DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> انگشتام یخ زده، بیشتر از این بنیه ندارم - در گلوی من ابر کوچکیست...


انگشتام یخ زده، بیشتر از این بنیه ندارم

1-چارشنبه  ساعت دوم ، بعد از اینکه بچه های دبیرستان بازم سر فرم های پرینت نشده و سایت خرابه و ما رمز عبور نداریم و این برنامه های ازم انرژی گرفته بودن و مجبور شده بودم واسه حق مسلم خودم! واسه یه لیوان چایی تلخی که قبل از کلاسم میخورم به خانوم بک آپ ِ خانوم مسئول توضیح بدم و روشنش کنم که نه میخام و نه اون میتونه اصن فکرشو بکنه که من بخام ده دقه زنگ تفریحمو به نوشتن گزارش کلاس بگذرونم بعد هم دو دیقه تو اون یکی مدرسه توضیح بدم چرا دیر اومدم و با گلویی خشک تر از خشک! برم سر کلاس ، پای تخته وایساده بودم و برای بچه ها در مورد سور. رئالیسم در عکاسی توضیح میدادم.  بعد یهویی بحث رسید به فیلم ترسناک و خون آشاما. گفته بودم آره! مث خون آشاما. البته خون آشاما که واقعن وجود ندارن! میدونی ! ینی فک کنم ! فک کنم که واقعن نباید وجود داشته باشن!

2-اون روز داشتم میومدم خونه ، یه ماشین آتش نشانی دیدم سه تا آتش نشان توش بودن و داشتن با هم حرف میزدن ، از کناره ماشینشون که رد شدم رانندش سرشو آورد بیرون و با لبخند بهم گفت سلام! خسته نباشی! منم نیشم تا بناگوش باز شد گفتم مرسی آقای آتش نشان! شما خسته نباشی!  بعدن تو خونه یادم افتاد باید سلامم میکردم!

3-چن وخته پیش تو یه وبلاگی ، کامنت گذاشتم که من دوس ندارم بچم دختر بشه و دختر دار شدن خبره بدی خاهد بود برام . یه بخشی از بازدید کننده هامو از اون روز تا حالا ، اون کامنتدونی داره تامین میکنه.

4-سه تا کلمه هست تو دنیا که تلخ ترین کلمه هاست : "اون دوسم نداره". هوم. سخت تر از هضم این سه تا کلمه در میون گذاشتن این جمله با بقیه اس. اینکه بذاری بقیه هم بدونن.

   + نازنین ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۸
comment تو بِبار()