DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> روانی .... منم ! - در گلوی من ابر کوچکیست...


روانی .... منم !

امروز نرفتم یونی ... کلا این ترمم حال ندارم برم ! به خصوص امروز که هوا برفی هم بود و من اصلا نمی تونستم تصور جایی بیرون از خونه رو بکنم ! مردم گریز هم شدم ! خودم می دونم ! کلا عصاب مصابم تعطیله . خدا رو شکر که هفته ی دیگه تموم می شه یونی ... وگرنه من میمردم ! البته هیییییییییچ ذوقیم واسه اومدن عید در خودم نمی بینم ... امروز مامانم گف حالا که نرفتی یونی پس حداقل  پاشو زیر تختتو تمیز کن . منم گفتم خوب ! اما هنو هیچ کار نکردم . زیر تخت من پره مقوا و کاغذو پوشه و این آتو آشغالاس . البته خدایی همشون مرتبن و تو کاور و این حرفان اما چون من مجبورم مقواهامو از زیرشو بکشم بیرون یکم الان به هم ریخته شده ! کلا بعد از پاسپارتو کردن کارای ترم پشیم به مقواها سرو سامون ندادم . اضافی شون هنوز زیر گبه ی کف اتاقه . می دونی ! زیر تختم یه چیزی هس که من اصلا دلم نمی خواد ببینمش ! یه چیزیه که منو یاد روزای خوشم میندازه ! واسه همین ازش بدم میاد ! یه کار تصویر سازیه ! خیلیم قشنگه ها ! اما من اصن دوسش ندارم . چون دقیقا تا قبل از تموم شدن اون من خیلی خوب بودم ... اما درست بعداز اون روز ... بعد از اون ژوژمانه لعنتیه تصویر سازی همه چی داغون شد... کاشکی هنوز تو اون روزا بودم ... کاشکی هنوز داشتم اون پروانه های نیم سانتی رو می بریدم . کاشکی هیچ وخ تموم نمی شد این تابلویه 50 در 70 ...

بی خیال ! حالا من یه امروز نرفتم یونی از صب شونصد بار همه زنگیدن بهم که کجایی و کلاس کجاس ؟ امروز تربیت بدنی داشتیم منم بلند شدم رفتم دوش گرفتم و اومدم حاضر شم که برم اما این برفو که دیدما غصه ی دنیا ریخت تو دلم ! واسه همین بیخیال شدمو زنگ زدم به فرنازو گفتم من نمیام ! اونم گف منم نمیام ! با پرستو اومدم بیرون ! البته فرناز صب عکاسی رو رفته بود من اونم نرفتم . کلا نمدونم انگیزم چی بود وختی این واحدا رو می گرفتم . خدا کنه استاد تربیت لیست نداشته باشه بچه ها اسم منم بنویسن ! مثکه فقط یه بار می شه غایب شد واسش ! تصویر متحرکم داشتیم امروز . بهتر که نرفتم ! چون استوخونام درد می کنه ! سرمم که همش گیج میره ! دیشب چارتا تیکه ظرف شستم پشت سینک هزار بار آشپزخونه دور سرم چرخید ! الان مامانم اگه بفهمه می گه واسه اینه که مث آدم غذا نمی خوری ! منکه به مامانم نمی گم چرا ! به هیچ کس نمی گم .

واسه فردام هنو هیچ کار نکردم . مثکه این مسعودی خیلی کار می خواد از آدم . الان انقد ناراحتم که با افسر ور نداشتم این واحدو ! خدایی هتل بود ! تازه اون روز به این نتیجه رسیدم که شاید پایان نامه با دانش ور دارم . چون زیاد حرف نمی زنه ! منم الان کلا دیگه حوصله ندارم با کسی بحث کنم ! البته دانش همیشه واسه یه نقطه هم که تو کار می زاری توجیه و توضیح می خواد . ولی من فک کنم باهاش وردارم . او اصلا کو تا اون موقع ! تا فردا کی مرده کی زنده ! والا ! راستی صب یه قرص کلد استاپ خوردم نمدونم چرا خوابم نمی بره ؟

دیگه اینکه بچه ها با منیر این ترم حسابی کات کردن . فک کنم فقط منم که باهاش غیر از سلام و خداحافظی حرف می زنم ! خدایی منیر خیلی اخلاقای زشتو بدی داره . ولی من دوس ندارم با آدما مث اشیا برخورد کنم . شاید منم هزارتا اخلاق گند داشته باشم که دوستام به روم نیارن ! والا ! البته من هیچ وخ با منیر زیادم صمیمی نمیشم ! چون جنبه شو نداره ! بی خیال !

