DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بازم دمه رئیسمون گرم که همش میگه حله! - در گلوی من ابر کوچکیست...


بازم دمه رئیسمون گرم که همش میگه حله!

ساعت دوازده و رب شب ، صاف نشسته بودم روی تختم. نور کم جون لوستر کاغذی خستگیمو بیشتر میکرد انگار. پاهام بعد از 7-8 ساعت از ارتفاع ده-دوازده سانتی روی زمین فرود اومده بودن و سوزن سوزن میشدن. سرم درد میکرد و چشمام خسته و سنگین بودن. دلم میخاس فقط بخابم. حتا سه روز متصل!  ولی نمیشد. نمی شه.

همون جوری له و په و ناکام ! نشستم به باز کردن موهام. سی تا بیشتر سنجاق مویی و سیمی و ات آشغال از لای موهام در آوردم . حالا له و په و ناکام و حموم لازم بودم. با مکافات و سختی زیپ پشت لباسمو باز کردم و رفتم حموم. حتا گربه شور هم نکردم . فقط به باز کردن گره ی موهام با نرم کننده و شستن صورتم اکتفا کردم. در خسته ترین حالات ممکن چهار بار مسواکو این ور اونور کردم تو دهنم و با موهای خیس ولو شدم روی تختم.

دیشب عروسی "م" بود. خوش گذشته بود. "م" خیلی خوب شده بود. ینی فقط یه مدل موی یذره متفاوت تر از همیشه و یکم مرتب تر کردن ریش و سیبیلش ، کلی بر قیمتش افزوده بود! عروس هم که عالی.

با اینکه دیشبش دیر خابیدم ، و صبش به خاطر جلسه ی مدرسه مجبور شدم کلی زود بیدار شم و برم حموم و بعدم یه عالمه وسیله با خودم بردارم و برم. با اینکه توی جلسه ی مدرسه که بودم "ه" اس ام اسی بهم خبر داد آرایشگره وخته منو کنسل کرده و گفته موهاش بلنده نمیرسم ! و با اینکه من از تو وایبر مجبور شدم از دوستان یاری بطلبم برای یافتن آرایشگاه ولی از یه جایی به بعد همه چی خوب شد.

آخر شب ، وختی همه ی مهمونایی که هی بهم گفته بودن ایشالا عروسیت! چه قد لباست خوب شده! چقد لاغر شدی! سر کار نمیری؟ باربی! ارشد نمیخونی؟ ایشالا عروسیت و چقد لاغر شدی و.... رفته بودن، روی اولین صندلی خالی نشسته بودم و "ه" گفته بود بیخیال بابا! فردا نمیخاد بری. مثلن انگار من از خدام بود که الان تنهایی برگردم خونه و بشینم رو تختم موهامو وا کنم و گوشیم بهم خبر بده الان که داری میخابی 3 ساعت و 20 دقه ی دیگه باید پا شی! ولی باید بر میگشتم و بیخیال جشن و پایکوبی توی خونه میشدم . و در نهایت با قدمهای کوتاه و تند از مهندس که پرسیده بود ا؟ میری؟ دور شده بودم و فک کرده بودم واقعن تو روحت "م". اون از نامزدیت اینم از عروسیت.

بعد ساعت دوازده و رب روی تختم فک کرده بودم چقد خسته ام. چقد احساس خستگی نهادینه شده توم. چقد دلم میخاد انقد فکرم مشغوله کار و برنامه هاش نباشه.

خسته ام. خیلیم خسته. چرا؟ چون مدرسه رفته رو اعصابم. چون کارام رفته رو اعصابم. چون اون یکی مدرسه هم رفته رو اعصابم همه ی اینا در کنار این که اون خانومه هم هنوز پاشو از رو اعصاب من ور نداشته!

بعد رئیسم روز چهارشنبه احضارم کرده بود توی اتاقش و گفته بود من شاد نیستم! گفته بودم اینجوری به نظر میاد؟ گفته بود آره. مشکلت چیه؟ مشکلم؟ اینکه من توی محیط کارم شاد نیستم ؟ چه جوری باید بهش توضیح میدادم؟ گفته بودم مشکلی نیست. ینی چیزی که مربوط به اینجا باشه نیست. ولی بود. اما حوصله نداشتم بهش بگم.

بعد هم نوبت خانم مسئول بود که بره رو اعصابم با بل شت های همیشگی مدرسه. و قاطی شدن برنامه ی دوتا مدرسه باهم ، و رقابت احمقانه شون و کوتاه نیومدن هیچ کدومشون اونم توی شرایطی که دفتر انقد کاراش زیاده که من فرصت یه چایی خوردن هم ندارم ! بعد مجبورم هی به رئیس بگم فلان روز انقد مرخصی بده بهم ، بهمان روز از خونه آنلاین میشم و این مصیبت ها!

   + نازنین ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment تو بِبار()