DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> if u have an answer, please enlighten me - در گلوی من ابر کوچکیست...


if u have an answer, please enlighten me

1-یکی از چیزایی که بضی وختا یادم میاد و خیلی غمگینم میکنه ، یه دختریه که نمیشناختمش. مثلن چار سال پیش ، شایدم پنج سال ، یه روز صب زود تو اتوبوس دیدمش. از این دخترایی که من فک میکنم ساعت هشت شب میخابن و از اون طرف ساعت چاهارو نیم پا میشن و اینجوریه که هفت صب خیلی جینیگل مستون در انظار عمومی ظاهر میشن . این دختره ام همینجوری بود. من داشتم میرفتم دانشگا. خوشالم نبودم. خابمم میومد و درگیریای دهنی روحی روانی خودمو داشتم! so، خیلی اولش بهش دقت نکردم. ولی وختی صندلی کناری من خالی شد و اومد پیشم نشست شرو کرد به اس ام اس دادن و زنگ زدن به یکی توجهم جلب شد. خب من اون ساعت صب معمولن با فرناز یا راضیه یکی دوتا اس ام اس رد و بدل میکردم و موقیت زمانی مکانی مونو چک میکردیم ولی کیس مورد بحث قطعن اون شکلی نمیخاس بره دانشگا تا آرنج بره تو تشت تینر شابلون چاپ بشوره ! بعد از یکی دو تا اس ام اس دیدم که شرو کرد به بازی کردن با ناخوناش و یه کم بعدشم شرو کرد به خراب کردن لاکاش . بعدشم دوباره هی زنگ زد به یکی که نمی دونم بر نمیداشت یا ریجکت میکردش. خلاصه که وختی رسیدیم نزدیک تجریش ، گوشیش زنگ خورد و پسری که اون طرف خط بود بهش گف حالا بیا و عب نداره و ببخشید و اینا ، هنوز که هنوزه تصویر چشمای دختره تو ذهنمه که چه جوری لب به لب پر اشک شده بود و گفته بود نمیخام. نمیام. من میخاستم خوشالت کنم. ولی تو اصن خوشال نشدی. وختی گفتم دارم میام پیشت اصن خوشال نشدی ...

هنوز که هنوزه ، بعد از چار پنج سال گاهی این تصویر و صدای دختره یادم میاد و هنوز که هنوزه ، هر بار بعد از اینکه یادم میاد یه چیزی میاد تو گلوم و منم مث اون چشام پر از اشک میشه. و هنوز با خودم فک میکنم کاش اون روز وایساده بودم و بهش گفته بودم به درک! ولش کن بره به درک. برا چی باید کسی رو که اینجوری غمگینت میکنه خوشال کنی؟ اونم وختی که داره خیلی واضح نشونت میده اتفاقن بدون تو خوشاله! تو ام برو بدون اون خوشال باش

2-نصف نیم رخه دختره رو تو آینه میدیم. شکل پرستو بود . وختی پیاده شدم استیلش مث پرستو بود. همون شلوار جینه دمپا ، همون مانتوی ریون تنگ مشکی. ولی موهاش تا کمرش بود. پرستو هیچ وخ موهاش روی گوشاشم نرسیده بود.  به کفشاش نگا کردم. پرستو یه جف کانورسه سبز بنتونی داش که من عاشقشون بودم.  یهو یاده اون روزی افتادم که با هم از کلاس تصویر سازی زدیم بیرون ، استاد و حواریونش داشتن آبرنگ بازی میکردن ، منو پرستو یهو با هم از جامون بلند شده بودیم و رفته بودیم روی نیمکته جلوی در کلاس ، زیره درخت توت نشسته بودیم. خیلی با هم صمیمی نبودیم. اصن صمیمی نبودیم. بعد پرستو تو یه دقه بهم گفته بود که یکیو دوس داره که اونم دوسش داره ، یادم نیس الان چی بود مشکلشون اون وسط. ولی یه چیزی بود که پرستو به خاطرش پیش من که اصن با هم صمیمی هم نبودیم گریه کرده بود. بعد یه بار همونجا روی همون نیمکت الی گریه کرده بود. یه بار همونجا توی همون کلاس شیدا با اشک با گوشی مهسا شماره ی دوس پسرشو گرفته بود که ببینه جواب میده یا نه . اونجا ،توی دانشگاه دخترونه ی ما پر بود از دخترایی که یکیو دوس داشتن و به خاطرش گریه می کردن. با خودم فک کرده بودم تا حالا اِن تا دختر دیدم که یکیو دوس دارن و عاشقشن و آخرشم هیچی به هیچی. پس این دخترای خوشبختی که یکیو دوس دارن و خیلی شیک ، خیلی بدون درد و خونریزی ! بهش میرسن ، که توی انگشت دست چپشون حلقه های نگین دار میندازن و خوشبخت دو عالمن ، اینا کجان؟ از کجا میان؟ از تو کتابا؟ از تو فیلما؟ اصن چرا فقط بعضی دخترا باید انقد خوشبخت باشن که یکیو دوس داشته باشن و خیلی خارجی طور، اون پسره ام دوسشون داشته باشه و همه چی خیلی نرم جور بشه و اونا هیچ وخ واسه اینکه یکیو دوس دارن و اون دوسشون نداره گریه نکنن؟

+ اینو چن شب پیش داشتم میخابیدم گرفتم. به خاطر اینکه یه عالمه 3 داشت!

   + نازنین ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢۳
comment تو بِبار()