DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> من همیشه تو پیچ بودم! - در گلوی من ابر کوچکیست...


من همیشه تو پیچ بودم!

دو دقه مونده به یکه شب. با شلوار جین دراز کشیدم تو تختم، پتو هم هست، شوفاژ اتاق هم یه دور بازه، ولی انگشتای پای من قندیل بسته. نمیخام با شلوار جین بخابم، کلن نمیخام بخابم الان. خابم نمیاد. چن روزه انگار دچار سوءهاضمه شدم. یذره غذا میخورم انگار یه گاوه درسته خوردم! هضم نمیشه! 

اون روز با آزیتا نرفتم. با یکی دوس شده. پسره ام پسره خوبیه. میخاس بره اونو هم ببینه، منم دیدم رفتنم خیلی کاره جالبی نیس. البته پسره رو خیلی وخته میشناسیم، و همش به من سلام میرسونه!!! و چمی دونم جویای احوال و این برنامه هاس،  ولی خب الان من حوصله ندارم همش ببینمش! 

اون روز خانوم مسئول آخر وخت بهم گفت خانم مدیر خیلی راضی بودن از کارتون، دستون درد نکنه و اینا. خوشال شدم. در حده سه ثانیه. ولی خب بهتر از هیچی بود. بعضی وختا با خودم فک میکنم بیچاره شاگردام. من چقد سخت میگیرم بهشون. البته خیلی تلاش میکنم که روحیه شونو داغون نکنم، ولی خب به نظرم خیلی با کاره خوب فاصله دارن. بعضی وختا با خودم میگم بابا چیکارشون داری؟ فک میکنی اینا چن سالشونه مگه؟ یه مشت بچه مدرسه ای! وسط ریاضی و عربی و اجتماعی، نشستن پای فتوشاپ،  باید بذاری شون رو سرت حلوا حلواشون کنی! 

بعضی وختا خودمو یادم میاد که وختی دانشجو بودم، چقد فتوشاپ جیز بود! اصن بازش نمیکردم. هروختم کارم گیر میافتاد بهش، با فش و فضیحت تمومش میکردم. حالا توق دارم این بیچاره ها حماسه آفرینی کنن ! کلن من بخام شاگردامو با خودم بسنجم، شرایط بسیار بهتری دارن.

   + نازنین ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢
comment تو بِبار()