DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> میدونم تلاشم یه روز، یه جایی اثر میکنه... - در گلوی من ابر کوچکیست...


میدونم تلاشم یه روز، یه جایی اثر میکنه...

اینکه یه جایی از زندگی، میبینی راههای زیادی جلو پای همه ی آدمای زندگیت هست، که به تو ختم نمیشه. 

یه وختایی که "مگه چقد زنده ایم؟" دیگه جواب نمیده. دیگه انگیزه نمیشه.

یه روزایی که فقط میتونی بگی: ایت ایز، وات ایت ایز. که آی کنت فیکس ایت، بیکاز ایتز نات بروکن .

چقدر زنده بودن آدم چه اهمیتی داره؟ چه جوری زنده موندنه که مهمه. مردن، چیزی نیس که من از ترسش بخام "هر" کاری بکنم، چون ممکنه که فردا زنده نباشم مثلن. آدمه چسبیده به دنیایی نیستم، شاید چون قطب ناهم نامی وجود نداره برام، که جاذبه اش نگهم داره.یه جوری فقط هستم.

دنیای این روزای منه داریوش،برای دومین یا سومین بار داره تو گوشم میخونه، تو این گوشیم، خیلی از آهنگای قدیمیمو نریختم،ولی این هست.یادمه اون وختی که تازه اومده بود، با الی زیاد گوشش میدادیم.حتا یه بار تو یه مسیر طولانی گذاشتیمش رو ریپیت، مثلن 25 بار گوش دادیمش. الی پایین اتودای تصویر سازیش نوشته بود هر شب تو رویای خودم، آغوشتو تن میکنم...

من نوشته بودم تنها مدارا میکنی، دنیا عجب جایی شده...

میخام بگم، از اون روزی که من 20 سالم بود و اینو نوشتم، دنیا هیچ فرقی نکرده. حتا همون وختا یه گوشه ای نوشته بودم از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست، بعد استاد مجبورم کرده بود تصویر سازیش کنم. 

اونوختا زیاد گوشه ی جزوه ها و کارام مینوشتم. مثلن میگن فلایینگ ایز فیری دم، من میگم رایتینگ ایز فیری دم. از یه جایی به بعد ولی دیگه هیچی ننوشتم. از همون وخته که دیگه آزاد نیستم.

اون شبی،تو بام محک، داشتیم با فرناز حرف میزدیم من نگاهم به پنجره ی اتاقای روشن بیمارستان محک بود. چارقدم اونور تر از ما کلی دختر و پسر وایساده بودن عکس میگرفتن،  چندین قدم دورتر از همه ی ما، گشت نیروی انتظامی بود.فرناز پرسیده بود اشتبا کردم؟ گفتم نه! گفته بود دلم خاست خب! آدم نباید به دلش مدیون بمونه. من از اون بلندی پرت شدم پایین انگار. من چقد به دلم مدیونم؟! 

مثلن آخرین باری که خاستم به دلم مدیون نباشم، یکجوری که غرورم به کمترین میزان ممکن خم شود، حرفم را زده بودم. بعد هم هیچیییی به هیچییییی. هیچی هیچ فرقی نکرد. هیچ معجزه ای، هیچ تغییر زاویه ای حتا. 

تو راه برگشت بهش گفتم خوشبحال آزیتا که میتونه انقد یکیو دوس داشته باشه. با همه ی اتفاقایی که هست.

یه بار آزیتا بهم گفته بود تو از کجا میدونی اینجوریه؟ گفتم آزیتا نمیدونم! ولی وختی چیزی که من میخام و فک میکردم نیست، میتونه هر چیزی باشه.

گفته بودم به مردن فک میکنم؟ نه مثلن رندوم. بلکه لوپ. هم به مردن، هم به خودکشی. زحمت نکشید برام تایپ کنید که از نشانگان افسردگیه. نیست. درک نمیکنم که کسی بگه به مردن فک نمیکنه. ینی آدمایی که مردن جزو افکارشون نیس، چه امیدی تو دلشون دارن که میتونه از فک کردن به یه بخشی از زندگی، منعشون کنه؟ 

اینکه به خودکشی فک میکنم، خب شاید چون دلایلم برای ادامه ی زندگی خیلی محکمه پسند نیست! :)

نه واقعن، نمیگم قصد خودکشی دارم، ولی بهش فک میکنم. به اینکه یه جور پایانه. به اینکه کی ممکنه من به اون مرزه دوره "دیگه هیچی جز مرگ نمیتونه حلش کنه" برسم. 

خلاصه که، یه وختی،  یه روزی،  یه جایی میبینی واسه هیچ کس مقصد نبودی. اینکه چه حسی داره، گفتنی نیس. ینی دوس دارم اکثریت آدمای دنیا هیچ وخ به اینجا نرسن. ولی تقریبن دردناکه. من غصه هامو خوردم، دادامو زدم، جونامو کندم، ولی دردام هنوز که هنوزه تموم نشده. یه روزی برسم به یه جایی که براتون بنویسم هاهاهاهاها!  ما دردامونو کشیدیم فرزندم!  تو برو خود را باش...

میخام بگم اینم یه امیده واسه اینکه فک کنم شاید، شاید، شاید این آخرین باره.

   + نازنین ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٢
comment تو بِبار()