DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> یه روز در هم برهم ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


یه روز در هم برهم !

من الان طبق معمول یک فروند نازنینه خوشالم که تا همین الان پیِ یللی تللی و قرتی بازی بودم از الان به بعدم که خوابم میاد ! لذا بازم فرصتی برای انجام پروژه های دانشگاهیم ندارم ! من کلا آدم لامصبیم ! می دونم !

امروز ینی دیشب خیلی خیلی بد خوابیدم . ینی نه که قلبم جریحه دار شده بود مقادیری در فشانی کردمو هی دماغمو کشیدم بالا عینا یه مار به خودم پیچیدم تا خوابم برد . ساعت فک کنم سه بود . بعدشم مث این روانیا ساعت 5 بیدار شدمو هر کار کردم دیگه خوابم نبرد . ساعت 6 که دوباره چشم گرم شد حالا هی گوشیم زنگ زد . منم نمی کردم خاموشش کنم هی اسنوز می کردم . بعدشم مامانم شصتاد بار اومد در نقش ساعت گویا هی گف ساعت داره هف می شه نمی ری ؟؟؟ بعدشم تو اتاقشون با بابام جلسه گرفته بودن درباره ی اینکه چرا من می گم من 7 میرم از خونه بیرون اما الان که ساعت پنج دقه به هفته من هنوز زیر پتو ام ! و اینکه آیا من مریضم که هف ترمه این کارمه ؟ بعدش من دیگه خیلی غیرتی شدمو اول یه اس به فرناز دادم و اونو بیدارش کردم بعدم پاشدم رفتم دسشویی ! اه ! من بزگ شم تو دسشوییمون شوفاژ میذارم حتما ! من اصلا صبا نمی فهمم چیکار می کنم اون تو ! فقط می خوام بیام بیرون !!! بسکه سرده !

حالا مامانم انگار که منو دیروز به فرزندی قبول کرده هی می گه شیر می خوری واست گرم کنم ؟ خوب آخه مادر من، من کی تاحالا شیر خوردم ؟ اونم هفت صب ؟ اونم داغ ؟؟؟ بعد می گن احسان به والدین ! من خوب اعصاب ندارم ! بعد دیگه کظم غیظ کردمو خیلی رومنس به مامی گفتم نه عسلم ! من همون چاییمو می زنم میرم ! بعدشم بدیو بدیو حاضر شدمو زدم بیرون از خونه . هوا هم عین بنز سرد بود.

بعدشم وختی رسیدم یونی و داشتم گره های سیم هندز فیری مو وا می کردم دیدم ا! استاد داره از رو به رو میاد . منم رفتم تو کلاس به بچه ها گفتم جم کنین اومد . آخه همه تو نت بودن . اینم اومدو یه نیم ساعتی فقط مخ مارو خورد که الا و به لا من هفته ی دیگه امتحانمو می گیرم و شما خیلی خرین و نمی فهمین که چرا باید این امتحانو بدین . من خودم به خدا از دقیقه ی دوم حرفاش قانع شدم که امتحان خیلی چیز خوبیه ! ولی این کوتا نمی اومد که . خدایی خیلی دری وری می گه این طوفانی ! ولی خیلی استاد باحالو پایه و خفنیه ! ینی یه چی بارشه ! دیگه یه ذره جزوه اینا گف و من وسطای جزوش زدم اون کانالو شرو کردم انگلیسی نوشتن . خیلی وخ بود این کارو نکرده بودم . تو پیش دانشگاهی نت برداریامو انگلیسی می کردم . اما امروز دیدم تنها راه رهایی از این فکرای آشغال اینه که مغزمو مشغول کنم . خوب شد فک کنم . بعدشم یکم استراحت داد بهمونو دوباره یکم سایت یاد دادو انیمیشنو اینا . بدشم یه ذره خوراکی خورد با ما و رفت. منم دو تا دی وی دی گرفتم ازش واسه دوستم کپی کنم صد بار گف بیاریا ! گم نشه ها ! اسمت چیه ؟؟؟ انگار که من راهزنم !

