DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بعدن بقیه شو مینویسم - در گلوی من ابر کوچکیست...


بعدن بقیه شو مینویسم

بچه ها رفتن دفتر اونوری. فک کنم فقط من و خانم رئیس هستیم. ینی نمی دونم خانم رئیس هم رفت یا نه! این چن روزه سرش شلوغه با روتین همیشه فرق کرده رفتاراش. 

تشنمه! خیلی زیاد. ینی حس میکنم گلوم به هم چسبیده! 

دیرزو آقای خدماتی اومده بود، تازگیا میزا رو تمیز نمی کنه! نمی دونم چرا. من صب کلی گرد و خاک تمیز کردم از رو میزم.

بعدش اینکه خیلی به پوچی رسیدم. دقیقن یه کم بعد از عید فطر عروسی پسرخاله/عمومه. و من هنوز نات اونلی هیچ لباسی ندارم بات آلسو هیچ ایده ای هم برای ساخت و پرداخت اش ندارم. فقط میدونم میخام بلند باشه!

اون روز صدف منو اد کرده به گروه بچه های پیش دانشگاهی تو وایبر. قبلن در وصف روابط بسیار صمیمانه مون اینجا نوشته بودم! اونوخ اوری بادی توی گروه از من میپرسید مجردی یا متاهل؟ دوستان در مواردی بچه های 3 ساله دارن. بعدش الان یکیشون به تازگی ازدواج کرده گویا و تشیف برده ماه عسل! بچه ها همه با اون حرف میزنن و سوال دارن ازش!

 

   + ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳۱
comment تو بِبار()