DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> آقایان بعد از خاندن این مطلب "شیر"بنوشند - در گلوی من ابر کوچکیست...


آقایان بعد از خاندن این مطلب "شیر"بنوشند

آقای خورخه لوئیس بورخس عزیز!

شما در کشور من ، بیش از هرچیزی ، با یک سروده ی کوتاه معروف شده اید. که من اسمش را دقیقن نمی دانم ،حکمت وداع شاید ،  مضمونش یک چیزه خاصی است.

یک چیزی است که من دوس دارم بگویم واقعی نیست ، چون نباید باشد ! اینکه آدم همچین چیزی بنویسد، به زبان آرژانتینی(اسپانیایی)! بعد ترجمه بشود و هی ملت فرت و فرت برای هم به اشتراک بگذارندش ، چیزه خوبی است. ولی این چیزی که از شما دارد هی فرت و فرت به اشتراک گذاشته میشود ، چیزه خوبی نیست.

یک جور مرثیه است. یک جور" ببین توخوبی ! بقیه مشکل دارند!" و این چیزهاست. یک جور باور غلط است.

من نمیدانم شما توی آرژانتین چه جوری زندگی می کردید و نمی دانم مردم آرژانتین روابطشان با هم چه جوری است ، و دقیقن چه چیزهایی برایشان مهم تر است.

ولی من –بااغماض- یک نوع بشر هستم ، آنچنان که شما بوده اید ، آنچنان که کسانی که این سروده را برای هم شر میکنند هستند ، و آقای بورخس ! چیزی که شما نوشته اید مثل یک نفرین ، مثل یک طلسم است.

اینکه وختهایی توی زندگی آدم ناکامی هایی پیش می آید ، آدمهای اشتباهیی می آیند که نباید بیایند. و همین آدمهای اشتباهی ، درست ترین و واقعی ترین و قشنگ ترین و پر نور ترین احساسات آدم را شکوفا میکنند ، از باگ های خلقت است! چون آدمهای اشتباهی یک روزی میفهمند که ا! اشتباه کرده اند و وختی مارا دیده اند نباید به سمت راست میپیچیدند، نباید به سمت ما میپیچیدند! باید همین طوری در صراط مستقیم میرفتند تا به مقصد برسند و همان لحظه ای که به اشتباه خودشان پی میبرند شال و کلاه میکنند و به سلامت!

بعد ما آدمهای درست میمانیم و هیروشیمای به جا مانده آدمهای اشتباهی. آنوخت یک جور عجیبی این سروده ی شما به دست ما میرسد! بعد یک نیرویی درون ما زنده میشود که یس! دتز رایت! ایتز نات مای فالت!

آقای بورخس من اینجوری فکر نمی کنم ، البته که من هم یک روزی که لبه ی تیز و نازک پرتگاه ایستاده بودم ، همین سروده ی شما را خاندم و یک چیزی در درونم روشن شد ولی واقیت این است آقای بورخس که شعله ی افروخته شده از این سروده ی شما ، آبی و سرد است. گرما ندارد.

ما انسانیم آقای بورخس، قبل از همه چیز و بعد از همه چیز . انسان. و متاسفم که منه 25 ساله ی لیسانسه ، باید سرم را با تاسف تکان بدهم و بگویم چیزی که شما نوشته اید واقیت ندارد. غلط است.

ما انسانیم و اگر برای ما و در روابط انسانی ما ، عشق تکیه گاه نباشد ، و رفاقت اطمینان خاطر و بوسه ها قرارداد ، دیگر چه چیزی وجود دارد تا روابط انسانی را سرپا نگه دارد؟

که البته من یک زنم که من بیشتر از شما و بیشتر از همه ی مردهای روی این سیاره درک میکنم "تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را "

این شمایی که مث غالب مردهای این سیاره ، تفاوت ظریف میان دوست داشته شدن و به زنجیر کشیده شدن را درک نمی کنی! که بوسه ها را قرار داد نمی دانی و قانون مینویسی ، قانونی که تو برنده ی همه ی بازی هایش باشی ، هرچه کثیف تر تو برنده تر حتا! این تویی که مرز بین رفاقت و معشوقه بودن را نمی بینی .

متاسفم آقای بورخس ، میدانم که قطعن مثل قریب به اتفاق هم نوعتان ، وختی مشغول نوشتن این سروده بوده اید ، فکر میکردید "دوست داشته شدن توسط یک زن" ، " شکست خوردن زن ها توی زندگی عاطفی شان"  و مسائل این چنینی هم لابد در دسته ی مشکلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی هستند که باید حل شوند! و حل شدنشان هم اینگونه است که یک زن بیاموزد هرچه خوبی انسانی و غریزی دارد ، هرچه عاطفه دارد نسبت به یک مرد ، کافی نیست! چون نه قرار داد است نه عهد و پیمان. چون هیچی نیست. یک سری ری اکشن هورمونی است حتمن!

خیلی ممنون که مارا روشن کرده اید که منتظر نباشیم کسی برایمان گل بیاورد ، چون خیلی می ارزیم! چون خیلی محکمیم! چون میتوانیم تحمل کنیم.

شما آقای بورخس راهی بس طولانی در پیش داشته اید تا تفاوت میان ظرافت های زنانه و اندوه های کودکانه را دریابید! که دوست داشتن های زنانه و از دست دادن های زنانه هرچه باشند در نقطه ای بسیار دورتر از "اندوه های کودکانه " قرار دارند. که اندوه زنانه همه اش اشکی نیست که می چکد ،همه اش دردی نیست که گوشت تن را آب می کند. اندوه های زنانه در نقطه ای دور از دسترس برای مردها قرار دارند. اندوه های زنانه واقعی را شما هیچ وخت نمی بینید و درک نمیکنید چرا که اتفاقن این اندوه ها را باید از دسترس کودکان دور نگه داشت ...

   + ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٤
comment تو بِبار()