DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از draft ها - در گلوی من ابر کوچکیست...


از draft ها

1-یه روزی با خودم تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وخ واسه هیچی و هیچکس دلتنگ نشم. دلتنگی برا من مث دو سرعت با مانع! میمونه. نفسمو میبُره. حقیقتش پیر تر از اینیم که بخام بُدُ  َم. و خب جزو افتخاراتم یه مدال طلای سریعترین دونده یی که به خط پایان نرسید هم دارم. بسه دیگه . بقیش باشه برا دیگران.

2-منم به قد خودم اخلاقای بد و ناهنجاریای روحی روانی دارم ، ولی بعضی وختا یه برخوردا و حرفایی از بعضی آدما میبینم و میشنوم که فک میکنم خدایی من چقد سالمم!

3-مث اونوختا پاشیم با الی و آزی و فرناز و راضیه بریم فست فود بخوریم. یه قرن طول بدیم تا انتخاب کنیم و هی هرکدوم یه اردی بدیم به خانوم ثبت کننده ی سفارش"یه هات داگ با پنیر زیاد! اون یکی هات داگ بدون خردل! پپرونی تند. چیکن برگرش کاله نباشه! همه ی سسای ساندویچا سفید باشه لطفن! رو سیب زمینی مون پنیرم بریزین! فلفل قرمزم میخایم! ای وای ببخشید!  پیتزا دوتا میخاستیم! سالاد کلمم سه تا!"

بعدش یه نفر پای صندوق حساب کنه و تا میشینیم دور میز همه کیف پول بدست بگن چقد شد چقد شد!

4-آخرای اسفند بود. مث الان. من هنوز دانشجو بودم. ترم هفت بودم. کارامون زیاد بود. بیشتر از هر چیزی توی دنیا ، عصبانی بودم. خیلی خیلی خیلی زیاد عصبانی بودم. جوابم به همه چی نمی دونم ، نمی تونم ، نمیایم ، نمی خورم ، نمیشه و نمیخام بود. انقد عصبانی بودم و انقد انرژی صرف کنترل عصبانیتم میکردم که تمام مدت سرم درد میکرد. یادمه از خاب که بیدار میشدم اولین کاری که میکردم تمرکز روی سر دردم بود. بعد میدیدم هنوز هست. هم سرم درد میکرد هم فکم. در حدی که میترسیدم دهنمو وا کنم دندونام بریزه.

5- وایساده بودم توی آخرین واگن بانوان. کنار در . بعد توی ایسگاه دروازه شمرون یه عالمه آقا سوار شده بودن. به زور. من همونجا وایساده بودم. یه آقای پیری هم خیلی نزدیک به من. در داشت بسته میشد که یه آقای جوون اومد به زور خودشو جاکنه. و به شدت آقا پیره رو هل داد. ولی جا نبود. به من گفت یه ذره برین اونور تر منم سوار شم. گفتم جا نیس. گف خانومم سوار شده آخه! گفتم خب بهش بگو پیاده شه! به زور اومد تو. یه جوری که من مجبور شدم جامو عوض کنم.

آقا پیره مرده چپ چپ به مرده نگا میکرد . شرایط یه جوری بود که من حتا نمی تونستم آرنجمو تکون بدم. بعد حس کردم یه چیزی خورد به پهلوم. برگشتم و دیدم یه خانومی پشتمه. خیالم راحت شد. ایسگاه بعد خانومه پیاده شد. ولی یه بار دیگه حس کردم یه چیزی با من در تماسه. آقا پیره مرده هنوز همونجا وایساده بود و هر بار سرمو می آوردم بالا میدیدم که حواسش به منه. دفه ی دومی که حس کردم یه نفر داره تلاش میکنه کرم بریزه برگشتم پشت سرمو نگا کردم. یه آقای جوونی بود. وختی دید دارم نگاش میکنم یه کم رفت عقب. هنوز سرمو بر نگردونده بودم که بازم برخورد دستش با آرنجمو حس کردم. تو یک صدم ثانیه چرخیدم و با دست چپم دستشو گرفتم و با دست راستم یه سیلی جانانه زدم تو صورتش. برق از چشماش پرید. گفتم اینو زدم که یاد بگیری مث آدم وایسی. همین جوری رنگ پریده نگام کرد فقط.

 6-بعدش الی با یه پسره که فول آپشن هنری بود دوس شده بود. نمایش میخوند پسره. از اینا که در همه ی ابعاد زندگیشون هنرو لحاظ میکنن و ادعای اپن مایندی و این صوبتا دارند. البته به الی می خوردا! الیم خوش از این هنریاس. همشم میشینه کارای سالوادور دالی رو نگا میکنه! من اصن دالی رو درک نمی کنم!

هیچی دیگه کلن ما همش در حال شنیدن وصف حال آقای کارگردان و قابلیت ها و ایناش! بودیم. الی هم در حال پیچش کلاسا و اینا! اونوخ الی ازایناس که ادبش با لفظ قلم حرف زدن گره خورده! دیگه کلی با این پسره خط کشی شده و رسمی برخورد میکرد. کلن معذب بود. البته یه طرفه بودا! پسره از این خوشالا بود ، کلی خدمات طراحی و گرافیکی دریافت کرد از الی.

خلاصه اینکه یه روز من کلاس صبمو نرفتم ، واسه کلاس ظهر که رسیدم یونی ، الی داشت میرفت و مثه همیشه ی وختای دیگه که قرار بود بره یه کاری انجام بده هول و ولا داشت! نذاشت من برم سر کلاس ، دسمو کشید و مث گوسفندی که به سلاخ خونه میبرنش ، منو تا جلوی در شرقی با خودش برد* ، و در مسیر توضیح داد که یه سوتی فوق وحشتناک داده و اصن نمی دونه چه جوری جمش کنه و چی بگه و چیکار و کنه و اینا!

اولش خندیده بودم. بعدش گفته بودم خب عب نداره حالا! ولی الی خیلی بی تربیتی! هی بهت میگم از این صفات به کار نبر برا آدما ، ملکه ی ذهنت میشه ، گوش نمی دی. گفته بود بیشور! من کی با "پ" اینجوری حرف زدم؟گفتم امروز صب! حالا بیخیال. هیچی نگو بهش دیگه! خب اونم اخلاقشو اصلاح کنه یه کمی ،که ما تو جممون اینجوری دربارش حرف نزنیم!

   + ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment تو بِبار()