DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از ماست که بر ماست ، وگرنه اونا چرا هپیلی اور افتر میشن ؟ - در گلوی من ابر کوچکیست...


از ماست که بر ماست ، وگرنه اونا چرا هپیلی اور افتر میشن ؟

بش گفتم از سن من گذشته دیگه. که بخام تو این جور رابطه ها باشم. تو این بازیا. من اینجوری بازی نمی کنم. اینجوری زندگی نمی کنم. اصن اینجوری زندگی کردنو نمی فهمم. این رابطه ها رو نمی فهمم.

گف پس چی کار میکنی؟ هیچی نگفتم.

چی میگفتم ؟ همین الان اگه بخام بگم ، حداقل هشتا سر تیتر تو زندگیم هست که واسه هر کدومشون میتونم بشینم یه هفته گریه کنم ! واسه بعضیاشون یه ماه. واسه بعضیاشون حتا تا آخر عمرم.

اینکه غم ، یکی از موندگار ترین احساسات زندگی آدماس ، ینی شاد بودن سخته. ینی واسه شاد بودن باید جنگید. من واسه زندگی کردنم دارم میجنگم. هر روز و هر لحظه و هر ثانیه دارم میجنگم. چون نمی خام نمی خام نمی خام که کم بیارم. چون هر روز و هر لحظه و هر ثانیه با خودم فک میکنم اگر دست از جنگیدن بردارم ، اگر تسلیم شم ، اگر بشینم انقد گریه کنم که تو اشکام غرق بشم ، همه چی تموم میشه ! حتا ممکنه دیگه انقد غمگین نباشم. این فکر ، این حس که قبول کنم شکست خوردم ، قبول کنم مثل همیشه ی خدا ، مثل همیشه ی همیشه ی همیشه ی زندگیم اشتباه کردم و مثل همیشه ی همیشه ی همیشه نمی تونم هیچی رو درست کنم ، و هیچی هیچ وخ اونجوری که من میخام نمیشه ، فکره غمگینیه ، ولی اگه من قبولش کنم ، همه چی تمومه. دیگه انقد انرژی صرف نمی کنم. ولی من نمیخام. نمیخام که غمگین بمونم. و میدونم میدونم اگه فقط یه لحظه دست از جنگیدن بردارم برای همیشه باختم. من دوس ندارم بازنده باشم.

اما واقعیت اینه که من باختم. شکست خوردم. اشتباه کردم. و شکست بزرگتر اینه که روی اشتباهم پافشاری کنم. مث اینه که خودت به دستای خودت دسبند بزنی. و کلیدش توی جیبت باشه. هیچ کس نمیدونه کلیدش کجاس ، و اگر کسی بدونه ، درکت نمیکنه! آخه چرا آدم باید خودش دستای خودشو ببنده؟

اگه فقط یه دلیل ، یه کلمه ، یه مثال ! یه چیزی تو این دنیا وجود داشت که من میتونستم باهاش ضامن نترسیدنم بشم ، تا آخر دنیا هم که شده بود میجنگیدم. ولی هیچی نیست. هیچ دلیلی هیچ تضمینی هیچ کلمه ای تو دنیا نیس که به من بگه نترس.

حتا ترسناک ترین کلمه ی این روزام شده خدا! اینکه میدونم همیشه همیشه همیشه یه سره زندگیم تو دستشه ، که حتا اگر من با گوشت و پوست و استخونم بجنگم بازم امکانش هست که هیچی عوض نشه. چون خدا نخاسته .

اینجوری زندگی آدم دیگه چه ارزشی داره؟ اصن زندگی چه ارزشی داره وختی هیچ وخ قشنگ ترین چیزایی که توشه مهم نیس؟ مثلن دوس داشتن تو زندگی همیشه بی اهمیته. دوستی بی ارزشه. وختی یه چیزی به عظمت دوس داشتن ، به بزرگی دوستی ، انقدر بی ارزشن که باهاشون نمیشه هیچ کاری کرد ، دیگه زندگی چه ارزشی داره؟ دیگه واسه چی باید بهش اهمیت داد ، براش جنگید؟ هان؟

اینکه فک میکردم دوستی میتونه یه دلیل باشه ، حتا جلوتر از دوس داشتن یه اشتباه بود. اینکه فک میکردم مهم دوستیه ، مهم اینه که  آدما قبل از همه چیز با هم دوستن، دوست بودن ،یه اشتباه بود. اینکه فک میکردم درک کردن ، دوستی کردن با آدما میتونه محکم ترین دلیل ادامه ی زندگی و رابطه ها باشه یه اشتباه بود.

همچنان پیروزی از آن کسانی است که با ثروت و مدرک و متراژ خونه و مدل ماشین و حقوق و پس انداز آدمها ، رابطه های شان را سامان میدهند. و خدا با اوناس و آدمها همواره درگیرشان میمانند . و دوستی توی این دنیا بل شت است.

   + ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٦
comment تو بِبار()