DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از پتانسیلشون اونجا بیشتر میشه استفاده کرد - در گلوی من ابر کوچکیست...


از پتانسیلشون اونجا بیشتر میشه استفاده کرد

اینکه اون روز به آقاهه گفتم با آقای "...زاده" یا همچین چیزی کار دارم! و گفتش که "میر..." هستم البته ! و دعوتم کرد به اتاق مدیریت! بعدشم یه فرم همش خارجی! گذاشت جلوم که پر کنم. اونوخ ازم پرسید چرا از فلان جا اومدی بیرون؟ برام جالبه!!! گفتم راستشو بخام بگم واقعن نمی دونم. یه چیزی مثل اختلاف نظر. هم کاری ، هم غیر کاری.

اینکه واقعن هنوز نمی دونم چرا از فلان جا! اومدم بیرون خیلی بده؟ اینکه بعد از بیرون اومدن از اوجا خیلی به خودم وکارم شک کردم، یه واقیته ولی. هنوز گاهی فک میکنم شاید بهتر بود که انقد سکوت نمی کردم، شاید بهتر بود چیزی که تو دلم حس کرده بودمو بهش میگفتم ، نمی دونم... شایدم بهتر ، همین کاری بود که کردم.

بعدش که وسط راه از تاکسی پیاده شده بودمو و از یه کوچه ی میونبر رفته بودم تو مرکز خرید "آ.سما.ن و.نک" هنوز داشتم فک میکردم که چرا باید براش جالب باشه که بدونه من چرا از فلان جا اومدم بیرون؟ اصن این سوالای چرت و پرت چی بود از من پرسید؟ وختی من خودم رزومه فرستادم براش، برا چی دوباره فرم داد که همه رو پر کنم؟ چرا یه جوری شگفت زده گفت  اُو شما سال 90 فارغ التحصیل شدی؟ چرا من به جای اینکه به چشماش نگا کنم حواسم به شیشه ی زیتونی بود که رو میز پشت سرش گذاشته بودن؟

بعدش به پسره گفتم بین این و این کدومش بهتره؟ گفته بود حالا چرا مشکی؟ این همه رنگ خانوم! گفتم نمی دونم! مشکی میخام خب. گفته بود اینو وردار به نظرم. همونیه که تنه مانکنه. میخای برو ببین ، تن خورش خوبه دخترونه و اسپرته. گفتم سایز بندی نداره؟ گفت فیریه، ولی دیگه از این کوچیکتر نداره که! شمام که لاغری! اندازت میشه!

من هیچ وخت تو زندگیم فک نکردم که لاغرم، هروختم بهم گفتن تو که لاغری، باورم نشده. گفتم نه آقا لاغر نیستم. ولی فک کنم خوبه همین. گفت مشتریمونی شما، ببر اگه خوشت نیومد بیار عوض میکنم. ولی خوشت میاد. اینا تن خورش خیلی خوبه.

بعدش از در پاساژ که اومدم بیرون، بوی ذرت مکزیکی خورد توی دماغم، یاده اون روزی افتادم که با الی پیاده از یونی اومدیم تا ونک و کلیییی حرف زدیم و من یه دفترچه یاداشت زرافه دار خریدم بعد الی گیر داد از این ذرت مکزیکیا بخریم و برای اولین بار گفت که بعضی وختا تنهایی میره سر خاک باباش و میشینه حرف میزنه باهاش. همینجوری یهو اینو گفت. من هیچی نگفتم. من هیچ وخت درباره ی بابای الی باهاش حرف نزدم. حتا اون باری که تو دفتر معاون دانشگا نشسته بودیم و منشیش داش اصول دین میپرسید ازمون و به الی گفت پدرت چیکار میکنه با این هرسال خونه عوض کردن و اجازه های سنگین. الی لبخند زده بود گفته بود بابام که راحت شد.چند ساله...

بعدش از اون آقاهه دمه تاکسیای ونک، دوتا دسته گل خریدم. وختی تو میدون پیاده شدم زنگ زدم به فرناز که ببینم دفتره یا نه. گفت بیرونه و وایسم میاد میدون ببینیم همو. تو ده دقه ای که وایساده بودم تا فرناز بیاد، لبه جدول را رفتم. ولی حالم خوب نشد. یه ماشین آتش نشانی وایساده بود تو میدون، که دوتا پسره جوون و خیلی جوون توش نشسته بودن. یه بار که نگاشون کردم بهم لبخند زدن. فرناز بهم زنگ زد که حال "ن" بد شده و باید بره اون سمتی باهاشون بره بیمارستان، کلیم معذرت خاهی کرد. گفتم عب نداره برو. میبینیم حالا همو بعدن. نگاه پسر آتش نشانه یه جوری بود. یه جوری که من دیگه اونوری رو نگا نکردم. نه که بد باشه ها. یه جوری بود ولی.حتا هنوز اگه چشمامو ببندم نگاهش یادم میاد.

اینکه چن روزه در دپ ترین شرایط زندگی قرار دارم. دلم میخاد هیچ کاری نکنم، ولی یه چیزه غیره ممکنه. کلی کار دارم.احساس میکنم به طرز غیر قابل باور و غیرقابل کنترلی غمگینم. ینی یه جوری که بعضی وختا دلم میخاد بشینم گریه کنم. نه مثلن یه گریه ی معمولی. از این گریه هایی که تو اشکام غرق بشم قشنگ!  

چنتا بحث بی سرانجام با چن نفر داشتم ، و اینکه مجبور شدم به یکی چیزایی بگم که چیزای خوبی نبود. من آدمیم که خیلی کش میام . به مو میرسم خیلی وختا. ولی وختی که یه کسی رو این مو رو ببره، دیگه همه چی تمومه. ینی یه جوری برام تموم میشه که انگار نه انگار که هیچوخت بوده.  همیشه یه نقطه ای تو زندگی هست، که آدما اونجا خودشون بهت نشون میدن، یه نقطه ای که آدما منشور میشن و میشه طیف های وجودشونو دید. آدمایی که تو این نقطه های حساس زندگی، همیشه منو ناامید کردن. همیشه. ینی همیشه یه جوری درو تو صورت من بستن. همیشه منو از یه ارتفاعی هل دادن پایین. آدمایی که یه جوری زدن زیر همه چی، انگار نه انگار که چیزی بوده هیچ وخت. مثلن "ف" یکی از این آدماس. که دیگه برا من تموم شده. که دیگه دوس ندارم حتا یادم بیاد ما یه روزی چقددددد باهم دوس بودیم. اینکه من همیشه ، خیلی وختا، چشممو رو حرفای بقیه ، رو رفتارشون میبندم، که بعضیا انقد پررو میشن که فک میکنن همیشه حق با اونا بوده پس. حتا طلبکار میشن ازت. که منو به جایی میرسونن که بهشون بگم "اگه دوس داری یکمم فک کن شاید تقصیر توام بوده! "

اونایی که یه روزی ، یه جایی ، یه وختی برای آدم کلیر میکنن که پشیزی براشون ارزش نداری، دیگه حق ندارن هیچ وخته دیگه بیان بگن که میخان کمک کنن. میخان دوست باشن. اینجور آدما بهترین کمکی که میتونن بکنن اینه که برن به جهنم.

   + ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
comment تو بِبار()