DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> I'll protect my own , before anybody else - در گلوی من ابر کوچکیست...


I'll protect my own , before anybody else

1-تمام این چند روز مشغول جمو جور کردنو سر و سامون دادن وسایل جدید و تغییر دکوراسیون این برنامه ها بودیم. تنها خوبیشم واسه من این بود که بلخره محل استقرار اون سوسک کوچولو طلاییا رو که دو سه ماهی میشد تقریبن هر شب تو اتاقم میدمشون ، پیدا کردم. و هنوزم نمیدونم چه جوری و از کجا تونستن برن زیر عسلی و اون همه تخم بذارن! آخه عسلی تهش کاملن چسبیده به موکت ! نمیدونم ، احتمالن طبق نظریه ی داورین به وجود اومدن!به هر حال الان اتاق کاملن پاک سازی شده و  کمدا خلوت تر شدن و خب کمد خلوت چیزه ایده آلی نیس! باید به سرعت رفت خرید و دوباره پرش کرد! :)))

فعلن واسه هفته ی دیگه با آزیتا قراره خرید گذاشتم. تا ببینم چی میشه.

2-امروز نشسته بودم روی مبل جلوی تی وی. معمولن من روی مبل نمی شینم! روی میز کناریش میشینم و اگه خیلی لازم باشه از مبل استفاده کنم، دراز میکشم روش. بعدشم تلوزیون نمی بینم اصولن. خب البته کمی چاخان قاطیه این جمله ی آخر بود. چون اخیرن شبا ساعت 9 میشینم تکرار پایتخت 3 رو میبینم. چون من عاشق ارسطو ام! از همون قسمت اول پایتخت 1 من عاشقش شدم و تا همین حالا هم که اینجوری ناجوانمردانه به عشقم خیانت کرد و چوچانگو به همسری برگزید پیگیرش هستم. البته ارسطو اگر عاقل بود بیشتر به من اهمیت میداد ، چون من از اون وختی که اون کامیون بنز؟ مانند نارنجی رو داشت عاشقش بودم و واسم مهم نبود ماشینش نارنجیه! (چون نارنجی یکی از منفور ترین رنگهاست برای من) ولی این چوچانگ خانوم در حالی بله را گفته که وی حالا یک تریلی؟ ترانزیت دارد! ولی کی به این چیزا اهمیت میده؟ انی وی ، هدف اصلی این بود که بگم من معمولن در همچین شرایطی قرار ندارم در طول روز ، و امروز فقط به این دلیل در این پوزیشن قرار گرفتم که میبایست تخمه های آقای طوطی رو پاک میکردم. چون ملنگو های نر یکی از بدوی ترین انواع نرینه های موجود روی کره ی خاکی هستن. . اینجوری که فقط معتقدند به خوردن ، پاشیدن و بوس کردن! همین. حالا جیش و چرت نیم روز را هم این وسط ها لحاظ میکنند. بعد من باید حداقل روزی چاهار بار ظرف غذای ایشان را خالی ، تمیز و از نو پر کنم ! و خب چون ایشان از ساکنان قفس هستن و تحرک آنچنانی ندارند فقط یک وعده ی غذایشان حاوی تخم آفتابگردان میشود. و بقیه وختها باید سیب و هویج و انار و انگور و عدس و این جور چیزها تناول بفرمایند. هر بار بعد از خالی کردن ظرف غذایی که تخمه توش بوده ، میبینی که هنوز هم تخمه توش هست! پس باید نریزی دور. بعد این تخمه ها و البته پوست تخمه ها با هم جم میشن تویه یه ظرف و میمونن تو کابینت تا یک وختی یه روزی یه جایی ! من حوصلم بیاد سروسامونشون بدم. اند تو دی واز د دی! بعد تی وی داشت یک فیلم پلیسی نشون میداد. از همین فیلمای پلیس خیلی تجهیزات داره خیلی روانکاوانه گونه با مجرمان برخورد میکنه و یالا به افتخار پلیس همه دس دس! پلیسشم دانیال حکیمی بود. البته پلیس خوشتیپی هم بود. بعد اینجوری بود که مجرمه قبلن میخاسته پلیس بشه دانیال حکیمی تو آزمون آمادگی جسمانی ردش کرده بوده! 3 بار!!! چاقم بود خب. اونوخ بنده خدا رفته بوده مجرم شده بوده. در توضیح انتخاب شغلشم گف اسلحه دوس داشته! باید یا پلیس میشه یا دزد! به نظر منکه اصن قانع کننده نبود. میرفت تیرانداز میشد مدال میگرفت افتخار آفرینی میکرد برا کشورش! والا! البته خب دزد بودنم هیجانات خاص خودشو داره! ولی از یه طرف دیگه دیدم که مثکه انگیزه های اینجوری داشتن برای انتخاب شغل هم ، خیلی بد نیس! مثلن منم شیش سالم بود دوس داشتم یه اسب داشته باشم ، بعد فک کرده بودم میرم دامپزشک میشم! آهان راستی امروزم مث که روز دامپزشکه! مبارکشون باشه! الان اگه من دامپزشک شده بودم مردم به منم تبریک میگفتن. یه دقه کات ، من یه چیز بگم ،

چه زندگییه آخه؟ من از هر طرف میرم به بن بست میرسم! اون از ارسطو ، این از دامپزشکی ! خدایی همون تلوزیون نبینم به نفعه خودمه !

