DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> قصه های خوب برای بچه های خوبه، من نسبتن بدم - در گلوی من ابر کوچکیست...


قصه های خوب برای بچه های خوبه، من نسبتن بدم

یه بار کیو.مر.ث پو.ر احمد گفت به نظر من دیگه قصه ی تازه ای تو دنیا وجود نداره، قصه ها همه تعریف شدن. آدمای قصه هان که عوض میشن. 

به نظر منم همین جوریه. هیچ قصه ی بکری دیگه نیست. همه چی اتفاق افتاده. همه چی دست دومه. 

قصه ی زندگی ما آدما همش تکراریه. فقط آدماش عوض میشن.

یه سری الگوی مشخص، یه سری نقطه چین از قبل وجود داره همیشه، ماها فقط انتخابشون میکنیم، خارج از این محدوده نیستیم. نمیریم. 

اینکه فک میکنیم میتونیم وسط راه همه چیز یا یه چیزو عوض کنیم، یه فکره الکیه. هیچی عوض نمیشه، هیچ راه جدیدی وجود نداره، همه چی از قبل تست شده، فقط لاین عوض میکنیم. 

یه وختی بود ، که زندگی بهم سخت گرفته بود. انقد سخت که استخونام شکست. انقد سخت که پوست انداختم. انقد سخت که فک میکردم جهنم چه جوری می تونه باشه؟ گذشت. مث همه ی روزای زندگی. 

بعد از اون روزا دیگه هیچ روز جدیدی توی زندگی من اتفاق نیفتاد. قصه، همیشه همون قصه اس. فقط آدماش عوض میشن. من هربار فک میکنم که ایندفه قصه یه جوره دیگه میشه، حتا تو دلم میگم خدایا اینبار قصه یه جور دیگه باشه! ولی نمیشه. همیشه همونه. 

غمگینه؟ نمیدونم. یه جوری حوصله سر بره. غمگینم هس. اینکه آدم همش تهه قصه رو بدونه،  ولی هی دلش بخاد از اول قصه بخونه دلیلش چیه؟ شاید هنوز فک میکنه آدمایی هستن که میشه باهاشون قصه های جدیدی رو ساخت. ولی واقیت اینه که آدمای اینجوری منقرض شدن. کسی دلش قصه ی جدید نمیخاد. دیگه نمیشه قصه ی جدیدی نوشت.قصه ها همشون تعریف شدن. آدما همشون قصه ها رو بلدن. همه بلدن کجا باید پا پس بکشن، کجا باید بمیرن، کجا باید دروغ بگن، کجا باید خیانت کنن. آدما بلدن از کجای قصه به بعد بخابن و بگن همه چی فقط یه قصه بوده... 

واسه همینه که من از نوع بشر ناامیدم. از آدما ناامیدم.از آدما ناامیدم. ناامید. 

من یه آدمیم که تهه همه ی قصه ها رو بلدم. این قصه ها دیگه منو خاب نمیکنه. اگه دارم میخونمشون واسه اینه که تو رو برسونم به آخر قصه. 

پ.ن: چن نفری تا حالا بهم گفتن که با دیدن رفتارای هدا توی سریال پر.ده نشین یاد من میفتن،  باید بگم تنها جایی که خودم به شدت باهاش همدردی کردم، اونجایی بود که به دخترش گفت : چون فقط من پدرم در اومده تو این سالا...

 

   + ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٩
comment تو بِبار()