DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> یادش بخیر واقعن - در گلوی من ابر کوچکیست...


یادش بخیر واقعن

امروز همش آب آلبالو خوردم. صب. قبل از ناهار. بعد از ناهار. توبی آنست ، ناهار نخوردم اصن. چون حوصله نداشتم. خیلی تنبل شدم تو کار کردن. سی ساعت طول میدم یه چیزی رو تو فتوشاپ. بقیه ی نرم افزارا رو که اصن باز نمی کنم. یه سری کار بود باید اصلاح میکردم ینی جون دادم تا تموم شد.

تو فک کن من از هر 24 ساعت که هیچ ، از هر 220 ساعت ، یه بارم نمی روم دمه پنجره اتاقم. ولی امروز هی از پشت صندلی میپریدم پشت پنجره. همشم واسه اینکه کار نکنم. واسه چن جای دیگه رزومه فرستادم. تا ببینم چی میشه.

اون سوئیشرت خاکستر سورمه ای مو امروز در آوردم بپوشم ، بعد پشیمون شدم. آستین بلند پوشیدم کلن. خیلیم بد نیس. من یدونه لباس آستین بلند بیشتر ندارم. چون قاطیم! یهو گرمم میشه یهو سردم میشه! واسه همین باید یه چیزی تنم باشه که بشه یهو درش بیارم پرتش کنم اونور ، و خب طبعن لخت هم نشم!! واسه همین سوئیشرت میپوشم تو خونه همش.

اینو ترم هشت بودم خریدم. یه شلوارم داشت. ینی واسه شلوارش خریدم! در واقع اصل این خرید به خاطر واحده تربیت بدنی بود. چون باید شلوار ورزشی میداشتیم.

بعدش روزایی که تربیت داشتیم و من اینو میپوشیدم ، ازش استفاده ی ابزاری میگردیم. تنیس روی میز داشتیم. همون پینگ پونگ. حالا من پینگ پونگو اصن به هیچ جام حساب نمی کنم ولی مجبور بودیم بگیم خیلی آدم حسابش میکنیم! چون به نمرش احتیاج داشتیم! اونوخ میزای ما تهه تهه سالن بود و بقیه ی سالن در اختیار بچه های تربیت بدنی. معمولن اون ساعت بدمینتون داشتن. اونوخ ما مثلن چهل تا توپ داشتیم، باید آخر ساعت همون چهل تا رو تحویل میدادیم. ینی استاد میشمرد. وختی داشتیم بازی میکردیم چون عمومن هیچییییی حالیمون نبود دوتا دونه سرویس و بک هند خوب میزدیم بعد طرف نمی تونست جواب بده توپه می افتاد قل میخورد میرفت وسط سالن! اولاش هی میرفتیم دنبالشون ولی از یه جایی به بعد حال نداشتیم دیگه ، واسه همین بچه ها توپای ذخیره رو میریختن تو کلاه سوئیشرت من ، بعد که همه رو استفاده میکردیم ، میرفتیم توپای وسط سالنو جم میکردیم. اونوخ استادمون خیلی کاری نداشت بهمون. کلن پایه بود. حتا گذاشت من سه چار جلسه نیام که از کلاس زبانم حذف نشم! اونوخ ما همیشه میزای آخر وای میستادیم که تو چش استاد نباشیم و مسخره بازی کنیم. بعد یه بار که توپا کم بود ، استاد برگشت به فرناز گفت تو کلاهه اینو نگا کن! اونجا نباشه یه وخ ! :)))))

هیچی دیگه تحت تاثیر قرار گرفتیم که استاد انقد همیشه مارو آبزرو میکرده و به رومون نمیاورده خل بازیامونو. کلن با ما عادی رفتار میکرد!

1 و 2

   + ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٧
comment تو بِبار()