DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از ترسهای آفرینش - در گلوی من ابر کوچکیست...


از ترسهای آفرینش

خب ، قبلنا که آدم خیلی بهتری بودم ، نهج ابلاغه جزو کتابایی بود که زیاد میخوندمش. ینی یه مدلی شو دوست بابام براش هدیه آورده بود که چیزه خوشگلی بود و ترجمه ی بسیار بسیار بسیار عالیی داشت. داره ینی ! موجوده هنوز کتابش .

یه بخشی داشت که جمله های کوتاه بود، نه خیلی کوتاه ولی یکی دو سه خطی. چیزای خیلی خوبی بودن. یکیش که الان دقیقش یادم نمیاد ، درباره ی مردن بود. شاید ترس از مردن. شاید نترسیدن از مردن ! نمیدونم دقیقن . ولی اینجوری گفته بود : "چونان وارد شدن عزرائیل بر زن باردار ، که روح جنینش را میگیرد بدون آنکه با خبر شود . "

چیزه ترسناکیه ، وختی بهش فک کنی. ینی یجور شرایط سوررئاله! اینکه یه آدمه زنده ، یه آدم مرده باهاش باشه ، توی وجودش باشه و ندونه ! و اصلن مردنشو حس نکنه ! حتا نتونه دقیقن بگه کی این اتفاق افتاده.

   + ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
comment تو بِبار()