DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ینی من اینجوری به نظر میام ؟! - در گلوی من ابر کوچکیست...


ینی من اینجوری به نظر میام ؟!

آقا من یه داداش دارم ، ینی دوتا دادش دارم ، الان دارم یکیشونو می گم ! این ینی بی آزار ترین موجودیه که من تا حالا تو زندگیم دیدم . ولی نمی دونم چرا با من فامیل در اومده . این داداشم بیچاره فقط چارده ماه از من بزرگتره بعد ینی خدای بی آزاریو خوبیو ایناس . از این پسرایی که عمرا اگه فش بدن ! عمرا اگه مثلا به یه چی پیله کنن . اصن یه چیز خاصیه . چم دونم از اینا که نمازشونو سر وخ می خوننو مسجد میرنو هی روزه ی مستحبی میگیرنو احسان به والدین میکننو اینا . مثلا اند پرخاشگریش دیگه اینه که میاد به من میگه لب تابو تحویل بده زود من امشب کار دارم . یا مثلن اند بدجنسیش وختیه که میگم فلشتو بده من کارامو بریزم روش می گه نه . اند گیر دادنشم اخبار ورزشیه شبکه ی شیش و نودِ . در این حده مثلا. البته خدایی من زیاد کاری به کار داداشام ندارم . ینی اصن نمی بینمشون . چون نصف بیشتر روز که من دانشگاهو کلاس زبانم نصف دیگشم که خوابم . بیشتر مکالمه ی منو داداشم اینه مثلا : خوبی ؟ شیکم چی میگه ؟! لب تابو میخوای تو امشب ؟ هه ! نمی دم چون خودم دارم باهاش کارامو اجرا میکنم ! جوابای اونم اینه : خوبم تو خوبی ؟ چه خبر ؟ هیچی میگه به توچه ! بسه دیگه ! تعطیل کن کارو من لازم دارم ! مثلا فک کن چی بشه ما غیر از این با هم حرف بزنیم . سالی ماهی یه بار میاد از من آهنگ می گیره یا میگه فلان فیلمو گرفتم اگه میخوای ببین یا این کارت اینترنته شبانش مونده بیا مال تو. ولی من با تمام قوا هر وخ که بتونم کرم میریزم بهش . روزی یه دونه ام حتما باید بزنمش ! البته داداشم یه دونه منو بزنه من شوت می شم سه متر اونورتر ولی چون نمیزنه من پررو شدم ! حالا ! این داداشم امروز پاشده جم کرده با پسرخالم که لنگه ی همن برن تو این کاروانای راهیان نور و اینا خدمت کنن . بعد صب مامانم داش ساک می بست واسش اونوخ اومده منو از خواب بیدار کرده می گه تو میدونی کدوم از اینا مسواکشه ؟ من خوب چی باید بگم به مامانم ؟ گفتم نه مامان جان نه فدات شم من نم دونم ! بعد تازه مامانم شاهکار زده لیف منو داده بهش ببره ! تازه می گه ا؟ لیف تو بود ؟ عب نداره! آره خوب منم بودم می گفتم ! بعدش منم چون خواب بودم داداشمو ندیدم که باهاش خدافظی کنم بابام داش ساکشو می برد ، اون بسته ی چیپس پیاز جعفری مو که دیروز خریده بودم تو یونی دادم ببره واسش ! خوب چیزی که واسم مهم بود دادم به اون ببره دیگه ! بیشتر از این توق دارین ؟ والا !

بعدشم تازه ساعت نهو نیم از تخت دل کندم و پاشدم حاضر شم برم یونی . اونوخ با خودم فک کردم که من چی دارم امروز ؟ بعد یادم اومد که طرح جامع عملی دارم و یه خطم نکشیدم واسش . بعد رفتم گشتم از اتودای ترم چاهارم بردم واسش. تازه هوا هم امروز آفتابی بود من خیلی خوشال بودم . فک کنم من باتریم خورشیدیه! چون روزای برفی و ابری من تطیلم واقعا!

