DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> عیدتونم مبارک - در گلوی من ابر کوچکیست...


عیدتونم مبارک

دیروز کارم تو دفتر زود تموم شد. مثلن دو ونیم اینا. و رئیسم گف میتونم برم. ولی چون هوا خیلی گرم بود تا یه رب به چاهار موندم دفتر و هی همکارامو اذیت کردم که من زود میرم خونه دلتون بسوزه. البته بازم روز خوبی نبود زیاد. بیخیال حالا نمیخام اصن حرف بزنم دربارش.

بعدش ساعت یه رب به شیش رسیدم خونه و نماز خوندم و ولو شدم رو مبل جلوی تی وی و با گوشیم مشغول بودم. بعدشم که افطار کردیم و مامانم یه سو.پ قـار.چ خیلی خوشمزه درست کرده بود و من فقط اونو خوردم و یه لقمه ام نون شیرمال سه نان با خامه. ولی به نظرم نونش شیرینیش زیاده.

بعدشم هی چایی خوردم و دوباره از خستگی همش دراز کشیده بودم و تو جی تاک و وایبر و اینا میچرخیدم که یهو یکی از بچه های پیش دانشگاهی بهم پیام داد تو وایبر. البته صبشم تو دفتر بودم پیام داد که اون کتابایی که برا ارشد بهت قرض داده بودمو میتونی بیاری برام و اینا . از پیامش حدس زدم که کیه! ینی این شمارشو نداشتم و بهش گفتم تو فلانی هستی و یکم حال و احوال کردیم و گفتم اوکی میارم برات . دیگه شب یه کم باهام حرف زد و گفت داره تصمیم میگیره برا ازدواج و یه کم مشورت کرد باهام و هی میگفت استرس دارم و شک دارم و نمی دونم خیلی زیاد اوکی نیستم با اخلاقای پسره ولی خوشم اومده ازش و اینا. دیگه کلی حرفاش طول کشید و بعد از اینکه تموم شد و من از این استیکرای خب دیگه شب بخیر خدافظ! براش فرستادم خابم برد. یادم رفته بود ساعت گوشیمو کنسل کنم و صب در دو مرحله زنگ زد و بد خابم کرد. ولی کم نیاوردم وهمین جوری به خابیدنم ادامه دادم تا یازده و یازده بیدار شدم و رفتم حموم و یکم اتاقو جمو جور کردم و قفس طوطی رو تمیز کردم و ناخونامو مرتب کردم تا نهار.

بعد از ناهارم یه کم تی وی دیدم و بعد ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو جمو جور کردم و چایی دم کردم و یه دو سه تا چایی خوردم با مامانم و داداشم . بعدش باید به هـ میزنگیدم و یه قراری باهاش میذاشتم که گفت پنشنبه برم. اونوخ من پنشنبه با آزی قرار بازار گذاشته بودم. البته آزیتام اوکی نداد و قرار شد خبر بده. دیگه منم به هـ گفتم باشه همون پنشنبه میام فقط صب میام تا عصری کارمو تموم کن برگردم خونه.

بعدش دیگه اومدم نشستم پای لب تاب که کاره اون خانومه رو تموم کنم و از دستش خلاص شم . تازه فایلشو باز کرده بودم که فرناز زنگید بهم و گفت نزدیکه خونتونم و اگه کاری نداری بیام ببینیم همو. منم از خدا خاسته خاموش کردم لب تابو و حاضر شدم و رفتم پایین. دقیقن سر اذان بود و خیابونا شلوغ. فرناز گفت بریم اینتر.نشنال تو پاسداران بستنی بخوریم منم گفتم اوکی بریم و وسط راه گلی زنگید بهمون و رفتیم اونم ورداشتیم و دیدم بستس مغازهه! و فرناز هی غر زد و ما خندیدیم بهش. خاستیم بریم امیرچاکلت که بعد پشیمون شدیم و گفتیم بریم امید یا ناصر و فرناز گفت نه و هی همینجوری غر غر کرد و آخرش گفتیم بریم آیس پک نیاوران . حالا یه ترافیکی ام بود دیدنی. تا نصفه ی راه رفتیم و فرناز گفت از میون بر بریم و خداییشم خوب شد رفتیم . وگرنه با اون وضیت دهه شبم نمی رسیدیم میدون. دیگه سه تا آیس پک شکلاتی گرفتیم و همونجا تو ماشین نشستیم و هی فرناز سعی کرد با فلشش آهنگ نگر.ان منی مر.تضی پا.شایی رو بذاره ولی ضبط ماشین نمیخوند فلشو. یکم عکس و اینا دیدم تو گوشیامون و چرت و پرت گفتیم خندیدیم و را افتادیم و توی راهم منو گلناز درگیر انتقال یه آهنگ از گوشی من به گوشی اون بودیم با فلش، که نمی شد. ینی بلوتوث کرده بودم زودتر انجام میشد. البته آخرش موفق شدیم ولی نمیدونم چرا هی ارور میداد.

الانم هنوز کاره خانومه رو درست نکردم و کلن حوصلشو ندارم وخیلی از این اخلاقه به شدت پررررروووووووش بدم میاد

*لوگوشون الان تموم شد . من یدونه نقطه ام اضافه نمی کنم بهش. حتا اگه خودشو بکشه!

   + ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧
comment تو بِبار()