بعدشم که منو راضیه مث خجسته ها نشستیم پای نت و هرچی بچه ها گفتن بریم بالا کلاس الان می شروعه ما نرفتیم ! من اصن با این استادمون حال نمی کنم ! خیلی اواس ! این ترم اولیا م که میرن میشینن تو دهنش اینم فک می کنه یه خبریه . خلاصه من  که به اهدافم رسیدم و یه ذره با آزیتا و پگاهو اینا خندیدیم جم کردم رفتم بالا . این استاده ام شرو کرده بود درس دادن . حالا کجا ؟ تو تئوری چاهار . این کلاس تئوری چار یه چیزی تو مایه های اتاق خوابه واسه من . چون چار ترم من توش تاریخ داشتم عین چار ترم می رفتم صندلی آخر گوشه ی دیوار میشستم و یا می خوابیدم یا آهنگ گوش می دادم یا نقاشی می کشیدم یا غر میزدم که بسته ! بریم استاد ! همچین آدمیم ینی من ! بعد دیگه امروزم رفتم همون جا نشستمو اول یکم با راضیه غر غر کردیم که چیش ! این چقد زر می زنه ! چقد دری وری می گه ! چرا انقد لوس حرف می زنه و اینا . بعدشم من هی گفتم من می خوام برم این دی وی دیا رو بدم طوفانی ! صد بار اینو گفتم ینی ! البته خیلیم گشنم بود . چون دیشبش حوصله نداشتم شام بخورم از صبم فقط همون یه لیوان چایی روخورده بودم با یکم پفیلا ی سرکه نمکی ! تازه فک کن اون یه بسته رو به صد نفر تعارف کردمو اصن نفهمیدم چی شد ! بعد که استاد بریک داد من پریدم بیرون از کلاسو داشتم از پله ها یورتمه می رفتم یادم اومد که برم سوالای مهردادو بپرسم از موذن . بعد داشتم با خودم فک می کردم که حالا چی بود سوالاش؟؟؟ یهو طوفانی با اون پالتوی گجت مانندش ظاهر شد جلوم من واقعا نزدیک بود جیغ بزنم ! اما نزدم ! اینم فهمید من جا خوردم یه لبخند ژکوندی زد و گف تموم شد کارت ؟ منم گفتم : آره ! مرسی ! بعد رفتم که از موذن بپرسم در لابراتوآرو که وا کردم دیدم WOW! کلاس هست ! بعد ضایع شدمو اومدم برم بالا ، سیما خانومو دیدمو یکم با اون حرف زدم بد سانازو دیدمو ریحانه رو یذره ام با اونا دری وری گفتیم  بعد دیدم طوفانی اونجاس گفتم بذا دوتا سوالم از این بپرسم که خیلی بد شد ! داش یه چیزی واسه من توضیح می داد بعد من عین گاو ! ینی عین گــــــــــــــــــــــــــــــاو گفتم : باشه ! حالا من بعدن میام باز می پرسم ازتون ! انگیزم چی بود هنوز نمی دونم . خیلی کار افتضاحی بود ! بعدشم رفتم بالا و ای ول ! باتری لب تاب استاد تموم شد و کلاسشم تموم شد. بعد من دوباره بدیو بدیو اومدم پایینو رفتم از استادمون سوالای مهردادو پرسیدم . اونم برگش گف آره اون موق که در کلاسو وا کردی من داشتم با اینا دوا می کردمو زهر چشم می گرفتم ازشون ! خلاصه کلی با هم حرف زدیموخندیدیم ولی این الهه ی بی جنبه هی کولی بازی در آوردو صد بار میس انداخ که بیا ! دیرمون میشه .

ساعت فک کنم 5 بود که رسیدم خونه و دیدم مامانم هی می گه ناهار و اینا ! گفتم خوب داغ کن ! می خورم ! دیگه نارمو خوردمو پشتش یه چاییو بعد حاضر شدم با آزاده رفتیم گالری کارای سحرو ببینیم . یه دسته گله بسیار زیبا و شیک هم براش خریدیم که خیلی خوب بود ! خلاصه کلیم اونجا هر و کر کردیم و چون شوهر سحر وسط خنده های ما جم کرد رف خونه فوتبال ببینه و سحر اینا ماشین نداشتن ما یکم بیشتر موندیم تا اونارم برسونیم .

بعدشم کلی نشستیم تو ماشین آزاده با هم از سوتیامون تعریف کردیم خندیدیم . ساعت 9و نیم بود که اومدم خونه و هی گفتم گشنمه گشنمه تا شام خوردیمو بعدشم من زود یه چایی خوردمو اومدم پشت لب تاب .

الانم سرم به شدت می درده و از چنتا چیز عذاب وجدان دارم :

اول اینکه خیلی تنبل شدمو همین جوری دارم عمرمو هدر می دمو عین خیالمم نیس ! خیلی بده واقعا ! خدا نصیب نکنه !

دوم اینکه از ترم پیش که سیما خانوم سر یه چیزی با من بحثش شد ، ولی من به بقیه هیچی نگفتم ، تنها شده . و من خیلی ناراحت می شم وختی میبینم همه ی کلاساشو جدا از ما گرفته . اما به خدا من اصلا برام مهم نیس چی بهم گف . ینی اصن دوس نداشتم اینجوری شه .

کارای فردامو نکردم و نمی خوامم بکنم . خیلی پررو ام شدم . می دونم .

امروز با اینکه نمی خواستم کسی بفهمه اما مث که خیلی ظاهرم داغون بودو صد نفر گفتن چته ؟ چرا اینجوری شدی ؟ من اصن نمی خوام دوستامو درگیر خودم کنم . ینی به نظرم مردم چه تقصیری دارن اگه من حالم بده ؟ ولی فک کنمامروز حتا طوفانیم فهمید که من حال گریه دارم ! همش یه جوری نگام می کرد و هی می اومد از دم صندلیم رد می شد ببینه من جزوه می نویسم یا وصیت نامه !

پ/ن : تو این ها گیر واگیر حالا شیدا گیر داده که تو چرا امروز چشات اینجوری شده ؟ گریه کردی دیشب ؟ حالا اصن من اگه گریه ام کرده باشم مثلا میام به تو بگم ؟ والا !

دیگه همین دیگه ! فعلا !

   + ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
comment تو بِبار()