DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> تیزهوشان قبول شد، از مدرسه مون رفت. - در گلوی من ابر کوچکیست...


تیزهوشان قبول شد، از مدرسه مون رفت.

سال اول، یه شاگرد داشتم تو راهنمایی، اسمش زهرا بود. خیلییییی شیطون بود. ینی فاجعه بود. ریزه میزه بود یه عینک با شیشه/عدسی (؟ ) نمیدونم از همونای خیلی ضخیم هم داشت.

اونوخ ما کلاسمون تو نمازخونه تشکیل میشه، چون پروژکتور اونجاس، بعد جنب نماز خونه یه وضوخونه ی بزرگ و تر و تمیزم هس. ولی برای خیلی تمیز تر شدنش، ورداشته بودن تو چاهاش سوسک کش ریخته بودن. در نتیجه تقریبن همیشه توی راه پله حداقل دوتا جسد وارونه ی سوسک وجود داشت.

بعدش یه بار من نشسته بودم داشتم حضور غیاب میکردم بچه هارو، یهو این دختره بلند شد اومد تو صورت من گفت خانوم اینو ببرم بندازم بیرون؟ 

"این" یه سوسکه نیمه جون بود که زهرا از شاخکاش نگهش داشته بود. سوسک میگم،  ینی سوسکا! از این پدر مادر دارا!

اینجوری بگم که من اونقدی که از سوسک میترسم از مرگ نمی ترسم! 

نمیدونم واقعن چه جوری تونستم جیغ نزنم و بهش گفتم آره برو. ولی کل تایم اون کلاس داشتم فک میکردم وای اگه الان یدونه دیگه از این سوسکا بیاد چیکار کنم؟؟؟ اصن نفهمیدم دارم چی میگم و چیکار میکنم. احساس میکردم هر بار که گلومو صاف میکنم قلبمو یه سانت هل میدم پایینتر! تا بلخره برگرده سرجاش.

تا آخر اون سال، هر از چندگاهی از اون سوسکا پیدا شد و زهرا چن بار دیگه ام همونجوری گرفتشون و از کلاس بردشون بیرون من تو اون چند ماه هیچ وخ نذاشتم اون یا یکی از بچه ها بفهمن که من چقد از این موجود و البته از این کاره زهرا میترسم و چندشم میشه،  و چقد هرباری که اونجا کلاس داریم من استرس دیدن این موجودو دارم. ولی تقریبن همه ی اون مدت من دوساعت در روز قلبم خیلی تندتر از معمول میزد و روانم به هم ریخته بود.

مثلن با خودم فک میکردم اگه بدونه من چقد میترسم، شاید بخاد شیطونی کنه!  و خب من تو این یه مورد به هیچ عنوان شوخی بردار نیستم. 

نمیدونم چرا با این که بچه ی خیلی خوبی بود از نظر رفتاری،  هیچ وخ بهش نگفتم ببین این کارو نکن سرکلاس با من! این موجودو ور ندار بیار بکن تو چشم من. به خدا من تا نیم ساعت بعد از این کارت همینجوری متصل!  مور مور میشم. شاید اگه بهش گفته بودم هیچ کاری نمیکرد. ینی کاره بدی نمیکرد. ولی من نمیدونستم واقعن!  که برخوردش چه جوریه.

حتا با خودم فک کردم حداقل خوبه انقد شجاعه اینارو قبل از اینکه من ببینمشون شکار میکنه! 

میدونی زندگی خیلی وختا اینجوریه. خیلی وختا خیلی از اتفاقایی که برامون میفته به خاطر همین ترسه. که نمیخایم کسی بدونه ما چقد میترسیم. شاید اگه بذاریم بقیه بدونن ترسای ما چیه ، زندگی راحت تر باشه. شایدم نباشه. شاید یه کسی خیلی قهرمان باشه، و خیلیم سعی کنه اون چیزی که ما ازش میترسیمو خنثا کنه، ولی میشه مث زهرا وختی سوسکه تو دستش آویزون بود! 

میدونی، ینی یه جورایی پیچیدس. اینکه ببینی یکی داره سعی میکنه تو نترسی، ولی خودش ترسناک شده! ینی همینی که اون میتونه از مرز ترس تو رد بشه و نترسه، ترسناکه.  چون اون قوی تره. قوی تر همیشه برندس. اینکه بذاری یکی بدونه تو از چیزی که هیچ وخ برا اون ترسناک نبوده،  میترسی، خیلی شجاعت میخاد. چون همونطوری که تو از ترسات فرار میکنی، مردم هم قدرتشونو با خودشون حمل میکنن. 

مثلن من ترسامو فقط به کسی میگم که انقد قوی باشه که برای ترسوندن من پخ کنه! احتیاجی نداشته باشه ترس منو به روم بیاره، منو از خودش بترسونه، نه از ترسم.

 

   + ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٦
comment تو بِبار()