DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> its a LONER thing - در گلوی من ابر کوچکیست...


its a LONER thing

میخام بگم من اگه هر چیزی اینجا مینویسم ، منیش این نیس که اون چیز الان دغدغمه ! مثلن همین الانم که دارم اینو مینویسم ، واقعن دغدغم این نیس که شما بدونین پست های این وبلاگ لزومن دغدغه ی من نیس ! ات د مومنت دغدغم پلنگ برفیه ! پلنگ برفی دیدین تا حالا؟ یه جور پلنگه که تو کوه زندگی میکنه بعد تپله ! یه دم بلند چاقالوی پشمالو ام داره ! ینی گوگولیه ها ! گوگولی ! از دیشب تو فکر پلنگ برفیم.

مثلن من هیچ وخ واسه انبوه مشکلاتی که در فرهنگ خاور میانه ای و کشورهای جهان سومی وجود داره ، فک نکردم که بار الها! چرا من باید توی این کشور و این قاره باشم ، ولی هروخ یه چیزی مربوط به حیات وحش میبینم ، با خودم فک میکنم ینی واقعن نمی شد من تو آفریقا به دنیا میومدم مثلن؟ یا تو آمریکای جنوبی . حالا این پلنگ برفی تو همین خاور میانه ی خودمونه ! ولی میدونی دوره ! من چه جوری برم هیمالیا؟ تازه اگرم برم ، من اصن از کوه بدم میاد. ینی هیچ وخ به کوه فکرم نمی کنم. حتا بهش اخم میکنم . ولی پلنگ برفی خیلی چیزه خوبیه ! بوس بهش .

حالا اینکه چرا من باید یه چیزی بنویسم که دغدغم نیس ، یه دلیل شخصی داره. که میتونه "ببین خودمم نمی دونم چرا هنوز " باشه مثلن. میتونه ام نباشه ! میتونه این باشه که من دوس دارم چیزایی که دغدغم نیستو اینجا بنویسم و چزایی که دغدغمه یه جای دیگه ! اگه بهت گفتم کجا ! عمرن !

این دغدغه نوشتنش سخته. مث دیجیتال. من همیشه با نوشتن دیجیتال مشکل دارم. نه تایپ کردنشا ! نوشتنش. مثلن پای تخته. هربار مینویسم دندونه هاشو میشمرم!

بعدش اینکه دغدغه کلن ینی چیزی که هی به صورت لوپ توی ذهن آدم تکرار بشه. خب من عمومن چیزایی که بخان برم رو نرومو آن اینستال میکنم. قبلنم نوشتم. اصن ماشه چکونه من اینه که تو تعلیق بمونم. که ندونم چی میشه. که هی بخام به یه چیزی فک کنمو درگیرش باشم. نه که من از اون وارسته هایی باشم که " در لحظه " زندگی میکننا ، ینی میگم عمرن ! من غلط بکنم ! ولی از ایناییم نیستم که کشش بدم. به یه چیزی یه بار فک میکنم. بعضی وختا دوبار.حالا شاید سه بار. ولی کلن اهمیت نمی دم به هیچی. ینی فک میکنم هیچی تو این دنیا زیاد مهم نیس واقعن. همه چی یه تاریخ انقضایی داره. وقتی اکسپایر شد دیگه باید بریزیش دور. منم کلن چون میدونم قراره منقضی شه ، زود میریزمش دور.

مثلن این جوری همیشه کلی ماجراهای ناتمام تو زندگی آدم وجود دارن. که هی بقیه میپرسن خب چی شد؟ بعد من میگم نمی دونم. چون من دیگه نپرسیدم/نرفتم/ندیدم/ نشنیدم! چون من دیگه بیخیالش شدم.

میخام بدونی اگه من بیخیال یه چیزی بشم ، دیگه شدم. حتا اگه مجبور بشم هر روز و هر لحظه و و هر ثانیه با خودم بجنگم که بیخیالش بمونم ، اینکارو میکنم ولی دیگه هیچ وخت در موردش فکرم نمی کنم.

   + نازنین ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٤
comment تو بِبار()