DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> همین دیگه. خدافظ - در گلوی من ابر کوچکیست...


همین دیگه. خدافظ

اینکه "بغض" ، "خشم" ، " میل به کشتن هر موجود زنده ای که بیشتر از کپنش حرف بزنه " و این چیزا ، از جمله درد های محلول در آب آلبالوی سن ایچ هستن یا نه ، بی اطلاعم ولی از دیروز تا حالا فقط همین دوتا پاکت آب آلبالو بودن/ هستن که باعث شدن من رفتاری نزدیک به نرمال و طبیعی رو با بقیه در پیش بگیرم.

اینکه چرا انقد ناراحتم، چرا انقد عصبانیم ،چرا انقد دلم میخاد یا فقط من روی کره ی زمین باشم یا بقیه باشن و من نباشم ، یه دلیل خصوصی و البته تا حدی واضح داره. دوس ندارم دلیلشو اینجا و یا به هر جای دیگه و به هیچ کسی بگم. چون هیچ تغییری ایجاد نمیشه. به نظر منم حرف زدن در مورد یه چیزی فقط وختی به درد میخوره که یا بشه بهترش کرد یا بشه بهش خندید. در حال حاضر من نه میتونم هیچی رو بهتر کنم نه اصن میتونم بهش بخندم. خیلیم از اینکه تو این شرایط قرار گرفتم حالم بده. عصبانیم.

بعدش وختی یه اتفاقی میفته که من انقد عصبانی میشم ، انقد داغون میشم ، سعی میکنم تا حد ممکن از چیزایی که اون اتفاقو یادم میاده دور بشم. حتا اگه یه چیزایی باشن که واقعن دوسشون داشته باشم.

اینکه وختی پاییز میشه ، من خودم به صورت طبیعی برای ادامه ی حیات به جنگیدن احتیاج دارم یه چیزه ، و اینکه تقریبن همیشه تو پاییز یه اتفاق ... تو زندگی من میفته که شرایطو بدتر و بدتر و بدتر از چیزی که هست بکنه یه چیزه ! حالام دوباره اینجوریه الان.

حداقل البته حالا طوطی مو دارم. و طوطیم اونقد خوب هس که وختی بعد از این چند روزی که با این همه خشم و نفرت و غصه سر کردم ، امروز پشت در اتاقم رو زمین نشستمو با خودم فک کردم که اصن بدرک . و همین که من بخام با خودم فک کنم اصن به درک ، ینی اون چیز چیزه خیلی مهمی بوده ولی اون چیزه خیلی مهم هیچ وخته هیچ وخته هیچ وخت به" چیزه خیلی مهمی که واسه منه " ! تبدیل نمی شه. بعدش همچین شرایطی باعث میشه که من دلم بخاد یه هفته گریه کنم حتا. ولی به محضه اینکه اولین قطره ی اشک از چشمم اومد پایین آقای طوطی خیلی رمانتیک طور خودشو خم کردم روی صورتم و اشکمو با زبونش پاک کرد.

حالا باز بیاین به من بگین چرا میگی آدما اینجوری و حیوونا اون جوری. آدم تر از این حیوونا کجا دیدین؟؟؟ اصن دیدین؟

انی وی ، اینکه بخام بازم بیام اینجا و چیز بنویسم ، دیگه چیزی نیس که حالمو خوب کنه. دوس دارم برم. دوس دارم یادم بره. و اینکه چرا اینجوریم و چرا یه چیزی رو ربط میدم به همه چی ، به خودم مربوطه. دوس دارم. دلم میخاد.

و البته من از اینایی نیستم که با این وبلاگ خدافظی کنم و برم یه جای دیگه شرو کنم به نوشتن ، اگه یه وخته دیگه بخام یه چیزی بگم بازم میام همینجا . نمیخام بگم که دلم واسه اینجا و واسه آدمای اینجا تنگ میشه ، چون دلتنگی یه مفهومه انسانیه ، من در حالا حاضر وجود داشتن هیچ گونه ای از عواطف انسانی رو در خودم حس نمیکنم. بیشتر از قبل دوس دارم که به هیچ کس و هیچ چیزه توی این دنیا اهمیت ندم.

پ.ن: نوشته بود آدم یا غرورشو میذاره زیر پاش و با آدما زندگی می کنه یا آدما رو میذاره زیر پاش به خاطر غرورش. میخام بگم آدم اگه عاقل باشه حتمن با غرورش زندگی میکنه.

پ.ن: البته آدم اگه باهوش باشه ، کلن با آدما زندگی نمی کنه ، باهاشون بازی میکنه فقط.

   + نازنین ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱
comment تو بِبار()