DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ما که بخیل نیستیم - در گلوی من ابر کوچکیست...


ما که بخیل نیستیم

امروز آزی اینا دعوتمون کردن برا ناهار ، بعدشم یه مراسم ختمی داشتن تو جای دور! آزیم بدبخت کرد منو انقد تو وایبر گفت بیاین بیاین . خب ما دیروز مراسم ختمشونو رفتیم و دیگه نمیخاستیم این جای دورو بریم. چون میخاستن برن برا فاتحه خوندن و اینا ، و خیلی فامیلی بود دیگه قضیه. بعد دیروز با هم شور کردیم دیدیم خوب نیس خیلی پاشیم بریم ناهار بخوریم فقط. گفتیم خب عذر خاهی میکنیم نمی ریم. مگه این آزیتا ولمون کرد. به فرناز زنگ زده بود تهدید کرده بودش. به منم که انقد پیام داد تو وایبر که آره من میخاستم ناهار خوب شدنه مامانمو بدم بهتون ، حالا اینجوری شده ، شما نمیخاین بیاین؟ و اینا. منم گفتم خب باشه ! بسه ! میایم. بعدشم گفت شما اصن از طرف بابام و داداشم دعوتین. منم گفتم پس به تو چه ! چرا هی دخالت میکنی؟ من میدونم با داداشت! استیکرای حرف بد فرستاد. کلن خیلی بد رفتار و پرخاشگر شده ! :)))

اونوخ امروز صب قبل از رفتنم یه اتفاقی افتاد که خیلی عصبی شدم. با اینکه نمی خاستم جلو گلی قضیه مطرح شه ، مجبور شدم به راضیه و فرناز بگم. بعدشم این فرناز یه چیزایی رو لو داد که من دیگه کلن مغزم از کار افتاد. نمی دونم ینی یه آدم تا چه حد میتونه عوضی باشه. و یه آدم دیگه تا چه حد ساده لوح.

تو راه برگشت هم همش درباره ی همون موضوع حرف زدیم و هی هر کدوممون یه چیزی میگفتیم بعد میدیم نه اینجوری فایده نداره ! نمی شه.

بعدشم که اومدم خونه همش فکرم مشغول همین اتفاق و حرفایی که زدیم بود. اونوخ من اونشبی که رفتیم خاکسپاری مامان آزی، وختی برگشتیم انقد سرم درد میکرد و خابم نمی برد ، نصفه شب پاشدم برا خودم چایی درس کردم ، تی بگ. بعد همونجوری پایین تختم موند دیگه تهش. صب زود که پاشدم حاضر شم برم مدرسه اصن ندیدم لیوانمو و پام خورد بهش ، چاییشم انقد پر رنگ شده بود گند زد به موکت اتاقم. ینی یه لکه ی گنده ی قهوه ای موند .

دیروز رفتم یه لکه بر خریدم درجه یک ! البته واسه لکه ی چایی چند بار مجبور شدم اسپری کنم و پاک کنم ، ولی خیلی خوب تمیزش کرده. الان که شبه خیلی خوبه ، حالا صب چک کنم ببینم لازمه بازم یه بار دیگه بزنم یا نه. اسمشم FADISHE  هستش.

یه عالمه هم تو وایبر حرف زدیم با راضیه ، و هی بیشتر و بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسیدیم که قضیه قشنگ چاخانه ! یا یک درصد اگر واقعیت داشته باشه ، چیزی که به ما گفتن ، همه ی اتفاقی که افتاده نیست. نمی دونم ! داغونم ینی قشنگ. از یه طرف میخام زنگ بزنم به اون آدمه و قشنگ بشونمش سر جاش که فک نکنه ما بُزیم. از یه طرفم با خودم میگم اگه یه چیزایی این وسط باشه و من ندونم و الکی بهش پرخاش کنم خیلی ضایس خب. نمی دونم چرا بعضیا اخلاقشون اینجوریه. که یه چیزیو سیزن سیزن واسه آدم تعریف میکنن ! خب مث آدم بیا هرچی هس بگو ، بذا ببینیم چه گلی میشه به سر گرفت؟

آهان راستی یه کسی هست دقیقن با سرچ عبارت "چـه گلـی به سـرم بگـیرم " میاد وبلاگ من. یه نفرم  هر از چند گاهی با سرچ " و دیـگر جـوان نمـی شـوم ..." . حتا یه آدمی یدونه عکس رو تو گوگل سرچ میکنه میاد . اون عکسی که از کتونیام گذاشتمه. جالبه نه؟ البته که همچنان پر بازدید ترین پست وبلاگم ، اون مطلبیه که درباره ی عـروسـی نوشتم. ینی تقریبن هر روز حداقل یه نفر برای اید.ه ی شـا.باش به عــر.وس ، دا.مــاد ، آهنـگ رقــص برای عر.وس د.اماد و این برنامه ها میاد اینجا. ایشالا همیشه به شادی البته .

 

   + نازنین ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
comment تو بِبار()