تو راه یونی که بودم الی اس داد که من گشنمه تو تا کی میرسی ؟ منم گفتم فک کنم سر یک ! تو برو ناهار بخور . وختی رسیدم استاد اومده بود داش کار بچه ها رو میدید . فرنازو راضیه ام مث من کار نداشتن . ما سه تا ینی خوشالای دانشگاهیم . بعد چنتا از بچه ها رفته بودن از این جینگیل بینگیلا چم دونم گوشواره و انگشتر و اینا هس با مفتولو مهره و ... می سازن خریده بودن . از سالن پروین اعتصامی یونی . بعد استاد خوشش اومد کلاسو تطیل کرد رف بره اینا رو ببینه . منم رفتم بیرون با اون گربه ی عزیز دلم بازی کنم اونوخ استاد فک کرد من منتظر اون وایسادم بیاد با هم بریم ! حالا هیشکیم نه من ! خلاصه منم تو رو دبایسی بردم سالنو نشونش دادمو خودم پیچیدم اومدم بیرون ! جلو در پرستو و نگارو دیدم دیگه یکم با اونا حرف زدم بعدم رفتم جلو بوفه تا ایمانه بیاد دی وی دیا رو بگیره ازم. بعدش تندیس و تارا و آیدا اینا اومدنو کلی با هم خندیدیم . بعد رفتم تو کلاس دیدم راضیه تنهاس . گفتم پاشو بیا ما بریم ناهار بخریم ! رفتیم از این فست فوده دمه یونی سه تا فلافل گرفتیمو اومدیم . کارامونم به استاد نشون دادیمو استاد کلی از یه آرم گل که من زده بودم خوشش اومدو گف اند مدرنیسمه و اینا . بعد دیگه منم همچین نرم پیچوندمش گفتم حالا بعد از عید اهدافو پروپوزالو اینامو میارم واست . بعد دیگه با فرناز اینا جم کردیم اومدیم بیرون . فرنازو شیدا رفتن خونه منو الی و راضیه ام رفتیم ناهار خوردیم . بعدناهار هی من راضیه گفتیم نکتار انبه نکتار انبه ! خلاصه الی رو بردیم تا سوپر و راضیه یه انبه گرف من یه آلبالو ! یهو دلم یه چیز ترش خواس . بدش با هم رفتیم تا ونک . من مثلا با خودم کتاب زبان آورده بودم لغت بخونم اما دریغ از یه کلمه !

ساعت پنجم بود تازه رسیدم خونه و دیدم مامانم داره آشپزخونه رو تمیز می کنه و چایی مایی در کار نیس . منم رفتم دراز کشیدم و مثلا لغت خوندم . بعد ییهو دیم چقد خوابم میاد خوب . اونوخ به زور حاضر شدم رفتم کلاس زبانو هی تو کلاس ناله کردم که تیــــــــــــــــــــــــــــــچر ! بیچاره تیچرمونم همش با من عادی رفتار می کنه . از کلاسم که اومدم همین جوری افتادم وسط پذیاری خونمون و تی وی نگا کردم بدشم شام خوردم رفتم حموم . الانم که باز اومدم نت . عین بی کارا . واسه فردام نه واسه عکاسی کاری کردم نه واسه تصویر متحرک .

دیگشم اینکه گردنم نمدونم چرا همش درد می کنه ؟ موهامم خش نکردم . مسواکم نزدم . دیگه الانا باید برم بخوابم . آخ جون فردا با خانوم موذن جونم کلاس دارم و آزیتا هم میاد کلی خوش می گذره . فقط کاش هوا خوب باشه  !

آهان این خانوم موذن چون فردا با ما کلاس داره صب، دنبال یکی میگرده که اون ساعت بمونه تو لابراتوآر ، اونوخ هی به من می گه کسیو نمی شناسی ؟ دختر خوب سراغ نداری؟ می خواستم امروز بش بگم خدایی خانوم موذن فک می کنی من همجنس بازم هی میای سراغ دختر خوب از من می گیری ؟! من چم دونم خوب !

   + ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment تو بِبار()