DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> به هر حال پاییز داره میاد با عوارضش! - در گلوی من ابر کوچکیست...


به هر حال پاییز داره میاد با عوارضش!

بعد از مدتها باز دارم با گوشی اینجا رو آپ میکنم. الان تو خونمون همه خابن. البته داداش بزرگم بیداره داره والیبال میبینه. به منم گف بیا ولی نرفتم. مال ما که نیس. امروزم به قد کافی استرس کشیدم پای تی وی. تقریبن از ساعت پنج تا نه! اولش واسه کشتی،بعدم والیبال. خوب شد که کشتی قهرمان شد، ولی جای بنا خالی بود. من ازش خوشم میومد. والیبالم که دمه ولاسکو گرم ما رو صعودوند! خودش گفته بود بعد از آرژانتین طرفدار ایرانم. گفتم من دلم میخاد برم بوسش کنم الان! مامانم گف ایش با این سلیقت! خدایی ولاسکو ایش داره؟ بهتر از حمید درخشانه که! البته کواچ از دوتاشون بهتر تره!

امروز رفتم خرید. دوتا شلوار جین خوب خریدم با چارتا جوراب! ینی تخفیفی که واسه شلوارا بهم دادو رفتم باهاش جوراب خریدم. بعدش تو اتاق پرو یه لحظه مغزم داغ کرد! شلواره دقیقن هف سانتی کمرش کوچیک بود و من همینجوری مونده بودم که ینی انقد چاق شدم الان؟! بعد به پسره گفتم این سایز من نیس! گف ا؟ خب بیا سی و شیشو بپوش! دیوونه ورداشته سایز سی و چاهار داده به من. دلم میخاس بزنم تو سرش بابت استرسی که بهم وارد کرد. 

بعدشم تو یه مغازه ای که رفتم عینکمو جا گذاشتم! ینی انقد هی چیز میز آورد رو ویترین ولو کرد عینکم مدفون شد! منم که حواس جم. داشتم میرفتم سوار تاکسی شم که یهو تو کیفمو نگا کردم و دیدم کیف عینکم خالیه! برگشتم و به محضی که رسیدم جلو مغازه فروشنده اومد بیرون و گفت عینکتو جا گذاشتی؟ گفتم بله! دادش بهم بعد تا سر پله ها رفتم گف یه بار دیگه میای بطری آب معدنی رو میبری یا بدمش الان؟:-/

بعدشم که اومدم خونه ساعت نزدیکه سه بود و از خستگی در حال مرگ بودم، ولی رفتم حموم و همه جا رو جمو جور کردم . مامانم میگه چه جونی داری! ولی اشتبا میکنه! اتفاقن من جون ندارم ولی باید مرتب باشه همه چی. یذره رو اعصابه!  ولی من راحت ترم. مثلن در طول روز هر بار موهامو برس بکشم یه دور وسایل رو میزو چک میکنم که همه چی سرجاش باشه. از بیرون بیام همه چی باید دقیقن بره سر جایی که بوده. ینی امکان نداره من کیفمو ول کنم کفه اتاق. اگه لباسی قراره شسته شه همون موق میندازمش تو ماشین. یا هربار یه چیزی از تو کمد یا کشوم ور دارم چک میکنم که بقیه ی لباسا سرجاشون باشن و مرتب باشه همه چی.حتا توی کیف پولم باید چیده شده باشه. هرروز صب به محض بیدار شدن و لباس عوض کردن رو تختی مو مرتب میکنم. یه چیزای اینجوری. ممکنه اون موق که خسته ای یا خابت میاد سخت باشه،  ولی بعدش که خستگیت تموم میشه و سرحالی همه چی مرتبه و میشه کارای دیگه بکنی. 

خیلی به شدت میخام که برم موهامو کوتاهه کوتاه کنم. ولی مامانم نمیذاره. نه که نذاره،  میگه حیفه! چه حیفی؟ چه کشکی؟  دلش خوشه مامانم. دقیقن مسئله همینه! مامانم دلش خوشه ولی من دلم خوش نیس. یکی از کارایی دخترا وختی دلشون خوش نیس میکنن از ته کوتا کردنه موهاشونه.  

این مدت یه کم دنبال کاره جدید بودم،  و واسه چنجا رزومه فرستادم،  یکی دو جا هم گفتن بیا ولی یکیشون خیلی دور بود و یکیشون حقوقش خیلی کم بود. فعلن بیخیال شدم تا مهر. الانم همکارم تو وایبر بهم پیام داد ولی جواب ندادم. این همکارم دختره خوبی بود ولی الان حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. راستش یه کم قبل از اون،  اون یکی همکارم تو جی تاک برام پی ام فرستاد.  منم باهاش حال و احوال کردم. این پسره زودتر از من از دفتر رفت. پسره خوبی بود به خاطر سربازی رفت. بعضی وختا میومد دفتر ما با من حرف میزد. بعد بهم گف از بچه ها چه خبرو اینا،  منم گفتم نمیرم دیگه! گفت ببین چه تو داره ها! تا نپرسی نمیگه!  گفتم ببین من به اندازه ی کافی قضاوت شدم و برچسب خوردم تو این مدت خواهش میکنم تو دیگه اضافه نکن بهش!  معذرت خواهی کرد. گفتم مهم نیس. ولی حوصله ندارم کسی بهم بگه چیم و چی نیستم!  هرچی هستم خوب یا بد همینه!  مث همه ی بقیه! گف مثکه تو دفتر خیلی به پر و پات ویچیدن. گفتم ربطی به دفتر نداره.  کلن.

سرمم درد میکنه،  یه ژلوفن خوردم ولی بهبودی حاصل نشده... 

 

   + ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment تو بِبار()