3-از همه چیزای فیلمه که بگذریم ، تیتراژش خوب بود. خوب که میگم منظورم خاص یا فاخر نیست. نه که چرت باشه ها ، ولی خوب بود چون مال علی لهراسبی بود. اروحنا فدا!

در کنار همه ی تفاهماتی که منو راضیه با هم داشتیم ، این علی لهراسبی یکی از محکم ترین حلقه های اتصالمون بود. حتا یادمه دوتامون میتونستیم برعکس بنویسیم و یه بار قبل از امتحان اندیشه نشسته بودیم تو کلاس و داشتیم با هم نکته های مهم و اینجا رو بخون حتمن ازش سوال میده استاد، و این چیزا رو چک میکردیم دیدم که راضیه بالای یکی از صفحه ها نوشته : اگه رو قله سردت شد صدام کن ... منم تو همون صفه تو کتابم نوشته بودم : برو بالا تر از اینی که هستی ... همونجوری برعکس (ینی مث نوشته توی آینه)

بعد یه بار به راضیه گفته بودم خدایی اگه این لهراسبی نبود کی میخاس این چیزا رو بخونه؟ همون موق وسط خر تو خریای رفرنس پیدا کردن برا پایان نامه هامون یه کم بعد از خروجی مترو تو ایسگاه انقلاب ، در باره ی آلبوم راهرو ی لهراسبی با هم حرف زده بودیم و ترک راهرو رو لایک کرده بودیم . چقد بده که دوتامون انقد غمگین بودیم. مگه چن سالمون بود؟  

هنوزم بعده سه سال من هروخ اون آهنگو میشنوم یاده اون روز میفتم. یاده اون روز سرده ابری که با راضیه نشستیم به اندازه ی تمام عمرمون از روی پایان نامه های دانشگاه تهران مشق نوشتیم و تو حیاط سرد و پر از برگش ،هات داگ خوردیم و غمگین بودیم. ولی میخندیدیم.

4-اون شب با آزیتا تو وایبر بحثمون شد.ینی برگشت به من گفت بدرک! گند بزن تو زندگیت. من دیگه ادامه ندادم. بجاش اون لبخند دهن گشاده رو براش فرستادمو گفتم بی ریلکس حالا! کلن ژانر فکری من و آزیتا با هم خیلی فرق داره تو بعضی مسائل! بعدش با خودم فک کردم آره! اصن حتا اگه این کارا و این حرفا باعث بشه گند بزنم تو زندگی خودم بازم اینجوری نیس که نگمشون و انجامشون ندم. اصن اینکه خودم گند بزنم تو زندگی خودم ، خیلی بهتره تا اینکه هی سکوت کنم و بذارم بقیه گند بزنن تو زندگیم. حتا اگه واقعن منظورشون این نباشه که گند بزنن تو زندگی من. میدونی ینی خب پیش میاد دیگه. بعضی وختا اینجوری میشه. مث وختی که تویه جلسه ای همه دور میز نشستن و یهو یکی رو صندلیش وول میخوره و مثلن تهه کفشش شلواره اون یکی رو خاکی میکنه ، حالا شلوار اون یکی هم از این مدل پارچه مزخرفاس که خاک نهادینه میشه توش! تا شسته بشه! خب این وسط مقصر کیه؟ اون بنده خدا که نمیخاسته از قصد باعث بشه یه نفر برای یه مدت طولانی خاکی بمونه! فقط داشته شرایط خودشو تغییر میداده ، هدفش بهتر کردن زندگی خودش بوده. ولی از قضا بهتر شدن زندگی اون مساوی بوده با خاکمال شدن زندگیه یکی دیگه . آدمای کمی هستن که وختی میخان وول بخورن و یه جوره راحت تری بقیه ی زمانو بگذرونن ، دور و برشونو خوب نگا میکنن که کسی رو خاک مال نکنن. عموم آدما فقط فکر راحتی هستن. بهترین انتخاب اینه که آدم اون قسمت میز بشینه که فقط یه صندلی هس.

5- آره میدونم الان خیلیا مث آزیتا لابد فک میکنن من آدمه بی احساسه ترسوی احمقی ام که از قضا بسیار خودخاه هم میباشم! در مورد احمق بودن و البته ترسو بودن بحث نمی کنم ، چون نمی تونم منکرش بشم. ولی اگرم اینجوری به نظر میاد که من همه ی صفت هایی که آزیتا برام ردیف میکنه دارم ، فقط واسه اینه که من میخام مواظب خودم باشم. چون هنوز هیچ خبری مبنی بر منقرض شدن نسل پسرایی که میگن " سوتفاهم شده ، من فک میکردم میدونی که من اینجوری به این رابطه نگا نمی کنم " ، منتشر نشده. تا وختی این احتمال هست که یه جمله ی این شکلی یا جمله ای با این مضمون از دهن آدما در بیاد من هم موضع خودمو اون طرف میز که فقط یه صندلی جا میشه حفظ میکنم. برامم مهم نیس آزیتا یا هر کس دیگه چه جوری بهم نگا کنه یا در موردم فک کنه

   + نازنین ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٧
comment تو بِبار()