DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از ساعت یه رب به ده تا 11 منتظر ارسال بود این متن بیچاره! - در گلوی من ابر کوچکیست...


از ساعت یه رب به ده تا 11 منتظر ارسال بود این متن بیچاره!

بدترین چیز توی زندگی ، اینه که "مجبور" بشی بری یه جایی و وختی اونجا هستی خوشال نباشی. الان من تو این شرایط بد قرار دارم. و دارم تلاش میکنم خودمو بهبود ببخشم و به خودم تلقین میکنم که اشکالی نداره . یه اتفاقی بوده افتاده و نباید انقد بهش بها بدی  و این حرفا. ولی واقیت اینه که خیلی عصبانی شدم دیروز. خیلی زیاد. در حدی که تصمیم داشتم همون ساعت ده پاشم برم و ختم این همکاری رو اعلام کنم. و واقعن خیلی خودمو کنترل کردم که از روی صندلی بلند نشدم.البته همون دیروز متوجه تلاش های شخص مذکور برای ماله کشی حرفایی که زده بود، شدم ، ولی واقعن دیدم نسبت بهش عوض شد و دیگه اصلن اون حسی که بهش داشتم وجود نداره. متاسفم هستم خیلی بابت این اتفاق ولی دیگه پیش اومد دیگه.

بعدش اینکه امروز باید طرح درس بفرستم برای مدرسه و هنوز دقیقن نمی دونم چی باید باشه و اون مجله هه هم هنوز کارش تموم نشده و دیشب برام دوتا ایمیل اومد ازشون که هنوز بازشون نکردم. 

اونوخ الان دارم از خاب میمیرم. ینی به قدری خابم میاد که سرم روی گردنم بند نیست. نمی دونم چرا. چون دیروز یه نیم ساعتی زودتر از معمول رسیدم خونه و بعد از اینکه دوش گرفتم تقریبن دو ساعتی خابیدم! و دیشب هم یک اینا خابم برد. ولی الان خیلییییییییی خابالوام. تازه گشنمم هست. چون سحر بیدار نشدم. و نمی دونم واقعن تا افطار باید چه جوری زنده بمونم.

الانم چونان سکوت عمیقی توی دفتر به وجود اومده که من بسیار معذبم برای تایپ کردن! انقدم که این کیبورد من تق تق میکنه!

بعدشم دیشب در یک حرکت احمقانه زانوم محکم خورد به یه جایی و ترکید کاملن. الان انقد درد میکنه نمی تونم پامو بندازم رو هم .تازه ام فقط دو ساعت گذشته ! تا آخر روز باید خیلی رسمی بشینم ینی!

 

   + ; ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٥
comment تو بِبار()