری شدی من باشم که میام بالا سرت " خب؟ حالا اگه دوس دارین  باز بپرسین چرا!

پ .ن

و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعده ی عشق و
نه به وعده ی چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و
نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی !
ودریغا !
چه تلخ فرو میریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا
چه عطشناک و پریشان
پیر میشوم
در بارش این گستره ی تشویش
در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

و دیگر جوان نمی شوم ،
نه به وعده ی این بهاری که آمده است
نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

   + ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱
comment تو بِبار()