DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نواده ی اسلایترین - در گلوی من ابر کوچکیست...


نواده ی اسلایترین

پنشنبه سرم درد میکرد. ینی از پریشبش همین جوری سرم درد گرفته بود و خوبم نمی شد. بعدش یکی از بچه های دفتر ، بهم پی ام داد تو جی تاک و یذره باهم حرف زدیم ، گفت داره یه کار جدید خودش شرو میکنه و میخاس بدونه اگه کارای طراحی  و اینا داشته باشه من براش انجام میدم یا نه. گفتم باشه .

بعدش داشتم وایبرو زیر و رو میکردم ، دیدم فرناز عکسشو عوض کرده میخاستم بهش بگم عکست قشنگه ، همون موق زنگید که من دارم میام سمت شما ، پاشو حاضر شو بریم یه دوری بزنیم و بحرفیم.

حالا اومدم حاضر شم دوتا از ناخونام شکست ، نشستم همشونو کوتا کردم ، نه که ناخونای من خیلی بلند باشه یا خیلی بیخود ، چشم خورده ! :)))))

رفتیم همین نزدیکای خونه ی ما ، تو کوه! نشستیم تو ماشین البته، چون خیلییییی سرد بود. حرف زدیم.

 چنتا آهنگ جدید گوش کردیم و داشتیم میرفتیم یه چیزی بخوریم که به فرناز زنگ زدن از خونه و مهمون داشت براشون می اومد و منم دیگه بهش گفتم دور بزنه من برگردم خونه اونم بره به زندگیش برسه.

بعدش که اومدم خونه با خودم فک کردم الان 7 ساله منو فرناز با هم دوستیم. چقد زیاد واقعن! حرفاش حرفای خوشال کننده ای نبود ، البته چیزه خیلی بدی هم نبود. نمی دونم ینی. از این چیزا که تو زندگی همه هست دیگه! من که نتونستم کمک زیادی بهش بکنم. آدم وختی خودش درگیره یه مسئله ایه ، چه جوری میتونه به یکی دیگه در همون مورد! کمکی بکنه؟ فقط با هم همدردی کردیم. البته من زیاد چیزی نگفتم. کلن از درد و دل کردن خوشم نمیاد .

از یه وختی به بعد تو زندگیم از مرور رویدادها بدم اومد. از اینکه توضیح بدم چی فک میکنم چی احساس میکنم یا بقیه چه جوری در مورد من رفتار میکنن و این چیزا. از اینکه بخام هی داستان بسازم و واسه بقیه تعریف کنم خوشم نمیاد. چون به نظرم فایده ای نداره. و خب من کلن آدم خصوصیی هستم! خیلی در باره ی زندگیم برا کسی حرف نمی زنم.

ینی سیستمم در برخورد با مشکلات و مسائل زندگی ، مث ماره! میشینم یه گوشه تا مشکله توم هضم شه! بعد به ادامه ی زندگی میپردازم.

   + ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٥
comment تو بِبار()