DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> واقعن ولی دلم شور میزنه ! نمی دونم چرا. - در گلوی من ابر کوچکیست...


واقعن ولی دلم شور میزنه ! نمی دونم چرا.

اون روز رئیسمون به من و همکارم گف شما سر افطار برای بچه ها دعا هم میکنین؟ همکارم گف نه! من انقد گشنم میشه که یادم میره. منم گفتم نه.

چون نمی کنم. خیلی وخته که دعا نکردم. مثلن فقط شفای همه ی مریضا. فقط همین. خیلی وخته که هیچ دعایی نکردم . ینی خیلی وخ که میگم مثلن شاید دو سال. شایدم بیشتر.

نه اینکه چیزی نباشه که بخام. هست. ولی اینکه بخام برا داشتنش دعا کنم رو بلد نیستم. البته آنچنان هم چیزای مهمی نیستن. ینی یکم مهمن. ولی من کلن حس خوبی به دعا کردن ندارم دیگه.

امروز حال خوبی نداشتم زیاد. صبم تا کلی وخت فقط منو مسیح بودیم تو دفتر. ولی یه کلمه ام با هم حرف نزدیم. ینی فقط یه سلام کردیم . کلن من نمی دونم چه جوری باید با هاشون ارتباط برقرار کنم. البته اصراری هم ندارم. من کارم با اونا خیلی فرق میکنه حتا از راه کار هم نمیشه وارد شد! فقط بعضی وختا که لوگو موگویی چیزی میخان پی ام میدن که براشون میل کنم. ولی صدای کیبورد اونا میاد دائم. ینی همش دارن چت میکنن با هم. من دیگه حتا چتم نمیکنم. باز حالا این همکار جدیدم که اومده یکم بهتره. اهل نقاشی و این چیزاس ، با اون بعضی وختا حرف میزنیم با هم. من تا همین اواخر حتا نمی دونستم مسیح داداشه رئیسه! کلن تو دفتر فقط سه چار نفر هستن که حرف میزنن. بقیه هیچی. منم از همون هیچیام.

دلم شور میزنه نمی دونم چرا. یه حس بدی دارم.

امروز یکی از اون خانومای مسئول اون مجله اومد دمه دفتر که باهام حضوری بحرفه. خوشم نیومد ازش راستش. بعدشم هی ازمن پرسید که ازدواج کردی؟ نکردی؟ چرا؟ نمیخای ازدواج کنی؟ منم گفتم وخت نشده! کار داشتم! کلیم چرت و پرت گفت که اولش میخاستم تبدیلشون کنم به یه پست حسابی بعدش الان که اومدم بنویسم حوصلم نیومد. فقط خیلی خورد تو ذوقم منش و شخصیتش. خیلی نا امید کننده بود.

گفتم اون روز تو دفتر یه اتفاقی افتاد که من خیلی عصبانی شدم، امروز یه چیزای دیگه هم دربارش فهمیدم که... بیخیال. به هر حال منم مقصر بودم.

اتفاق خوبم اینکه پنشنبه هام تعطیل شد تو دفتر! خیلی خوب شد!

   + نازنین ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٩
comment تو بِبار()