باید برم یه دیکشنری پاور هم بگیرم . اس ام اسم به بچه ها دلیور نمی شه ! نمدونم آسمون چرا انقد خاکستری شده ! دلم می خواد بخوابم ! چون می خوام مغزم استراحت کنه ! اما نمی شه ! انقد همش خوابای داغون می بینم ترجیح می دم بیدار بشینم ... وای خدا من چرا این جوری شدم ؟

تازه یه کوه لباس و جوراب نشسته دارم که نمی دونم باید چی کارشون کنم ! الان الی اس داد که غیبت خوردین تو و فرناز ! به درک ! خوب من حال می کردم که امروز خونه بمونم ! از کجا معلوم انقد زنده می موندم که میتونستم از یه جلسه غیبتم یه وخت دیگه استفاده کنم ؟ والا ! تا کی غصه ی اینارم بخورم ؟اصلا من خودم انقد دارم که به یونی قد نمی ده !

ورداشتم گوشی مو سایلنت کردم . چون صدای زنگو اس ام اسش رو اصابم بود ! حالا ویبره که می زنه دلم می خواد خفش کنم ! من الان یه فقره روانیم می دونم ! اصلا من خیلی وخته روانیم ! معلوم نی !

پ.ن : میدونی ! سخته ... یه وختایی به خودت می گی می گذره ... صبر می کنی ... اهمیت نمی دی ... چشماتو می بندی ... رو همه چی ! یه جوری که انگار نه خانی رفته نه خانی اومده ... یه جوری که انگار آب از آب تکون نخورده ... که انگار خوبی . خوشی . به یه ورته !سرتو گرم می کنی ! با هرچی که بشه . با هرچی که هس . به روت نمیاری .

می دونی ! بهت فشار میاد . دندوناتو رو هم فشار مید ی و لبخند می زنی . تلخ ترین حرفا تو ذهنت می چرخه ولی شیرین زبونی می کنی . گاهی فک می کنی حتی یه ثانیه هم نمی تونی فضا رو تحمل کنی ، داری خفه میشی ! اما می مونی ! جا نمی زنی ! گاهی هی اشکو تو چشات می گردونی که نریزه . که نبینن . که نفهمن . گاهی دلت می خواد داد بزنی . فحش بدی . بلند بلند گریه کنی . ضجه بزنی . گاهی دلت می خواد بمیری . که همه ی این تلخیا و سختیا تموم شه . اما نمی شه . می خندی . صبر می کنی . هی می گی درس میشه! درس می شه . اما نمی شه ...

می دونی ! از یه جایی به بعد دیگه نمی شه ... دیگه می بری . دیگه ... خوب آدمه دیگه ! یه ظرفیتی داره ! وختی این ظرفیته پر بشه دیگه نمی شه کاری واسش کرد . اونوخته که همه ی بدبختیات همه ی دردات همه ی غصه هات همه ی اون چیزایی که تا الان ریخته بودی تو خودت می ریزه بیرون . نمه نمه . کم کم . این جوری می شه که گند زندگیتو بر می داره . که لجن خاطره ها دستو پاتو می بنده . که زمین گیر می شی . که زنده به گور غصه هات می شی ...  

 

اینو خیلی وخ پیش یه جا نوشته بودم . اما حالمه . حال الانمه . اصلن حال همیشمه ... بدرک ! همینه که هس ! من اصلا نه می تونم و نه می خوام که عوضش کنم ! چون نمی دونم غیر از این حال آدما چه حاله دیگه ای دارن ! من اصلا دیگه خوشالی و خوبیم یادم نمیاد ! خیلی وخته که همین جوریم . باهاش راحتم ! نباشمم مشکل خودمه !

وای من دلم می خواد داد بزنم ! احساس می کنم دیگه دارم می ترکم از غصه !

 

   + ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
comment تو بِبار()