DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> همچین آدمیم - در گلوی من ابر کوچکیست...


همچین آدمیم

میدونی ، بعضی چیزا " آر نات مای تینگ" خب؟ ینی اصن حال نمی کنم باهاش. مهمم نیس چه فلسفه ای پشتشه . من خوشم نمیاد. این "حال نمی کنم" اتفاقن مای تینگه! ولی مامانم هی میگه نگو. زشته! حال نمی کنم ینی چی ! نمی دونم چرا این دهه چهلیا فک میکنن هر حال کردنی یه کاسه ای زیر نیم کاسه اشه ! اینجوری نیس واقعن. حال نمی کنم واسه ما دهه شصتیا ینی خوشم نمیاد. ینی چیزه دندون گیری نیس. هر گردی که گردو نیس.

 انی وی ، وختی یه چیز "مای تینگ" نیس ، نیس دیگه ! زوری که نمی شه.  

یکی از چیزایی که مای تینگ نیس ، قربون صدقه رفتنه الکیه ! ینی اینکه زرت و زرت بخام به یکی بگم عزیزم ! عشقم ! و فلان. اصلن ینی این یه مورد در توانم نیس. نه اینکه مثلن اگه از یکی خوشم نیاد یا حالا عشقم و عزیزم ! نباشه بخام باهاش پرخاش کنما ، ولی اینکه الکی به هرکی و همه بخام از این چیزا بگم ، نه واقعن ! نیستم ! اصن خیلی برام سخته گفتنش !

بعدش یکی دیگه از چیزایی که مای تینگ نیس ، کش دادنه یه موضوع و لج و لجبازیه ! ینی اصلن درک نمی کنم اینایی رو که سر یه چیزه چرت و پرت _ دقت کنید عمومن 90 درصد لجبازیا موضوع بسیار چرت و بی اهمیتی داره _ صد سال با هم در یک مبارزه ی پنهان به سر میبرن و هی انرژی صرف میکنن.

از دیگر مواردی که مای تینگ نیس ، درک کردنه اینه که فلانی الان داره به من تیکه میندازه ! ینی قشششننگگگگگ من بُزم تو این مورد. یه چیزی میگم یه چیزی میشنویا ! بعد من چنتا از دوستام خیلی شاخکای تیزی دارن تو این موارد و بعضی وختا که میشینن و میگن آره فلانی اون روز اینو گفت منظورش فلان چیز بود و فلان حرف ینی بهمان چیز ! من مث خانوم شیرزاد فقط هی میگم : نه ! واقعن؟!

حتا مثلن یه بار یکی از بچه ها برگشت بهم گفت آره فلان روز تو فلان چیزو گفتی ، من فهمیدم منظورت اینه !!! من هنگ کرده بودم و هی بهش میگفتم نه ببین من منظورم فقط همونی بود که گفتم ! ینی واقعن تو این توانایی رو در من میبینی که همچین داستانی رو در یک جمله مخفی کرده باشم؟! بیخیال!

حالا یکی از چیزایی که مای تینگه ، اصن من باهاش شناخته میشم ، اینه که وختی یه کار مهمی دارم ، دقیقن همون موق و همون روز و همون لحظه هزاران هزار پیشنهاد هیجان انگیز برای گذروندن وخت به ذهنم میرسه! ینی یه چیزی میگم یه چیزی میشنویا!

حالا الانم برخلاف هرسال ، که اتاقمو تو سه روز آخر تمیز میکردم، امروز شرو کردم به تمیز کاری ، بعد دقیقن وسط اینکارا هی یه حرکتای اضافه ای کردم ، در نتیجه تمیز کردن دوتا کشو و جعبه ی کاغذ کادوها و کاور مقواهام ، دقیقن یه صب تا بعد از ظهر طول کشید. بعد الانم اومدم نشستم که مقاله های بچه های دبیرستانو فهرست بندی کنم و پی دی اف کنم ایمیل کنم براشون ، بعد مدیونی اگه فک کنی قدمی در این راه برداشته باشم! یه جوری با دقت دارم وبلاگای بوکمارک شده و لینکاشونو دونه دونه بررسی میکنم که انگار قراره دربارشون کنفرانس بدم!

   + نازنین ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٥
comment تو بِبار()